「من تنها میخواهم زندگیام را، مانند نان گرمی که میفشاریم و خمیر میکنیم، در میان دو دستم بگیرم، درست مانند آن شبهای دراز توی قطار که طی آن میتوان با خود حرف زد، خود را برای زندگی آماده کرد، رودرروی خود نشست، و با صبری تحسینبرانگیز اندیشههارا پی گرفت، از گریز بازشان داشت، و دوباره پیش رفت.」
-یادداشتهای آلبر کامو
-یادداشتهای آلبر کامو
❤1
وَهم
تقدیم به نسای عزیز، آلدو بنجامین از ریگ روان، ویرجینیا وولف، و هزاران فیلم و کتابی که ایدهی دادگاهِ سورئال را به من الهام کردند. [داستانی که لیاقت خوندنش رو ندارید]
به زحمت تنش را، که فکر میکرد دوران خدمتش تمام شده از روی صندلی بلند کرد و صدایش را صاف کرد:
《عالیجناب، اعضای محترم هیئت منصفه، سرکار خانم تندنویس دادگاه و شهروندانی که این وقت صبح هیچ کار بهتری ندارین، همهچیز از...معذرت میخوام، الان چه سالیه؟ واقعا؟ همهچیز از زمانی که تاریخ با "چهارده" شروع میشد، شروع شد: وقتی که زندگیم تموم شد.
نه شبِ طوفانی بود نه صبحی آفتابی؛ اصولا بنده به آب و هوا و ساعت و موقعیت خورشیدی زیاد توجه نمیکنم عالیجناب؛ و به عنوان کسی که توی اتاقی مربعی، با نور و ساعت خواب و سیستم گرمایشیِ شخصی زندگی میکنه، کاملا حقش رو دارم.》
-اعتراض دارم جناب قاضی، متهم از افعال مضارع استفاده میکنه.
+اعتراض وارده. لطفا اذهان عمومی رو سمت زنده بودنتون سوق ندید.
《چطور باید زنده بودنم رو ثابت کنم؟ من درحال صحبت کردنم، پلکهام بخاطر نور اتاق میپره، کمرم بخاطر لباس مزخرفتون میخاره، چطور ممکنه زنده نباشم؟ مرده میتونه روی "اذهان عمومی" تاثیر بذاره؟ عالیجناب، دیگه چطور باید ثابت کنم که وجود دارم؟》
+معیار زنده بودن، طبق قوانین اینجا، به دنیا اومدنه. آیا مدرک یا شاهدی مبنی بر به دنیا اومدنتون دارید؟
《از کجا میدونستم بعد از مردن به شناسنامه و عکسهای بچگیم نیاز پیدا میکنم؟ من به دنیا اومدم جناب قاضی. بهم گفتن بیا، باید زندگی کنی، مسئولیت یه جسم و یه عمر و یه ذهن غیرقابل کنترل و یه انبار فکر و میل ممنوعه و یه خانواده و یه مشت مسائل تصادفیِ تکراریِ بدون جواب درست با توعه. راضیای؟ میخوای؟ وجود نداشتنت رو به نشونهی آره در نظر میگیریم. بیا پدرمادرِ ناآشنا با داروخونت رو از عذاب وجدان کشتنت نجات بده. منم اومدم عالیجناب. اومدم، یه مدت هر روز بیدار شدم، حرف زدم، مورچه کشتم، با زندههای از همهجا بیخبرِ دیگه تظاهر به دونستن کردم، و بعد کاری رو که پدرمادرم جرئتش رو نداشتن انجام دادم. حالا هم بدون هیچ دلیل علمی و منطقی و مذهبی، انگار که یکبار زندگی کردن برای اینکه بفهمم نمیخوام اینجا باشم کافی نباشه، اینجام.》
#خودنبشت
《عالیجناب، اعضای محترم هیئت منصفه، سرکار خانم تندنویس دادگاه و شهروندانی که این وقت صبح هیچ کار بهتری ندارین، همهچیز از...معذرت میخوام، الان چه سالیه؟ واقعا؟ همهچیز از زمانی که تاریخ با "چهارده" شروع میشد، شروع شد: وقتی که زندگیم تموم شد.
نه شبِ طوفانی بود نه صبحی آفتابی؛ اصولا بنده به آب و هوا و ساعت و موقعیت خورشیدی زیاد توجه نمیکنم عالیجناب؛ و به عنوان کسی که توی اتاقی مربعی، با نور و ساعت خواب و سیستم گرمایشیِ شخصی زندگی میکنه، کاملا حقش رو دارم.》
-اعتراض دارم جناب قاضی، متهم از افعال مضارع استفاده میکنه.
+اعتراض وارده. لطفا اذهان عمومی رو سمت زنده بودنتون سوق ندید.
《چطور باید زنده بودنم رو ثابت کنم؟ من درحال صحبت کردنم، پلکهام بخاطر نور اتاق میپره، کمرم بخاطر لباس مزخرفتون میخاره، چطور ممکنه زنده نباشم؟ مرده میتونه روی "اذهان عمومی" تاثیر بذاره؟ عالیجناب، دیگه چطور باید ثابت کنم که وجود دارم؟》
+معیار زنده بودن، طبق قوانین اینجا، به دنیا اومدنه. آیا مدرک یا شاهدی مبنی بر به دنیا اومدنتون دارید؟
《از کجا میدونستم بعد از مردن به شناسنامه و عکسهای بچگیم نیاز پیدا میکنم؟ من به دنیا اومدم جناب قاضی. بهم گفتن بیا، باید زندگی کنی، مسئولیت یه جسم و یه عمر و یه ذهن غیرقابل کنترل و یه انبار فکر و میل ممنوعه و یه خانواده و یه مشت مسائل تصادفیِ تکراریِ بدون جواب درست با توعه. راضیای؟ میخوای؟ وجود نداشتنت رو به نشونهی آره در نظر میگیریم. بیا پدرمادرِ ناآشنا با داروخونت رو از عذاب وجدان کشتنت نجات بده. منم اومدم عالیجناب. اومدم، یه مدت هر روز بیدار شدم، حرف زدم، مورچه کشتم، با زندههای از همهجا بیخبرِ دیگه تظاهر به دونستن کردم، و بعد کاری رو که پدرمادرم جرئتش رو نداشتن انجام دادم. حالا هم بدون هیچ دلیل علمی و منطقی و مذهبی، انگار که یکبار زندگی کردن برای اینکه بفهمم نمیخوام اینجا باشم کافی نباشه، اینجام.》
#خودنبشت
❤5🔥2🍓1
وَهم
به زحمت تنش را، که فکر میکرد دوران خدمتش تمام شده از روی صندلی بلند کرد و صدایش را صاف کرد: 《عالیجناب، اعضای محترم هیئت منصفه، سرکار خانم تندنویس دادگاه و شهروندانی که این وقت صبح هیچ کار بهتری ندارین، همهچیز از...معذرت میخوام، الان چه سالیه؟ واقعا؟ همهچیز…
+شما در اظهاراتتون نوشتید قبل از مرگ، شهروند اینجا بودید و حالا که از مرگ بازگشتین، همچنان شهروند محسوب میشید. مدرکی هست که این رو ثابت کنه؟
《حتما باید چیزی برای اثباتش پیش شما باشه، چون اجدادتون اصرار داشتن به طور مداوم ازش مدرک جمع کنن و وجود داشتنم رو بهم یادآوری کنن. همه به محض برخورد باهام، مثل یه مامور امنیتی ازم نشونهی وجود داشتن میخواستن. کارت شناسایی؟ نام پدر؟ تاریخ خروج از مادر؟ عاشق نشدی؟ بچهدار نمیشی؟ دینت رو مشخص نمیکنی؟ کار نمیکنی؟ پول ساندویچتو نمیدی؟》
+سیستم مدیریتی از زمان مرگ شما تا به امروز تغییر کرده، پس تنها شاهد عینی در صحنهی جرم مدرک موثق حساب میشه. آیا کسی هست که شما رو در حال زنده بودن به یاد بیاره؟
《صدها نفر جناب قاضی؛ آدمهای زیادی من رو دیدن، وقتی به کبوترا غذا میدادم، وقتی توی دانشگاه برای ارائه دادن گریه میکردم، وقتی بدون دادن پول ساندویچ فرار میکردم، وقتی در حال مرگ بودم..
دو نفر شاهد آخرین لحظات زندگیم بودن. درواقع یک نفر؛ چون یکی از اونها صاحبخونهی نابینا بود. وقتی پیرزن در چند قدمیم دیالوگهای "اجارهی عقب مونده" رو تکرار میکرد، بدنم مثل ماهیِ بیرون از آب، در حال مقابله با مرگ بود. از نشنیدن بهونه های تکراریم جا خورد، صدام زد، چیزی نشنید، رفت بیرون.
آخرین تصویری که چشمهام ثبت کردن، سایهی دو نفر بود؛ پیرزن کمک آورده بود. نفهمیدم سایهی دوم متعلق به کی بود. نتونستم تنها شاهدِ واقعی مردنم رو ببینم. احتمالش کم بود، ولی وقتی چشمهام گرم میشدن، اون سایه رو آدم موردعلاقم دیدم. شاید چون دلم میخواست ببینم، شاید چون هوشیار نبودم، اما بوی دریاش رو حس کردم عالیجناب، هرجا که میرفت بوی دریا میگرفت.》
#خودنبشت
《حتما باید چیزی برای اثباتش پیش شما باشه، چون اجدادتون اصرار داشتن به طور مداوم ازش مدرک جمع کنن و وجود داشتنم رو بهم یادآوری کنن. همه به محض برخورد باهام، مثل یه مامور امنیتی ازم نشونهی وجود داشتن میخواستن. کارت شناسایی؟ نام پدر؟ تاریخ خروج از مادر؟ عاشق نشدی؟ بچهدار نمیشی؟ دینت رو مشخص نمیکنی؟ کار نمیکنی؟ پول ساندویچتو نمیدی؟》
+سیستم مدیریتی از زمان مرگ شما تا به امروز تغییر کرده، پس تنها شاهد عینی در صحنهی جرم مدرک موثق حساب میشه. آیا کسی هست که شما رو در حال زنده بودن به یاد بیاره؟
《صدها نفر جناب قاضی؛ آدمهای زیادی من رو دیدن، وقتی به کبوترا غذا میدادم، وقتی توی دانشگاه برای ارائه دادن گریه میکردم، وقتی بدون دادن پول ساندویچ فرار میکردم، وقتی در حال مرگ بودم..
دو نفر شاهد آخرین لحظات زندگیم بودن. درواقع یک نفر؛ چون یکی از اونها صاحبخونهی نابینا بود. وقتی پیرزن در چند قدمیم دیالوگهای "اجارهی عقب مونده" رو تکرار میکرد، بدنم مثل ماهیِ بیرون از آب، در حال مقابله با مرگ بود. از نشنیدن بهونه های تکراریم جا خورد، صدام زد، چیزی نشنید، رفت بیرون.
آخرین تصویری که چشمهام ثبت کردن، سایهی دو نفر بود؛ پیرزن کمک آورده بود. نفهمیدم سایهی دوم متعلق به کی بود. نتونستم تنها شاهدِ واقعی مردنم رو ببینم. احتمالش کم بود، ولی وقتی چشمهام گرم میشدن، اون سایه رو آدم موردعلاقم دیدم. شاید چون دلم میخواست ببینم، شاید چون هوشیار نبودم، اما بوی دریاش رو حس کردم عالیجناب، هرجا که میرفت بوی دریا میگرفت.》
#خودنبشت
❤5🍓1
وَهم
+شما در اظهاراتتون نوشتید قبل از مرگ، شهروند اینجا بودید و حالا که از مرگ بازگشتین، همچنان شهروند محسوب میشید. مدرکی هست که این رو ثابت کنه؟ 《حتما باید چیزی برای اثباتش پیش شما باشه، چون اجدادتون اصرار داشتن به طور مداوم ازش مدرک جمع کنن و وجود داشتنم رو…
+خیلی خب، این حرفهای بی ربط کمکی بهتون نمیکنن. این شاهد احتمالی کجاست؟ در قید حیاتن؟
《خیر جناب قاضی، هیچکس که من رو تو عمرش دیده باشه، در قید حیات نیست.》
+برای وجود داشتن ایشون چطور؟ مدرکی دارین؟
《بله. من مدرک حضور ایشون هستم، تنها مدرک. وجودش وابسته به خاطراتیه که من ازش دارم، و در ذهن من، آدمی وجود داره که بوی دریا میده، آدمارو وقتی مریض شدن بیشتر دوست داره، به همه چیز با شوقِ اولین بار نگاه میکنه، طوری با غرور میبازه که شک کنی برده، هربار که صدای پرندهی موردعلاقش رو میشنوه دلش غنج میره و هربار یادش میره اسمش رو پیدا کنه، وقتهایی که حواسش به اخم کردن نیست راحت خجالت میکشه، اسمها رو دیر یاد میگیره، از مرگ اطرافیانش، و غرق شدن میترسه..شما میدونید چطوری مرده؟》
+از مرگ کسی که زندگی نکرده میپرسید؟
《گفتم شاید این بار هم، مرگ عزیز تر از زندگیه. اون زندگی کرده. من تنها کسی هستم که میدونم زندگی کرده، و اون تنها کسیه که میدونه من مردم. هر دو یک چیزن، مگه نه؟ تا نمیری، نمیفهمی زندگی کردی یا نه. عالیجناب، زمان میخواد تنها چیزی که از زندگی به دست آوردیم رو ازمون بگیره. زمانِ نابودگر، مُرده ها رو هم میکشه. دنیای امروز، دنیایی که من رو تماشا کرد، نیست؛ پس من هیچوقت زنده نبودم. من بیوجودیم، که از وجود یک نفر آگاهم. از جنابعالی، اعضای محترم هیئت منصفه، و سرکار خانمِ تندنویس خواهش میکنم، که وقتی من نیست تر از این بودم، بنویسید و به یاد بیارید، کسی رو که بوی دریا میداد.》
___
+دادگاه و هیئت منصفه تصمیم گرفتن، که وجود داشتن متهم غیرقانونی، و غیرقابل توجیه قلمداد میشود. بدین وسیله، گناهکار را به پایان دادن به وجود داشتنش، محکوم میکنم.
#خودنبشت
《خیر جناب قاضی، هیچکس که من رو تو عمرش دیده باشه، در قید حیات نیست.》
+برای وجود داشتن ایشون چطور؟ مدرکی دارین؟
《بله. من مدرک حضور ایشون هستم، تنها مدرک. وجودش وابسته به خاطراتیه که من ازش دارم، و در ذهن من، آدمی وجود داره که بوی دریا میده، آدمارو وقتی مریض شدن بیشتر دوست داره، به همه چیز با شوقِ اولین بار نگاه میکنه، طوری با غرور میبازه که شک کنی برده، هربار که صدای پرندهی موردعلاقش رو میشنوه دلش غنج میره و هربار یادش میره اسمش رو پیدا کنه، وقتهایی که حواسش به اخم کردن نیست راحت خجالت میکشه، اسمها رو دیر یاد میگیره، از مرگ اطرافیانش، و غرق شدن میترسه..شما میدونید چطوری مرده؟》
+از مرگ کسی که زندگی نکرده میپرسید؟
《گفتم شاید این بار هم، مرگ عزیز تر از زندگیه. اون زندگی کرده. من تنها کسی هستم که میدونم زندگی کرده، و اون تنها کسیه که میدونه من مردم. هر دو یک چیزن، مگه نه؟ تا نمیری، نمیفهمی زندگی کردی یا نه. عالیجناب، زمان میخواد تنها چیزی که از زندگی به دست آوردیم رو ازمون بگیره. زمانِ نابودگر، مُرده ها رو هم میکشه. دنیای امروز، دنیایی که من رو تماشا کرد، نیست؛ پس من هیچوقت زنده نبودم. من بیوجودیم، که از وجود یک نفر آگاهم. از جنابعالی، اعضای محترم هیئت منصفه، و سرکار خانمِ تندنویس خواهش میکنم، که وقتی من نیست تر از این بودم، بنویسید و به یاد بیارید، کسی رو که بوی دریا میداد.》
___
+دادگاه و هیئت منصفه تصمیم گرفتن، که وجود داشتن متهم غیرقانونی، و غیرقابل توجیه قلمداد میشود. بدین وسیله، گناهکار را به پایان دادن به وجود داشتنش، محکوم میکنم.
#خودنبشت
❤7💔1🍓1
-چطور انتظار داری دیگران بشناسنت، وقتی خودت هم نمیدونی کِی در حال نشون دادن حقیقتِ خودتی و کِی در حال جعل کسی که میخوای باشی؟ اونقدر بیاختیار تظاهر میکنی که از فرط درموندگی، اندک زمان هایی که مست نیستی هم تظاهر به مست بودن میکنی؛ تا "تصادفی" کنترل خودت رو از دست بدی و "تصادفی"، مچ خودت رو در حین خودت بودن بگیری.
+خوب منو میشناسی.
#خودنبشت
+خوب منو میشناسی.
#خودنبشت
🍓5
'خوشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهی درشت سیاهی
تصویر مینمودند'
-فروغ فرخزاد
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهی درشت سیاهی
تصویر مینمودند'
-فروغ فرخزاد
💔3
..آسمان تب داشت و او، آرزو داشت به جای آسمان تب میداشت، میسوخت تا تمام میشد، می سوخت و باران نیز نمیتوانست خاموشش کند. آرزو داشت روشنایی نمیرسید و حکم خاموشی ذهن را نمیداد. آرزو داشت میان گلبرگهای زیر دوش چراغ خیابان بود، آنقدر زیر باران میماند تا خیالِ زنده بودن، تا خاطرهی بخشی از درختی ناپژمرده بودن، از دلش بپرد.
#خودنبشت
#خودنبشت
🕊5🍓1