وَهم – Telegram
129 subscribers
446 photos
6 videos
15 links
هر آنچه اینجا هست، از چشم و ذهن من وجودیت گرفته است. صندوقِ اوهامِ من به چشم‌تان مرئی‌ است؟
https://www.instagram.com/taleofgrey?igsh=Z25oMXhvZjlkemd6

http://t.me/HidenChat_Bot?start=445308459
Download Telegram
🍓2🔥1🐳1
🐳3🍓3❤‍🔥1
وَهم
+می‌فهمم چه احساسی داره، این که از کودکی بهت الگوهایی از "حماقتِ کافران" نشون بدن و تو با خودت فکر کنی، من اونقدر احمق نیستم که مثل اون‌ها همه‌ رو از خودم ناامید کنم. می‌خوای خودت رو ثابت کنی، می‌خوای عضوی از جامعه‌ای باشی که در ذهنت خودشون رو اقلیتی پاک جلوه…
#خودنبشت

+ما و والدینمان: از غریبه‌ها نیز غریبه‌تریم اما از هر کس به یکدیگر نزدیک‌تریم. به طور غیرقابل انکاری، بیش از هرکس کنارشان آسیب پذیر می‌شویم و هیچ منطقی جلوی ضعف غیر ارادی‌مان را نمی‌گیرد؛ زیرا هنوز آن کودک پنج ساله‌ایم که در انتظارِ در آمدن سرنوشت از میان لب‌هایشان بود، که کلامشان تعیین می‌کرد بهترین روز زندگی‌اش است یا دنیا بر سرش خواهد ریخت. ما دوام می‌آوریم و شکست می‌دهیم هیولاهای برون و درون را، اما ناهنجاری‌ای از سویشان، هویت را بی‌ارزش و ارتباط را بی‌معنی و زنده‌ ماندن را بی‌هدف می‌نمایاند؛ انگار که پس از یک هفته خیال‌پردازی شنیده باشیم: حالا که اینطور شد اسباب‌بازی فروشی نمی‌ریم.
3👍2🍓2
برگ‌های این کتاب روزی به غایت می‌رسند
و نویسنده منم؛
پیام‌آورِ مرگ در آخرین برگ منم
و کمال از پشت سر وادار می‌کند مرا
به سیاه کردنِ این خط و خطوط دیگرم
#خودنبشت
🍓4
سوگوار خواهم شد
برای هر چه نوشته نشد
و هر که زندگی‌اش زنده‌وار نشد.
سوگوار خواهم شد
برای سوگوارم؛
که مرهمش نه اما
دلتنگش خواهم شد.
#خودنبشت
🍓4💘1
🕊2🍓2🐳1
پر کردمش از آب و خون
گه امواج و گه سکون؛
پر کردمش از خونِ هر آنچه درونم کشته شد
پر کردمش از هر زلالی که درونم زاده شد.
#خودنبشت
🕊2🍓2
#خودنبشت

پرده‌های اتاق‌ها کنده شدن و خواهرم از دیده شدن می‌ترسه. بهش می‌گم هیچکس دیگران رو تماشا نمی‌کنه؛ گزاره‌ای نادرست برای تواناییِ لذت بردن از پنجره‌ی بزرگ، حتی برای یک روز.
فهمیدم ماه تمام شب‌هایی که نمی‌دیدمش، بالای سرم می‌درخشیده. فهمیدم نور شهر می‌تونه اتاقم رو نیمه‌روشن کنه، و یک ستاره‌ تمام مدت تو آسمونم بوده. فهمیدم می‌تونم دیگران رو تماشا کنم، و نترسم از در مقابل تماشا شدن. فهمیدم دیده شدن بهتر از چیزی ندیدنه.
🍓42
5
🐳4🍓1
وَهم
#خودنبشت -تماشای سیر شدنِ گربه وحشت‌زده‌ام می‌کند؛ تماشای تکمیل شدنِ تنها ماموریتِ زندگی‌ام، تماشای بی‌نیاز از من شدنِ تنها رابط بین جهان و من. به چشم خود می‌بینم که چطور رشته‌های حاملِ زنده ماندنم در طول روز، از هم پاره می‌شوند؛ و تا چندین ساعت آینده وجود…
-آدمی بدون دیگر آدمی، چه معنا دارد؟
به منی که دیگر نیستم می‌نگرم، منی که چیزی بود، معنایی داشت؛ منی که بر زیر بار زندگی جان می‌داد، اما زندگی‌ای داشت.
می‌نگرم و می‌پرسم، مگر چه بودم که دیگر نیستم و این چنین نیست شدم؟ فشرده‌ می‌شدم بی کوچک شدن، به سرعت نور دور می‌شدم بی حرکت کردن، به خستگیِ کننده‌ی تمام جنب‌و‌جوشِ جهان می‌شدم بی کاری کردن، هستی بر دوشم بود بی سهمی داشتن؛ سهم من انگشت شمار انسان‌ها بودند. در کنار نمونه‌ای محدود از گونه‌ای بی‌اهمیت، هویتی حقیر نصیبم شده بود، معنایی ناچیز اما موجود.
حالا هیچ چیزی شبیهش نیستم، زیرا در کنار هیچ یک از میلیارد‌ها آدمیزاد نیستم. آدمی تنها کنار گربه‌ای در یک اتاق، از کجا می‌فهمد شوخ است یا جدی، سالم است یا دیوانه، زنانه یا مردانه؟ آدمی تنها میان هرچه که زبانش را نمی‌فهمد، از کجا می‌فهمد همچنان مهارت سخن گفتن دارد یا آوا بلغور می‌کند؟ از کجا می‌فهمد کدام صدا در ذهنش است و کدام بر زبان؟
حال هیچ نیستم، و می‌توانم همه چیز باشم. جانی و ناجی و شیطان و خدا، خیر و شر و کور کر، مرده و زنده و ابدی و میرا، در درونم انتظار می‌کشند تا تماشاگری بیاید و برای رضایتش یکدیگر را بکشند. در خلوت خود بی انتهاییم، برای یکدیگر و به تقلید از یکدیگر شکل انسانی به خود می‌گیریم، و من می‌ترسم از آن کس که قرار است تعریفم کند. می‌ترسم از اولین کسی که پس از مد‌ت‌ها، صدایم را می‌شنود، و تمام وجودیت نامتناهی‌ام را در کلماتی ساده تماشا می‌کند، دست‌چین می‌کند و پس از دقایقی نسخه‌ای از خود را در من می‌بیند؛ و آنجاست که می‌بیند. سایه‌ای محو که سال‌ها در نزدیکی‌اش زندگی می‌کرده، ناگهان دیده می‌شود و می‌پندارد تمام مدت در همین شکل بوده‌است. سال‌ها انزوای جنون آمیز، انگار که هیچ‌گاه اتفاق نیفتاده باشد، فراموش می‌شود و با سلام ساده‌ای، زندگی باز می‌گردد به محدودیتِ امن خودش.
و شاید هیچوقت این اتفاق برایم نیفتد.
#خودنبشت
2🍓1🤝1💘1
وَهم
Photo
4👀2
🍓5
در لحظه‌ای که دفترچه‌ای با بی‌نهایت چیز‌هایی که احتمال داره درونش نوشته بشن دستم بود، کلید در جایگاهی که براش ساخته شده قرار می‌گرفت، کبوتر‌های پروار شده با خرده نون‌های ما در صلح کنارم حرکت می‌کردن و صدای جریانِ کانال آب پر از گلبرگ می‌اومد، مکث کردم و لبخند زدم. کوچه‌ی بن بستِ خونه‌ی ما، برزخ منه بین دو دنیام. نه بارِ تظاهر در مدرسه روی دوشمه، نه وقتِ غرق شدن در خستگی تو خونمه، مکان آتش بسه. دلم برای زیبایی‌هاش تنگ می‌شه؛ برای عشاقِ فراری، شعارنویس‌های انقلابی و استقلالی، گل‌های سفید و سرخِ کاغذی، سیم‌خاردارِ تزیین شده با گلبرگ‌ها، پرنده‌ها، گربه‌ها و وانتِ زنگ زده با لاستیک اضافه.
#خودنبشت
🍓3🕊2