تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 12 #موضوع : شتابدهنده اون موقع دید من روی شتابدهنده به این صورت بود که وارد میشیم ، بعدم حمایتمون میکنن و نتیجتا میترکونیم دیگه. مرتب آموزش میبینم و یکسری افراد هستن که کار هات رو زیر نظر دارن . البته بهمون گفتن : کلاس هایی هم که از طرف شتابدهنده برگزار…
#قسمت 13
#موضوع : شتابدهنده
به این ترتیب فایل ارائه رو آماده کردم و صبح هم با آقای x هماهنگ کردیم و ارائه رو بررسی نهایی کردیم و رفتیم به سوی دیموند .
ناگفته نماند که آقای x هم برنامه اندروید رو با یه نقشه کاملتر کرده بود و آورده بودش.
ارائه چندتا مطلب داشت ، اعم از : مشکل ، راه حل ، حجم بازار ، چشم انداز ، مزایای طرح، رقبا ، استراتژی تبلیغات ، فوایدش و نفرات تیمی که هنوز دور هم جمع نشده بودن . ( این یه ارائه استاندارد نبود )
🍀🍀🍀🍀🍀
چندتا سوال پرسیدن و فکر کنم بیشتر هم در مورد نحوه اجرا بود که اصلا ممکن هست یا نه.
ما دو نفری ارائه رو انجام دادیم و موقع بیرون رفتن یکی از تیم هایی که برای ارائه اومده بودن ، گفتن چطور بود ؟ یک کلام گفتم عالی بود .
دو هفته بعد به ما گفتن که پذیرفته شدین ، بیاین .
بعد از ظهر اون روز با بچه ها دور هم جمع شدیم اما از 7 نفر 5 نفر اومدن .
برام خیلی نا امید کننده بود ولی چیزی نگفتم . تو اون روز از بچه ها پرسیدم که اگه تا یکسال درآمد نداشته باشید ، مشکلی ندارید ؟ (الان میگم 2 سال)
هدفشون از این کار چیه ؟ ( مهم بود برام که بدونن هنوز باید خیلی بیشتر یاد بگیرن )
برنامه شون برای سربازی و ادامه تحصیل مشخصه یا نه و دقیقا میخوان چیکار کنن !
اخر کار هم میخواستم بدونم که همه مالک کار هستیم و رئیس و مدیر و این چیزا نداریم . (زهی خیال باطل )
یک سوالی که فرد شکاک جمع داشت این بود که حالا ما اینو هم ساختیم ، چه تضمینی میدی که ما رو کنار نمیزاری ؟
چه تضمینی میشد داد جز اینکه آدمی که کار رو بر عهده گرفته ، قابل اعتماد باشه .
اخر سر از همه خواستم ،خواسته ها شو از کار بگه و بعدش هم جدا شدیم.
اما یکی از دولوپر ها وقتی داشتیم میرفتیم در گوشم گفت که من یه مشکلی دارم باید باهات صحبت کنم . دیگه با توجه به صحبت هاش فهمیدم چه خبره و نمیخواد کار کنه .
از اینکه چقد تایم گذاشته بودم و این نفرات رو دور هم جمع کرده بودم زورم گرفته بود اما نمیشد کسی رو بزور مجبور کنی .
شبش بهم پیام داد و منم براش آرزوی موفقیت کردم.
اما یه مشکل بود ، ایشون با یه نفر مچ بود که بخاطر ایشون اقای الف رو آورده بودم و بدون ایشون نمیخواستم که داخل تیم باشه ولی دیگه یادگاری برامون مونده بود (هرچند که با اقای الف 4 سال دوست بودم) . برامم بهتر بود که دیگه نخوام دنبال دولوپر بگردم .
🔅این چندتا سوالی که پرسیدم نظر شخصی بوده اما اگه بازم برگردم میپرسم ، چون همون موقع باعث شد تا حدی نفرات بیشتری الک بشن و بتونم ، بفهمم هدف ادما مشترک هست که هم بتونن با هم کار کنن و هم بتونم براشون انگیزه لازم رو بسازم.
✅ سوال های شخصی تون رو از اعضای تیم داشته باشید و بدونید دقیقا از هم چی میخواید .
✅ بحث سهام هم اینجا شد اما تو پست های بعدی بیشتر میگم . اما تو این مقطع بحث سهام کردن مسخرس .
چون 100% از یه شرکت صفر ریالی بازم صفر ریال هست (مطمئنم خیلی زیاد شنیدینش ولی خودم الان خیلی موافقش نیستم ) .
بنظرم تو همچین مقطعی فقط کافیه افراد بدونن به اندازه ریسکی که انجام میدن ، سهام میبرن.
#موضوع : شتابدهنده
به این ترتیب فایل ارائه رو آماده کردم و صبح هم با آقای x هماهنگ کردیم و ارائه رو بررسی نهایی کردیم و رفتیم به سوی دیموند .
ناگفته نماند که آقای x هم برنامه اندروید رو با یه نقشه کاملتر کرده بود و آورده بودش.
ارائه چندتا مطلب داشت ، اعم از : مشکل ، راه حل ، حجم بازار ، چشم انداز ، مزایای طرح، رقبا ، استراتژی تبلیغات ، فوایدش و نفرات تیمی که هنوز دور هم جمع نشده بودن . ( این یه ارائه استاندارد نبود )
🍀🍀🍀🍀🍀
چندتا سوال پرسیدن و فکر کنم بیشتر هم در مورد نحوه اجرا بود که اصلا ممکن هست یا نه.
ما دو نفری ارائه رو انجام دادیم و موقع بیرون رفتن یکی از تیم هایی که برای ارائه اومده بودن ، گفتن چطور بود ؟ یک کلام گفتم عالی بود .
دو هفته بعد به ما گفتن که پذیرفته شدین ، بیاین .
بعد از ظهر اون روز با بچه ها دور هم جمع شدیم اما از 7 نفر 5 نفر اومدن .
برام خیلی نا امید کننده بود ولی چیزی نگفتم . تو اون روز از بچه ها پرسیدم که اگه تا یکسال درآمد نداشته باشید ، مشکلی ندارید ؟ (الان میگم 2 سال)
هدفشون از این کار چیه ؟ ( مهم بود برام که بدونن هنوز باید خیلی بیشتر یاد بگیرن )
برنامه شون برای سربازی و ادامه تحصیل مشخصه یا نه و دقیقا میخوان چیکار کنن !
اخر کار هم میخواستم بدونم که همه مالک کار هستیم و رئیس و مدیر و این چیزا نداریم . (زهی خیال باطل )
یک سوالی که فرد شکاک جمع داشت این بود که حالا ما اینو هم ساختیم ، چه تضمینی میدی که ما رو کنار نمیزاری ؟
چه تضمینی میشد داد جز اینکه آدمی که کار رو بر عهده گرفته ، قابل اعتماد باشه .
اخر سر از همه خواستم ،خواسته ها شو از کار بگه و بعدش هم جدا شدیم.
اما یکی از دولوپر ها وقتی داشتیم میرفتیم در گوشم گفت که من یه مشکلی دارم باید باهات صحبت کنم . دیگه با توجه به صحبت هاش فهمیدم چه خبره و نمیخواد کار کنه .
از اینکه چقد تایم گذاشته بودم و این نفرات رو دور هم جمع کرده بودم زورم گرفته بود اما نمیشد کسی رو بزور مجبور کنی .
شبش بهم پیام داد و منم براش آرزوی موفقیت کردم.
اما یه مشکل بود ، ایشون با یه نفر مچ بود که بخاطر ایشون اقای الف رو آورده بودم و بدون ایشون نمیخواستم که داخل تیم باشه ولی دیگه یادگاری برامون مونده بود (هرچند که با اقای الف 4 سال دوست بودم) . برامم بهتر بود که دیگه نخوام دنبال دولوپر بگردم .
🔅این چندتا سوالی که پرسیدم نظر شخصی بوده اما اگه بازم برگردم میپرسم ، چون همون موقع باعث شد تا حدی نفرات بیشتری الک بشن و بتونم ، بفهمم هدف ادما مشترک هست که هم بتونن با هم کار کنن و هم بتونم براشون انگیزه لازم رو بسازم.
✅ سوال های شخصی تون رو از اعضای تیم داشته باشید و بدونید دقیقا از هم چی میخواید .
✅ بحث سهام هم اینجا شد اما تو پست های بعدی بیشتر میگم . اما تو این مقطع بحث سهام کردن مسخرس .
چون 100% از یه شرکت صفر ریالی بازم صفر ریال هست (مطمئنم خیلی زیاد شنیدینش ولی خودم الان خیلی موافقش نیستم ) .
بنظرم تو همچین مقطعی فقط کافیه افراد بدونن به اندازه ریسکی که انجام میدن ، سهام میبرن.
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 13 #موضوع : شتابدهنده به این ترتیب فایل ارائه رو آماده کردم و صبح هم با آقای x هماهنگ کردیم و ارائه رو بررسی نهایی کردیم و رفتیم به سوی دیموند . ناگفته نماند که آقای x هم برنامه اندروید رو با یه نقشه کاملتر کرده بود و آورده بودش. ارائه چندتا مطلب…
#قسمت 14
#موضوع : ورود به شتابدهنده
هر کسی یه سری مشکلات داشت ، تقریبا یک چیز کلی بهم گفته بودن اما من فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه . یعنی تقصیر خود من هم بود که دقیقا نپرسیدم کی چقدر کار داره و شاید منم انتظار داشتم خودشون خیلی شفاف تر بگن .
به این ترتیب دو هفته بعدش با اسم آی پارک وارد شتابدهنده شدیم .
روز اول که قرار داد های عدم افشا رو با شتابدهنده نوشتیم یک نفر از اعضای تیم بخاطر دوره بسیج که می رفت دیرتر اومد.
در مورد این دوره با آقای x صحبت کرده بودیم .
برای اینکه نخوام کسی رو که از اول با هم شروع کردیم حذف کنم و تلاش هاش رو ضایع نکنم با این دو سه هفته ای که در گیر این میشد تا بعدا برای سربازی تخفیف بگیره موافقت کردم . ( اما الان موافقت خودم رو کار خوبی نمیدونم ، چون بعدا باعث شد وقتی که از خودم هدر رفته کم ارزش جلوه کنه و روی تیم هم اثر بدی بگذاره. )
یک نفر صبح اول که قرار گذاشتیم ،دیرتر اومد و بقیه ان تایم بودن.
راستشو بگم از همین اتفاق های کوچیک برداشت هایی برای خودم میکردم که هیچی ازش به زبون نمی آوردم و الان که تمام اتفاق ها تمام شده ، میبینم چقدر همون برداشت ها درست بوده.
برای مثال اونی که صبح دیرتر اومده بود ، برداشتم این بود که کار براش اینقدرا اهمیتی نداره و با حرفا و صحبتا و اینا هم تا حدودی تایید میشد . اما اینا نشونه های کوچیکی بودن و شاید قضاوت بر حسب اینا کار درستی نباشه .
و موارد دیگه
🍀🍀🍀🍀🍀
ظهر بعد از قرار داد ها ، 5 تایی دور میز نشستیم و تایم ها رو جور کردیم که کی چه روزایی بیاد .
چون هر کسی یه مشکلی داشت : یکی راهش دور بود ، یکی لب تاپ نداشت که بخواد تو مجموعه کار کنه ، یکی هر روز نمی تونست بیاد ، یکی کار پاره وقت دیگه ای هم داشت ، یکی دوره آموزشی داشت .
و تاسف بار اینکه همه ی این ها رو خودم میدونستم و بهم گفته بودن اما تو دراز مدت مشخص شد ، همین چیزا 80% فعالیتشون بوده نه کمتر از 20% ای که خودمون صحبت می کردیم . البته خرده ای به کسی وارد نیست و همش متوجه خودم هست .
چون خودم قبول کرده بودم با تیمی کار کنم که شاید اکثرا اولین بار بود اسم استارتاپ به گوششون خورده بود .
امیدوار بودم بتونم با اعمالم بهشون نشون بدم که استارتاپ چی هست و چقدر تایم لازم داره و یواش یواش که علاقه مند تر شدن خودشون فعالیتشون رو بیشتر میکنن . چون بنظرم روی استارتاپ باید 150% و حتی 200% کارای عادی وقت و انرژی گذاشته بشه .
خودم جوری انگیزه داشتم که با توجه به اینکه ترم آخر بودم ، پروژه و کار آموزیم برای اتمام تحصیلم مونده بود . اما بخاطر اینکه درگیر استارتاپ بودم شاید در طول شهریور و مهرماه 5 روز هم براشون وقت نگذاشتم . همه میدونستن من دوتا کار دیگه هم داشتم که قبل از استارتاپ کنار گذاشتمشون .
انتظارم این بود که این رفتار الگو بشه ...
✅ اما یه مدت بعد توسط یکی از دوستان که بهم کمک میکرد ، فهمیدم که این کاره من قابل توجیه بوده برای بقیه و اصلا ازش برداشتی نداشتن .
چون طبق مدل ذهنی شون قرار بوده همه ی مزایای کار متوجه من بشه و من رو مالک کار میدونستن و براشون طبیعی بود که از خیلی فعالیت هام کم کنم .
(البته هیچوقت ، هم تیمی هام اینو تایید یا تکذیب نکردن )
🔅 نظر شخصی : افراد نا آشنا به فضای استارتاپ فرقی بین مدیر شرکت و یک فاندر نمیزارن . حتی به چشم مدیری که داره از نیرو هاش برای موفقیت خودش استفاده میکنه و حقوق هم بهشون نمیده ، نگاه میکنن . ( یه بینش دیگه هم هست بنام کار استارتاپی = کار مجانی 😡 )
برای اینکه این تفکر برای این افراد از بین بره زمان لازمه و یک شبه محقق نمیشه . مسلما رفتار اون فاندر هم که بقیه رو هم تیمی خودش بدونه و بالا و پایین ایجاد نکنه ، خیلی مهم است .
#موضوع : ورود به شتابدهنده
هر کسی یه سری مشکلات داشت ، تقریبا یک چیز کلی بهم گفته بودن اما من فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه . یعنی تقصیر خود من هم بود که دقیقا نپرسیدم کی چقدر کار داره و شاید منم انتظار داشتم خودشون خیلی شفاف تر بگن .
به این ترتیب دو هفته بعدش با اسم آی پارک وارد شتابدهنده شدیم .
روز اول که قرار داد های عدم افشا رو با شتابدهنده نوشتیم یک نفر از اعضای تیم بخاطر دوره بسیج که می رفت دیرتر اومد.
در مورد این دوره با آقای x صحبت کرده بودیم .
برای اینکه نخوام کسی رو که از اول با هم شروع کردیم حذف کنم و تلاش هاش رو ضایع نکنم با این دو سه هفته ای که در گیر این میشد تا بعدا برای سربازی تخفیف بگیره موافقت کردم . ( اما الان موافقت خودم رو کار خوبی نمیدونم ، چون بعدا باعث شد وقتی که از خودم هدر رفته کم ارزش جلوه کنه و روی تیم هم اثر بدی بگذاره. )
یک نفر صبح اول که قرار گذاشتیم ،دیرتر اومد و بقیه ان تایم بودن.
راستشو بگم از همین اتفاق های کوچیک برداشت هایی برای خودم میکردم که هیچی ازش به زبون نمی آوردم و الان که تمام اتفاق ها تمام شده ، میبینم چقدر همون برداشت ها درست بوده.
برای مثال اونی که صبح دیرتر اومده بود ، برداشتم این بود که کار براش اینقدرا اهمیتی نداره و با حرفا و صحبتا و اینا هم تا حدودی تایید میشد . اما اینا نشونه های کوچیکی بودن و شاید قضاوت بر حسب اینا کار درستی نباشه .
و موارد دیگه
🍀🍀🍀🍀🍀
ظهر بعد از قرار داد ها ، 5 تایی دور میز نشستیم و تایم ها رو جور کردیم که کی چه روزایی بیاد .
چون هر کسی یه مشکلی داشت : یکی راهش دور بود ، یکی لب تاپ نداشت که بخواد تو مجموعه کار کنه ، یکی هر روز نمی تونست بیاد ، یکی کار پاره وقت دیگه ای هم داشت ، یکی دوره آموزشی داشت .
و تاسف بار اینکه همه ی این ها رو خودم میدونستم و بهم گفته بودن اما تو دراز مدت مشخص شد ، همین چیزا 80% فعالیتشون بوده نه کمتر از 20% ای که خودمون صحبت می کردیم . البته خرده ای به کسی وارد نیست و همش متوجه خودم هست .
چون خودم قبول کرده بودم با تیمی کار کنم که شاید اکثرا اولین بار بود اسم استارتاپ به گوششون خورده بود .
امیدوار بودم بتونم با اعمالم بهشون نشون بدم که استارتاپ چی هست و چقدر تایم لازم داره و یواش یواش که علاقه مند تر شدن خودشون فعالیتشون رو بیشتر میکنن . چون بنظرم روی استارتاپ باید 150% و حتی 200% کارای عادی وقت و انرژی گذاشته بشه .
خودم جوری انگیزه داشتم که با توجه به اینکه ترم آخر بودم ، پروژه و کار آموزیم برای اتمام تحصیلم مونده بود . اما بخاطر اینکه درگیر استارتاپ بودم شاید در طول شهریور و مهرماه 5 روز هم براشون وقت نگذاشتم . همه میدونستن من دوتا کار دیگه هم داشتم که قبل از استارتاپ کنار گذاشتمشون .
انتظارم این بود که این رفتار الگو بشه ...
✅ اما یه مدت بعد توسط یکی از دوستان که بهم کمک میکرد ، فهمیدم که این کاره من قابل توجیه بوده برای بقیه و اصلا ازش برداشتی نداشتن .
چون طبق مدل ذهنی شون قرار بوده همه ی مزایای کار متوجه من بشه و من رو مالک کار میدونستن و براشون طبیعی بود که از خیلی فعالیت هام کم کنم .
(البته هیچوقت ، هم تیمی هام اینو تایید یا تکذیب نکردن )
🔅 نظر شخصی : افراد نا آشنا به فضای استارتاپ فرقی بین مدیر شرکت و یک فاندر نمیزارن . حتی به چشم مدیری که داره از نیرو هاش برای موفقیت خودش استفاده میکنه و حقوق هم بهشون نمیده ، نگاه میکنن . ( یه بینش دیگه هم هست بنام کار استارتاپی = کار مجانی 😡 )
برای اینکه این تفکر برای این افراد از بین بره زمان لازمه و یک شبه محقق نمیشه . مسلما رفتار اون فاندر هم که بقیه رو هم تیمی خودش بدونه و بالا و پایین ایجاد نکنه ، خیلی مهم است .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 14 #موضوع : ورود به شتابدهنده هر کسی یه سری مشکلات داشت ، تقریبا یک چیز کلی بهم گفته بودن اما من فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه . یعنی تقصیر خود من هم بود که دقیقا نپرسیدم کی چقدر کار داره و شاید منم انتظار داشتم خودشون خیلی شفاف تر بگن . به این ترتیب…
#قسمت 15
#موضوع : ورود به شتابدهنده
فضای شتاب دهنده یک فضای مدرن محسوب میشد با یک ویوی عالی روی شهر شیراز .
چون گفته بودیم تو روز نهایت سه نفر حضور داریم و یه جورایی برای ورود به شتابدهنده یک هفته ای تایم رو عقب انداختم میز ما یک میز اشتراکی شده بود و دو تیم سر یک میز 6 نفره حضور داشتیم .
محیط یه جوری بود که بنا داشتم پارکینگ دار ها رو اونجا دعوت کنم تا از فضا و امکانات اونجا برای تاثیرگذاری روشون استفاده کنم . اما هیچوقت از کسی دعوت نکردم و نتیجه ها حضوری معلوم میشد . ( دلیلش این بود که پارکینگ دار وقتش رو داخل پارکینگ صرف میکرد و زمان دیگه ای نداشت . )
جدا از فضای شتابدهنده ، برنامه هاشون بود . اون اوایل چندتا برنامه روتین داشتن مثله جلسه کتابخوانی ، استارتاپ اسکول ، پیچ ، گزارش هفتگی و یه سری برنامه های آموزشی دیگه .
اطلاعاتی که توی یکسال قبل از استارتاپ جمع کرده بودم تا همین مرحله بدرد میخورد و اطلاعات کلی بود . اطلاعات کاملی از شتابدهنده ها نداشتم و فقط یه سری برنامه های شتابدهنده هایی مثله y combinator رو دیده بود.
ورودم به اونجا و مطلب یادگرفتنم مثله کسی بود که شنا کردن بلد نیست و میندازنش تو آب میگن حالا شنا کن .
فک کنم در عرض هفته ی اول هر سه برنامه رو برگزار کردم بدون اینکه آشنایی قبلی باهاشون داشته باشم.
شاید همین مورد باعث شد که بیشتر سعی کنم یاد بگیرم و به قولن زودتر وارد گود بشم .
🍀🍀🍀🍀🍀
هر کدوم از جلسات هدف خاصی داشت و چیزای مختلفی یاد میگرفتی .
تو این مدت از یک تیم 5 نفره نهایتا 2 نفر حضور داشت و عملا هر روز خودم بودم و یک نفر دیگه .
چند روز اول بیشتر گیج فضا و محیط بودم . (بعدا تیم های جدید هم که دیدم همینجوری گیج بودن )
خیلی زود هفته اول گذشت و دیگه بعد از یکی دو هفته همون دو نفر هم سر میزمون نبودن . حتی تیم روبرویی هم نبودنشون دیگه 😃
جلساتی که برگزار میشد و میرفتم عملا خودم بودم از تیم و هیچ فیدبکی روی بقیه اعضا نبود .
هرچند که نرم افزار های مدیریت پروژه رو استفاده میکردیم و یه گروه تلگرامی هم بود . تو گروه هر روز گزارش همون روز رو مینوشتیم تا بقیه بخونن و از اتفاقات تیم با خبر باشن .
اولین کارم این بود که با بقیه تیم ها رابطه خوبی برقرار کنم . حتی قبل از اون هم همیشه توی ارتباطاتم سعی میکردم شبکه گسترده ای از افراد رو بشناسم و باهاشون ارتباط سطحی برقرار کنم . تو شتابدهنده هم هفته اول بر همین منوال بود و بیشتر بر ارتباط گرفتن با بقیه تیم ها گذشت و اینکه با روال ها آشنا بشیم.
🔅 گزارش روزانه از کاراتون رو داشته باشید و با هشتگ گذاری و علائم دیگه سعی کنید دسترسی بهشون آسون باشه . میگن ثواب دنیوی و اخروی داره . چون روال کارایی که طی کردید ثبت میشه و اگه روزی نیاز داشتید مکتوب دارینشون . اگه فرد جدیدی هم قصد اضافه شدن بهتون رو داشت میتونید اینجوری بهش از گذشتتون دیتا بدید .
✅ اگه میخواید استارتاپ بزنید حتما شبکه آشنایی تون رو خیلی گسترش بدید .نه فقط فاندر بلکه تمام افراد تیم باید گستره آشنایی خوبی داشته باشن . مزایای شبکه سازی خیلی زیاده و یکم بهش فکر کنید یا تو جمع های مناسب قرار بگیرید مزایاشو می فهمید .
#موضوع : ورود به شتابدهنده
فضای شتاب دهنده یک فضای مدرن محسوب میشد با یک ویوی عالی روی شهر شیراز .
چون گفته بودیم تو روز نهایت سه نفر حضور داریم و یه جورایی برای ورود به شتابدهنده یک هفته ای تایم رو عقب انداختم میز ما یک میز اشتراکی شده بود و دو تیم سر یک میز 6 نفره حضور داشتیم .
محیط یه جوری بود که بنا داشتم پارکینگ دار ها رو اونجا دعوت کنم تا از فضا و امکانات اونجا برای تاثیرگذاری روشون استفاده کنم . اما هیچوقت از کسی دعوت نکردم و نتیجه ها حضوری معلوم میشد . ( دلیلش این بود که پارکینگ دار وقتش رو داخل پارکینگ صرف میکرد و زمان دیگه ای نداشت . )
جدا از فضای شتابدهنده ، برنامه هاشون بود . اون اوایل چندتا برنامه روتین داشتن مثله جلسه کتابخوانی ، استارتاپ اسکول ، پیچ ، گزارش هفتگی و یه سری برنامه های آموزشی دیگه .
اطلاعاتی که توی یکسال قبل از استارتاپ جمع کرده بودم تا همین مرحله بدرد میخورد و اطلاعات کلی بود . اطلاعات کاملی از شتابدهنده ها نداشتم و فقط یه سری برنامه های شتابدهنده هایی مثله y combinator رو دیده بود.
ورودم به اونجا و مطلب یادگرفتنم مثله کسی بود که شنا کردن بلد نیست و میندازنش تو آب میگن حالا شنا کن .
فک کنم در عرض هفته ی اول هر سه برنامه رو برگزار کردم بدون اینکه آشنایی قبلی باهاشون داشته باشم.
شاید همین مورد باعث شد که بیشتر سعی کنم یاد بگیرم و به قولن زودتر وارد گود بشم .
🍀🍀🍀🍀🍀
هر کدوم از جلسات هدف خاصی داشت و چیزای مختلفی یاد میگرفتی .
تو این مدت از یک تیم 5 نفره نهایتا 2 نفر حضور داشت و عملا هر روز خودم بودم و یک نفر دیگه .
چند روز اول بیشتر گیج فضا و محیط بودم . (بعدا تیم های جدید هم که دیدم همینجوری گیج بودن )
خیلی زود هفته اول گذشت و دیگه بعد از یکی دو هفته همون دو نفر هم سر میزمون نبودن . حتی تیم روبرویی هم نبودنشون دیگه 😃
جلساتی که برگزار میشد و میرفتم عملا خودم بودم از تیم و هیچ فیدبکی روی بقیه اعضا نبود .
هرچند که نرم افزار های مدیریت پروژه رو استفاده میکردیم و یه گروه تلگرامی هم بود . تو گروه هر روز گزارش همون روز رو مینوشتیم تا بقیه بخونن و از اتفاقات تیم با خبر باشن .
اولین کارم این بود که با بقیه تیم ها رابطه خوبی برقرار کنم . حتی قبل از اون هم همیشه توی ارتباطاتم سعی میکردم شبکه گسترده ای از افراد رو بشناسم و باهاشون ارتباط سطحی برقرار کنم . تو شتابدهنده هم هفته اول بر همین منوال بود و بیشتر بر ارتباط گرفتن با بقیه تیم ها گذشت و اینکه با روال ها آشنا بشیم.
🔅 گزارش روزانه از کاراتون رو داشته باشید و با هشتگ گذاری و علائم دیگه سعی کنید دسترسی بهشون آسون باشه . میگن ثواب دنیوی و اخروی داره . چون روال کارایی که طی کردید ثبت میشه و اگه روزی نیاز داشتید مکتوب دارینشون . اگه فرد جدیدی هم قصد اضافه شدن بهتون رو داشت میتونید اینجوری بهش از گذشتتون دیتا بدید .
✅ اگه میخواید استارتاپ بزنید حتما شبکه آشنایی تون رو خیلی گسترش بدید .نه فقط فاندر بلکه تمام افراد تیم باید گستره آشنایی خوبی داشته باشن . مزایای شبکه سازی خیلی زیاده و یکم بهش فکر کنید یا تو جمع های مناسب قرار بگیرید مزایاشو می فهمید .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 15 #موضوع : ورود به شتابدهنده فضای شتاب دهنده یک فضای مدرن محسوب میشد با یک ویوی عالی روی شهر شیراز . چون گفته بودیم تو روز نهایت سه نفر حضور داریم و یه جورایی برای ورود به شتابدهنده یک هفته ای تایم رو عقب انداختم میز ما یک میز اشتراکی شده بود و دو…
#قسمت : 16
#موضوع : دو داستان متضاد
یکی از اتفاقات جالبی که روزای اول پیش اومد ، یکی از افراد بچه های بقیه تیم ها اومد و گفت که ما این ایده رزرو پارکینگ رو چند سال پیش انجام دادیم .در آخر هم نتیجه نداد با اینکه پروژه برای کسی بود که خودشو پارکینگ دار میدونست و ارتباطات خوبی هم داشته .
چون توی سه روز اول ورود به دیموند این صحبت شکل گرفته بود ، من خیلی برداشت بدی پیدا کردم و با سوالاش احساس کردم میخواد نحوه کار ما رو پیدا کنه و مثلا خودش زودتر انجام بده یا یه همچین حس مشابهی .
صحبت ها روی یکی از بچه ها که کنار دستم بود تاثیر گذاشت و احساس کرد که نمی تونیم انجامش بدیم . منم که نمیخواستم اینجوری هم تیمی هام بی انگیزه بشن تصمیم گرفتم چندتا سوال بپرسم تا ثابت کنم این کار فرق داره و شاید هم این دوستمون که ادعا میکرد کار رو انجام داده ، فقط در حد یک ادعا بوده .
چندتا سوال در مورد تخصص فرد مورد نظر و کاری که کردن پرسیدم . این سوال ها همه چیز رو نشون داد : کار اینجوری بوده که یه چیزی رو یکی از دوستاش دیده و بعد برای همدیگه تعریف کردن .
خودش هم تو اون کار اندروید رو کار میکرده . از اونجایی که خودم یکم با اندروید کار کردم گفتم بپرسم که آیا اصلا اندروید هم بلد هست یا نه . دو ساعت بعدش که ازش خواستم بهم در مورد یه تیکه کد کمک کنه گفت اندروید بلد نیست 😕 و دیگه همه چیز معلوم شد .
🍀🍀🍀🍀🍀
پیچ اولی که دادم از همه لحاظ سخت بود . اسلاید ها که طبیعی بود ضعف داشته باشه ولی بعد از اینکه وقت تموم شد با توجه به اینکه بقیه تیم ها خیلی با ایده آشنا نبودن ، سوال های زیادی پرسیده شد .
سری 1 اصرار داشتن که این کار عملی نیست چون که نمی تونید رفت و آمد آدم ها رو محدود کنید و هیچکس اینقدر منظم نیست.
سری 2 اصرار داشتن که خوب اعتبار سنجی نشده و مردم اصلا همچین چیزی رو میخوان ؟
و سری 3 هم که میگفتن گرفتن همه ی پارکینگ ها محاله .
من طبیعتا با هیچکدومشون موافق نبودم و سوال ها رو جواب میدادم که قانعشون کنم . اما واقعا این یک رفتار اشتباه بود، چون دوستانی که اونجا بودن سعی داشتن بهم نکاتی رو گوشزد کنن تا منم از جمله افرادی نباشم که راه رو اشتباه میرن . مسلما هم این یک پیچ واقعی نبود و فقط یک تمرین بود و قانع کردن ارزشی نداشت چون نه بچه ها سرمایه گذار واقعی بودن و نه من یک آدم با تجربه بودم.
اما تو لحظه به این مورد توجه نکردم و چون دست تنها هم بودم خیلی از نکات رو بعدش فراموش کردم و یادمم نبود که صدامو ضبط کنم .
صحبت دوستان سری 1 متین بود ، خیلی چیزا مثله همون رزرو کردن رستوران هم همین مشکلات رو داشت . اما بیشتر هدف این دوستان این بود که ما رقیب قدرتمند خارجی نداشتیم و چون بوک کردن(رزرو کردن) کار سنگینی نیست اگه کار مناسبی بود حتما نمونه قوی خارجی داشت. ( بعدا خیلی اتفاقی پیدا کردیم که نمونه خارجی قوی هم داره .)
حرف دوستان سری 2 هم این بود که اول کتاب تست مامان رو بخون و بعد از اعتبار سنجیش حرف بزن .
دوستان سری 3 هم لپ مطلبشون این بود که نمیشه همه چیز رو مالک شد و مشکلی نداشتیم . هدف یک درصد خاصی از پارکینگ هایی بود که هوشمند کردنشون ، ارزش داشته باشه . هرچند که با پردازش تصویر و یه سری کار دیگه میتونستیم هزینه هوشمند سازی رو پایین بیاریم ولی بازم برای همه جا مناسب نبود .
🔅این دوتا داستان کاملا متضاد تو یک فضا برای من اتفاق افتاد .
چیزی که میخوام بگم اینه که ممکنه خیلی نظرات / ادعا هایی رو بشنوید . بعضی هاشون مخرب باشن و بعضیا شون هم سازنده .
خیلی از افراد رو توی این چند وقت دیدم که با یک نظر انگیزشون رو از دست میدن ، بدون اینکه بدرستی تحقیق کنن و کار هاشون به نظرات دیگران وابسته هست . اگه جایی از کارتون غلطه با کمک نظرات سازنده اصلاحش کنید نه اینکه کار رو حذف کنید . شما روز اولی که شروع کردید هدف بزرگی داشتید.
✅ نکته مهم ، ایمان به کاری که انجام میدید هست . اگه ایمان/انگیزه/اعتقاد به کاری که می کنید نداشته باشید خیلی سریع با نظرات دیگران قانع میشید که این کار نتیجه نمیده و سودی نداره .
🔅🔅🔅 نظر خیلی شخصیم اینه که ایده ها با انگیزه افراد رشد می کنند نه هیچ چیز دیگری . چون موقعی که انگیزه برای انجام کاری داشته باشی بالاخره راه حل درستش رو پیدا میکنی .
#موضوع : دو داستان متضاد
یکی از اتفاقات جالبی که روزای اول پیش اومد ، یکی از افراد بچه های بقیه تیم ها اومد و گفت که ما این ایده رزرو پارکینگ رو چند سال پیش انجام دادیم .در آخر هم نتیجه نداد با اینکه پروژه برای کسی بود که خودشو پارکینگ دار میدونست و ارتباطات خوبی هم داشته .
چون توی سه روز اول ورود به دیموند این صحبت شکل گرفته بود ، من خیلی برداشت بدی پیدا کردم و با سوالاش احساس کردم میخواد نحوه کار ما رو پیدا کنه و مثلا خودش زودتر انجام بده یا یه همچین حس مشابهی .
صحبت ها روی یکی از بچه ها که کنار دستم بود تاثیر گذاشت و احساس کرد که نمی تونیم انجامش بدیم . منم که نمیخواستم اینجوری هم تیمی هام بی انگیزه بشن تصمیم گرفتم چندتا سوال بپرسم تا ثابت کنم این کار فرق داره و شاید هم این دوستمون که ادعا میکرد کار رو انجام داده ، فقط در حد یک ادعا بوده .
چندتا سوال در مورد تخصص فرد مورد نظر و کاری که کردن پرسیدم . این سوال ها همه چیز رو نشون داد : کار اینجوری بوده که یه چیزی رو یکی از دوستاش دیده و بعد برای همدیگه تعریف کردن .
خودش هم تو اون کار اندروید رو کار میکرده . از اونجایی که خودم یکم با اندروید کار کردم گفتم بپرسم که آیا اصلا اندروید هم بلد هست یا نه . دو ساعت بعدش که ازش خواستم بهم در مورد یه تیکه کد کمک کنه گفت اندروید بلد نیست 😕 و دیگه همه چیز معلوم شد .
🍀🍀🍀🍀🍀
پیچ اولی که دادم از همه لحاظ سخت بود . اسلاید ها که طبیعی بود ضعف داشته باشه ولی بعد از اینکه وقت تموم شد با توجه به اینکه بقیه تیم ها خیلی با ایده آشنا نبودن ، سوال های زیادی پرسیده شد .
سری 1 اصرار داشتن که این کار عملی نیست چون که نمی تونید رفت و آمد آدم ها رو محدود کنید و هیچکس اینقدر منظم نیست.
سری 2 اصرار داشتن که خوب اعتبار سنجی نشده و مردم اصلا همچین چیزی رو میخوان ؟
و سری 3 هم که میگفتن گرفتن همه ی پارکینگ ها محاله .
من طبیعتا با هیچکدومشون موافق نبودم و سوال ها رو جواب میدادم که قانعشون کنم . اما واقعا این یک رفتار اشتباه بود، چون دوستانی که اونجا بودن سعی داشتن بهم نکاتی رو گوشزد کنن تا منم از جمله افرادی نباشم که راه رو اشتباه میرن . مسلما هم این یک پیچ واقعی نبود و فقط یک تمرین بود و قانع کردن ارزشی نداشت چون نه بچه ها سرمایه گذار واقعی بودن و نه من یک آدم با تجربه بودم.
اما تو لحظه به این مورد توجه نکردم و چون دست تنها هم بودم خیلی از نکات رو بعدش فراموش کردم و یادمم نبود که صدامو ضبط کنم .
صحبت دوستان سری 1 متین بود ، خیلی چیزا مثله همون رزرو کردن رستوران هم همین مشکلات رو داشت . اما بیشتر هدف این دوستان این بود که ما رقیب قدرتمند خارجی نداشتیم و چون بوک کردن(رزرو کردن) کار سنگینی نیست اگه کار مناسبی بود حتما نمونه قوی خارجی داشت. ( بعدا خیلی اتفاقی پیدا کردیم که نمونه خارجی قوی هم داره .)
حرف دوستان سری 2 هم این بود که اول کتاب تست مامان رو بخون و بعد از اعتبار سنجیش حرف بزن .
دوستان سری 3 هم لپ مطلبشون این بود که نمیشه همه چیز رو مالک شد و مشکلی نداشتیم . هدف یک درصد خاصی از پارکینگ هایی بود که هوشمند کردنشون ، ارزش داشته باشه . هرچند که با پردازش تصویر و یه سری کار دیگه میتونستیم هزینه هوشمند سازی رو پایین بیاریم ولی بازم برای همه جا مناسب نبود .
🔅این دوتا داستان کاملا متضاد تو یک فضا برای من اتفاق افتاد .
چیزی که میخوام بگم اینه که ممکنه خیلی نظرات / ادعا هایی رو بشنوید . بعضی هاشون مخرب باشن و بعضیا شون هم سازنده .
خیلی از افراد رو توی این چند وقت دیدم که با یک نظر انگیزشون رو از دست میدن ، بدون اینکه بدرستی تحقیق کنن و کار هاشون به نظرات دیگران وابسته هست . اگه جایی از کارتون غلطه با کمک نظرات سازنده اصلاحش کنید نه اینکه کار رو حذف کنید . شما روز اولی که شروع کردید هدف بزرگی داشتید.
✅ نکته مهم ، ایمان به کاری که انجام میدید هست . اگه ایمان/انگیزه/اعتقاد به کاری که می کنید نداشته باشید خیلی سریع با نظرات دیگران قانع میشید که این کار نتیجه نمیده و سودی نداره .
🔅🔅🔅 نظر خیلی شخصیم اینه که ایده ها با انگیزه افراد رشد می کنند نه هیچ چیز دیگری . چون موقعی که انگیزه برای انجام کاری داشته باشی بالاخره راه حل درستش رو پیدا میکنی .
خیلی عذرخواهی میکنم بابت غیبت چند روز، واقعا درگير بودم ببخشید 🌺❤️
❤3
#قسمت : 17
#موضوع : شروع چند داستان در دل یک داستان
با بچه های تیم برای انجام کار هامون برنامه ای ریختیم تا زمان بندی کار ها معلوم بشه . طبق برنامه قرار شد مدیریت پروژه رو بر مبنای متد اسکرام انجام بدیم و طبق برنامه ای که همه دادن ، قرار شد اپلیکیشن اول سه هفته ای آماده بشه ، پردازش تصویر برای پلاک خوانی با دقت بالای 95% یک ماه طول بکشه و تو سه ماهه بعدی بقیه مواردش آماده شود .
برنامه خودمم این شد که یک نفر با تخصص دیجیتال مارکتینگ/مدیریت بازرگانی یا کسی که در این موارد کار کرده باشه ، اضافه کنم . این قسمت مارکتینگ رو مهمترین قسمت کارمون میدونستم و 80% سختی کار رو توی این قسمت میدونستم به همین دلیل دنبال فرد با تجربه ای بودم . اما چیزی به بچه های تیم نگفتم تا انگیزه شون کم نشه و فکر کنن کارشون بی ارزش هست .
کار دیگم این بود که برای پیدا کردن سرمایه گذاری اقدام کنم که هم بتونه رابطه های لازم رو در اختیارمون بیزاره و هم بتونه تو سرمایه راند های مختلف تغذیه مون کنه !
یک موردی که خودم اشتباه کردم این بود که با ورود به شتابدهنده فکر میکردم که الان کارهای من تموم شده و بخاطر کارهایی که کردم دیگه باید وایسم تا بقیه کارهاشون به من برسه .
✅یک برداشت کاملا اشتباه که داشتم همین بود .اصلا نمیدونستم نقشم چی بود ، یا چیکار میکردم ، میگفتم کارهای اجرایی با منه و یه چیزی شبیه مدیر پروژه/محصول هستم . اما واقعیت سخت این بود که هیچی نبودم یه ذره کارهای مارکتینگی میکردم ، تقریبا همه ی برنامه های شتاب دهنده با خودم بود و یکمم مدیریت پروژه میکردم که میتونم بگم هیچی ازش بلد نبودم.
بعد از دو هفته که یکم سرم خلوت شد از خودم پرسیدم ، دقیقا کار من چیه ؟؟ من الان چه تخصصی دارم ؟
مگه نمی گفتم هدفم از این استارتاپ یادگیری هست ، پس خودم دارم چی یاد میگیرم ؟ الان که دقیقا دارم مثله کسایی عمل میکنم که ادعا میکنن همه چی بلدن !
بعد از سه هفته هیچ کار اساسی رو طبق برنامه انجام نداده بودیم ، مثلا یکی از بچه ها دو هفته سر اتنتیکیشن مونده بود ( درحالی که پرسیده بودم و میگفتن اگه هیچی هم ندونه یک روز بیشتر طول نمیکشه ) ، یکی هنوز برنامه کاراش طول کشیده بود و نتونسته بود کاری انجام بده و ...
دقیقا از همون چیزی ضربه خوردم که پزش رو میدادم ، میگفتم افراد تیمم آدم های خیلی متعهدی هستن و حتما اون کار رو سر وقت انجام میدن . اما این کاری نبود که براشون دغدغه باشه ، یکی می رفت دنبال کار باباش ، یکی هنوز طرحش مونده بود ، یکی استادش خواسته بودش برای پروژه کارشناسیش و یکی هم کار دیگه ای داشت که باید انجامش میداد و کارا رو پشت گوش مینداخت . تعهدی نسبت به انجام این کار نبود و ...
این همون جایی بود که دیگه میخواستم تیم رو منحل کنم ، چون فقط من فول تایم بودم و تقریبا همه چیزم رو داشتم فدای درست کار نکردن بقیه میکردم .
اما با این وجود کارمو انجام دادم ، چندتا از سرمایه دار های شهر رو پیدا کردم و رفتم سراغشون ، نهایتا قرار بر این شد که برای دو تاشون draft های طرح رو بفرستم . اما با این وضعیت تیم ، ترجیح دادم چیزی براشون نفرستم .
با یکی از دوستان هم که فردی بود تو زمینه دیجیتال مارکتینگ کار کرده بود و تجربه خوبی داشت صحبت کردم ، نهایتا به طرح علاقه مند شد و قرار شد زمانی رو با بچه ها هماهنگ کنیم تا وارد تیم بشه .
تو همین زمان ها بود که محسن شعله رو در شتابدهنده دیدم ، چون یه آشنایی کوچیکی از قبل داشتیم ، هم صحبت شدیم و قرار شد بعدا بیشتر صحبت کنیم .
بعد از این ماجرا ها ، سیکل یادگیری بیشتر من شروع شد و چند تجربه جالب کسب کردم .
ادامه ی جالبی خواهیم داشت ...
#موضوع : شروع چند داستان در دل یک داستان
با بچه های تیم برای انجام کار هامون برنامه ای ریختیم تا زمان بندی کار ها معلوم بشه . طبق برنامه قرار شد مدیریت پروژه رو بر مبنای متد اسکرام انجام بدیم و طبق برنامه ای که همه دادن ، قرار شد اپلیکیشن اول سه هفته ای آماده بشه ، پردازش تصویر برای پلاک خوانی با دقت بالای 95% یک ماه طول بکشه و تو سه ماهه بعدی بقیه مواردش آماده شود .
برنامه خودمم این شد که یک نفر با تخصص دیجیتال مارکتینگ/مدیریت بازرگانی یا کسی که در این موارد کار کرده باشه ، اضافه کنم . این قسمت مارکتینگ رو مهمترین قسمت کارمون میدونستم و 80% سختی کار رو توی این قسمت میدونستم به همین دلیل دنبال فرد با تجربه ای بودم . اما چیزی به بچه های تیم نگفتم تا انگیزه شون کم نشه و فکر کنن کارشون بی ارزش هست .
کار دیگم این بود که برای پیدا کردن سرمایه گذاری اقدام کنم که هم بتونه رابطه های لازم رو در اختیارمون بیزاره و هم بتونه تو سرمایه راند های مختلف تغذیه مون کنه !
یک موردی که خودم اشتباه کردم این بود که با ورود به شتابدهنده فکر میکردم که الان کارهای من تموم شده و بخاطر کارهایی که کردم دیگه باید وایسم تا بقیه کارهاشون به من برسه .
✅یک برداشت کاملا اشتباه که داشتم همین بود .اصلا نمیدونستم نقشم چی بود ، یا چیکار میکردم ، میگفتم کارهای اجرایی با منه و یه چیزی شبیه مدیر پروژه/محصول هستم . اما واقعیت سخت این بود که هیچی نبودم یه ذره کارهای مارکتینگی میکردم ، تقریبا همه ی برنامه های شتاب دهنده با خودم بود و یکمم مدیریت پروژه میکردم که میتونم بگم هیچی ازش بلد نبودم.
بعد از دو هفته که یکم سرم خلوت شد از خودم پرسیدم ، دقیقا کار من چیه ؟؟ من الان چه تخصصی دارم ؟
مگه نمی گفتم هدفم از این استارتاپ یادگیری هست ، پس خودم دارم چی یاد میگیرم ؟ الان که دقیقا دارم مثله کسایی عمل میکنم که ادعا میکنن همه چی بلدن !
بعد از سه هفته هیچ کار اساسی رو طبق برنامه انجام نداده بودیم ، مثلا یکی از بچه ها دو هفته سر اتنتیکیشن مونده بود ( درحالی که پرسیده بودم و میگفتن اگه هیچی هم ندونه یک روز بیشتر طول نمیکشه ) ، یکی هنوز برنامه کاراش طول کشیده بود و نتونسته بود کاری انجام بده و ...
دقیقا از همون چیزی ضربه خوردم که پزش رو میدادم ، میگفتم افراد تیمم آدم های خیلی متعهدی هستن و حتما اون کار رو سر وقت انجام میدن . اما این کاری نبود که براشون دغدغه باشه ، یکی می رفت دنبال کار باباش ، یکی هنوز طرحش مونده بود ، یکی استادش خواسته بودش برای پروژه کارشناسیش و یکی هم کار دیگه ای داشت که باید انجامش میداد و کارا رو پشت گوش مینداخت . تعهدی نسبت به انجام این کار نبود و ...
این همون جایی بود که دیگه میخواستم تیم رو منحل کنم ، چون فقط من فول تایم بودم و تقریبا همه چیزم رو داشتم فدای درست کار نکردن بقیه میکردم .
اما با این وجود کارمو انجام دادم ، چندتا از سرمایه دار های شهر رو پیدا کردم و رفتم سراغشون ، نهایتا قرار بر این شد که برای دو تاشون draft های طرح رو بفرستم . اما با این وضعیت تیم ، ترجیح دادم چیزی براشون نفرستم .
با یکی از دوستان هم که فردی بود تو زمینه دیجیتال مارکتینگ کار کرده بود و تجربه خوبی داشت صحبت کردم ، نهایتا به طرح علاقه مند شد و قرار شد زمانی رو با بچه ها هماهنگ کنیم تا وارد تیم بشه .
تو همین زمان ها بود که محسن شعله رو در شتابدهنده دیدم ، چون یه آشنایی کوچیکی از قبل داشتیم ، هم صحبت شدیم و قرار شد بعدا بیشتر صحبت کنیم .
بعد از این ماجرا ها ، سیکل یادگیری بیشتر من شروع شد و چند تجربه جالب کسب کردم .
ادامه ی جالبی خواهیم داشت ...
#قسمت : 18
سه داستان در یک داستان
چون یکم داستان ها طولانی هست و بنظرم حیفه که این قسمت ها رو خلاصه کنم اینجوری نام گذاریش کردم .
#موضوع : اضافه کردن فرد با تجربه قسمت الف
همونجوری که گفته بودم با آقای م که تجربه مارکتینگی خیلی خوبی داشت و رده سنیش از بقیه مون بالاتر بود ( حدود 6 سال ) ، صحبت کردم . قرار شد با بچه های تیم صحبت کنیم و هم نظر بقیه بچه ها رو ببینیم و هم نظر اقای م را روی بقیه بچه ها بفهمیم.
از اونجایی که فرد کار کرده ای بود و میشد گفت دوتا استارتاپ داشته از جایگاه بالایی برخوردار بود و تجربش ارزشمند بود .
خودم از این می ترسیدم که ایشون بخواد از تجربه اش مایه بیزاره و بگه که مسئولیت تیم رو به ایشون واگذار کنم و بقیه بچه ها از این قضیه ناراحت بشن .
من خودم با این قضیه مشکلی نداشتم چون فرصتی بود که از تجربه یک فرد این کاره استفاده کنم . اما از واکنش افراد تیم میترسیدم و سعی کردم تو حرفام اینو منتقل کنم که دوست دارم از تجربه هات استفاده کنم اما چون تیم رو خودم بستم و افراد به من اعتماد کردن و وقتشون رو در اختیارم قرار دادن ، نشه مسئولیت رو منتقل کرد. ( بنظرتون اصلا توی اوایل یه استارتاپ چیزی بنام مسئولیت تیم وجود داره ؟ )
خوشبختانه اقای م خودش توی یکی از همین صحبت هامون همین موضوع رو بهم گفت و خیالم راحت شد.
تو جلسه آشنایی با بقیه افراد تیم ، اقای الف نیمد و جلسه بدون اون برگزار شد .
توی جلسه اقای م یه کار عجیب کرد ، موقعی که داشت مارکتینگ رو توضیح میداد افراد رو تحلیل رفتاری کرد . گفتم اقای م ولش کن ، اینجا جاش نیست اما همه بچه ها خواستن و دیگه کاری هم از دست من بر نمیمد.
شخصیت تسلط طلب رو هم توی تیم گفت کیه و حتی گفت این افراد میتونن یک تیم رو نابود کنند . اما بعدش گفت که الزاما این صفات بد نیستند ، اما دیگه هر کسی به وضوح یک مشخصه از بقیه میدونست و این خیلی جالب نبود . ( چون افراد در مقابل این رفتار ها جبهه میگیرن و یا درصدد تایید بیش از حدش بر میان . )
از همینجا اختلاف ها یواش یواش بیشتر شد و خودم بذر مشکلاتی که باعث شد دیگه تیم رو تموم شده بدونم همینجا میدونم .
از این به بعد آقای x که خجالت میکشید اینو بیان کنه و یا قایممش میکرد ، دیگه مثله سابقش نبود چون حس میکرد که دیگه همه میدونن چه جوریه و یه جورایی روش باز شده بود . دیگه مشکلی نداشت که عنوان کنه تسلط طلب هست حتی بنظرم میخواست توی خیلی موارد تحمیلش کنه و به کرسی بنشونتش .
بعد از جلسه همه اوکی بودن و گفتن همکاری رو شروع کنیم .
اما این همکاری زیاد طول نکشید ...
🔅 نظر شخصی : خیلی لازم نیست توانایی هاتون رو به همه نشون بدید و خودتون رو ثابت کنید که خیلی بلد هستید .
سه داستان در یک داستان
چون یکم داستان ها طولانی هست و بنظرم حیفه که این قسمت ها رو خلاصه کنم اینجوری نام گذاریش کردم .
#موضوع : اضافه کردن فرد با تجربه قسمت الف
همونجوری که گفته بودم با آقای م که تجربه مارکتینگی خیلی خوبی داشت و رده سنیش از بقیه مون بالاتر بود ( حدود 6 سال ) ، صحبت کردم . قرار شد با بچه های تیم صحبت کنیم و هم نظر بقیه بچه ها رو ببینیم و هم نظر اقای م را روی بقیه بچه ها بفهمیم.
از اونجایی که فرد کار کرده ای بود و میشد گفت دوتا استارتاپ داشته از جایگاه بالایی برخوردار بود و تجربش ارزشمند بود .
خودم از این می ترسیدم که ایشون بخواد از تجربه اش مایه بیزاره و بگه که مسئولیت تیم رو به ایشون واگذار کنم و بقیه بچه ها از این قضیه ناراحت بشن .
من خودم با این قضیه مشکلی نداشتم چون فرصتی بود که از تجربه یک فرد این کاره استفاده کنم . اما از واکنش افراد تیم میترسیدم و سعی کردم تو حرفام اینو منتقل کنم که دوست دارم از تجربه هات استفاده کنم اما چون تیم رو خودم بستم و افراد به من اعتماد کردن و وقتشون رو در اختیارم قرار دادن ، نشه مسئولیت رو منتقل کرد. ( بنظرتون اصلا توی اوایل یه استارتاپ چیزی بنام مسئولیت تیم وجود داره ؟ )
خوشبختانه اقای م خودش توی یکی از همین صحبت هامون همین موضوع رو بهم گفت و خیالم راحت شد.
تو جلسه آشنایی با بقیه افراد تیم ، اقای الف نیمد و جلسه بدون اون برگزار شد .
توی جلسه اقای م یه کار عجیب کرد ، موقعی که داشت مارکتینگ رو توضیح میداد افراد رو تحلیل رفتاری کرد . گفتم اقای م ولش کن ، اینجا جاش نیست اما همه بچه ها خواستن و دیگه کاری هم از دست من بر نمیمد.
شخصیت تسلط طلب رو هم توی تیم گفت کیه و حتی گفت این افراد میتونن یک تیم رو نابود کنند . اما بعدش گفت که الزاما این صفات بد نیستند ، اما دیگه هر کسی به وضوح یک مشخصه از بقیه میدونست و این خیلی جالب نبود . ( چون افراد در مقابل این رفتار ها جبهه میگیرن و یا درصدد تایید بیش از حدش بر میان . )
از همینجا اختلاف ها یواش یواش بیشتر شد و خودم بذر مشکلاتی که باعث شد دیگه تیم رو تموم شده بدونم همینجا میدونم .
از این به بعد آقای x که خجالت میکشید اینو بیان کنه و یا قایممش میکرد ، دیگه مثله سابقش نبود چون حس میکرد که دیگه همه میدونن چه جوریه و یه جورایی روش باز شده بود . دیگه مشکلی نداشت که عنوان کنه تسلط طلب هست حتی بنظرم میخواست توی خیلی موارد تحمیلش کنه و به کرسی بنشونتش .
بعد از جلسه همه اوکی بودن و گفتن همکاری رو شروع کنیم .
اما این همکاری زیاد طول نکشید ...
🔅 نظر شخصی : خیلی لازم نیست توانایی هاتون رو به همه نشون بدید و خودتون رو ثابت کنید که خیلی بلد هستید .
#قسمت : 19
داستان 2/3
#موضوع : تیم شلوغ و مسائل ...
چند هفته ای با این تیم شلوغ کار می کردیم اما دیگه خودم کاملا میدونستم که چه خبر هست !
کی کار نمیکنه و کی کارش اینقدر برای داشتن MVP ثمر بخش نیست ّ
تو این مدت بیشتر توی پارکینگ ها رفت و آمد داشتم . حتی چند ساعتی رو توی چند پارکینگ شلوغ گذروندم و با یک سری مسائل پارکینگ ها آشنا شدم . اما یکم با واقعیت ها روبرو شدم و دیدم چقدر دست توی پارکینگ هایی که ما برای فعالیت انتخاب کردیم زیاده ، این پارکینگ ها مناقصه داشت و اجاره کردن یکساله شون کار آسونی نبود . پس ایده هم مشکل داشت و باید یک پیوت کوچیک انجام میدادیم و سگمنت پارکینگ دار ها رو تغییر میدادم . ( کار هر مرد نیست پارکینگ گرفتن ، گاو نر میخواهد و پارتی بلند )
یک سری صحبت ها با تیم در مورد اینکه ایده مشکل داره کردم . این صحبت ما زمانی بود که دیگه آقای م رفته بود ، تو جلسه ای که بدون عضو پردازش تصویر گرفتیم در ابتدا یکسری توضیحات دادم که وضعیت چه جوریه . نمیخواستم جوری حرف بزنم که انگار همه چیز رو میدونم . یکم توضیح دادم و برداشتم این بود که دارم یک دیتای جدید بهشون میدم . اما دو نفر گفتن که ما از اولشم میدونستیم ، تیم رو اشتباه انتخاب کردی و اصلا به فلانی نیاز نداشتیم ، بفرستش بره .
این صحبت رو خیلی دوست نداشتم ، چون لحن خیلی بدی داشت و انگار همه خیلی خوب کار میکردن و مشکل از ایشون بود . اما کسی رو که واقعا نیاز نداشتیم دقیقا کسی بود که کارهاش رو پشت گوش مینداخت و یکسری مشکلات رو بوجود آورده بود.
یکی از مشکلاتی که بوجود اومده بود یکی از آقایون خیلی سعی میکرد به یکی از خانم ها نزدیک بشه . یه سری کار ها میکرد که فکر میکرد از چشم من مخفیه ، اما کاملا حسش میکردم . بعد از که فکرامو کردم ، ایشون هم باید از تیم می رفت . ( هنوز نمیدونستم چه جوری )
موضوعی که در مورد عضو پردازش تصویر پیش اومده بود ، این بود که ایده دچار تغییر شده بود .پس دیگه برای اول کار ، نیازی به پردازش تصویر نداشتیم .
اما من این نحوه قطع همکاری رو دوست نداشتم و نمیخواستم به یکی از دوستای خوبم بگم که برو ما دیگه لازمت نداریم .
پس باید همونجوری که به سختی آوردمش باید به سختی هم از تیم جداش میکردم . بنظر اومد که باید یکم شرایط رو براش توضیح بدم و قانعش کنم که الان همکاری و کارش به صلاح تیم نیست و خروجی روی کار تیم نداره .
میخواستم که اگه قبول کنه کارهاشو انجام بده ، موقعی که ما به مرحله هوشمند سازی پارکینگ ها با پردازش تصویر رسیدیم یا بهش سهام بدیم و یا ازش محصولشو بخریم .
اگه پیشنهاد بهتری هم خودش داشت که بهش عمل میکردیم .
اما هنوز مطمئن نبودم چه جوری بیانش کنم .
یکی از اتفاق های خوبی که همون موقع ها افتاد این بود که با دوست خوبم ، محسن شعله آشنا شدم . ایشون لطف می کردن و تایمی رو برای من قرار میدادن و با هم گپ میزدیم .
تو بعضی موراد مثله ارزیابی ایده کاملا اختلاف نظر داشتیم و تو بعضی موارد هم ازشون کسب تجربه میکردم .
قسمت بعد بیشتر از این مورد میگم که یک مشاوره ی خوب چقدر تاثیر گذار خواهد بود .
🔅 میخوام بگم که اگه افراد تیم تون دختر و پسر هستن ، امکان داره اتفاقاتی پیش بیاد که شما به عنوان فاندر نتونین بفهمین . شاید زندگی شخصی افراد تیم به خودشون ربط داشته باشه اما اگه تاثیری روی تیمتون داشته باشه به شما هم مربوط هست .
تیم یکی از دوستان رو دیدم ( میانگین سنی شون 28 سال بود) که خاطر همین مورد ، یک نفر مشکل ساز شده بود و باعث شد از یک تیم 5 نفره ، 3 تاشون نخوان با هم کار کنن و عملا کارشون بخاطر مسائل خارج از عرف بهم خورد . مطمئننا اگه منم حواسم نبود به سر منم می آمد و خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنید 2 نفر از تیمم جدا میشدن و ....
🔅 اگر بعضی مواقع زود شکست بوخورید هم به نفعتون هست .اگه قرار باشه شکست بوخورید ، هرچی زمان بگذره بیشتر سرمایه گذاری کردید (هم از نظر زمانی و هم از نظر مالی) و در نتیجه شکستتون سنگین تر میشه .
داستان 2/3
#موضوع : تیم شلوغ و مسائل ...
چند هفته ای با این تیم شلوغ کار می کردیم اما دیگه خودم کاملا میدونستم که چه خبر هست !
کی کار نمیکنه و کی کارش اینقدر برای داشتن MVP ثمر بخش نیست ّ
تو این مدت بیشتر توی پارکینگ ها رفت و آمد داشتم . حتی چند ساعتی رو توی چند پارکینگ شلوغ گذروندم و با یک سری مسائل پارکینگ ها آشنا شدم . اما یکم با واقعیت ها روبرو شدم و دیدم چقدر دست توی پارکینگ هایی که ما برای فعالیت انتخاب کردیم زیاده ، این پارکینگ ها مناقصه داشت و اجاره کردن یکساله شون کار آسونی نبود . پس ایده هم مشکل داشت و باید یک پیوت کوچیک انجام میدادیم و سگمنت پارکینگ دار ها رو تغییر میدادم . ( کار هر مرد نیست پارکینگ گرفتن ، گاو نر میخواهد و پارتی بلند )
یک سری صحبت ها با تیم در مورد اینکه ایده مشکل داره کردم . این صحبت ما زمانی بود که دیگه آقای م رفته بود ، تو جلسه ای که بدون عضو پردازش تصویر گرفتیم در ابتدا یکسری توضیحات دادم که وضعیت چه جوریه . نمیخواستم جوری حرف بزنم که انگار همه چیز رو میدونم . یکم توضیح دادم و برداشتم این بود که دارم یک دیتای جدید بهشون میدم . اما دو نفر گفتن که ما از اولشم میدونستیم ، تیم رو اشتباه انتخاب کردی و اصلا به فلانی نیاز نداشتیم ، بفرستش بره .
این صحبت رو خیلی دوست نداشتم ، چون لحن خیلی بدی داشت و انگار همه خیلی خوب کار میکردن و مشکل از ایشون بود . اما کسی رو که واقعا نیاز نداشتیم دقیقا کسی بود که کارهاش رو پشت گوش مینداخت و یکسری مشکلات رو بوجود آورده بود.
یکی از مشکلاتی که بوجود اومده بود یکی از آقایون خیلی سعی میکرد به یکی از خانم ها نزدیک بشه . یه سری کار ها میکرد که فکر میکرد از چشم من مخفیه ، اما کاملا حسش میکردم . بعد از که فکرامو کردم ، ایشون هم باید از تیم می رفت . ( هنوز نمیدونستم چه جوری )
موضوعی که در مورد عضو پردازش تصویر پیش اومده بود ، این بود که ایده دچار تغییر شده بود .پس دیگه برای اول کار ، نیازی به پردازش تصویر نداشتیم .
اما من این نحوه قطع همکاری رو دوست نداشتم و نمیخواستم به یکی از دوستای خوبم بگم که برو ما دیگه لازمت نداریم .
پس باید همونجوری که به سختی آوردمش باید به سختی هم از تیم جداش میکردم . بنظر اومد که باید یکم شرایط رو براش توضیح بدم و قانعش کنم که الان همکاری و کارش به صلاح تیم نیست و خروجی روی کار تیم نداره .
میخواستم که اگه قبول کنه کارهاشو انجام بده ، موقعی که ما به مرحله هوشمند سازی پارکینگ ها با پردازش تصویر رسیدیم یا بهش سهام بدیم و یا ازش محصولشو بخریم .
اگه پیشنهاد بهتری هم خودش داشت که بهش عمل میکردیم .
اما هنوز مطمئن نبودم چه جوری بیانش کنم .
یکی از اتفاق های خوبی که همون موقع ها افتاد این بود که با دوست خوبم ، محسن شعله آشنا شدم . ایشون لطف می کردن و تایمی رو برای من قرار میدادن و با هم گپ میزدیم .
تو بعضی موراد مثله ارزیابی ایده کاملا اختلاف نظر داشتیم و تو بعضی موارد هم ازشون کسب تجربه میکردم .
قسمت بعد بیشتر از این مورد میگم که یک مشاوره ی خوب چقدر تاثیر گذار خواهد بود .
🔅 میخوام بگم که اگه افراد تیم تون دختر و پسر هستن ، امکان داره اتفاقاتی پیش بیاد که شما به عنوان فاندر نتونین بفهمین . شاید زندگی شخصی افراد تیم به خودشون ربط داشته باشه اما اگه تاثیری روی تیمتون داشته باشه به شما هم مربوط هست .
تیم یکی از دوستان رو دیدم ( میانگین سنی شون 28 سال بود) که خاطر همین مورد ، یک نفر مشکل ساز شده بود و باعث شد از یک تیم 5 نفره ، 3 تاشون نخوان با هم کار کنن و عملا کارشون بخاطر مسائل خارج از عرف بهم خورد . مطمئننا اگه منم حواسم نبود به سر منم می آمد و خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنید 2 نفر از تیمم جدا میشدن و ....
🔅 اگر بعضی مواقع زود شکست بوخورید هم به نفعتون هست .اگه قرار باشه شکست بوخورید ، هرچی زمان بگذره بیشتر سرمایه گذاری کردید (هم از نظر زمانی و هم از نظر مالی) و در نتیجه شکستتون سنگین تر میشه .
#قسمت 20
داستان 3/3
#موضوع : مشاوره خوب
آشنایی با محسن شعله برای من خیلی آموزنده بود .
آموزش هایی از نوع ارزیابی ایده ، تشکیل تیم ، تعداد مناسب افراد تیم ، فهمیدن متدولوژی لین و شروع کردن به خوندن کتاب های مختلف در این حوزه .
بحث اول و آخری که همیشه با هم داشتیم این بود که ایده مشکل داره . دلیل محسن هم این بود که نمیتونی جایی فعالیت کنی که روش تقاضای زیادی هست . پارکینگ پر هست و همیشه کمبود داریم اما راه حلش این نیست که رزرو کنی راه حلش ساخت پارکینگ جدید هست .
اما من مخالف صد در صد این قضیه بودم و هنوزم هستم چون معتقدم رزرو کردن برای جایی هست که تقاضا براش زیاده و اصلا ارزش پیشنهادی رزرو کردن با ارزش پیشنهادی وجود جای پارک متفاوت هست .
تو این صحبت ها قانع نشدیم و نهایتا گفتیم که بازار جواب این سوال رو به ما میده .
نکته ی دیگه ای که وجود داشت این بود که من به ایده ایمان داشتم ، چون معتقد بودم یک سری مشکل جای پارک رو دارن و جایی هم که پارکینگ باشه برای راحتی شون پول پارکینگ رو هم میدن .
فکر کنم تا الان خیلی روی این قضیه تاکید کردم اما واقعا مهمه و دوست دارم بازم بگمش : تنها چیزی که باعث میشد خیلی کارها رو بتونم انجام بدم ، ایمانم به کاری بود که می کردم ، به محض اینکه ایمانم رو از دست دادم همه چیز تغییر کرد.
مطلبی که تو اون بهبوهه تغییر و تحول تیم پیش اومد این بود که با محسن در مورد تعداد مناسب افراد تیم صحبت می کردیم .
محسن ازم چندتا سوال پرسید که یادم نیست چی بود ،اما یکی از سوال ها این بود:
بعد از یکسال فکر میکنی چقد ارزش داشته باشی ؟
من جواب خودم رو طبق مدل مالی که درست کرده بودم ، بهش دادم .
بعد از اون محسن سهام ها رو مساوی تقسیم کرد تا یک چیز رو بهم نشون بده .
چون قبلا با هم صحبت کرده بودیم میدونست که تصمیم من بر exist کردن از استارتاپ و فروختنش هست . یکسری اعداد و ارقام نوشت . در آخر دیدم که توی این تیم 5 نفره با 20%سهام شناور و پیش بینی من از کل ارزشمون بعد از یکسال ، چیزی که دست هر نفر رو میگیره 20 - 30 میلیون خواهد بود و اگه تا5 سال ادامه بدیم وضعیت مناسبتر میشه . ( ما طبق پلن می بایست توی یکسال مون 1.3 میلیارد هزینه میکردیم و اگه پیوت نمی کردیم و مدل جواب میداد این ارزش رو روی کار ما می گذاشت .)
( اگه میخواستیم 15% سهام شتابدهنده رو هم حساب کنیم وضعیت بدتر هم میشد .)
اینجا یعنی که تفکر من در مورد فروختن استارتاپ و exist کردن کاملا اشتباه می بود.
به علاوه اینکه نشون داد که با این توقعی که از ارزش خودمون داریم بعد از 2-3 راند سرمایه گرفتن تملک استارتاپ از دستمون خارج میشه .
این اعداد و ارقام نشون میداد که برای انجام آی پارک پول بیشتر از نفرات و ایده ارزشمند هست .
این یعنی اگه موفق بشید با پول کپی میشید ، یعنی تملک استارتاپ از دستتون خارج میشه چون ارزشتون کمتر از پول هست .
خوبیه مشاوره های محسن این بود که با اینکه خیلی از حرفاش برام تلخ بود اما راه حل رو هم بهت میداد . این صحبت ها از جنس تجربه بود ، دقیقا میدونست چی به چی میشه . این مطالب برای من کاملا تازه بود و مشابهش رو هیچ جا ندیده بودم و به این مطالب میتونم بگم: « یک مشاوره خوب » .
✅ یکسری افراد هستن که همیشه دارن مشاوره میدن ، اما من مشاوره حسابشون نمی کنم . دلیل هم داره ، چون صحبت هایی که میکنن بیشتر از نوع جملات همیشه درست هست دقیقا مثله صحبت های کاندیدهای ریاست جمهوری که میگن باید عدالت اجتماعی برقرار بشه و ...
حتما جمله ی معروف باید تیم توازن/تعادل داشته باشه رو شنیدید . بعدش هم یک مثال باهاش ترکیب میکنن و همه خوششون میاد.
🔅اما از نظر من این جملات ، همیشه درست هست از هر طرفی نگاش کنید درسته ، اینا در حد آگاهی دادن هست و اگه خودتون هم یکم در موردش فکر کنید راحت بدستش میارید .
مهم وقایعی هست که اتفاق میوفته و اینکه چه جوری هندل میشه .
این یکی از مثال های مشاوره خوب بود حالا دیگه پیدا کنید : مشاورنما ها را 🤔 .
داستان 3/3
#موضوع : مشاوره خوب
آشنایی با محسن شعله برای من خیلی آموزنده بود .
آموزش هایی از نوع ارزیابی ایده ، تشکیل تیم ، تعداد مناسب افراد تیم ، فهمیدن متدولوژی لین و شروع کردن به خوندن کتاب های مختلف در این حوزه .
بحث اول و آخری که همیشه با هم داشتیم این بود که ایده مشکل داره . دلیل محسن هم این بود که نمیتونی جایی فعالیت کنی که روش تقاضای زیادی هست . پارکینگ پر هست و همیشه کمبود داریم اما راه حلش این نیست که رزرو کنی راه حلش ساخت پارکینگ جدید هست .
اما من مخالف صد در صد این قضیه بودم و هنوزم هستم چون معتقدم رزرو کردن برای جایی هست که تقاضا براش زیاده و اصلا ارزش پیشنهادی رزرو کردن با ارزش پیشنهادی وجود جای پارک متفاوت هست .
تو این صحبت ها قانع نشدیم و نهایتا گفتیم که بازار جواب این سوال رو به ما میده .
نکته ی دیگه ای که وجود داشت این بود که من به ایده ایمان داشتم ، چون معتقد بودم یک سری مشکل جای پارک رو دارن و جایی هم که پارکینگ باشه برای راحتی شون پول پارکینگ رو هم میدن .
فکر کنم تا الان خیلی روی این قضیه تاکید کردم اما واقعا مهمه و دوست دارم بازم بگمش : تنها چیزی که باعث میشد خیلی کارها رو بتونم انجام بدم ، ایمانم به کاری بود که می کردم ، به محض اینکه ایمانم رو از دست دادم همه چیز تغییر کرد.
مطلبی که تو اون بهبوهه تغییر و تحول تیم پیش اومد این بود که با محسن در مورد تعداد مناسب افراد تیم صحبت می کردیم .
محسن ازم چندتا سوال پرسید که یادم نیست چی بود ،اما یکی از سوال ها این بود:
بعد از یکسال فکر میکنی چقد ارزش داشته باشی ؟
من جواب خودم رو طبق مدل مالی که درست کرده بودم ، بهش دادم .
بعد از اون محسن سهام ها رو مساوی تقسیم کرد تا یک چیز رو بهم نشون بده .
چون قبلا با هم صحبت کرده بودیم میدونست که تصمیم من بر exist کردن از استارتاپ و فروختنش هست . یکسری اعداد و ارقام نوشت . در آخر دیدم که توی این تیم 5 نفره با 20%سهام شناور و پیش بینی من از کل ارزشمون بعد از یکسال ، چیزی که دست هر نفر رو میگیره 20 - 30 میلیون خواهد بود و اگه تا5 سال ادامه بدیم وضعیت مناسبتر میشه . ( ما طبق پلن می بایست توی یکسال مون 1.3 میلیارد هزینه میکردیم و اگه پیوت نمی کردیم و مدل جواب میداد این ارزش رو روی کار ما می گذاشت .)
( اگه میخواستیم 15% سهام شتابدهنده رو هم حساب کنیم وضعیت بدتر هم میشد .)
اینجا یعنی که تفکر من در مورد فروختن استارتاپ و exist کردن کاملا اشتباه می بود.
به علاوه اینکه نشون داد که با این توقعی که از ارزش خودمون داریم بعد از 2-3 راند سرمایه گرفتن تملک استارتاپ از دستمون خارج میشه .
این اعداد و ارقام نشون میداد که برای انجام آی پارک پول بیشتر از نفرات و ایده ارزشمند هست .
این یعنی اگه موفق بشید با پول کپی میشید ، یعنی تملک استارتاپ از دستتون خارج میشه چون ارزشتون کمتر از پول هست .
خوبیه مشاوره های محسن این بود که با اینکه خیلی از حرفاش برام تلخ بود اما راه حل رو هم بهت میداد . این صحبت ها از جنس تجربه بود ، دقیقا میدونست چی به چی میشه . این مطالب برای من کاملا تازه بود و مشابهش رو هیچ جا ندیده بودم و به این مطالب میتونم بگم: « یک مشاوره خوب » .
✅ یکسری افراد هستن که همیشه دارن مشاوره میدن ، اما من مشاوره حسابشون نمی کنم . دلیل هم داره ، چون صحبت هایی که میکنن بیشتر از نوع جملات همیشه درست هست دقیقا مثله صحبت های کاندیدهای ریاست جمهوری که میگن باید عدالت اجتماعی برقرار بشه و ...
حتما جمله ی معروف باید تیم توازن/تعادل داشته باشه رو شنیدید . بعدش هم یک مثال باهاش ترکیب میکنن و همه خوششون میاد.
🔅اما از نظر من این جملات ، همیشه درست هست از هر طرفی نگاش کنید درسته ، اینا در حد آگاهی دادن هست و اگه خودتون هم یکم در موردش فکر کنید راحت بدستش میارید .
مهم وقایعی هست که اتفاق میوفته و اینکه چه جوری هندل میشه .
این یکی از مثال های مشاوره خوب بود حالا دیگه پیدا کنید : مشاورنما ها را 🤔 .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 20 داستان 3/3 #موضوع : مشاوره خوب آشنایی با محسن شعله برای من خیلی آموزنده بود . آموزش هایی از نوع ارزیابی ایده ، تشکیل تیم ، تعداد مناسب افراد تیم ، فهمیدن متدولوژی لین و شروع کردن به خوندن کتاب های مختلف در این حوزه . بحث اول و آخری که همیشه با…
#قسمت : 21
داستان 3/3
موضوع : مشاوره خوب و تغییر تیم
بعد از صحبت هایی که با محسن داشتم ، خیلی چیز ها رو یکباره یاد گرفتم . خود محسن با توجه به اینکه یکم شناخت رومون پیدا کرده بود بر اساس این ارزش گذاری و کاری که میخوام کنم پیشنهادش رو داد .
بهترین حالت برای مایی که محصول ارزشمندی نداریم(محصولی که ساختش سخت باشه و همین که تولید شد مثلا n میلیون ارزش داشته باشه ) و در واقع یک پلتفرم دو وجهی هست ، اینه که تیممون 3 نفره باشه .
اینجوری هم نقش اضافی نخواهیم داشت ، هم سهام درست تقسیم میشه و هم تیم مدیریت سنگینی نداره . اون موقع جبهه گرفتم که نه ، نمیشه ما که نمی تونیم از اینی که هست محصولمون رو ساده تر کنیم ( چون از یک کار سنگین مثله رزرو پارک حاشیه کنار خیابون اومده بودیم روی پارکینگ هوشمند کار میکردیم و بنظر خیلی ساده تر بود) . اما دو هفته بعدش خیلی قشنگ فهمیدم که بعله ، ساده تر هم میشه اجراش کرد .
این چیزی که ما میخواستیم بسازیم نه بدرد استارتاپ میخورد و نه بدرد MVP .
چون من کتاب های مربوط رو نخونده بودم اینقدر اشتباه کردن طبیعی بود .
محسن در مورد تیم گفت : نقش هایی که دارید مناسب نیست ، اینجوری تقسیمش کنید که یک نفر hacker باشه ، یک نفر hustler و یک نفر هم designer . یعنی یک نفر هم اندروید کار کنه هم بک اند ، نقش مدیر پروژه یا رئیس تیم بدرد نمیخوره یک نفر بیزارید که مارکتینگ بدونه و تحلیل رفتاری/شخصیتی بلد باشه که اینا معمولا میشن فاندر یک همچین تیمی . گرافیست هم برای استارتاپ معنی نداره ، یک نفر طراح میخواد که گرافیست هم باشه .
این همون چیزی بود که نیاز داشتم بدونم ، یعنی یک تخصص داشته باشم نه بگم که CEO آی پارک هستم .
پس سریع دست به کار شدم و شروع به خوندن بیشتر مطالب بیزینسی و مارکتینگی کردم .
بقیه تیم هم باید میدونستن که کمبود دارن و شروع به یاد گرفتن مطالب جدید میکردن . پس تو یک جلسه منابع رو بهشون دادم به امید اینکه مطالب رو بخونن.
نهایتا به این رسیدم که بعله دو نفر باید از تیم بیرون برن .
پس با این جمله که : « بیزینس رفاقت نیست » خودمو قانع کردم . اما بازم نمیخواستم با دلخوری این کار رو انجام بدم .
✅ این موضوعات بیشتر مثالی بود برای نتیجه گیری های گفته شده در داستان پیشین . مثال های متد تشکیل تیم
✅ ما هنوز MVP رو نمی شناختیم ، بخاطر همین چرخه ساخت محصول ، اندازه گیری و یادگیری مون که در متدولوژی لین روش خیلی تاکید میشه رو نداشتیم . عملا خودم نمی تونم بگم که برنامه خاصی داشتم . میخواستم یه کارایی کنیم که براش هیچ برنامه درستی نداشتیم اما این کار هرچی که بود با هر اسمی باعث شد یادگیری خیلی زیادی داشته باشم.
داستان 3/3
موضوع : مشاوره خوب و تغییر تیم
بعد از صحبت هایی که با محسن داشتم ، خیلی چیز ها رو یکباره یاد گرفتم . خود محسن با توجه به اینکه یکم شناخت رومون پیدا کرده بود بر اساس این ارزش گذاری و کاری که میخوام کنم پیشنهادش رو داد .
بهترین حالت برای مایی که محصول ارزشمندی نداریم(محصولی که ساختش سخت باشه و همین که تولید شد مثلا n میلیون ارزش داشته باشه ) و در واقع یک پلتفرم دو وجهی هست ، اینه که تیممون 3 نفره باشه .
اینجوری هم نقش اضافی نخواهیم داشت ، هم سهام درست تقسیم میشه و هم تیم مدیریت سنگینی نداره . اون موقع جبهه گرفتم که نه ، نمیشه ما که نمی تونیم از اینی که هست محصولمون رو ساده تر کنیم ( چون از یک کار سنگین مثله رزرو پارک حاشیه کنار خیابون اومده بودیم روی پارکینگ هوشمند کار میکردیم و بنظر خیلی ساده تر بود) . اما دو هفته بعدش خیلی قشنگ فهمیدم که بعله ، ساده تر هم میشه اجراش کرد .
این چیزی که ما میخواستیم بسازیم نه بدرد استارتاپ میخورد و نه بدرد MVP .
چون من کتاب های مربوط رو نخونده بودم اینقدر اشتباه کردن طبیعی بود .
محسن در مورد تیم گفت : نقش هایی که دارید مناسب نیست ، اینجوری تقسیمش کنید که یک نفر hacker باشه ، یک نفر hustler و یک نفر هم designer . یعنی یک نفر هم اندروید کار کنه هم بک اند ، نقش مدیر پروژه یا رئیس تیم بدرد نمیخوره یک نفر بیزارید که مارکتینگ بدونه و تحلیل رفتاری/شخصیتی بلد باشه که اینا معمولا میشن فاندر یک همچین تیمی . گرافیست هم برای استارتاپ معنی نداره ، یک نفر طراح میخواد که گرافیست هم باشه .
این همون چیزی بود که نیاز داشتم بدونم ، یعنی یک تخصص داشته باشم نه بگم که CEO آی پارک هستم .
پس سریع دست به کار شدم و شروع به خوندن بیشتر مطالب بیزینسی و مارکتینگی کردم .
بقیه تیم هم باید میدونستن که کمبود دارن و شروع به یاد گرفتن مطالب جدید میکردن . پس تو یک جلسه منابع رو بهشون دادم به امید اینکه مطالب رو بخونن.
نهایتا به این رسیدم که بعله دو نفر باید از تیم بیرون برن .
پس با این جمله که : « بیزینس رفاقت نیست » خودمو قانع کردم . اما بازم نمیخواستم با دلخوری این کار رو انجام بدم .
✅ این موضوعات بیشتر مثالی بود برای نتیجه گیری های گفته شده در داستان پیشین . مثال های متد تشکیل تیم
✅ ما هنوز MVP رو نمی شناختیم ، بخاطر همین چرخه ساخت محصول ، اندازه گیری و یادگیری مون که در متدولوژی لین روش خیلی تاکید میشه رو نداشتیم . عملا خودم نمی تونم بگم که برنامه خاصی داشتم . میخواستم یه کارایی کنیم که براش هیچ برنامه درستی نداشتیم اما این کار هرچی که بود با هر اسمی باعث شد یادگیری خیلی زیادی داشته باشم.
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 21 داستان 3/3 موضوع : مشاوره خوب و تغییر تیم بعد از صحبت هایی که با محسن داشتم ، خیلی چیز ها رو یکباره یاد گرفتم . خود محسن با توجه به اینکه یکم شناخت رومون پیدا کرده بود بر اساس این ارزش گذاری و کاری که میخوام کنم پیشنهادش رو داد . بهترین حالت…
#قسمت 22
#موضوع : پایان تیم شلوغ
با این جمله که بیزینس رفاقت نیست داشتم خودم رو قانع می کردم که چیکار کنم .
محسن هم بهم پیشنهاد داد که خودش با بچه های تیم حرف بزنه تا دلخوری پیش نیاد و حداقل رفاقت ها خراب نشه .
ولی خودم میخواستم این کار رو انجام بدم ،چون کار خوبی نمیدونستم که یکی دیگه رو واسطه کنم.
اینجا بود که حرفای اقای م یادم اومد ، اینکه تیم انگیزه نداره و نمیدونن کجای کار هستن و اینکه تیم اصلا تیم نیست.
اون موقع تازه زندگینامه یکی از مردهای بیزینسی رو خونده بودم . در اثر اون کتاب تصمیم گرفتم که از روش تحریف دایره واقعیات استفاده کنم .
به این ترتیب که فشار روی تیم رو به صورت غیرواقعی زیاد کردم ، پس افراد فشار زیادی رو روی خودشون حس میکردن انگار که هفته دیگه قرار بود محصولمون وارد بازار بشه و همه هم به این باور رسیده بودن که هفته دیگه برنامه آماده میشه .
اینجوری دوتا مزیت داشت :
1- اگه تیمم واقعا تیم نبود ، تیم زودتر شکست میخورد و از هم می پاشید.
2- اون فردی که کار نمیکرد خودش با پای خودش میرفت بیرون و منم خراب نمیشدم. دوستی هم از سمت من پابرجا می موند و نمیشدم یک آدم ...
ولی با اون دوستم که کارش خروجی نداشت ، مجبور بودم جور دیگه ای صحبت کنم . بعد از 3-4 روز بحث خودش گفت با این شرایط نمیتونه کار کنه و هر وقت کارمون به اون مرحله رسید ، اگه لازم بود به کار ملحق میشه.
هر دو نفر نهایتا از تیم رفتن . اما اونی که دردسر ساز شده بود یک نوع پیامی داد که الان فکر میکنم نباید اون روز ها مراعات میکردم و خیلی ساده تر و با قدرت تر ازش خداحافظی میکردم .
✅ چه بخواید چه نخواید بعد از شکست استارتاپ پشت سرتون حرف هایی زده میشه ، هر کسی از منظر خودش داستان رو میگه ( مثله الان من 😃 ) و اون هایی که زودتر بیرون رفتن خیلی حق به جانب تر حرف میزنن و خودشون رو عاقلترین فرد اون جمع میدونند چون فکر میکنند زودتر شکست رو فهمیدن و خارج شدن .
#موضوع : پایان تیم شلوغ
با این جمله که بیزینس رفاقت نیست داشتم خودم رو قانع می کردم که چیکار کنم .
محسن هم بهم پیشنهاد داد که خودش با بچه های تیم حرف بزنه تا دلخوری پیش نیاد و حداقل رفاقت ها خراب نشه .
ولی خودم میخواستم این کار رو انجام بدم ،چون کار خوبی نمیدونستم که یکی دیگه رو واسطه کنم.
اینجا بود که حرفای اقای م یادم اومد ، اینکه تیم انگیزه نداره و نمیدونن کجای کار هستن و اینکه تیم اصلا تیم نیست.
اون موقع تازه زندگینامه یکی از مردهای بیزینسی رو خونده بودم . در اثر اون کتاب تصمیم گرفتم که از روش تحریف دایره واقعیات استفاده کنم .
به این ترتیب که فشار روی تیم رو به صورت غیرواقعی زیاد کردم ، پس افراد فشار زیادی رو روی خودشون حس میکردن انگار که هفته دیگه قرار بود محصولمون وارد بازار بشه و همه هم به این باور رسیده بودن که هفته دیگه برنامه آماده میشه .
اینجوری دوتا مزیت داشت :
1- اگه تیمم واقعا تیم نبود ، تیم زودتر شکست میخورد و از هم می پاشید.
2- اون فردی که کار نمیکرد خودش با پای خودش میرفت بیرون و منم خراب نمیشدم. دوستی هم از سمت من پابرجا می موند و نمیشدم یک آدم ...
ولی با اون دوستم که کارش خروجی نداشت ، مجبور بودم جور دیگه ای صحبت کنم . بعد از 3-4 روز بحث خودش گفت با این شرایط نمیتونه کار کنه و هر وقت کارمون به اون مرحله رسید ، اگه لازم بود به کار ملحق میشه.
هر دو نفر نهایتا از تیم رفتن . اما اونی که دردسر ساز شده بود یک نوع پیامی داد که الان فکر میکنم نباید اون روز ها مراعات میکردم و خیلی ساده تر و با قدرت تر ازش خداحافظی میکردم .
✅ چه بخواید چه نخواید بعد از شکست استارتاپ پشت سرتون حرف هایی زده میشه ، هر کسی از منظر خودش داستان رو میگه ( مثله الان من 😃 ) و اون هایی که زودتر بیرون رفتن خیلی حق به جانب تر حرف میزنن و خودشون رو عاقلترین فرد اون جمع میدونند چون فکر میکنند زودتر شکست رو فهمیدن و خارج شدن .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 22 #موضوع : پایان تیم شلوغ با این جمله که بیزینس رفاقت نیست داشتم خودم رو قانع می کردم که چیکار کنم . محسن هم بهم پیشنهاد داد که خودش با بچه های تیم حرف بزنه تا دلخوری پیش نیاد و حداقل رفاقت ها خراب نشه . ولی خودم میخواستم این کار رو انجام بدم ،چون…
#قسمت 23
#موضوع : پایان تیم شلوغ
اگه اون روز ها فشار رو نگه میداشتم ، مطمئن بودم که همه خارج میشن و تیم می پوکه .
ناگفته نماند که اون موقع آینده این نوع کار کردن و این سبک تیم رو خوب نمی دیدم . علاوه بر این از دوتا تیم فنی خوب پیشنهاد داشتم که باهاشون کار کنم اما اینکه خودم تیم داشتم باعث میشد به بقیه کار ها فکر نکنم .
راستش رو بخوام بگم فرصت هاشون و تیم سازنده محصولشون افرادی بودن که تخصص لازمه رو داشتن .
پس از ساختن محصول تو زمان کم مطمئن میشدم و میدونستم که همه تو کارشون حرفه ای هستن ، پس این بار من تو یک تیم قرار میگرفتم که فرد کم تجربه بودم (البته تو اون حوزه ها تجربه بازار رو داشتم اما فاقد مهارت بیزینسی و مارکتینگ بودم که با تجربه حساب بشم ). به این ترتیب میتونستم هم شانس بیشتری برای موفقیت داشته باشم و هم چیز های جدیدتری یاد بگیرم .
همین موضوع قلقلکم می کرد تا کار تیم رو تمام کنم .
با محسن اون روز ها زیاد صحبت میکردم اما نمی دونست از دو تا تیم دیگه پیشنهاد گرفتم . با این حساب میگفت زیاد سخت نگیر اینجوری مطمئنا تیمی برات نمی مونه . کاری رو شروع کردی و ادامش بده تا حداقل این کار رو تموم کرده باشی ، نه اینکه نصفه کاره مونده باشه .
شاید دوتا حس باعث شد دیگه از سخت گیری زیاد دست بکشم :
1- کار رو نصفه نیمه رها نکنم
2- برای انجام این کار شوق زیادی داشتم و چشمم رو روی کار های دیگه می بستم
شانس خوبی که اوردم این بود که همزمان شتابدهنده یه برنامه گذاشت و از سختی های زیاد استارتاپ گفت .
همین باعث شد حرفای من یه جورایی مصداق پیدا کنه و تاثیر کارم بیشتر بشه . نهایتا فرداش دو نفر از تیم جدا شدند .
چونکه درواقع اخراجشون نکرده بودم تونستم با یه حالت حق به جانبی ازشون مطالبه کنم .
اما دلیل جدایی فردی که کاراشو به موقع انجام نمیداد ، این بود که بنظرش کار جواب نمیده .
فارغ از صحبت هایی که شد ،نتیجه این کار نکردن یک نفر به هدر رفتن زحمت بقیه اعضای تیم بود و بنظرم این یک روزش هم برای یک تیم سنگینه ، چه برسه به یک هفته .
✅ اگه یکبار دیگه همچین مساله برام پیش بیاد مطمئننا سر سه روز تذکر میدم و سر یه هفته هم از فرد مذکور خداحافظی میکنم .
این مدارا کردن چندتا نتیجه داره که مطمئنم خیلیا بهش واقفن .
ولی اون موقع شوق زیاد من به انجام کار و تیمم باعث شد که ازش غفلت کنم و هر جوری بود راه بیام .
چندتا از مشکلاتی که بنظرم برام ایجاد کرد :
1- بقیه فکر می کنند میتونن همینجوری عمل کنند و در واقع بهونه آوردن برای انجام ندادن کار ها تقویت میشه.
2- بقیه تیم منتظر یه نفر می موندن تا کار هاشون انجام بشه . این انتظار برای همه نارضایتی ایجاد میکنه .
3- اون مدیر تیم هم یواش یواش زیر سوال میره و بقیه قبولش ندارن .
#موضوع : پایان تیم شلوغ
اگه اون روز ها فشار رو نگه میداشتم ، مطمئن بودم که همه خارج میشن و تیم می پوکه .
ناگفته نماند که اون موقع آینده این نوع کار کردن و این سبک تیم رو خوب نمی دیدم . علاوه بر این از دوتا تیم فنی خوب پیشنهاد داشتم که باهاشون کار کنم اما اینکه خودم تیم داشتم باعث میشد به بقیه کار ها فکر نکنم .
راستش رو بخوام بگم فرصت هاشون و تیم سازنده محصولشون افرادی بودن که تخصص لازمه رو داشتن .
پس از ساختن محصول تو زمان کم مطمئن میشدم و میدونستم که همه تو کارشون حرفه ای هستن ، پس این بار من تو یک تیم قرار میگرفتم که فرد کم تجربه بودم (البته تو اون حوزه ها تجربه بازار رو داشتم اما فاقد مهارت بیزینسی و مارکتینگ بودم که با تجربه حساب بشم ). به این ترتیب میتونستم هم شانس بیشتری برای موفقیت داشته باشم و هم چیز های جدیدتری یاد بگیرم .
همین موضوع قلقلکم می کرد تا کار تیم رو تمام کنم .
با محسن اون روز ها زیاد صحبت میکردم اما نمی دونست از دو تا تیم دیگه پیشنهاد گرفتم . با این حساب میگفت زیاد سخت نگیر اینجوری مطمئنا تیمی برات نمی مونه . کاری رو شروع کردی و ادامش بده تا حداقل این کار رو تموم کرده باشی ، نه اینکه نصفه کاره مونده باشه .
شاید دوتا حس باعث شد دیگه از سخت گیری زیاد دست بکشم :
1- کار رو نصفه نیمه رها نکنم
2- برای انجام این کار شوق زیادی داشتم و چشمم رو روی کار های دیگه می بستم
شانس خوبی که اوردم این بود که همزمان شتابدهنده یه برنامه گذاشت و از سختی های زیاد استارتاپ گفت .
همین باعث شد حرفای من یه جورایی مصداق پیدا کنه و تاثیر کارم بیشتر بشه . نهایتا فرداش دو نفر از تیم جدا شدند .
چونکه درواقع اخراجشون نکرده بودم تونستم با یه حالت حق به جانبی ازشون مطالبه کنم .
اما دلیل جدایی فردی که کاراشو به موقع انجام نمیداد ، این بود که بنظرش کار جواب نمیده .
فارغ از صحبت هایی که شد ،نتیجه این کار نکردن یک نفر به هدر رفتن زحمت بقیه اعضای تیم بود و بنظرم این یک روزش هم برای یک تیم سنگینه ، چه برسه به یک هفته .
✅ اگه یکبار دیگه همچین مساله برام پیش بیاد مطمئننا سر سه روز تذکر میدم و سر یه هفته هم از فرد مذکور خداحافظی میکنم .
این مدارا کردن چندتا نتیجه داره که مطمئنم خیلیا بهش واقفن .
ولی اون موقع شوق زیاد من به انجام کار و تیمم باعث شد که ازش غفلت کنم و هر جوری بود راه بیام .
چندتا از مشکلاتی که بنظرم برام ایجاد کرد :
1- بقیه فکر می کنند میتونن همینجوری عمل کنند و در واقع بهونه آوردن برای انجام ندادن کار ها تقویت میشه.
2- بقیه تیم منتظر یه نفر می موندن تا کار هاشون انجام بشه . این انتظار برای همه نارضایتی ایجاد میکنه .
3- اون مدیر تیم هم یواش یواش زیر سوال میره و بقیه قبولش ندارن .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت 23 #موضوع : پایان تیم شلوغ اگه اون روز ها فشار رو نگه میداشتم ، مطمئن بودم که همه خارج میشن و تیم می پوکه . ناگفته نماند که اون موقع آینده این نوع کار کردن و این سبک تیم رو خوب نمی دیدم . علاوه بر این از دوتا تیم فنی خوب پیشنهاد داشتم که باهاشون کار…
#قسمت : 24
#موضوع : شروع مجدد
با تموم شدن تیم اشتباه ، تیم جدید شروع به کار کرد . اما با یک محور جدید ، همه باید موضوعات جدیدی را برای یادگرفتن شروع میکردن .
یکی افزایش مهارت بیزینسی ، یکی آشنا شدن با طراحی ها و دیگری هم افزایش قدرت های کد نویسی .
البته خودم یک کار دیگه هم داشتم و اون یاد گرفتن متدولوژی لین استارتاپ بود .
تا اینجا یک نکته بود که فراموش کردم بگم :
چندین بار سعی کرده بودم کد های قسمت فنی را در اختیار داشته باشم تا اگه کسی به هر دلیلی جدا شد ، کار صفر نشه . تو برخورد با نفرات ترسی ناشی از بی اعتمادی وجود داشت که کد ها رو نمیدادن ،همیشه این عدم تمایل واضح بیان نمیشد و با بهانه گیری هایی همراه بود مثله حجم کد ها زیاده ،الان فایده نداره و .... . اما چون اول کار بود و هنوز محصولی بیرون نیمده بود خیلی وسواس نداشتم . از طرفی معتقد بودم اعتماد ذره ذره ساخته میشه و بعدا ساخته میشه ، مضاف بر اون الان از سمت افراد یک حساسیت افراطی هست .
🔅 الان خیلی معتقدم که باید همون اول شرط بشه که ، کد های همه می بایست دست فاندر باشه و اگه نتونم اول کار که هنوز هیچی نشده ، بگیرم تا آخر کار هم نمیتونم . ( بعدا افراد وقت زیادی رو صرفشش میکنند و خیلی براشون مساله مهمتری میشه ! )
این دفعه به چشم یک تیم جدید نگاه میکردم . حضور بیشتر افراد رو میخواستم و اینکه سهام رو هم تقسیم کردم .
واقعا باید بگم هر چقدر دنبال مطلب خوب یا یک فریمورک برای تقسیم سهام گشتم ، چیزی پیدا نکردم . اما این روش پیشنهادی محسن برای تشکیل تیم ، خوبی های زیادی داشت .
یکیش بخش تقسیم سهامش بود . به این صورت که نقش های درستی تعریف میشد و سهام خوشکل تقسیم میشد .
به این صورت که حضور یکی که نهایتا مدیر گروه یا عکاس یا برنامه نویس asp یا هر فرد دیگه ای که وجود داشت ، سهامی در نظر گرفته نمیشه بلکه برای نقش ها سهام تعریف میشه . برای مثال نقش هکری از طراحی سایت ، اپلیکیشن ، سمت سرور و بات تلگرام تشکیل میشه .
اگه قرار باشه فرد جدیدی اضافه بشه میگی نقش هکر مثلا 30% ارزش این کار رو داره ، آقا/خانم هکر اگه نفری لازم داشتین تو این نقش قرار میگیره و یک بخش از درصد نقش هکر رو میگیره .
به این ترتیب کل سهام روی کل افراد تقسیم نمیشه و بعدا نارضایتی پیش بیاد.
مثلا فرض کنید 3 تا برنامه نویس باشن با یک طراح ux و یک فرد بیزینسی ، تولید محصول هم سخت نباشه ولی موقع تقسیم سهام ، سهام تقسیم بر 5 نفر بشه و گیر هر فرد 20% بیاد. در صورتی که اینجا سه نقش بوده . اون بیزینسی و طراح ux اگه میتونستن کار رو خودشون انجام بدن ،حقشون این بوده که 33% سهام رو داشته باشن.
از این موضوع که بگذریم من یه تاکید هم داشتم که در کل 20% سهام شناور هم باقی بمونه .
سومین چیزی که در نظر گرفتم وستینگ و انقطاع بود که بنظرم استارتاپی mvp رو ساخته باشه و نداشته باشن کارشون زار هست .
( مضاف بر این ها یک توضیح دادم ، در مورد اینکه در استارتاپ ملاک تقسیم سهام ریسک هست نه تجربه یا چیز دیگه ای )
این نوع تقسیم سهام رو مکتوب نکردم ، چون بنظرم اومد باید بعد از mvp و قرار گرفتن در مرحله شتاب برای خودم همچین دردسری درست کنم . هنوز حس میکردم یه سری چیز ها از قلم افتاده و در کل خیلی زود بود .
✅ تنها دلیلش این بود که نشون بدم من مالک کار نیستم و برای تیم انگیزه بشه و بدونن دقیقا کجای کار هست .
نتیجتا هم افراد بهتر از دفعه ی قبل زمان میگذاشتن .
آخرین چیزی هم که طی کردم ، سعی کردم افراد هدف خودشون رو بنویسن و بازخورد ها رو از روی چهره ی افراد بگیرم که آیا هدفشون موفقیت هست یا نه ؟
✅ مطلب مهمی که الان بهش رسیدم این بود که توی جلسات شاید همیشه توضیح هایی میدادم . در آخر صحبت ها و موقع تموم شدن بحث ، جوری صحبت میکردم که انگار خیلی با تجربه تر هستم اما اصلا این نبود ، فقط برای اینکه بحث هایی که میشد با تجربه هایی که از افراد فعال این حیطه می گرفتم در تضاد بود کاملا سخت گیرانه عمل میکردم ( از حساسیت زیادم بود که اشتباهی رو که دیگران تکرار کردند ، ما هم تکرار نکنیم ). همین باعث می شد که در جلسات مثله یک مدیر باشم نه یک هم تیمی .
البته نمیتونم بگم که این رفتار اشتباه بوده یا نه ! چون عوامل زیادی وجود داشت که بحث ها اینجوری میشد اما میخوام این مطلب رو عنوان کنم که گاهی با اتخاذ یک رفتار خاص ، جوری میشید که اصلا فکرش رو هم نمی کنید !
#موضوع : شروع مجدد
با تموم شدن تیم اشتباه ، تیم جدید شروع به کار کرد . اما با یک محور جدید ، همه باید موضوعات جدیدی را برای یادگرفتن شروع میکردن .
یکی افزایش مهارت بیزینسی ، یکی آشنا شدن با طراحی ها و دیگری هم افزایش قدرت های کد نویسی .
البته خودم یک کار دیگه هم داشتم و اون یاد گرفتن متدولوژی لین استارتاپ بود .
تا اینجا یک نکته بود که فراموش کردم بگم :
چندین بار سعی کرده بودم کد های قسمت فنی را در اختیار داشته باشم تا اگه کسی به هر دلیلی جدا شد ، کار صفر نشه . تو برخورد با نفرات ترسی ناشی از بی اعتمادی وجود داشت که کد ها رو نمیدادن ،همیشه این عدم تمایل واضح بیان نمیشد و با بهانه گیری هایی همراه بود مثله حجم کد ها زیاده ،الان فایده نداره و .... . اما چون اول کار بود و هنوز محصولی بیرون نیمده بود خیلی وسواس نداشتم . از طرفی معتقد بودم اعتماد ذره ذره ساخته میشه و بعدا ساخته میشه ، مضاف بر اون الان از سمت افراد یک حساسیت افراطی هست .
🔅 الان خیلی معتقدم که باید همون اول شرط بشه که ، کد های همه می بایست دست فاندر باشه و اگه نتونم اول کار که هنوز هیچی نشده ، بگیرم تا آخر کار هم نمیتونم . ( بعدا افراد وقت زیادی رو صرفشش میکنند و خیلی براشون مساله مهمتری میشه ! )
این دفعه به چشم یک تیم جدید نگاه میکردم . حضور بیشتر افراد رو میخواستم و اینکه سهام رو هم تقسیم کردم .
واقعا باید بگم هر چقدر دنبال مطلب خوب یا یک فریمورک برای تقسیم سهام گشتم ، چیزی پیدا نکردم . اما این روش پیشنهادی محسن برای تشکیل تیم ، خوبی های زیادی داشت .
یکیش بخش تقسیم سهامش بود . به این صورت که نقش های درستی تعریف میشد و سهام خوشکل تقسیم میشد .
به این صورت که حضور یکی که نهایتا مدیر گروه یا عکاس یا برنامه نویس asp یا هر فرد دیگه ای که وجود داشت ، سهامی در نظر گرفته نمیشه بلکه برای نقش ها سهام تعریف میشه . برای مثال نقش هکری از طراحی سایت ، اپلیکیشن ، سمت سرور و بات تلگرام تشکیل میشه .
اگه قرار باشه فرد جدیدی اضافه بشه میگی نقش هکر مثلا 30% ارزش این کار رو داره ، آقا/خانم هکر اگه نفری لازم داشتین تو این نقش قرار میگیره و یک بخش از درصد نقش هکر رو میگیره .
به این ترتیب کل سهام روی کل افراد تقسیم نمیشه و بعدا نارضایتی پیش بیاد.
مثلا فرض کنید 3 تا برنامه نویس باشن با یک طراح ux و یک فرد بیزینسی ، تولید محصول هم سخت نباشه ولی موقع تقسیم سهام ، سهام تقسیم بر 5 نفر بشه و گیر هر فرد 20% بیاد. در صورتی که اینجا سه نقش بوده . اون بیزینسی و طراح ux اگه میتونستن کار رو خودشون انجام بدن ،حقشون این بوده که 33% سهام رو داشته باشن.
از این موضوع که بگذریم من یه تاکید هم داشتم که در کل 20% سهام شناور هم باقی بمونه .
سومین چیزی که در نظر گرفتم وستینگ و انقطاع بود که بنظرم استارتاپی mvp رو ساخته باشه و نداشته باشن کارشون زار هست .
( مضاف بر این ها یک توضیح دادم ، در مورد اینکه در استارتاپ ملاک تقسیم سهام ریسک هست نه تجربه یا چیز دیگه ای )
این نوع تقسیم سهام رو مکتوب نکردم ، چون بنظرم اومد باید بعد از mvp و قرار گرفتن در مرحله شتاب برای خودم همچین دردسری درست کنم . هنوز حس میکردم یه سری چیز ها از قلم افتاده و در کل خیلی زود بود .
✅ تنها دلیلش این بود که نشون بدم من مالک کار نیستم و برای تیم انگیزه بشه و بدونن دقیقا کجای کار هست .
نتیجتا هم افراد بهتر از دفعه ی قبل زمان میگذاشتن .
آخرین چیزی هم که طی کردم ، سعی کردم افراد هدف خودشون رو بنویسن و بازخورد ها رو از روی چهره ی افراد بگیرم که آیا هدفشون موفقیت هست یا نه ؟
✅ مطلب مهمی که الان بهش رسیدم این بود که توی جلسات شاید همیشه توضیح هایی میدادم . در آخر صحبت ها و موقع تموم شدن بحث ، جوری صحبت میکردم که انگار خیلی با تجربه تر هستم اما اصلا این نبود ، فقط برای اینکه بحث هایی که میشد با تجربه هایی که از افراد فعال این حیطه می گرفتم در تضاد بود کاملا سخت گیرانه عمل میکردم ( از حساسیت زیادم بود که اشتباهی رو که دیگران تکرار کردند ، ما هم تکرار نکنیم ). همین باعث می شد که در جلسات مثله یک مدیر باشم نه یک هم تیمی .
البته نمیتونم بگم که این رفتار اشتباه بوده یا نه ! چون عوامل زیادی وجود داشت که بحث ها اینجوری میشد اما میخوام این مطلب رو عنوان کنم که گاهی با اتخاذ یک رفتار خاص ، جوری میشید که اصلا فکرش رو هم نمی کنید !
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 24 #موضوع : شروع مجدد با تموم شدن تیم اشتباه ، تیم جدید شروع به کار کرد . اما با یک محور جدید ، همه باید موضوعات جدیدی را برای یادگرفتن شروع میکردن . یکی افزایش مهارت بیزینسی ، یکی آشنا شدن با طراحی ها و دیگری هم افزایش قدرت های کد نویسی . البته…
#قسمت : 25
#موضوع : mvp
تو این موقع ها بود که تیم های جدید هم به شتابدهنده وارد شدن و با کلی بچه های گل آشنا شدم و چیزای جدیدتری ازشون یاد گرفتم . در واقع به ما لطف کردن و بهمون فرصت دادن تا با سیکل جدید استارتاپ ها پذیرفته شده ارزیابی بشیم .
اما از اینها که بگذریم : کتابام که تموم شد تازه یه چیزای جدیدی دستگیرم شد .
مثلا اینکه کاربرد mvp دقیقا چی هست ، چرا ساختنش مهمه و ...
البته قبلا هم در موردش جاهای مختلف خونده بودم و یکسری مثال ها رو دیده بودم . اما هیچوقت اینجوری عمق تاثیر گذاریش رو درک نکرده بودم .
از نظر خودم بخاطر تاثیر پیوستگی مطالب کتاب بوده و سیر کتاب باعث شده بود متوجه تاثیرش بشم.
مگرنه کم نیستند افرادی که میگن شما یک چیز عالی بساز بعدش تو جای درست و با قیمت درست عرضه کن ، بعدش موفقیتت رو خواهی دید.
اما یک مشکل وجود داره ، برای یک چیز خوب ساختن چقدر زمان و تجربه لازمه ؟!
معمولا تو استارتاپ اینا وجود نداره و باید خیلی سریع پیش بری.
(بچه های بامیلو یک همایش گذاشتن با عنوان : زود شکست بخورید ! و چقدر همایش خوبی بود . این زود شکست خوردن ، باعث میشه بار شکست سبک باشه و تجربه های خوبی میاره.
محسن هم آخر کار بپارک همینو میگفت ، که برای بی تجربه ها هیچ چیز آموزنده تر از شکست نیست . البته قرار نیست بریم که شکست بوخوریما ! )
اینجا ها حجم کارهایی که انجام میدادم ، خیلی زیاد شده بود . اما بیشتر از نوع یاد گرفتن بود.
نوع رفت و آمد هام به پارکینگ ها تغییر کرده بود و دیگه سعی میکردم با پارکینگ دار ها دوست بشم و دقیقا از خودشون ، مشکلاتشون رو پیدا کنم ، نه چیزایی که خودم دیدم و پیدا کردم .
کمینه محصول پذیرفتنی Mvp برام یک سوال ایجاد کرده بود . چه جوری توی زمان کم یک محصول بسازیم که بفهمیم قشری از مردم رزرو پارکینگ رو دوست دارن و در قسمت سختش ، حاضر باشن برای اون پول بدن ؟!
پس فهمیدم راهی که داریم میریم به ترکستان است اما چیزی رو پیدا نکردم تا به عنوان MVP جایگزینش کنم .
با این طرز فکر درواقع میخواستیم یک پورتوتایپ بد بسازیم ، نه یک mvp و شاید نکته ی بدی که وجود داشت این بود که : طبق طرز تفکرم دیگه بعد از 3 بار پیوت و عوض شدن محصول و کار و تیم و .... دیگه اصلا ممکن نیست! ساده تر از این بشه انجامش داد .
بازم باورم مثله دفعه ی قبلی متعصبانه و سرسختانه بود و به قول معروف هنوزم آدم نشده بودم. اما کتاب آقای اریک ریز بهم نشون میداد که تعصب روی محصول هیچ افتخاری که نداره هیچ . حتی توی استارتاپ ، شکست رو هم با خودش بدنبال میاره (بدلیل اینکه معمولا استارتاپ ها پشتوانه ی گرم و محکم مالی ندارند که بتونن مدام برای یک محصول اشتباه هزینه بدن .)
البته ناگفته نماند که برای ساخت mvp هم مشکلاتی داشتیم که عملا دست و پامون رو می بست . مثلا هیچکدوم اینقدر حرفه ای نبودیم که بتونیم سریع این محصولات رو بسازیم و در واقع همه افتادیم تو سیکل یادگیری ، سرمایه شخصی نداشتیم و نمی تونستیم هزینه تبلیغات کوچک رو هم بدیم و فول تایم هم روی کارمون زمان نمی گذاشتیم .
پس شاید بعد از 6 هفته یک اپلیکیشن میساختیم که رزرو کنه ، اما نمی تونستیم از مشتری ها مون پول دریافت کنیم ! و بد تر از اون ، حساب نکرده بودیم که باید یکسری آمار و ارقام و آنالیز ها رو هم روی اپ پیاده کنیم .(اینو بعد از 4 هفته از شروع این تیم جدید فهمیدم و عملا اون موقع همه ی این دیتا ها بهم میگفت که خیلی داریم اشتباه حرکت می کنیم . اگه آمار و دیتای دقیق از کاربر هامون نداشتیم ، چه جوری میخواستیم عیب های محصولمون رو رفع کنیم ؟! )
#موضوع : mvp
تو این موقع ها بود که تیم های جدید هم به شتابدهنده وارد شدن و با کلی بچه های گل آشنا شدم و چیزای جدیدتری ازشون یاد گرفتم . در واقع به ما لطف کردن و بهمون فرصت دادن تا با سیکل جدید استارتاپ ها پذیرفته شده ارزیابی بشیم .
اما از اینها که بگذریم : کتابام که تموم شد تازه یه چیزای جدیدی دستگیرم شد .
مثلا اینکه کاربرد mvp دقیقا چی هست ، چرا ساختنش مهمه و ...
البته قبلا هم در موردش جاهای مختلف خونده بودم و یکسری مثال ها رو دیده بودم . اما هیچوقت اینجوری عمق تاثیر گذاریش رو درک نکرده بودم .
از نظر خودم بخاطر تاثیر پیوستگی مطالب کتاب بوده و سیر کتاب باعث شده بود متوجه تاثیرش بشم.
مگرنه کم نیستند افرادی که میگن شما یک چیز عالی بساز بعدش تو جای درست و با قیمت درست عرضه کن ، بعدش موفقیتت رو خواهی دید.
اما یک مشکل وجود داره ، برای یک چیز خوب ساختن چقدر زمان و تجربه لازمه ؟!
معمولا تو استارتاپ اینا وجود نداره و باید خیلی سریع پیش بری.
(بچه های بامیلو یک همایش گذاشتن با عنوان : زود شکست بخورید ! و چقدر همایش خوبی بود . این زود شکست خوردن ، باعث میشه بار شکست سبک باشه و تجربه های خوبی میاره.
محسن هم آخر کار بپارک همینو میگفت ، که برای بی تجربه ها هیچ چیز آموزنده تر از شکست نیست . البته قرار نیست بریم که شکست بوخوریما ! )
اینجا ها حجم کارهایی که انجام میدادم ، خیلی زیاد شده بود . اما بیشتر از نوع یاد گرفتن بود.
نوع رفت و آمد هام به پارکینگ ها تغییر کرده بود و دیگه سعی میکردم با پارکینگ دار ها دوست بشم و دقیقا از خودشون ، مشکلاتشون رو پیدا کنم ، نه چیزایی که خودم دیدم و پیدا کردم .
کمینه محصول پذیرفتنی Mvp برام یک سوال ایجاد کرده بود . چه جوری توی زمان کم یک محصول بسازیم که بفهمیم قشری از مردم رزرو پارکینگ رو دوست دارن و در قسمت سختش ، حاضر باشن برای اون پول بدن ؟!
پس فهمیدم راهی که داریم میریم به ترکستان است اما چیزی رو پیدا نکردم تا به عنوان MVP جایگزینش کنم .
با این طرز فکر درواقع میخواستیم یک پورتوتایپ بد بسازیم ، نه یک mvp و شاید نکته ی بدی که وجود داشت این بود که : طبق طرز تفکرم دیگه بعد از 3 بار پیوت و عوض شدن محصول و کار و تیم و .... دیگه اصلا ممکن نیست! ساده تر از این بشه انجامش داد .
بازم باورم مثله دفعه ی قبلی متعصبانه و سرسختانه بود و به قول معروف هنوزم آدم نشده بودم. اما کتاب آقای اریک ریز بهم نشون میداد که تعصب روی محصول هیچ افتخاری که نداره هیچ . حتی توی استارتاپ ، شکست رو هم با خودش بدنبال میاره (بدلیل اینکه معمولا استارتاپ ها پشتوانه ی گرم و محکم مالی ندارند که بتونن مدام برای یک محصول اشتباه هزینه بدن .)
البته ناگفته نماند که برای ساخت mvp هم مشکلاتی داشتیم که عملا دست و پامون رو می بست . مثلا هیچکدوم اینقدر حرفه ای نبودیم که بتونیم سریع این محصولات رو بسازیم و در واقع همه افتادیم تو سیکل یادگیری ، سرمایه شخصی نداشتیم و نمی تونستیم هزینه تبلیغات کوچک رو هم بدیم و فول تایم هم روی کارمون زمان نمی گذاشتیم .
پس شاید بعد از 6 هفته یک اپلیکیشن میساختیم که رزرو کنه ، اما نمی تونستیم از مشتری ها مون پول دریافت کنیم ! و بد تر از اون ، حساب نکرده بودیم که باید یکسری آمار و ارقام و آنالیز ها رو هم روی اپ پیاده کنیم .(اینو بعد از 4 هفته از شروع این تیم جدید فهمیدم و عملا اون موقع همه ی این دیتا ها بهم میگفت که خیلی داریم اشتباه حرکت می کنیم . اگه آمار و دیتای دقیق از کاربر هامون نداشتیم ، چه جوری میخواستیم عیب های محصولمون رو رفع کنیم ؟! )
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 25 #موضوع : mvp تو این موقع ها بود که تیم های جدید هم به شتابدهنده وارد شدن و با کلی بچه های گل آشنا شدم و چیزای جدیدتری ازشون یاد گرفتم . در واقع به ما لطف کردن و بهمون فرصت دادن تا با سیکل جدید استارتاپ ها پذیرفته شده ارزیابی بشیم . اما از اینها…
#قسمت : 26
#موضوع : انتخاب اسم
یکی از چالش هایی که ما هم خیلی باهاش مواجه بودیم ، انتخاب اسم مناسب بود . فارغ از اینکه چه فاکتور هایی رو برای انتخاب اسم در نظر داشتیم ، یکسری مسائل پیش اومد که بنظرم بیانش خارج از لطف نباشه .
ما با اسم آی پارک شروع کردیم ، دلایل زیادی داشت که انتخابش کردیم : Internet park ، IOT park و از همه مهمتر آی(مثله آهای) پارک . یکی از مسائل چالشی پیدا کردن همین اسم ها هست .علی رقم مزایای این اسم ، عیب هایی داشت که خیلی وقت بود متوجهش شدیم . مثله اینکه اسم دامین مون میشد : i-park و این خط تیره اصلا مورد پسندمون نبود .
نکته ی دیگه ای رو که بعد از یک مدت بهش برخوردیم این بود : آی پارک رو مثله آهای پارک نمی دیدن و به آیفون و .... تشبیه میکردن . چیزی که میخواستیم وجه تمایزمون باشه ، شده بود عامل که خالی از خلاقیت عنوان می کرد .
بعد از این تصمیم گرفتیم تغییر نام بدیم و اسمی رو انتخاب کنیم که در ساده ترین خالت ممکن ، معرفی مون کنه .
مطلبی که در اینجا وجود داشت بعد از یک مدت توقع انتخاب اسم رو بر عهده من میدونستن که کارهای مارکتینگی رو انجام میدم . اما وظیقه آنالیز و بررسی اسم بعهده من بود ، نه اینکه یک اسم از خودم تولید کنم .
🔆بنظرم پیدا کردن اسم و شعار شرکت برعهده تمام افراد گروه است و خلاقیت و کمک فکری تمام افراد رو می طلبه ، حتی برگزاری جلسات طوفان فکری با افراد خارج از تیم هم مفید تر هست . اما پیدا کردن اسم مناسب فرآیندی زمان بر هست ، بعد از مدتی دولوپر ها از این کار خسته میشن و حس میکنن که داره وقتشون برای کاری که وطیفشون نیست ، تلف می کنند. پس بعد از اون از این جلسات طفره میرن و حتی دیدم که بعضی دولوپر ها اصلا وارد موضوع انتخاب اسم نمی شوند که جالب نیست .
تصور اشتباه دیگه ای که وجود داره اینه که :
✅افرادی که پیدا کردن و انتخاب اسم رو وظیفه خودشون نمیدونن ، وقتی برای این جلسات میان توقع دارن که اسمشون انتخاب بشه ، حتی اگه آدم های قدرت طلب تری باشن با جمله هایی مثله : مزخرفه ، افتضاحه و ... از سابر اسامی پذیرایی میکنن . اسم هایی که شاید اگه درست تر آنالیز بشن بسیار مناسبتر باشن .
اون موقع اگه برای انتخاب این اسم های مورد اختلاف اقدام کنید احتمالا باید پذیرای اختلافات بعدی باشید !
از اونجایی که من تخصص زیادی رو در این مورد نداشتم و میخواستم اسم جوری باشه که همه ی اعضا با افتخار قبولش کنند و باورش داشته باشند تا با افتخار و عشق بر زبان بیاوردندش . همه ی اعضا رو برای آنالیز اسم هایی که از جلسات طوفان فکری بیرون می آمد، می آوردم . اول کار هرچی اصل رو بنظرمون میامد رو می نوشتیم و طبق اون اسم های پیشنهادی رو بررسی می کردیم . اما صدای دهل شنیدن از دور خوش است ؛ در عمل برای بررسی اسم ها از این قانون ها خیلی تبعیت نمی شد و این قوانین مختص نیم ساعت اول جلسه بود تا برخی اسم ها حذف شوند . بعد از اون نظرات شخصی حاکم میشد و اگه از دستم در می رفت خیلی راحت ممکن بود : افراد بخاطر تمسخر هم تیمی هاشون برای اسمی که انتخاب کردن ، از دست هم ناراحت بشن و اختلاف هایی پیش بیاد .
انتخاب اسم نهایی هم بسیار مشکل بود تا همه ی افراد دوستش داشته باشن و همه شاخص ها رو برآورده کنه . نهایتا فکر کنم پروسه ی تغییر اسم ما 2 ماهی طول کشید و بعد از آن بپارک رو انتخاب کردیم .
اما از شانس بدمون دقیقا با همین اسم ، رغیب خارجی را پیدا کردیم . البته از اونجایی که در تمام شبکه های احتماعی هدفمون این اسم موجود بود ، تصمیم گرفتیم با همین اسم کار کنیم و تمرکز بیشتری روی کارهای اصلی مون بگذاریم . (خیلی هم لازم نیست برای انتخاب اسم مته به خشخاش گذاشت ، چون هم میتونید در آینده تغییرش بدید و هم ممکنه زودتر از موقعی که به نتیجه برسید شکست بخوری ! البته میدونم که همه با این نظر موافق نیستند اما اگر وقت زیادی رو صرف این قضیه کنید و زودتر از موعد شکست بخورید ، این اسم هیچگونه ارزشی نخواهد داشت البته دلیل هم نمیشه برای انتخاب اسم وقت لازم صرف نشه )
#موضوع : انتخاب اسم
یکی از چالش هایی که ما هم خیلی باهاش مواجه بودیم ، انتخاب اسم مناسب بود . فارغ از اینکه چه فاکتور هایی رو برای انتخاب اسم در نظر داشتیم ، یکسری مسائل پیش اومد که بنظرم بیانش خارج از لطف نباشه .
ما با اسم آی پارک شروع کردیم ، دلایل زیادی داشت که انتخابش کردیم : Internet park ، IOT park و از همه مهمتر آی(مثله آهای) پارک . یکی از مسائل چالشی پیدا کردن همین اسم ها هست .علی رقم مزایای این اسم ، عیب هایی داشت که خیلی وقت بود متوجهش شدیم . مثله اینکه اسم دامین مون میشد : i-park و این خط تیره اصلا مورد پسندمون نبود .
نکته ی دیگه ای رو که بعد از یک مدت بهش برخوردیم این بود : آی پارک رو مثله آهای پارک نمی دیدن و به آیفون و .... تشبیه میکردن . چیزی که میخواستیم وجه تمایزمون باشه ، شده بود عامل که خالی از خلاقیت عنوان می کرد .
بعد از این تصمیم گرفتیم تغییر نام بدیم و اسمی رو انتخاب کنیم که در ساده ترین خالت ممکن ، معرفی مون کنه .
مطلبی که در اینجا وجود داشت بعد از یک مدت توقع انتخاب اسم رو بر عهده من میدونستن که کارهای مارکتینگی رو انجام میدم . اما وظیقه آنالیز و بررسی اسم بعهده من بود ، نه اینکه یک اسم از خودم تولید کنم .
🔆بنظرم پیدا کردن اسم و شعار شرکت برعهده تمام افراد گروه است و خلاقیت و کمک فکری تمام افراد رو می طلبه ، حتی برگزاری جلسات طوفان فکری با افراد خارج از تیم هم مفید تر هست . اما پیدا کردن اسم مناسب فرآیندی زمان بر هست ، بعد از مدتی دولوپر ها از این کار خسته میشن و حس میکنن که داره وقتشون برای کاری که وطیفشون نیست ، تلف می کنند. پس بعد از اون از این جلسات طفره میرن و حتی دیدم که بعضی دولوپر ها اصلا وارد موضوع انتخاب اسم نمی شوند که جالب نیست .
تصور اشتباه دیگه ای که وجود داره اینه که :
✅افرادی که پیدا کردن و انتخاب اسم رو وظیفه خودشون نمیدونن ، وقتی برای این جلسات میان توقع دارن که اسمشون انتخاب بشه ، حتی اگه آدم های قدرت طلب تری باشن با جمله هایی مثله : مزخرفه ، افتضاحه و ... از سابر اسامی پذیرایی میکنن . اسم هایی که شاید اگه درست تر آنالیز بشن بسیار مناسبتر باشن .
اون موقع اگه برای انتخاب این اسم های مورد اختلاف اقدام کنید احتمالا باید پذیرای اختلافات بعدی باشید !
از اونجایی که من تخصص زیادی رو در این مورد نداشتم و میخواستم اسم جوری باشه که همه ی اعضا با افتخار قبولش کنند و باورش داشته باشند تا با افتخار و عشق بر زبان بیاوردندش . همه ی اعضا رو برای آنالیز اسم هایی که از جلسات طوفان فکری بیرون می آمد، می آوردم . اول کار هرچی اصل رو بنظرمون میامد رو می نوشتیم و طبق اون اسم های پیشنهادی رو بررسی می کردیم . اما صدای دهل شنیدن از دور خوش است ؛ در عمل برای بررسی اسم ها از این قانون ها خیلی تبعیت نمی شد و این قوانین مختص نیم ساعت اول جلسه بود تا برخی اسم ها حذف شوند . بعد از اون نظرات شخصی حاکم میشد و اگه از دستم در می رفت خیلی راحت ممکن بود : افراد بخاطر تمسخر هم تیمی هاشون برای اسمی که انتخاب کردن ، از دست هم ناراحت بشن و اختلاف هایی پیش بیاد .
انتخاب اسم نهایی هم بسیار مشکل بود تا همه ی افراد دوستش داشته باشن و همه شاخص ها رو برآورده کنه . نهایتا فکر کنم پروسه ی تغییر اسم ما 2 ماهی طول کشید و بعد از آن بپارک رو انتخاب کردیم .
اما از شانس بدمون دقیقا با همین اسم ، رغیب خارجی را پیدا کردیم . البته از اونجایی که در تمام شبکه های احتماعی هدفمون این اسم موجود بود ، تصمیم گرفتیم با همین اسم کار کنیم و تمرکز بیشتری روی کارهای اصلی مون بگذاریم . (خیلی هم لازم نیست برای انتخاب اسم مته به خشخاش گذاشت ، چون هم میتونید در آینده تغییرش بدید و هم ممکنه زودتر از موقعی که به نتیجه برسید شکست بخوری ! البته میدونم که همه با این نظر موافق نیستند اما اگر وقت زیادی رو صرف این قضیه کنید و زودتر از موعد شکست بخورید ، این اسم هیچگونه ارزشی نخواهد داشت البته دلیل هم نمیشه برای انتخاب اسم وقت لازم صرف نشه )
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 26 #موضوع : انتخاب اسم یکی از چالش هایی که ما هم خیلی باهاش مواجه بودیم ، انتخاب اسم مناسب بود . فارغ از اینکه چه فاکتور هایی رو برای انتخاب اسم در نظر داشتیم ، یکسری مسائل پیش اومد که بنظرم بیانش خارج از لطف نباشه . ما با اسم آی پارک شروع کردیم…
#قسمت : 27
#موضوع : کپی شدن
یکی از مباحث خیلی مهمی که در این مدت دیدم برای سرمایه گذار ها مهم است و یه یک جورهایی سوال هاشون به این مورد اشاره داره ، این سواله :
چه دلیلی داره که شما با پول کپی نشید ؟
تو قسمت های قبلی هم بهش اشاره ای داشتم . اوایل محسن خیلی بهم اینو میگفت ولی من بهش بی توجه بودم . پیش خودم میگفتم حالا بیزار کار ما نتیجه بده بعدا به این فکر میکنیم .
اما برای یک سرمایه گذار سوال خیلی مهمی بود و اگه عاقل می بودم ، برای خودمم باید سوال خیلی مهمی میشد .
البته خیلی وقت پیش که ایده رزرو پارکینگ رو دادم چند تا چیز رو در نظر گرفتم که بتونیم متفاوت باشیم ، مثله پیدا کردن جای پارک رایگان و استفاده از واقعیت افزوده . اما وقتی که وارد این بهبوهه شدم دیگه اون کارها رو فراموش کردم .
نتیجتا باید برای حل این مشکل هم راهی پیدا میکردم .
این یکی از چالش های جون داری بود که داشتم ، از افراد زیادی پرسیدم و تو انجمن های زیادی دنبال جوابش رفتم .
همه ی جواب ها به این ختم میشد : ux خوبی باید داشته باشیم .
یه مدت یکی از کارهام شده بود اینکه دنبال فردی بگردم تا در شاخه طراحی تعامل تخصص داشته باشه . اما از اون موضوعاتی بود که متخصص درش نداشتیم . ( متخصص رو برای این میخواستم که کم کم داشتم به وضعیت کار کرد تیم بدبین میشدم و کلا بدنبال نفرات جدید بودم .)
نهایتا بعد از اینکه فردی رو پیدا نکردم ، دوباره یادداشت های قدیمی رو چک کردم و دیدم اصلا یکی از اهدافم این بوده که سیستم بازی سازی شده ، باشه .
نهایتا یادگیری بحثی رو با نام گیمیفیکیشن شروع کردم . گیمیفیکیشن رو بهترین راهی دیدم که میتونستیم متفاوت باشیم .
اما متاسفانه اجل مهلت نداد تا صحت این موضوع رو تایید کنه
✅ حتما اینو در نظر بگیرید ، فردا پس فردا که بیزینس مدلتان در آمد و کارتون پله های اول موفقیت رو طی کرد ، چرا رقیب هاتون نمیتونن مثله شما باشن !
و چرا شما جاده آسفالت کن برای عبور بقیه نیستید ؟
#موضوع : کپی شدن
یکی از مباحث خیلی مهمی که در این مدت دیدم برای سرمایه گذار ها مهم است و یه یک جورهایی سوال هاشون به این مورد اشاره داره ، این سواله :
چه دلیلی داره که شما با پول کپی نشید ؟
تو قسمت های قبلی هم بهش اشاره ای داشتم . اوایل محسن خیلی بهم اینو میگفت ولی من بهش بی توجه بودم . پیش خودم میگفتم حالا بیزار کار ما نتیجه بده بعدا به این فکر میکنیم .
اما برای یک سرمایه گذار سوال خیلی مهمی بود و اگه عاقل می بودم ، برای خودمم باید سوال خیلی مهمی میشد .
البته خیلی وقت پیش که ایده رزرو پارکینگ رو دادم چند تا چیز رو در نظر گرفتم که بتونیم متفاوت باشیم ، مثله پیدا کردن جای پارک رایگان و استفاده از واقعیت افزوده . اما وقتی که وارد این بهبوهه شدم دیگه اون کارها رو فراموش کردم .
نتیجتا باید برای حل این مشکل هم راهی پیدا میکردم .
این یکی از چالش های جون داری بود که داشتم ، از افراد زیادی پرسیدم و تو انجمن های زیادی دنبال جوابش رفتم .
همه ی جواب ها به این ختم میشد : ux خوبی باید داشته باشیم .
یه مدت یکی از کارهام شده بود اینکه دنبال فردی بگردم تا در شاخه طراحی تعامل تخصص داشته باشه . اما از اون موضوعاتی بود که متخصص درش نداشتیم . ( متخصص رو برای این میخواستم که کم کم داشتم به وضعیت کار کرد تیم بدبین میشدم و کلا بدنبال نفرات جدید بودم .)
نهایتا بعد از اینکه فردی رو پیدا نکردم ، دوباره یادداشت های قدیمی رو چک کردم و دیدم اصلا یکی از اهدافم این بوده که سیستم بازی سازی شده ، باشه .
نهایتا یادگیری بحثی رو با نام گیمیفیکیشن شروع کردم . گیمیفیکیشن رو بهترین راهی دیدم که میتونستیم متفاوت باشیم .
اما متاسفانه اجل مهلت نداد تا صحت این موضوع رو تایید کنه
✅ حتما اینو در نظر بگیرید ، فردا پس فردا که بیزینس مدلتان در آمد و کارتون پله های اول موفقیت رو طی کرد ، چرا رقیب هاتون نمیتونن مثله شما باشن !
و چرا شما جاده آسفالت کن برای عبور بقیه نیستید ؟
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 27 #موضوع : کپی شدن یکی از مباحث خیلی مهمی که در این مدت دیدم برای سرمایه گذار ها مهم است و یه یک جورهایی سوال هاشون به این مورد اشاره داره ، این سواله : چه دلیلی داره که شما با پول کپی نشید ؟ تو قسمت های قبلی هم بهش اشاره ای داشتم . اوایل محسن خیلی…
#قسمت :28
#موضوع : رقیب؟!
شاید کمتر به این نکته اشاره کرده باشم ، ولی من یکی از چیزایی که خیلی خوشحالم میکرد این بود که رقیبی نداریم . یک سری مورد ها رو به عنوان رقیب معرفی میکردم اما واقعا خودم خوشحال بودم که رقیب نداریم .
نا گفته نماند که سعی میکردم این حس خوب رو به تیمم هم منتقل کنم و واکنش ها نسبت بهش هم امیدوار کننده بود .
شاید برای خیلی از مهندس ها ، بی رقیب بودن خیلی خوب باشه و مایه افتخار باشه که توی بازار تک هستیم و کسی جز ما نیست .
ولی به این مرحله که رسیدم ، گفتم ااااا چرا ما رقیب نداریم .
اگه اینقدر که من میگم این حوزه خوبه ، چرا کسی درش فعال نشده و کار نکرده ؟! چرا اینقدر دست نخورده مونده و حتی برای هوشمند سازی پارکینگ ها که یک کار روتین در دنیا هست ، اقدام نشده ؟
چرا اصلا اساسی ترین فرضیه این کار که مردم رزرو پارکینگ رو دوست دارن تست نشده ؟
اینکه تو ایران انجام نشده باشه خیلی جای تعجب نداشت ، اما وقتی این خدمت در دنیا انجام نشده باشه دیگه جای بحث داره .
شاید اصلا بیزینس مدل این کار اشکال داشت و اصلا برای مشتری ها ارزش افزوده ای نداشته و به همین دلیل این کار رشد پیدا نکرده .
اگه رقیب خوب پیدا میکردیم در واقع برای خوب بودن خودمون یک تاییدیه دریافت میکردیم .
این شاید بزرگترین مزیت وجود رقیب از دید من باشه ، البته یک سری مزیت های دیگه هم داره که از حوصله خارج هست و اگه کسی مدیریت کار کرده باشه یا درسشو خونده باشه خیلی بهتر بهش واقفه .
متاسفانه من چون اصلا با این حوزه آشنا نبودم به این امر افتخار میکردم . اما بعد از یک مدت گشتم دنبال رقبا
نهایتا رقبایی با ارزش 5میلیون دلار تا 150 میلیون دلاری رو پیدا کردم و آرامش گرفتم 😍 .
البته بحث رقیب با بحث کپی شدن خیلی با هم نزدیک هستن و به همین دلیل تو دو قسمت نزدیک بهم آوردم .
امیدوارم تونسته باشم این موضوع رو بیان کنم که : رقیب خوبه و سعی کنید از رقیب تون بهتر باشید .
✅ رقیب سانسوری نکنید !
چیزی که در من خیلی زیاد وجود داشت و شاید همه هم بهش واقف بودن . اما بقیه حاضر نبودن زمان زیادی رو برای پیدا کردن این رقیب ها صرف کنند و به همین دلیل با حرفای من قانع میشدن .
این رقیب سانسوری رو در خیلی زیاد دیدم و اشتباهی هست که بی تجربه ها خیلی زیاد مرتکب می شوند .
در عوض رقیب هاتون رو خوب عنوان کنید اما اینکه چرا شما از اونا متفاوت تر/بهتر هستید رو واضحتر بیان کنید
#موضوع : رقیب؟!
شاید کمتر به این نکته اشاره کرده باشم ، ولی من یکی از چیزایی که خیلی خوشحالم میکرد این بود که رقیبی نداریم . یک سری مورد ها رو به عنوان رقیب معرفی میکردم اما واقعا خودم خوشحال بودم که رقیب نداریم .
نا گفته نماند که سعی میکردم این حس خوب رو به تیمم هم منتقل کنم و واکنش ها نسبت بهش هم امیدوار کننده بود .
شاید برای خیلی از مهندس ها ، بی رقیب بودن خیلی خوب باشه و مایه افتخار باشه که توی بازار تک هستیم و کسی جز ما نیست .
ولی به این مرحله که رسیدم ، گفتم ااااا چرا ما رقیب نداریم .
اگه اینقدر که من میگم این حوزه خوبه ، چرا کسی درش فعال نشده و کار نکرده ؟! چرا اینقدر دست نخورده مونده و حتی برای هوشمند سازی پارکینگ ها که یک کار روتین در دنیا هست ، اقدام نشده ؟
چرا اصلا اساسی ترین فرضیه این کار که مردم رزرو پارکینگ رو دوست دارن تست نشده ؟
اینکه تو ایران انجام نشده باشه خیلی جای تعجب نداشت ، اما وقتی این خدمت در دنیا انجام نشده باشه دیگه جای بحث داره .
شاید اصلا بیزینس مدل این کار اشکال داشت و اصلا برای مشتری ها ارزش افزوده ای نداشته و به همین دلیل این کار رشد پیدا نکرده .
اگه رقیب خوب پیدا میکردیم در واقع برای خوب بودن خودمون یک تاییدیه دریافت میکردیم .
این شاید بزرگترین مزیت وجود رقیب از دید من باشه ، البته یک سری مزیت های دیگه هم داره که از حوصله خارج هست و اگه کسی مدیریت کار کرده باشه یا درسشو خونده باشه خیلی بهتر بهش واقفه .
متاسفانه من چون اصلا با این حوزه آشنا نبودم به این امر افتخار میکردم . اما بعد از یک مدت گشتم دنبال رقبا
نهایتا رقبایی با ارزش 5میلیون دلار تا 150 میلیون دلاری رو پیدا کردم و آرامش گرفتم 😍 .
البته بحث رقیب با بحث کپی شدن خیلی با هم نزدیک هستن و به همین دلیل تو دو قسمت نزدیک بهم آوردم .
امیدوارم تونسته باشم این موضوع رو بیان کنم که : رقیب خوبه و سعی کنید از رقیب تون بهتر باشید .
✅ رقیب سانسوری نکنید !
چیزی که در من خیلی زیاد وجود داشت و شاید همه هم بهش واقف بودن . اما بقیه حاضر نبودن زمان زیادی رو برای پیدا کردن این رقیب ها صرف کنند و به همین دلیل با حرفای من قانع میشدن .
این رقیب سانسوری رو در خیلی زیاد دیدم و اشتباهی هست که بی تجربه ها خیلی زیاد مرتکب می شوند .
در عوض رقیب هاتون رو خوب عنوان کنید اما اینکه چرا شما از اونا متفاوت تر/بهتر هستید رو واضحتر بیان کنید
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت :28 #موضوع : رقیب؟! شاید کمتر به این نکته اشاره کرده باشم ، ولی من یکی از چیزایی که خیلی خوشحالم میکرد این بود که رقیبی نداریم . یک سری مورد ها رو به عنوان رقیب معرفی میکردم اما واقعا خودم خوشحال بودم که رقیب نداریم . نا گفته نماند که سعی میکردم این…
#قسمت : 29
#موضوع: اختلاف
تو این مدت با افراد زیادی صحبت کردیم و هر کسی موضوعی رو بیان میکرد ، مخصوصا در مورد محصول نهایی که چی باشه و چرخش کردن میتونه بهمون کمک کنه .
در مورد انتخاب سگمنت بازار هم خیلی مشکل داشتیم و در واقع نتونسته بودم سگمنتی رو پیدا کنم که پارکینگ دغدغه شون باشه .این یکی دیگه از مواردی بود که اذیتم میکرد و وقتی میخواستم جواب سر بالا به کسی بدم میگفتم : تمام اتومبیل داران بین 25 تا 50 سال ، سهم بازار ما هستند . اما واقعا یک جواب سر بالا برای رفع تکلیف بود .
جلسات با محسن و اقای x هم ادامه داشت . محسن هر از گاهی به ایده نیشتر میزد و ما دوتا هم خیلی ازش دفاع میکردیم .
یکی از انتقاد هایی که به محسن عزیز دارم ( هنوز به خود محسن نگفتم ، ولی قبلا خودش اجازه داده بود اگه انتقادی داشتم ،بیان کنم ) این بود که : جلساتی که درش فرضیات اساسی تیم زیر سوال قرار میگرفت ، باعث میشد فردی که همچین فرضی کرده زیر سوال بره . از اونجایی که اکثر فرضیات متعلق به خودم بود ، کم کم زیر سوال میرفتم که چیزی بلد نیستم ؛ البته خیلی اشتباهم نبودا 😅 . نتیجتا ارزش رهبر گروه که بنده بودم ، کم میشد .
(هرچند که فاصله بین رهبر و مدیر زیاده اما سعی میکردم رهبر باشم تا مدیر . اما بنظرم باید از افراد تیم پرسید که دقیقا برای بقیه چه حکمی داشتم و شاید هیچکدومش هم نبودم ! )
تقریبا هفته ی 4 بعد از تغییر تیم بود که دوباره از آقای x خواستم کد ها رو به من هم بده .
اما باز با مخالفت روبرو شد . بعد از اون به این فکر افتادم که اگه روزی بخواد بره یا کار رو تنهایی انجام بده ؛ اون موقع من باید چیکار کنم ؟!
من که نرم افزار و کد ها رو ندارم !
علاوه بر این ، اون موقع دامین قبلی دستم نبود و تمام اطلاعاتی رو که از بازار بدست میوردم با همه ی بچه ها به اشتراک میگذاشتم .
نهایتا دیدم هیچ چیز با ارزشی دستم نیست و کد ها هم که بهم نمیده !
بدبین شدن من از همینجا شروع شد و حتی فکر کردم اگه نخوان من با تیم باشم ، هیچ مشکلی براشون پیش نمیاد . اما بنظر خودم این حس شدید نبود که روی کار هام تاثیر بگذاره اما توجهم بهش جلب شده بود .
ولی اسم بعدی رو که انتخاب کردیم سریعا دامین و تمام شبکه های اجتماعی شو ، خودم ثبت کردم تا حداقل چیز ها دستم باشه !
🔅 نظر شخصی : توی تیم ها از روز اول شرط کنید که مثلا آخر هر هفته بک اپ اطلاعات بین تمام اعضای تیم پخش بشه . بنظرم دوتا فایده داره :
1- حس مالکیت انحصاری افراد ، بر روی چیزی که ساختن از بین میره
2- اعتماد بین افراد هم بیشتر میشه
البته ممکنه چون من خودم این کار رو نکردم ، بنظرم مناسب باشه. اگه از دوستان کسی تجربه ی انجام این کار رو داره خوشحال میشم بتونم استفاده کنم و از نتیجش آگاه بشم .
#موضوع: اختلاف
تو این مدت با افراد زیادی صحبت کردیم و هر کسی موضوعی رو بیان میکرد ، مخصوصا در مورد محصول نهایی که چی باشه و چرخش کردن میتونه بهمون کمک کنه .
در مورد انتخاب سگمنت بازار هم خیلی مشکل داشتیم و در واقع نتونسته بودم سگمنتی رو پیدا کنم که پارکینگ دغدغه شون باشه .این یکی دیگه از مواردی بود که اذیتم میکرد و وقتی میخواستم جواب سر بالا به کسی بدم میگفتم : تمام اتومبیل داران بین 25 تا 50 سال ، سهم بازار ما هستند . اما واقعا یک جواب سر بالا برای رفع تکلیف بود .
جلسات با محسن و اقای x هم ادامه داشت . محسن هر از گاهی به ایده نیشتر میزد و ما دوتا هم خیلی ازش دفاع میکردیم .
یکی از انتقاد هایی که به محسن عزیز دارم ( هنوز به خود محسن نگفتم ، ولی قبلا خودش اجازه داده بود اگه انتقادی داشتم ،بیان کنم ) این بود که : جلساتی که درش فرضیات اساسی تیم زیر سوال قرار میگرفت ، باعث میشد فردی که همچین فرضی کرده زیر سوال بره . از اونجایی که اکثر فرضیات متعلق به خودم بود ، کم کم زیر سوال میرفتم که چیزی بلد نیستم ؛ البته خیلی اشتباهم نبودا 😅 . نتیجتا ارزش رهبر گروه که بنده بودم ، کم میشد .
(هرچند که فاصله بین رهبر و مدیر زیاده اما سعی میکردم رهبر باشم تا مدیر . اما بنظرم باید از افراد تیم پرسید که دقیقا برای بقیه چه حکمی داشتم و شاید هیچکدومش هم نبودم ! )
تقریبا هفته ی 4 بعد از تغییر تیم بود که دوباره از آقای x خواستم کد ها رو به من هم بده .
اما باز با مخالفت روبرو شد . بعد از اون به این فکر افتادم که اگه روزی بخواد بره یا کار رو تنهایی انجام بده ؛ اون موقع من باید چیکار کنم ؟!
من که نرم افزار و کد ها رو ندارم !
علاوه بر این ، اون موقع دامین قبلی دستم نبود و تمام اطلاعاتی رو که از بازار بدست میوردم با همه ی بچه ها به اشتراک میگذاشتم .
نهایتا دیدم هیچ چیز با ارزشی دستم نیست و کد ها هم که بهم نمیده !
بدبین شدن من از همینجا شروع شد و حتی فکر کردم اگه نخوان من با تیم باشم ، هیچ مشکلی براشون پیش نمیاد . اما بنظر خودم این حس شدید نبود که روی کار هام تاثیر بگذاره اما توجهم بهش جلب شده بود .
ولی اسم بعدی رو که انتخاب کردیم سریعا دامین و تمام شبکه های اجتماعی شو ، خودم ثبت کردم تا حداقل چیز ها دستم باشه !
🔅 نظر شخصی : توی تیم ها از روز اول شرط کنید که مثلا آخر هر هفته بک اپ اطلاعات بین تمام اعضای تیم پخش بشه . بنظرم دوتا فایده داره :
1- حس مالکیت انحصاری افراد ، بر روی چیزی که ساختن از بین میره
2- اعتماد بین افراد هم بیشتر میشه
البته ممکنه چون من خودم این کار رو نکردم ، بنظرم مناسب باشه. اگه از دوستان کسی تجربه ی انجام این کار رو داره خوشحال میشم بتونم استفاده کنم و از نتیجش آگاه بشم .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 29 #موضوع: اختلاف تو این مدت با افراد زیادی صحبت کردیم و هر کسی موضوعی رو بیان میکرد ، مخصوصا در مورد محصول نهایی که چی باشه و چرخش کردن میتونه بهمون کمک کنه . در مورد انتخاب سگمنت بازار هم خیلی مشکل داشتیم و در واقع نتونسته بودم سگمنتی رو پیدا…
#قسمت : 30
#موضوع : بخش بندی مشتریان
بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم .
با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه ها هم وارد صحبت بشم .
به دلیل اینکه اگر از طریق دیموند وارد میشدیم خیلی فضای حمایتی حاکم بود و افق دید بزرگتری داشتم ، تصمیم گرفتم اول کارمو با مذاکره با بقیه دانشگاه ها شروع کنم تا شاید بعضی از جنبه های MVP هم از این طریق سنجیده بشه .
اولین دانشگاه ، دانشگاه خودمون بود که با مشکل پارکینگ ها در اون آشنا بودم . نهایتا طرحی رو نوشتم و در جلسه مطرح شد .
با اینکه زمانی برای افرادی که قرار بود صحبت کنم ، کارهایی رو انجام داده بودم اما تو جلسه خبری از بگو بخند های قبل نبود ، چون هم دیگه دانشجوی دانشگاه محسوب نمی شدم و هم برای فروش کالایی آمده بودم که منعفت علمی برای دانشگاه نداشت تا حمایت های قبلی رو داشته باشه .
اینجا بود که فرق دنیای واقعی با حمایتی برام معلوم شده بود .
متد جلسه با پیش زمینه های قبلیم خیلی متفاوت بود . در این جلسه موضوعاتی که با توجه به کارهای قبلی که در دانشگاه انجام داده بودم به نظرم مهم می آمد ، اصلا مهم نبود . و در عوض مطالبی که اصلا فکر نمی کردم مورد بحث قرار بگیره ، بحث شد .
یک تجربه متفاوت از مذاکره های قبلی با این افراد بود و مجبور بودم تو جلسه خودم رو برای مطالبی که اصلا آماده نبودم ، به سرعت وفق بدم .
دقیقا یادم نیست که برای چی تک نفری تو جلسه حاضر شدم ، اما الان مطمئنم این کارم اشتباه بود .
نهایتا طرحی رو که با بودجه ی کم بسته بودم رو رد کردن و خواستار رفع عیب و ایراد هاش شدن .
دقیقا همون مطالبی که خودم ویژه دانشگاه ، تدارک دیده بودم .
اما یک فرض مهم وجود داشت : بالفرض که ما این ایرادات رو رفع می کردیم ، چه زمانی پول تجهیزات رو به ما بر می گرداند !
در این مورد خاص نیاز به 3 الی 5 میلیون برای تجهیزات مورد نظر ، داشتیم . خداروشکر از قبل از جلسه فکری در این مورد کرده بودم و آماری رو گرفته بودم .
وقتی تو جلسه مطرحش کردم که مشکلی از این بابت نداریم و نواقص رفع می شود ، اما اینقدر هزینه اش میشه . طرف های مقابل جا خوردن انگار که میخواستن موضوع رو بپیچونن و توقع نداشتند که این مورد رو مطرح کنم .
شاید با فهمیدن این موضوع نباید جلسه رو ادامه میدادم ولی ترجیح دادم بدونم که اگر ذره ای مشتاق شدن ، به چه طریقی قصد تسویه دارن .
خروجی بحث ساده بود ، ان شاءالله 3 ماه بعد از نصب ، برای تسویه حساب اقدام میشود .
هرچند که به این نتیجه رسیدیم که نباید روی این بخش کار کنیم اما یک انتظار از طرف تیم حس میکردم که می بایست این طرح رو در دانشگاه خودمون که لینک های زیادی داشتم ، اجرا میکردیم . ( اما تو جلسه کسی از افراد تیم نبود که ببینه تاریخ انقضا لینک ها رسیده ! ) .
بخش بعدی رو که انتخاب کردم ، دقیقا راهکار ما ، جوابگوی نیازشون بود . از این بابت که وقتی کسی میخواست بهشون سر بزنه یک خبر رو منتقل میکردن :
اگر با خودروی شخصی میاید ، در فلان پارکینگ پارک کنید و اگر جا نداشت به فلان جا بروید .
(خودش اتفاقی پیدا شد )
این تمام ارزشی بود که بعد از چند ماه پیداش کردم و یکی از گره های کور بنام پیدا کردن niche market رو باز میکرد .
اما یک قضیه جدید داشت اذیت مون می کرد .
ادامه دارد ...
#موضوع : بخش بندی مشتریان
بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم .
با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه ها هم وارد صحبت بشم .
به دلیل اینکه اگر از طریق دیموند وارد میشدیم خیلی فضای حمایتی حاکم بود و افق دید بزرگتری داشتم ، تصمیم گرفتم اول کارمو با مذاکره با بقیه دانشگاه ها شروع کنم تا شاید بعضی از جنبه های MVP هم از این طریق سنجیده بشه .
اولین دانشگاه ، دانشگاه خودمون بود که با مشکل پارکینگ ها در اون آشنا بودم . نهایتا طرحی رو نوشتم و در جلسه مطرح شد .
با اینکه زمانی برای افرادی که قرار بود صحبت کنم ، کارهایی رو انجام داده بودم اما تو جلسه خبری از بگو بخند های قبل نبود ، چون هم دیگه دانشجوی دانشگاه محسوب نمی شدم و هم برای فروش کالایی آمده بودم که منعفت علمی برای دانشگاه نداشت تا حمایت های قبلی رو داشته باشه .
اینجا بود که فرق دنیای واقعی با حمایتی برام معلوم شده بود .
متد جلسه با پیش زمینه های قبلیم خیلی متفاوت بود . در این جلسه موضوعاتی که با توجه به کارهای قبلی که در دانشگاه انجام داده بودم به نظرم مهم می آمد ، اصلا مهم نبود . و در عوض مطالبی که اصلا فکر نمی کردم مورد بحث قرار بگیره ، بحث شد .
یک تجربه متفاوت از مذاکره های قبلی با این افراد بود و مجبور بودم تو جلسه خودم رو برای مطالبی که اصلا آماده نبودم ، به سرعت وفق بدم .
دقیقا یادم نیست که برای چی تک نفری تو جلسه حاضر شدم ، اما الان مطمئنم این کارم اشتباه بود .
نهایتا طرحی رو که با بودجه ی کم بسته بودم رو رد کردن و خواستار رفع عیب و ایراد هاش شدن .
دقیقا همون مطالبی که خودم ویژه دانشگاه ، تدارک دیده بودم .
اما یک فرض مهم وجود داشت : بالفرض که ما این ایرادات رو رفع می کردیم ، چه زمانی پول تجهیزات رو به ما بر می گرداند !
در این مورد خاص نیاز به 3 الی 5 میلیون برای تجهیزات مورد نظر ، داشتیم . خداروشکر از قبل از جلسه فکری در این مورد کرده بودم و آماری رو گرفته بودم .
وقتی تو جلسه مطرحش کردم که مشکلی از این بابت نداریم و نواقص رفع می شود ، اما اینقدر هزینه اش میشه . طرف های مقابل جا خوردن انگار که میخواستن موضوع رو بپیچونن و توقع نداشتند که این مورد رو مطرح کنم .
شاید با فهمیدن این موضوع نباید جلسه رو ادامه میدادم ولی ترجیح دادم بدونم که اگر ذره ای مشتاق شدن ، به چه طریقی قصد تسویه دارن .
خروجی بحث ساده بود ، ان شاءالله 3 ماه بعد از نصب ، برای تسویه حساب اقدام میشود .
هرچند که به این نتیجه رسیدیم که نباید روی این بخش کار کنیم اما یک انتظار از طرف تیم حس میکردم که می بایست این طرح رو در دانشگاه خودمون که لینک های زیادی داشتم ، اجرا میکردیم . ( اما تو جلسه کسی از افراد تیم نبود که ببینه تاریخ انقضا لینک ها رسیده ! ) .
بخش بعدی رو که انتخاب کردم ، دقیقا راهکار ما ، جوابگوی نیازشون بود . از این بابت که وقتی کسی میخواست بهشون سر بزنه یک خبر رو منتقل میکردن :
اگر با خودروی شخصی میاید ، در فلان پارکینگ پارک کنید و اگر جا نداشت به فلان جا بروید .
(خودش اتفاقی پیدا شد )
این تمام ارزشی بود که بعد از چند ماه پیداش کردم و یکی از گره های کور بنام پیدا کردن niche market رو باز میکرد .
اما یک قضیه جدید داشت اذیت مون می کرد .
ادامه دارد ...
Forwarded from زندگی به عنوان سرویس
توی این سایت مصاحبهی با بیش از 200 بنیانگذار استارتاپهای موفق و شکست خورده مصاحبه نوشته شده. به نظرم خیلی میتونه مفید و جذاب باشه.
ممنونم از حسن عزیز که این سایت رو معرفی کرد❤️
https://www.failory.com/interviews
#startup
#job
ممنونم از حسن عزیز که این سایت رو معرفی کرد❤️
https://www.failory.com/interviews
#startup
#job
Failory
Interviews with Failed & Successful Startup Founders
+200 interviews with the brains behind shut down and active startups. Learn from their wins and their mistakes and become a better founder.
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 30 #موضوع : بخش بندی مشتریان بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم . با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه…
#قسمت : 31
#موضوع : کم توجهی
تا اینجای کار یکی از فرضیات اساسی بر این بود که افراد بایستی یاد بگیرن ، ظاهرا همه دنبالش بودیم ولی عملا تایم مناسب بهش اختصاص داده نشده بود و بعد از 4 هفته حتی با اصول کار هم آشنا نشده بودیم .
یکی از واقعیت هایی که بود ،قبلا با تمام این سه حوزه آشنایی پیدا کرده بودم و میدونستم چقدر زمان برای یادگیری شون لازمه !
همین باعث میشد بفهمم که افراد اونجوری که باید و شاید زمان برای یادگیری صرف نمی کردن و عملا اعتمادم به تیم از دست رفته بود.
یکی از مسائلی که اصلا بهش توجه نکرده بودم ، فرشتگان سرمایه گذار بود .
دو ماه بعد از آغاز کار و درگیر بودن با استارتاپ ، منابع مالی خودم تمام شد و چون زمانم رو بر روی کار دیگه ای نمی گذاشتم طبیعتا درآمدی هم نداشتم .
نتیجتا کم کم داشت فشار های مالی خودش رو نشون میداد .
بقیه اعضای تیم هم حال و روز بهتری نداشتن .
علاوه بر این موضوع ، کم کم داشت زمانی می رسید که باید تبلیغات میکردیم .
تبلیغات بدون هزینه هم معنایی نداره و بایستی براش هزینه صرف بشه . چون پولی از سرمایه گذاران فرشته دریافته نکرده بودیم و خودمون هم سرمایه آنچنانی نداشتیم ، با مشکل جدی روبرو بودیم.
هرچند که رقم اولیه برای شروع کارمون آنچنانی نبود و به کمتر از 5 میلیون نیاز داشتیم اما با توجه به اتفاقات اخیر ، اعتمادم به تیم از دست رفته بود و نمی تونستم از کسی این مبلغ رو بخوام .
✅ اگه از تیم مطمئنید ، حتما این مبلغ رو مهیا کنید ! چون به زودی زمانی میرسه که باید هزینه کنید و دست و بالتون برای تبلیغات خالی هست .
✅ اینقدر به تولید محتوا و شبکه آشنایی تون برای تبلیغات تکیه نکنید !
تولید محتوا فرآیندی زمان بر هست و با 10 - 20 تا محتوا تولید کردن به جای خاصی نمی رسید .
در مورد دوستان هم باید بگم که عملا بی فایدس ، هرچند که خودمون رو گول میرنیم و 100 - 200 نفر رو اضافه میکنیم ولی واقعیت اینه که پست هاتون باید منتشر بشه تا کارآیی داشته باشه ( خودم انجام دادم و دیدم که درصد انتشار پست ها از طریق دوستان وحشتناک پایینه ) .
و مورد دیگه اینکه احتمالا 100 درصد دوستاتون مشتری شما نیستند و محصولاتون رو نمی پسندن ، همین امر هم باعث میشه انتشارش ندن .
البته این تبلیغات تو جای نامناسب تبعاتی هم داره مثله اینکه افراد نتیجه میگیرن که محصول بدرد نمیخوره و انگیزشون از دست میرود .
بلایی که سر خودمم اومد و چون بچه ها تو جمع های دوستانه خودشون مطرح کرده بودن ، استقبال نشد . نهایتا به این نتیجه رسیده بودن که محصول بدرد نمیخوره و کار نتیجه نمیده ! ( حالا بیا درستش کن که بابا اینجایی که رفتی و گفتی ، جای مناسبی نبوده ! مثله اینه که بری تو جایی که کامپیوتر نیست و بخوای لوازم جانبی کامپیوتر رو بفروشی . اما معمولا مساله پیچیده تر هست که بتونی براحتی برای افراد توضیح بدی )
نهایتا بنا شد تا راهی رو برای تبلیغات موثر پیدا کنیم و اینکه زیر 500هزارتومن هزینه برامون داشته باشه تا بتونیم خودمون تامینش کنیم.
با این حساب نفری 150 ت باید برای تبلیغات کنار می گذاشتیم .
🔅 از یک بابت دیگه هم این کار بنظرم بهتر بود که سرمایه رو خودمون بگذاریم . چون نسبت به پول شخصی خودمون دلسوزتر بودیم و نشون میداد که خودمون برای هدفمون حاضریم چقد هزینه کنیم .
نهایتا قرار شد این پول رو تا هفته ی آینده جمع کنیم . اما مشخص بود که با دادن این مبلغ موافق نیستن .
نمیدونم انتظار داشتن که خودم این مبلغ رو تهیه کنم یا نه ولی قیافه ها نارضایتی رو نشون میداد .
🔅 بدون درآمد بودن خیلی به مزاج افراد خوش نمیاد اما هزینه اضافه دادن میتونه نارضایتی رو بیشتر کنه . یحتمل به همین دلیل هم هست که تو سیکل های سرمایه گرفتن روی این سرمایه ابتدایی 5-10 میلیون گرفتن از یک دوست/آشنا/فامیل تاکید میشه .
چیزی که من خیلی نسبت بهش بی توجه بودم و همیشه به بعدا موکولش میکردم . یا نهایتا میگفتم کم هزینه تر کار میکنیم و سرمایه رو خودمون تامین میکنیم !
#موضوع : کم توجهی
تا اینجای کار یکی از فرضیات اساسی بر این بود که افراد بایستی یاد بگیرن ، ظاهرا همه دنبالش بودیم ولی عملا تایم مناسب بهش اختصاص داده نشده بود و بعد از 4 هفته حتی با اصول کار هم آشنا نشده بودیم .
یکی از واقعیت هایی که بود ،قبلا با تمام این سه حوزه آشنایی پیدا کرده بودم و میدونستم چقدر زمان برای یادگیری شون لازمه !
همین باعث میشد بفهمم که افراد اونجوری که باید و شاید زمان برای یادگیری صرف نمی کردن و عملا اعتمادم به تیم از دست رفته بود.
یکی از مسائلی که اصلا بهش توجه نکرده بودم ، فرشتگان سرمایه گذار بود .
دو ماه بعد از آغاز کار و درگیر بودن با استارتاپ ، منابع مالی خودم تمام شد و چون زمانم رو بر روی کار دیگه ای نمی گذاشتم طبیعتا درآمدی هم نداشتم .
نتیجتا کم کم داشت فشار های مالی خودش رو نشون میداد .
بقیه اعضای تیم هم حال و روز بهتری نداشتن .
علاوه بر این موضوع ، کم کم داشت زمانی می رسید که باید تبلیغات میکردیم .
تبلیغات بدون هزینه هم معنایی نداره و بایستی براش هزینه صرف بشه . چون پولی از سرمایه گذاران فرشته دریافته نکرده بودیم و خودمون هم سرمایه آنچنانی نداشتیم ، با مشکل جدی روبرو بودیم.
هرچند که رقم اولیه برای شروع کارمون آنچنانی نبود و به کمتر از 5 میلیون نیاز داشتیم اما با توجه به اتفاقات اخیر ، اعتمادم به تیم از دست رفته بود و نمی تونستم از کسی این مبلغ رو بخوام .
✅ اگه از تیم مطمئنید ، حتما این مبلغ رو مهیا کنید ! چون به زودی زمانی میرسه که باید هزینه کنید و دست و بالتون برای تبلیغات خالی هست .
✅ اینقدر به تولید محتوا و شبکه آشنایی تون برای تبلیغات تکیه نکنید !
تولید محتوا فرآیندی زمان بر هست و با 10 - 20 تا محتوا تولید کردن به جای خاصی نمی رسید .
در مورد دوستان هم باید بگم که عملا بی فایدس ، هرچند که خودمون رو گول میرنیم و 100 - 200 نفر رو اضافه میکنیم ولی واقعیت اینه که پست هاتون باید منتشر بشه تا کارآیی داشته باشه ( خودم انجام دادم و دیدم که درصد انتشار پست ها از طریق دوستان وحشتناک پایینه ) .
و مورد دیگه اینکه احتمالا 100 درصد دوستاتون مشتری شما نیستند و محصولاتون رو نمی پسندن ، همین امر هم باعث میشه انتشارش ندن .
البته این تبلیغات تو جای نامناسب تبعاتی هم داره مثله اینکه افراد نتیجه میگیرن که محصول بدرد نمیخوره و انگیزشون از دست میرود .
بلایی که سر خودمم اومد و چون بچه ها تو جمع های دوستانه خودشون مطرح کرده بودن ، استقبال نشد . نهایتا به این نتیجه رسیده بودن که محصول بدرد نمیخوره و کار نتیجه نمیده ! ( حالا بیا درستش کن که بابا اینجایی که رفتی و گفتی ، جای مناسبی نبوده ! مثله اینه که بری تو جایی که کامپیوتر نیست و بخوای لوازم جانبی کامپیوتر رو بفروشی . اما معمولا مساله پیچیده تر هست که بتونی براحتی برای افراد توضیح بدی )
نهایتا بنا شد تا راهی رو برای تبلیغات موثر پیدا کنیم و اینکه زیر 500هزارتومن هزینه برامون داشته باشه تا بتونیم خودمون تامینش کنیم.
با این حساب نفری 150 ت باید برای تبلیغات کنار می گذاشتیم .
🔅 از یک بابت دیگه هم این کار بنظرم بهتر بود که سرمایه رو خودمون بگذاریم . چون نسبت به پول شخصی خودمون دلسوزتر بودیم و نشون میداد که خودمون برای هدفمون حاضریم چقد هزینه کنیم .
نهایتا قرار شد این پول رو تا هفته ی آینده جمع کنیم . اما مشخص بود که با دادن این مبلغ موافق نیستن .
نمیدونم انتظار داشتن که خودم این مبلغ رو تهیه کنم یا نه ولی قیافه ها نارضایتی رو نشون میداد .
🔅 بدون درآمد بودن خیلی به مزاج افراد خوش نمیاد اما هزینه اضافه دادن میتونه نارضایتی رو بیشتر کنه . یحتمل به همین دلیل هم هست که تو سیکل های سرمایه گرفتن روی این سرمایه ابتدایی 5-10 میلیون گرفتن از یک دوست/آشنا/فامیل تاکید میشه .
چیزی که من خیلی نسبت بهش بی توجه بودم و همیشه به بعدا موکولش میکردم . یا نهایتا میگفتم کم هزینه تر کار میکنیم و سرمایه رو خودمون تامین میکنیم !