وَهم – Telegram
130 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
🔥7🍓42
🔥111
Running Low
Leprous
🔥3👍1
#خودنبشت

چشم‌ها را بسته‌اند و دستان
سست، بی‌قرار، لرزان
به‌ هوا چنگ می‌زنند سرگردان
به سوی تو آیند برای فرار
فرار از افکار، به سوی انکار
گیرند میان موهایت قرار
نوازش‌گرند، اما پریشان
بی‌دوام، ضعیف، لغزان
اگر روزی بلغزند این بار
میان سر دوند انگشتان
خرد شوی و ویران
و اگر بر وفق مراد
بوزد روزی باد
می‌شوند آن‌ها پشیمان.
9💘3💯1
8🆒1
وَهم
#خودنبشت +توی خواب‌های رانندگیم، که برام کابوس محسوب می‌شدن، بدون هیچ مهارت راندن و کنترلی روی ماشین حرکت می‌کردم، اما اتفاقی برام نمی‌افتاد. به طرز جادویی‌ای ماشین‌هارو با کمترین فاصله رد می‌کردم. به بدترین حالت ممکن ماشین پیش می‌ره، به مو می‌رسه اما پاره…
#خودنبشت

یک خواب دیگر هم بود. روزی از روزهایی که بین بی‌سوادی و باسواد شدن معلق بودم، کتاب آیین‌نامه‌ی خواهرم را ورق می‌زدم و با نماد‌ها و نشانه‌هایش دست و پنجه نرم می‌کردم تا زمانی که به خواب بروم.

خیالات آن شب چنین بود: زنی در دکه‌ی کتاب‌فروشی‌ای نشسته بود و با مهربانی، به منی که در ماشین نشسته بودم کتاب هدیه می‌داد. کتاب‌ها را یک به یک در فضای کوچک ماشین می‌چید و مرا با لبخند می‌نگریست. ظاهرش رفته رفته آرام‌تر می‌شد و سرعتش در انبار کردن کتاب‌ها بیشتر؛ به طوری که خود را غوطه‌ور در کتاب یافتم. اطلاعات و اتفاقات در اتومبیل من انباشته می‌شدند و هر لحظه از فضای تنفسِ من کاسته می‌شد، و هیچ از دستم ساخته نمی‌شد. دست و پا نمی‌زدم، نگران به تبسمی نگاه می‌کردم که مرا قانع می‌کرد، خفه شدن اتفاق ناگواری نیست. آسمان آفتابی بود، دوستان دست تکان می‌دادند، و کتاب‌های یک‌صدا با بی‌تفاوتی نامِ "قوانین راهنمایی و رانندگی" را حمل می‌کردند.
سرعتی در خود مرا حل می‌کرد که عناصرِ محیط انکارش می‌کردند. الطافِ کتاب‌فروش بر سکونتِ من آوار شدند و در انتهای بی‌نفسی، از خواب برخاستم.

هنوز کابوس در فضا بود. قلب تیز می‌تپید، با سرعت دلهره‌آوری برای مادرم از ترس می‌گفتم، به دور خود می‌چرخیدم و طرح‌های فرش را دنبال می‌کردم. اما فرش ساکن بود و مادر ساکت و برادر نباید با صدایم بیدار می‌شد.
من از تندی هراسان بودم و محیط خود را عاری از آن نشان می‌داد. زنی مرا دفن می‌کرد که در آرامش مطلق به سر می‌برد. باغِ زیر پایم گفت آرام باش، همه چیز همین گونه خواهد ماند. آغوش مادرم گفت تو هفت ساله هستی و هفت ساله خواهی ماند. تنفس منظم برادرم گفت او همیشه خواب خواهد ماند.
بر جا نشستم و چشم بر هم بستم و آن‌گاه که گشودم-

هفت روز دیگر آزمون رانندگی دارم. کتاب همین نزدیکی‌ست، برادر همچنان خواب است.
کابوس ادامه دارد.
💘62❤‍🔥1💔1
4
می چرخیم و می‌چرخیم و فریاد می‌زنیم
وقتی خواب بودی یه دور دیگه هم زدیم
یه چیزایی اومدن یه چیزایی رفتن
انگار همیشه بودن انگار هیچوقت نبودن
وقتی خواب بودی جهان یهو گلستون شد
قبل بیدار شدنت پلاسید، خشک شد
وقتی خواب بودی همه ریختن خیابون
بیدار شدی وقتی رفتن خونه‌هاشون
وقتی خواب بودی جهان شد علیه‌مون
هنوزم هست فردا می‌ریزن رو سرمون
چیزی نمونده ولی هرگز تموم نمیشه
دنیا آخرشه این روزا به سر نمیشه
فردا آخریشه پس‌فردا مهم ترینه
بعدش تمومه زندگی گلستونه
تا پسین فردا که هیچکس نمیدونه
می‌چرخیم و می‌چرخیم و دورامونو زدیم
خدا میدونه چقد این حرفارو زدیم
#خودنبشت
61
12❤‍🔥3
صفر تا صد تابستون:
🔥10💯21
در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست

هنگامی که می‌رفتم بخوابم، تنها مایه‌ی دلخوشی‌ام این بود که مادر بیاید و مرا در بسترم ببوسد. اما این "شب خوش" آنچنان کوتاه بود، و او چنان زود می‌گذاشت و می‌رفت، که لحظه‌ای که می‌شنیدم بالا می‌آمد و از راهروی در می‌گذشت، و پیراهن مل‌مل آبی اش که رشته‌های نازک کاه بافته از آن آویخته بود به نرمی صدا می‌کرد، برایم لحظه‌ای دردآور بود. از یک لحظه بعد خبر می‌داد که مادر مرا ترک کرده و رفته بود. به گونه‌ای که آرزو می‌کردم آن شب خوشی‌ای که آن همه دلبسته‌اش بودم هرچه دیرتر از راه برسد، و زمان آرامشی که مادر هنوز نیامده بود هرچه بیشتر طول بکشد.
12
❤‍🔥62💯1
در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست

هر بار که به چیزی بیرون از خودم نگاه می‌کردم، آگاهی‌ام را چون پرده‌ای میان خودم و آن چیز می‌دیدم. پرده‌ای معنوی که در عین نازکی، اجازه‌ی لمس واقعی آن رخداد را به من نمی‌داد. و هرچقدر سعی می‌کردم تنه‌ی نامرئی‌اش را کنار بزنم تا آن چیز را با وضوح و بی‌واسطه نظاره کنم، آن چیز ناگهان محو و کم کم نامرئی می‌شد، انگار که بدون آن پرده هیچ‌گاه وجود نداشته است.
10👍1
13💯2
152
8🔥61
امروز مردانی برای رنگِ خانه آمدند
لکه‌ی دیروز بر دیوار بود
تنها شاهدِ قتل تدریجیِ من
پشت رنگِ آبرومندیِ او
پنهان شد.
#خودنبشت
💔116🔥2💘2