وَهم – Telegram
130 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
🕊105
🔥11
ولادیمیر: باید الان خیلی هم خوشحال بودی، از ته دل، اگه فقط اینو می‌دونستی.
استراگون: واسه چی خوشحال باشم؟
ولادیمیر: که برگشتی پیش من دوباره.
استراگون: نظرت اینه؟
ولادیمیر: بگو هستی، حتی اگر راست نباشه.
استراگون: چی بگم؟
ولادیمیر: بگو من خوشحالم
استراگون: من خوشحالم.
ولادیمیر: منم همین‌طور.
استراگون: منم همین‌طور.
ولادیمیر: ما خوشحالیم.
استراگون: ما خوشحالیم. [سکوت] خب حالا چه‌کار کنیم، حالا که خوشحالیم؟

در انتظار گودو، ساموئل بکت
12
133
11
6💘2
اول نیچه، بعد هم نادار. خدا مرده است و دیگر آن جا نیست که ما را ببیند. پس حالا این ماییم که باید ما را ببینیم. برای این کار، نادار فاصله و ارتفاع لازم را به ما داد. به ما فاصله‌ی خدایگانی داد و منظر چشم خداوند. لحظه‌ی طلوع زمین به این جایگاه پایان داد و آن عکس‌ها که از مدار ماه گرفته شد و در آن‌ها سیاره‌ی ما کمابیش تقریباً مثل هر سیاره‌ی دیگر بود: ساکت، چرخان، زیبا، مرده، بی‌ربط. نکند خدا ما را این طور می‌دیده و برای همین هم هست که غایب شده؟! مسلماً من به خدای غیب‌شونده اعتقاد ندارم اما چنین داستانی نظم و منطق خوبی به جهان می‌دهد.

وقتی خدا را کشتیم خودمان را هم به کشتن دادیم. آیا آن موقع چنان که باید و شاید به این موضوع توجه کردیم؟ اگر خدا نباشد، زندگی بعد از مرگ هم نیست‌، مایی هم در کار نخواهد بود. ما حق داشتیم، مسلماً، این رفیق قديمي خياليمان را بکشیم، و در هر صورت هم زندگي بعد مرگی نصیب‌مان نمی‌شد. اما شاخه‌ای را که روی آن نشسته بودیم هم بریدیم. و منظره از آن بالا، از ارتفاع، حتی اگر تنها توهم یک منظره بود، خیلی بدک نبود.

ما ارتفاع خدایگانی را از دست داده‌ایم و ارتفاع نادار عایدمان شده. اما عمق را هم از دست داده‌ایم. روزگاری خیلی خیلی پیش می‌توانستیم برویم پایین به جهان زیرین، به جایی که مرده‌ها هنوز زندگی می‌کردند. حالا این استعاره را هم از دست داده‌ایم و فقط می‌توانیم به معنای واقعی کلمه پایین برویم: غارنوردی، حفاری برای کانی ها و غيره. عوض جهان زیرین، فقط زیرزمین.

-عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه، جولین بارنز
🔥5👍2
#خودنبشت

"از نیک بدی ناید و از بد ثمر نیک"
چیست بدی
و چیست نیک؟
برخی خداپرستند و
قاتلانشان خداپرست‌تر
شکر بلای جان شد و
جان فدای اهداف برتر
چیست بدی
و چیست نیک؟
آسمان‌ خانه‌ی باروت است و
زمین، نانِ مصنوع
آدمی در فکر مریخ است و
نان، حسرت همنوع
چیست بدی
و چیست نیک؟
🍓12💘2💯1
🍓52🕊2👀1
وَهم
Photo
#خودنبشت

-So whats the plan,sir?
+for what?
-for the rest of your Life.
+well, writing till my hair is dry; waiting till the night is gone, then the bee in my lamp will die.
Waiting for the world to sleep, then living my life a bit.
hanging on.
Singing a song, watching their eyes for so long, ruining a poem for a frog.
-I feel much better without a real response. it wouldn't be fun, if we knew what's going on.
hair's still wet, but the bee probably
died. Burnt for a kid, who was trying to write in the dark.
now the night is gone and waiting is done. Goodnight to the one, who waited for sun.
updates: it's alive! It thinks my lamp is a hive.
11❤‍🔥1
🔥9
🔥7🍓42
🔥111
Running Low
Leprous
🔥3👍1
#خودنبشت

چشم‌ها را بسته‌اند و دستان
سست، بی‌قرار، لرزان
به‌ هوا چنگ می‌زنند سرگردان
به سوی تو آیند برای فرار
فرار از افکار، به سوی انکار
گیرند میان موهایت قرار
نوازش‌گرند، اما پریشان
بی‌دوام، ضعیف، لغزان
اگر روزی بلغزند این بار
میان سر دوند انگشتان
خرد شوی و ویران
و اگر بر وفق مراد
بوزد روزی باد
می‌شوند آن‌ها پشیمان.
9💘3💯1
8🆒1
وَهم
#خودنبشت +توی خواب‌های رانندگیم، که برام کابوس محسوب می‌شدن، بدون هیچ مهارت راندن و کنترلی روی ماشین حرکت می‌کردم، اما اتفاقی برام نمی‌افتاد. به طرز جادویی‌ای ماشین‌هارو با کمترین فاصله رد می‌کردم. به بدترین حالت ممکن ماشین پیش می‌ره، به مو می‌رسه اما پاره…
#خودنبشت

یک خواب دیگر هم بود. روزی از روزهایی که بین بی‌سوادی و باسواد شدن معلق بودم، کتاب آیین‌نامه‌ی خواهرم را ورق می‌زدم و با نماد‌ها و نشانه‌هایش دست و پنجه نرم می‌کردم تا زمانی که به خواب بروم.

خیالات آن شب چنین بود: زنی در دکه‌ی کتاب‌فروشی‌ای نشسته بود و با مهربانی، به منی که در ماشین نشسته بودم کتاب هدیه می‌داد. کتاب‌ها را یک به یک در فضای کوچک ماشین می‌چید و مرا با لبخند می‌نگریست. ظاهرش رفته رفته آرام‌تر می‌شد و سرعتش در انبار کردن کتاب‌ها بیشتر؛ به طوری که خود را غوطه‌ور در کتاب یافتم. اطلاعات و اتفاقات در اتومبیل من انباشته می‌شدند و هر لحظه از فضای تنفسِ من کاسته می‌شد، و هیچ از دستم ساخته نمی‌شد. دست و پا نمی‌زدم، نگران به تبسمی نگاه می‌کردم که مرا قانع می‌کرد، خفه شدن اتفاق ناگواری نیست. آسمان آفتابی بود، دوستان دست تکان می‌دادند، و کتاب‌های یک‌صدا با بی‌تفاوتی نامِ "قوانین راهنمایی و رانندگی" را حمل می‌کردند.
سرعتی در خود مرا حل می‌کرد که عناصرِ محیط انکارش می‌کردند. الطافِ کتاب‌فروش بر سکونتِ من آوار شدند و در انتهای بی‌نفسی، از خواب برخاستم.

هنوز کابوس در فضا بود. قلب تیز می‌تپید، با سرعت دلهره‌آوری برای مادرم از ترس می‌گفتم، به دور خود می‌چرخیدم و طرح‌های فرش را دنبال می‌کردم. اما فرش ساکن بود و مادر ساکت و برادر نباید با صدایم بیدار می‌شد.
من از تندی هراسان بودم و محیط خود را عاری از آن نشان می‌داد. زنی مرا دفن می‌کرد که در آرامش مطلق به سر می‌برد. باغِ زیر پایم گفت آرام باش، همه چیز همین گونه خواهد ماند. آغوش مادرم گفت تو هفت ساله هستی و هفت ساله خواهی ماند. تنفس منظم برادرم گفت او همیشه خواب خواهد ماند.
بر جا نشستم و چشم بر هم بستم و آن‌گاه که گشودم-

هفت روز دیگر آزمون رانندگی دارم. کتاب همین نزدیکی‌ست، برادر همچنان خواب است.
کابوس ادامه دارد.
💘62❤‍🔥1💔1