بابت هر جونی که در درده و هر ایرانیای که این درد رو نمیفهمه، به ایران تسلیت میگم.
💔26👌1
#خودنبشت ۰۳.۰۴.۰۳
به نقطهی ثابتی از رود زل میزنی. آن سنگها و اشکال عجیبشان، هر دفعه جریان را به همان شکل در میآورند. هر ثانیه قطرات را به رقصی موزون در هوا وا میدارند و به سوی ادامهی مسیر هدایتشان میکنند، به طوری که فکر میکنی فیلم روی تکرار است. اما آن قطرات، مردمان کوچک آب، هر لحظه تماما نو میشوند و همه چیز برایشان تازه است. در این صحنهی تکراری، هیچگاه یک قطره دوبار تکرار نمیشود. بیان ناروان است، اما در نظرم جهان، مثل این آب روان است.
❤11⚡1
مردی را تصور کنیم که طناب به دست ایستاده و میخواهد خودش را از تیر سقف حلق آویز کند. فقط باید چند سطری برای خداحافظی بنویسد. مدادی بر میدارد و آن جملهی معروف هیچ کس در مرگ من مقصر نیست را مینویسد. تا این جای کار همه چیز خوب پیش رفته، اما مرد تصمیم میگیرد چند سطری بیشتر بنویسد و از عزیزانش عذرخواهی کند. و چون نویسنده است، تصمیم میگیرد درست و حسابی بنویسد. دو ساعت بعد میبینیم که طناب را روی صندلی رها کرده و پشت میز نشسته و صفتها را خط میزند و هر جمله را بارها و بارها دستکاری میکند تا به لحن درست برسد. کارش که تمام میشود خسته و گرسنه است و حتی رمق خودکشی هم ندارد. می شود گفت سبک کارش جانش را نجات داده، گرچه شاید هم همین سبک بوده که باعث شده فکر خودکشی به سرش بیفتد. شاید یکی از محرکهای تصمیمش این بوده که فکر میکرده نویسندهی ناموفقی است و شاید هم واقعاً همین طور باشد. همه ی نویسندههایی که میخواهند نامهی توجیهی بی کم و کاستی بنویسند این طور فکر میکنند.
تنها نویسندههایی که ارزش خواندن دارند همین ها هستند؛ نویسندههایی که مینویسند تا آنچه را که مینویسند توجیه کنند، با قلمی در یک دست و طنابی در دست دیگر.
-به زبان مادری گریه میکنیم؛ فابیو مورابیتو
❤11
ولادیمیر: باید الان خیلی هم خوشحال بودی، از ته دل، اگه فقط اینو میدونستی.
استراگون: واسه چی خوشحال باشم؟
ولادیمیر: که برگشتی پیش من دوباره.
استراگون: نظرت اینه؟
ولادیمیر: بگو هستی، حتی اگر راست نباشه.
استراگون: چی بگم؟
ولادیمیر: بگو من خوشحالم
استراگون: من خوشحالم.
ولادیمیر: منم همینطور.
استراگون: منم همینطور.
ولادیمیر: ما خوشحالیم.
استراگون: ما خوشحالیم. [سکوت] خب حالا چهکار کنیم، حالا که خوشحالیم؟
در انتظار گودو، ساموئل بکت
❤12
اول نیچه، بعد هم نادار. خدا مرده است و دیگر آن جا نیست که ما را ببیند. پس حالا این ماییم که باید ما را ببینیم. برای این کار، نادار فاصله و ارتفاع لازم را به ما داد. به ما فاصلهی خدایگانی داد و منظر چشم خداوند. لحظهی طلوع زمین به این جایگاه پایان داد و آن عکسها که از مدار ماه گرفته شد و در آنها سیارهی ما کمابیش تقریباً مثل هر سیارهی دیگر بود: ساکت، چرخان، زیبا، مرده، بیربط. نکند خدا ما را این طور میدیده و برای همین هم هست که غایب شده؟! مسلماً من به خدای غیبشونده اعتقاد ندارم اما چنین داستانی نظم و منطق خوبی به جهان میدهد.
وقتی خدا را کشتیم خودمان را هم به کشتن دادیم. آیا آن موقع چنان که باید و شاید به این موضوع توجه کردیم؟ اگر خدا نباشد، زندگی بعد از مرگ هم نیست، مایی هم در کار نخواهد بود. ما حق داشتیم، مسلماً، این رفیق قديمي خياليمان را بکشیم، و در هر صورت هم زندگي بعد مرگی نصیبمان نمیشد. اما شاخهای را که روی آن نشسته بودیم هم بریدیم. و منظره از آن بالا، از ارتفاع، حتی اگر تنها توهم یک منظره بود، خیلی بدک نبود.
ما ارتفاع خدایگانی را از دست دادهایم و ارتفاع نادار عایدمان شده. اما عمق را هم از دست دادهایم. روزگاری خیلی خیلی پیش میتوانستیم برویم پایین به جهان زیرین، به جایی که مردهها هنوز زندگی میکردند. حالا این استعاره را هم از دست دادهایم و فقط میتوانیم به معنای واقعی کلمه پایین برویم: غارنوردی، حفاری برای کانی ها و غيره. عوض جهان زیرین، فقط زیرزمین.
-عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه، جولین بارنز
🔥5👍2