می چرخیم و میچرخیم و فریاد میزنیم
وقتی خواب بودی یه دور دیگه هم زدیم
یه چیزایی اومدن یه چیزایی رفتن
انگار همیشه بودن انگار هیچوقت نبودن
وقتی خواب بودی جهان یهو گلستون شد
قبل بیدار شدنت پلاسید، خشک شد
وقتی خواب بودی همه ریختن خیابون
بیدار شدی وقتی رفتن خونههاشون
وقتی خواب بودی جهان شد علیهمون
هنوزم هست فردا میریزن رو سرمون
چیزی نمونده ولی هرگز تموم نمیشه
دنیا آخرشه این روزا به سر نمیشه
فردا آخریشه پسفردا مهم ترینه
بعدش تمومه زندگی گلستونه
تا پسین فردا که هیچکس نمیدونه
میچرخیم و میچرخیم و دورامونو زدیم
خدا میدونه چقد این حرفارو زدیم
وقتی خواب بودی یه دور دیگه هم زدیم
یه چیزایی اومدن یه چیزایی رفتن
انگار همیشه بودن انگار هیچوقت نبودن
وقتی خواب بودی جهان یهو گلستون شد
قبل بیدار شدنت پلاسید، خشک شد
وقتی خواب بودی همه ریختن خیابون
بیدار شدی وقتی رفتن خونههاشون
وقتی خواب بودی جهان شد علیهمون
هنوزم هست فردا میریزن رو سرمون
چیزی نمونده ولی هرگز تموم نمیشه
دنیا آخرشه این روزا به سر نمیشه
فردا آخریشه پسفردا مهم ترینه
بعدش تمومه زندگی گلستونه
تا پسین فردا که هیچکس نمیدونه
میچرخیم و میچرخیم و دورامونو زدیم
خدا میدونه چقد این حرفارو زدیم
#خودنبشت
❤6⚡1
در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست
هنگامی که میرفتم بخوابم، تنها مایهی دلخوشیام این بود که مادر بیاید و مرا در بسترم ببوسد. اما این "شب خوش" آنچنان کوتاه بود، و او چنان زود میگذاشت و میرفت، که لحظهای که میشنیدم بالا میآمد و از راهروی در میگذشت، و پیراهن ململ آبی اش که رشتههای نازک کاه بافته از آن آویخته بود به نرمی صدا میکرد، برایم لحظهای دردآور بود. از یک لحظه بعد خبر میداد که مادر مرا ترک کرده و رفته بود. به گونهای که آرزو میکردم آن شب خوشیای که آن همه دلبستهاش بودم هرچه دیرتر از راه برسد، و زمان آرامشی که مادر هنوز نیامده بود هرچه بیشتر طول بکشد.
❤12
در جستجوی زمان از دست رفته، مارسل پروست
هر بار که به چیزی بیرون از خودم نگاه میکردم، آگاهیام را چون پردهای میان خودم و آن چیز میدیدم. پردهای معنوی که در عین نازکی، اجازهی لمس واقعی آن رخداد را به من نمیداد. و هرچقدر سعی میکردم تنهی نامرئیاش را کنار بزنم تا آن چیز را با وضوح و بیواسطه نظاره کنم، آن چیز ناگهان محو و کم کم نامرئی میشد، انگار که بدون آن پرده هیچگاه وجود نداشته است.
❤10👍1