تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 29 #موضوع: اختلاف تو این مدت با افراد زیادی صحبت کردیم و هر کسی موضوعی رو بیان میکرد ، مخصوصا در مورد محصول نهایی که چی باشه و چرخش کردن میتونه بهمون کمک کنه . در مورد انتخاب سگمنت بازار هم خیلی مشکل داشتیم و در واقع نتونسته بودم سگمنتی رو پیدا…
#قسمت : 30
#موضوع : بخش بندی مشتریان
بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم .
با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه ها هم وارد صحبت بشم .
به دلیل اینکه اگر از طریق دیموند وارد میشدیم خیلی فضای حمایتی حاکم بود و افق دید بزرگتری داشتم ، تصمیم گرفتم اول کارمو با مذاکره با بقیه دانشگاه ها شروع کنم تا شاید بعضی از جنبه های MVP هم از این طریق سنجیده بشه .
اولین دانشگاه ، دانشگاه خودمون بود که با مشکل پارکینگ ها در اون آشنا بودم . نهایتا طرحی رو نوشتم و در جلسه مطرح شد .
با اینکه زمانی برای افرادی که قرار بود صحبت کنم ، کارهایی رو انجام داده بودم اما تو جلسه خبری از بگو بخند های قبل نبود ، چون هم دیگه دانشجوی دانشگاه محسوب نمی شدم و هم برای فروش کالایی آمده بودم که منعفت علمی برای دانشگاه نداشت تا حمایت های قبلی رو داشته باشه .
اینجا بود که فرق دنیای واقعی با حمایتی برام معلوم شده بود .
متد جلسه با پیش زمینه های قبلیم خیلی متفاوت بود . در این جلسه موضوعاتی که با توجه به کارهای قبلی که در دانشگاه انجام داده بودم به نظرم مهم می آمد ، اصلا مهم نبود . و در عوض مطالبی که اصلا فکر نمی کردم مورد بحث قرار بگیره ، بحث شد .
یک تجربه متفاوت از مذاکره های قبلی با این افراد بود و مجبور بودم تو جلسه خودم رو برای مطالبی که اصلا آماده نبودم ، به سرعت وفق بدم .
دقیقا یادم نیست که برای چی تک نفری تو جلسه حاضر شدم ، اما الان مطمئنم این کارم اشتباه بود .
نهایتا طرحی رو که با بودجه ی کم بسته بودم رو رد کردن و خواستار رفع عیب و ایراد هاش شدن .
دقیقا همون مطالبی که خودم ویژه دانشگاه ، تدارک دیده بودم .
اما یک فرض مهم وجود داشت : بالفرض که ما این ایرادات رو رفع می کردیم ، چه زمانی پول تجهیزات رو به ما بر می گرداند !
در این مورد خاص نیاز به 3 الی 5 میلیون برای تجهیزات مورد نظر ، داشتیم . خداروشکر از قبل از جلسه فکری در این مورد کرده بودم و آماری رو گرفته بودم .
وقتی تو جلسه مطرحش کردم که مشکلی از این بابت نداریم و نواقص رفع می شود ، اما اینقدر هزینه اش میشه . طرف های مقابل جا خوردن انگار که میخواستن موضوع رو بپیچونن و توقع نداشتند که این مورد رو مطرح کنم .
شاید با فهمیدن این موضوع نباید جلسه رو ادامه میدادم ولی ترجیح دادم بدونم که اگر ذره ای مشتاق شدن ، به چه طریقی قصد تسویه دارن .
خروجی بحث ساده بود ، ان شاءالله 3 ماه بعد از نصب ، برای تسویه حساب اقدام میشود .
هرچند که به این نتیجه رسیدیم که نباید روی این بخش کار کنیم اما یک انتظار از طرف تیم حس میکردم که می بایست این طرح رو در دانشگاه خودمون که لینک های زیادی داشتم ، اجرا میکردیم . ( اما تو جلسه کسی از افراد تیم نبود که ببینه تاریخ انقضا لینک ها رسیده ! ) .
بخش بعدی رو که انتخاب کردم ، دقیقا راهکار ما ، جوابگوی نیازشون بود . از این بابت که وقتی کسی میخواست بهشون سر بزنه یک خبر رو منتقل میکردن :
اگر با خودروی شخصی میاید ، در فلان پارکینگ پارک کنید و اگر جا نداشت به فلان جا بروید .
(خودش اتفاقی پیدا شد )
این تمام ارزشی بود که بعد از چند ماه پیداش کردم و یکی از گره های کور بنام پیدا کردن niche market رو باز میکرد .
اما یک قضیه جدید داشت اذیت مون می کرد .
ادامه دارد ...
#موضوع : بخش بندی مشتریان
بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم .
با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه ها هم وارد صحبت بشم .
به دلیل اینکه اگر از طریق دیموند وارد میشدیم خیلی فضای حمایتی حاکم بود و افق دید بزرگتری داشتم ، تصمیم گرفتم اول کارمو با مذاکره با بقیه دانشگاه ها شروع کنم تا شاید بعضی از جنبه های MVP هم از این طریق سنجیده بشه .
اولین دانشگاه ، دانشگاه خودمون بود که با مشکل پارکینگ ها در اون آشنا بودم . نهایتا طرحی رو نوشتم و در جلسه مطرح شد .
با اینکه زمانی برای افرادی که قرار بود صحبت کنم ، کارهایی رو انجام داده بودم اما تو جلسه خبری از بگو بخند های قبل نبود ، چون هم دیگه دانشجوی دانشگاه محسوب نمی شدم و هم برای فروش کالایی آمده بودم که منعفت علمی برای دانشگاه نداشت تا حمایت های قبلی رو داشته باشه .
اینجا بود که فرق دنیای واقعی با حمایتی برام معلوم شده بود .
متد جلسه با پیش زمینه های قبلیم خیلی متفاوت بود . در این جلسه موضوعاتی که با توجه به کارهای قبلی که در دانشگاه انجام داده بودم به نظرم مهم می آمد ، اصلا مهم نبود . و در عوض مطالبی که اصلا فکر نمی کردم مورد بحث قرار بگیره ، بحث شد .
یک تجربه متفاوت از مذاکره های قبلی با این افراد بود و مجبور بودم تو جلسه خودم رو برای مطالبی که اصلا آماده نبودم ، به سرعت وفق بدم .
دقیقا یادم نیست که برای چی تک نفری تو جلسه حاضر شدم ، اما الان مطمئنم این کارم اشتباه بود .
نهایتا طرحی رو که با بودجه ی کم بسته بودم رو رد کردن و خواستار رفع عیب و ایراد هاش شدن .
دقیقا همون مطالبی که خودم ویژه دانشگاه ، تدارک دیده بودم .
اما یک فرض مهم وجود داشت : بالفرض که ما این ایرادات رو رفع می کردیم ، چه زمانی پول تجهیزات رو به ما بر می گرداند !
در این مورد خاص نیاز به 3 الی 5 میلیون برای تجهیزات مورد نظر ، داشتیم . خداروشکر از قبل از جلسه فکری در این مورد کرده بودم و آماری رو گرفته بودم .
وقتی تو جلسه مطرحش کردم که مشکلی از این بابت نداریم و نواقص رفع می شود ، اما اینقدر هزینه اش میشه . طرف های مقابل جا خوردن انگار که میخواستن موضوع رو بپیچونن و توقع نداشتند که این مورد رو مطرح کنم .
شاید با فهمیدن این موضوع نباید جلسه رو ادامه میدادم ولی ترجیح دادم بدونم که اگر ذره ای مشتاق شدن ، به چه طریقی قصد تسویه دارن .
خروجی بحث ساده بود ، ان شاءالله 3 ماه بعد از نصب ، برای تسویه حساب اقدام میشود .
هرچند که به این نتیجه رسیدیم که نباید روی این بخش کار کنیم اما یک انتظار از طرف تیم حس میکردم که می بایست این طرح رو در دانشگاه خودمون که لینک های زیادی داشتم ، اجرا میکردیم . ( اما تو جلسه کسی از افراد تیم نبود که ببینه تاریخ انقضا لینک ها رسیده ! ) .
بخش بعدی رو که انتخاب کردم ، دقیقا راهکار ما ، جوابگوی نیازشون بود . از این بابت که وقتی کسی میخواست بهشون سر بزنه یک خبر رو منتقل میکردن :
اگر با خودروی شخصی میاید ، در فلان پارکینگ پارک کنید و اگر جا نداشت به فلان جا بروید .
(خودش اتفاقی پیدا شد )
این تمام ارزشی بود که بعد از چند ماه پیداش کردم و یکی از گره های کور بنام پیدا کردن niche market رو باز میکرد .
اما یک قضیه جدید داشت اذیت مون می کرد .
ادامه دارد ...
Forwarded from زندگی به عنوان سرویس
توی این سایت مصاحبهی با بیش از 200 بنیانگذار استارتاپهای موفق و شکست خورده مصاحبه نوشته شده. به نظرم خیلی میتونه مفید و جذاب باشه.
ممنونم از حسن عزیز که این سایت رو معرفی کرد❤️
https://www.failory.com/interviews
#startup
#job
ممنونم از حسن عزیز که این سایت رو معرفی کرد❤️
https://www.failory.com/interviews
#startup
#job
Failory
Interviews with Failed & Successful Startup Founders
+200 interviews with the brains behind shut down and active startups. Learn from their wins and their mistakes and become a better founder.
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 30 #موضوع : بخش بندی مشتریان بعد از اینکه اسم جدید انتخاب شد ، سعی میکردم بهترین بخش بازار رو برای فعالیت انتخاب کنم . با توجه که دیموند در دانشگاه شیراز قرار داشت و اینکه میشد برای رزرو پارکینگ از دانشگاه شروع کرد ، تصمیم گرفتم که با بقیه دانشگاه…
#قسمت : 31
#موضوع : کم توجهی
تا اینجای کار یکی از فرضیات اساسی بر این بود که افراد بایستی یاد بگیرن ، ظاهرا همه دنبالش بودیم ولی عملا تایم مناسب بهش اختصاص داده نشده بود و بعد از 4 هفته حتی با اصول کار هم آشنا نشده بودیم .
یکی از واقعیت هایی که بود ،قبلا با تمام این سه حوزه آشنایی پیدا کرده بودم و میدونستم چقدر زمان برای یادگیری شون لازمه !
همین باعث میشد بفهمم که افراد اونجوری که باید و شاید زمان برای یادگیری صرف نمی کردن و عملا اعتمادم به تیم از دست رفته بود.
یکی از مسائلی که اصلا بهش توجه نکرده بودم ، فرشتگان سرمایه گذار بود .
دو ماه بعد از آغاز کار و درگیر بودن با استارتاپ ، منابع مالی خودم تمام شد و چون زمانم رو بر روی کار دیگه ای نمی گذاشتم طبیعتا درآمدی هم نداشتم .
نتیجتا کم کم داشت فشار های مالی خودش رو نشون میداد .
بقیه اعضای تیم هم حال و روز بهتری نداشتن .
علاوه بر این موضوع ، کم کم داشت زمانی می رسید که باید تبلیغات میکردیم .
تبلیغات بدون هزینه هم معنایی نداره و بایستی براش هزینه صرف بشه . چون پولی از سرمایه گذاران فرشته دریافته نکرده بودیم و خودمون هم سرمایه آنچنانی نداشتیم ، با مشکل جدی روبرو بودیم.
هرچند که رقم اولیه برای شروع کارمون آنچنانی نبود و به کمتر از 5 میلیون نیاز داشتیم اما با توجه به اتفاقات اخیر ، اعتمادم به تیم از دست رفته بود و نمی تونستم از کسی این مبلغ رو بخوام .
✅ اگه از تیم مطمئنید ، حتما این مبلغ رو مهیا کنید ! چون به زودی زمانی میرسه که باید هزینه کنید و دست و بالتون برای تبلیغات خالی هست .
✅ اینقدر به تولید محتوا و شبکه آشنایی تون برای تبلیغات تکیه نکنید !
تولید محتوا فرآیندی زمان بر هست و با 10 - 20 تا محتوا تولید کردن به جای خاصی نمی رسید .
در مورد دوستان هم باید بگم که عملا بی فایدس ، هرچند که خودمون رو گول میرنیم و 100 - 200 نفر رو اضافه میکنیم ولی واقعیت اینه که پست هاتون باید منتشر بشه تا کارآیی داشته باشه ( خودم انجام دادم و دیدم که درصد انتشار پست ها از طریق دوستان وحشتناک پایینه ) .
و مورد دیگه اینکه احتمالا 100 درصد دوستاتون مشتری شما نیستند و محصولاتون رو نمی پسندن ، همین امر هم باعث میشه انتشارش ندن .
البته این تبلیغات تو جای نامناسب تبعاتی هم داره مثله اینکه افراد نتیجه میگیرن که محصول بدرد نمیخوره و انگیزشون از دست میرود .
بلایی که سر خودمم اومد و چون بچه ها تو جمع های دوستانه خودشون مطرح کرده بودن ، استقبال نشد . نهایتا به این نتیجه رسیده بودن که محصول بدرد نمیخوره و کار نتیجه نمیده ! ( حالا بیا درستش کن که بابا اینجایی که رفتی و گفتی ، جای مناسبی نبوده ! مثله اینه که بری تو جایی که کامپیوتر نیست و بخوای لوازم جانبی کامپیوتر رو بفروشی . اما معمولا مساله پیچیده تر هست که بتونی براحتی برای افراد توضیح بدی )
نهایتا بنا شد تا راهی رو برای تبلیغات موثر پیدا کنیم و اینکه زیر 500هزارتومن هزینه برامون داشته باشه تا بتونیم خودمون تامینش کنیم.
با این حساب نفری 150 ت باید برای تبلیغات کنار می گذاشتیم .
🔅 از یک بابت دیگه هم این کار بنظرم بهتر بود که سرمایه رو خودمون بگذاریم . چون نسبت به پول شخصی خودمون دلسوزتر بودیم و نشون میداد که خودمون برای هدفمون حاضریم چقد هزینه کنیم .
نهایتا قرار شد این پول رو تا هفته ی آینده جمع کنیم . اما مشخص بود که با دادن این مبلغ موافق نیستن .
نمیدونم انتظار داشتن که خودم این مبلغ رو تهیه کنم یا نه ولی قیافه ها نارضایتی رو نشون میداد .
🔅 بدون درآمد بودن خیلی به مزاج افراد خوش نمیاد اما هزینه اضافه دادن میتونه نارضایتی رو بیشتر کنه . یحتمل به همین دلیل هم هست که تو سیکل های سرمایه گرفتن روی این سرمایه ابتدایی 5-10 میلیون گرفتن از یک دوست/آشنا/فامیل تاکید میشه .
چیزی که من خیلی نسبت بهش بی توجه بودم و همیشه به بعدا موکولش میکردم . یا نهایتا میگفتم کم هزینه تر کار میکنیم و سرمایه رو خودمون تامین میکنیم !
#موضوع : کم توجهی
تا اینجای کار یکی از فرضیات اساسی بر این بود که افراد بایستی یاد بگیرن ، ظاهرا همه دنبالش بودیم ولی عملا تایم مناسب بهش اختصاص داده نشده بود و بعد از 4 هفته حتی با اصول کار هم آشنا نشده بودیم .
یکی از واقعیت هایی که بود ،قبلا با تمام این سه حوزه آشنایی پیدا کرده بودم و میدونستم چقدر زمان برای یادگیری شون لازمه !
همین باعث میشد بفهمم که افراد اونجوری که باید و شاید زمان برای یادگیری صرف نمی کردن و عملا اعتمادم به تیم از دست رفته بود.
یکی از مسائلی که اصلا بهش توجه نکرده بودم ، فرشتگان سرمایه گذار بود .
دو ماه بعد از آغاز کار و درگیر بودن با استارتاپ ، منابع مالی خودم تمام شد و چون زمانم رو بر روی کار دیگه ای نمی گذاشتم طبیعتا درآمدی هم نداشتم .
نتیجتا کم کم داشت فشار های مالی خودش رو نشون میداد .
بقیه اعضای تیم هم حال و روز بهتری نداشتن .
علاوه بر این موضوع ، کم کم داشت زمانی می رسید که باید تبلیغات میکردیم .
تبلیغات بدون هزینه هم معنایی نداره و بایستی براش هزینه صرف بشه . چون پولی از سرمایه گذاران فرشته دریافته نکرده بودیم و خودمون هم سرمایه آنچنانی نداشتیم ، با مشکل جدی روبرو بودیم.
هرچند که رقم اولیه برای شروع کارمون آنچنانی نبود و به کمتر از 5 میلیون نیاز داشتیم اما با توجه به اتفاقات اخیر ، اعتمادم به تیم از دست رفته بود و نمی تونستم از کسی این مبلغ رو بخوام .
✅ اگه از تیم مطمئنید ، حتما این مبلغ رو مهیا کنید ! چون به زودی زمانی میرسه که باید هزینه کنید و دست و بالتون برای تبلیغات خالی هست .
✅ اینقدر به تولید محتوا و شبکه آشنایی تون برای تبلیغات تکیه نکنید !
تولید محتوا فرآیندی زمان بر هست و با 10 - 20 تا محتوا تولید کردن به جای خاصی نمی رسید .
در مورد دوستان هم باید بگم که عملا بی فایدس ، هرچند که خودمون رو گول میرنیم و 100 - 200 نفر رو اضافه میکنیم ولی واقعیت اینه که پست هاتون باید منتشر بشه تا کارآیی داشته باشه ( خودم انجام دادم و دیدم که درصد انتشار پست ها از طریق دوستان وحشتناک پایینه ) .
و مورد دیگه اینکه احتمالا 100 درصد دوستاتون مشتری شما نیستند و محصولاتون رو نمی پسندن ، همین امر هم باعث میشه انتشارش ندن .
البته این تبلیغات تو جای نامناسب تبعاتی هم داره مثله اینکه افراد نتیجه میگیرن که محصول بدرد نمیخوره و انگیزشون از دست میرود .
بلایی که سر خودمم اومد و چون بچه ها تو جمع های دوستانه خودشون مطرح کرده بودن ، استقبال نشد . نهایتا به این نتیجه رسیده بودن که محصول بدرد نمیخوره و کار نتیجه نمیده ! ( حالا بیا درستش کن که بابا اینجایی که رفتی و گفتی ، جای مناسبی نبوده ! مثله اینه که بری تو جایی که کامپیوتر نیست و بخوای لوازم جانبی کامپیوتر رو بفروشی . اما معمولا مساله پیچیده تر هست که بتونی براحتی برای افراد توضیح بدی )
نهایتا بنا شد تا راهی رو برای تبلیغات موثر پیدا کنیم و اینکه زیر 500هزارتومن هزینه برامون داشته باشه تا بتونیم خودمون تامینش کنیم.
با این حساب نفری 150 ت باید برای تبلیغات کنار می گذاشتیم .
🔅 از یک بابت دیگه هم این کار بنظرم بهتر بود که سرمایه رو خودمون بگذاریم . چون نسبت به پول شخصی خودمون دلسوزتر بودیم و نشون میداد که خودمون برای هدفمون حاضریم چقد هزینه کنیم .
نهایتا قرار شد این پول رو تا هفته ی آینده جمع کنیم . اما مشخص بود که با دادن این مبلغ موافق نیستن .
نمیدونم انتظار داشتن که خودم این مبلغ رو تهیه کنم یا نه ولی قیافه ها نارضایتی رو نشون میداد .
🔅 بدون درآمد بودن خیلی به مزاج افراد خوش نمیاد اما هزینه اضافه دادن میتونه نارضایتی رو بیشتر کنه . یحتمل به همین دلیل هم هست که تو سیکل های سرمایه گرفتن روی این سرمایه ابتدایی 5-10 میلیون گرفتن از یک دوست/آشنا/فامیل تاکید میشه .
چیزی که من خیلی نسبت بهش بی توجه بودم و همیشه به بعدا موکولش میکردم . یا نهایتا میگفتم کم هزینه تر کار میکنیم و سرمایه رو خودمون تامین میکنیم !
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 31 #موضوع : کم توجهی تا اینجای کار یکی از فرضیات اساسی بر این بود که افراد بایستی یاد بگیرن ، ظاهرا همه دنبالش بودیم ولی عملا تایم مناسب بهش اختصاص داده نشده بود و بعد از 4 هفته حتی با اصول کار هم آشنا نشده بودیم . یکی از واقعیت هایی که بود ،قبلا…
#قسمت : 33
#موضوع : بیشتر شدن اختلافات
دقیقا در روزهایی که اختلاف ما داشت بیشتر می شد ، نقد های محسن در مورد ایده هم داشت جدی تر میشد .
یکی از نفرات تیم ، عملا از دست محسن فرار میکرد تا دیگه نقد ها نشنود . اما من خودم همیشه بحث میکردم و همیشه هم مطالب جدیدی یاد میگرفتم . ( بازم ممنون محسن جان )
بعد از یک ماه جر و بحث ، کم کم داشتم قبول میکردم که صحبت های محسن درست هست ، اما برام سخت بود .
مردم پارکینگ رایگان رو دوست داشتن و عملکرد خیلی از افراد ، این مورد رو بخوبی نشون میداد . پس پرداخت هزینه اضافی برای رزرو کردن پارکینگ ، امکان داشت یک توهم باشه .
نمیتونستم بیزینس مدل رو براساس پارکینگ رایگان و بدون درآمد جور کنم . مورد دیگه هم این بود که تو ایران هنوز جا نیفتاده روی اینجوری استارتاپ هایی که از روش درامدی zero (مثله چند سال اول فیسبوک که درآمد نداشت ) استفاده می کنند ، سرمایه گذاری کنند .
روحیم خیلی پایین اومده بود و برام مثبت فکر کردن در مورد ایده سخت شده بود ولی نهایتا قرار بر این شد که اگه اوکی باشه ، این محصول رو خود پارکینگ دار ها میخوان و اولین چراغ سبز رو از خودشون میگرفتیم . پس باید میرفتم و محصول رو پرزنت میکردم .( تو این زمان داشتیم یک محصول تولید میکردیم که برای مدیریت پارکینگ به کار بیاد و اینجوری بتونیم داخل پارکینگ ها رسوخ کنیم .)
بعد از تصمیمی که برای کاهش هزینه ها گرفته بودیم می بایست به روش های کم هزینه تر خودمون رو معرفی می کردیم .
گوشه بازار رو هم برای فعالیت خودمون پیدا کرده بودم . هنوز تمام اطلاعات رو با تیم مطرح میکردم و عملا چیز مخفی شده ای در مورد اطلاعات بازار وجود نداشت .
برای بیشتر شدن تبلیغات تصمیم گرفتم تو یکسری همایش های مرتبط شرکت کنیم .
سر یکی از همایش هایی که شرکت کرده بودیم ، اطلاعاتی رو لازم داشتم و چون یکی از بچه های تیم اون روز اونجا بود ، ازش خواستم که بره و از مسئولش اطلاعات رو بگیره !
تو همون روز خودمم برای پرزنت کردن پارکینگ دار ها رفته بودم . با یک روحیه ی پایین که از استدلالات منطقی محسن ناشی میشد .
نتیجتا هم تیمی ما برای اقدام کردن ، به بخش مورد نظر رفت . نمیدونم چی شد که نتونست اون اطلاعات رو بگیره و فرد مقابل هم کار رو انداخت تو یک بروکراسی اداری تا بتونیم اطلاعات رو دریافت کنیم .
بعد از اون بهم زنگ زد و ماجرا رو گفت . با خنده بهش یکی از همون حرفای خودمونی رو که با دوستام میزنم گفتم (معادل خاک بر سرت ) .
انتظارش رو نداشتم ، اما تلفن روم قطع کرد . بعدش هرچی زنگ زدم دیگه جوابمو نداد !
چند دقیقه هنگ بودم که چی شد ، دم پارکینگ اول که رسیدم فهمیدم مشکل اون حرف بوده !
دیگه عصبانیت هم با روحیه پایین همراه شده بود و قرار بود 5 تا پارکینگ رو که تو منطقه ی دلخواهمون هست پرزنت کنم .
ادامه دارد ....
#موضوع : بیشتر شدن اختلافات
دقیقا در روزهایی که اختلاف ما داشت بیشتر می شد ، نقد های محسن در مورد ایده هم داشت جدی تر میشد .
یکی از نفرات تیم ، عملا از دست محسن فرار میکرد تا دیگه نقد ها نشنود . اما من خودم همیشه بحث میکردم و همیشه هم مطالب جدیدی یاد میگرفتم . ( بازم ممنون محسن جان )
بعد از یک ماه جر و بحث ، کم کم داشتم قبول میکردم که صحبت های محسن درست هست ، اما برام سخت بود .
مردم پارکینگ رایگان رو دوست داشتن و عملکرد خیلی از افراد ، این مورد رو بخوبی نشون میداد . پس پرداخت هزینه اضافی برای رزرو کردن پارکینگ ، امکان داشت یک توهم باشه .
نمیتونستم بیزینس مدل رو براساس پارکینگ رایگان و بدون درآمد جور کنم . مورد دیگه هم این بود که تو ایران هنوز جا نیفتاده روی اینجوری استارتاپ هایی که از روش درامدی zero (مثله چند سال اول فیسبوک که درآمد نداشت ) استفاده می کنند ، سرمایه گذاری کنند .
روحیم خیلی پایین اومده بود و برام مثبت فکر کردن در مورد ایده سخت شده بود ولی نهایتا قرار بر این شد که اگه اوکی باشه ، این محصول رو خود پارکینگ دار ها میخوان و اولین چراغ سبز رو از خودشون میگرفتیم . پس باید میرفتم و محصول رو پرزنت میکردم .( تو این زمان داشتیم یک محصول تولید میکردیم که برای مدیریت پارکینگ به کار بیاد و اینجوری بتونیم داخل پارکینگ ها رسوخ کنیم .)
بعد از تصمیمی که برای کاهش هزینه ها گرفته بودیم می بایست به روش های کم هزینه تر خودمون رو معرفی می کردیم .
گوشه بازار رو هم برای فعالیت خودمون پیدا کرده بودم . هنوز تمام اطلاعات رو با تیم مطرح میکردم و عملا چیز مخفی شده ای در مورد اطلاعات بازار وجود نداشت .
برای بیشتر شدن تبلیغات تصمیم گرفتم تو یکسری همایش های مرتبط شرکت کنیم .
سر یکی از همایش هایی که شرکت کرده بودیم ، اطلاعاتی رو لازم داشتم و چون یکی از بچه های تیم اون روز اونجا بود ، ازش خواستم که بره و از مسئولش اطلاعات رو بگیره !
تو همون روز خودمم برای پرزنت کردن پارکینگ دار ها رفته بودم . با یک روحیه ی پایین که از استدلالات منطقی محسن ناشی میشد .
نتیجتا هم تیمی ما برای اقدام کردن ، به بخش مورد نظر رفت . نمیدونم چی شد که نتونست اون اطلاعات رو بگیره و فرد مقابل هم کار رو انداخت تو یک بروکراسی اداری تا بتونیم اطلاعات رو دریافت کنیم .
بعد از اون بهم زنگ زد و ماجرا رو گفت . با خنده بهش یکی از همون حرفای خودمونی رو که با دوستام میزنم گفتم (معادل خاک بر سرت ) .
انتظارش رو نداشتم ، اما تلفن روم قطع کرد . بعدش هرچی زنگ زدم دیگه جوابمو نداد !
چند دقیقه هنگ بودم که چی شد ، دم پارکینگ اول که رسیدم فهمیدم مشکل اون حرف بوده !
دیگه عصبانیت هم با روحیه پایین همراه شده بود و قرار بود 5 تا پارکینگ رو که تو منطقه ی دلخواهمون هست پرزنت کنم .
ادامه دارد ....
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 33 #موضوع : بیشتر شدن اختلافات دقیقا در روزهایی که اختلاف ما داشت بیشتر می شد ، نقد های محسن در مورد ایده هم داشت جدی تر میشد . یکی از نفرات تیم ، عملا از دست محسن فرار میکرد تا دیگه نقد ها نشنود . اما من خودم همیشه بحث میکردم و همیشه هم مطالب جدیدی…
#قسمت : 34
#موضوع :بیشتر شدن اختلافات 2
میخواستم دیگه وارد پارکینگ ها نشم ، چون شرایط روحی روانی خوبی نداشتم . نهایتا تصمیمم رو گرفتم که برم داخل و کار رو به بعدا موکول نکنم .
5 تا پارکینگ رو نزدیک جاهایی که میتونستیم فعالیت کنیم ، انتخاب کردم . پارکینگ ها نزدیک دوتا بیمارستان و اداره بیمه بودن و از لحاظ موقعیتی برامون خیلی مناسب بودن .
4 تا رو رسیدم که برم و نتایج برای بار اولی که میخواستم در مورد این موضوع صحبت کنم ، خیلی خوب بود .
از اونجایی که محصول ساخته شده ای در دست نداشتم و عملا هیچ چیز فیزیکی برای ارائه در دسترسم نبود ، شرایط خوبی برای مذاکره نداشتم .
اما بخاطر اینکه قبلا پارکینگ ها ، انگیزه هاشون و مشکلاتشون رو بررسی کرده بودم . کارم خیلی راحت بود و میدونستم دقیقا باید روی کدوم ویژگی ها مانور بدم .
یکی از پارکینگ دار ها موافقت خودشو اعلام کرد و قرار شد برای دیدن اپلیکیشن یک جلسه تنظیم کنیم ، دوتا بدلیل اینکه پارکینگ مجتمع تجاری بودن و عملا ظرفیت خالی زیر 5 تا داشتن محصول رو نخواستن. اما از همه مهمتر آخری بود .
از اونجایی که میدونستم تا دو ماه دیگه هم نمی تونیم محصول شسته رفته ای آماده کنیم . همچنین برای mvp نیاز داشتم که سریعتر پاسخ مردم رو پیدا کنم . تصمیم گرفتم که رزرو پارکینگ رو به صورت تلفنی انجام بدم .
تلفن زدن و صحبت کردن 2 دقیقه ای افراد برای رزرو پارکینگ ، تقریبا معادل این بود که حاضر شدن هزینه رزرو پارکینگ رو پرداخت کنند .
میخواستم رزرو تلفنی رو انجام بدیم اما دیگه گرفتن موافقت پارکینگ دار خیلی سخت میشد . خوشبختانه تو مورد آخر تونستم مساله رو حل کنم و با رزرو تلفنی هم موافقت کرد .
در پایان اون روز به این نتیجه رسیدم که مشکلی وجود داره .بنظرم اومد حرفم پشت تلفن ، حرفی نبوده که چنین واکنشی داشته باشه و بیشتر شبیه بهونه گیری هست . مثله همون بهونه گیری قبلی وقتی که اقای م اضافه شد .
با توجه به اینکه کم کم داشت زمان آماده شدن اولین محصول بدرد نخورمون ، فرا میرسید . از این واقعه ، یک نتیجه داشتم : میخواد از کار جدا بشه و خودش ادامه بده ، فقط باید بهونه رو پیدا کنه.
مکان و گزارش های کار اون روز را در گروه گفتم تا همه مطلع بشوند .
اما فرداش سر میز نشسته بودم که یک نفر اومد و بدون سلام کردن نشست ، سلام و احوال پرسی کردم و جوابی نیمد.
چند دقیقه صبر کردم بعدش با صدای نسبتا بلندی گفتم : اگه صحبتی داری وایسا صحبتتو رو انجام بده ، بیرون منتظرتم .
چند دقیقه وایسادم ولی نیمد ، رفتم برای ناهار خوردن . موقع برگشتن از ناهار باز حرفمو تکرار کردم و رفتم بیرون .
5 دقیقه بعد اومد بیرون و گفت : مگه من با تو شوخی دارم که اینجوری با من حرف میزنی ؟
منم جوابش دادم که این حرف بدی نبوده ، به چیت برخورده ؟
یک کتک کاری نرمی با هم داشتیم . نهایتا من عذرخواهی کردم و ماجرا ظاهرا خاتمه پیدا کرد .
اما این نتیجه گیری با من همراه شده بود . خیلی وقت بود که دلیل منطقی برای ادامه وجود نداشت ، ولی هنوز میخواستم کار ادامه پیدا کنه هرچند که بر این باور بودم اگر موفق هم بشیم عمر زیادی نخواهیم داشت.
#موضوع :بیشتر شدن اختلافات 2
میخواستم دیگه وارد پارکینگ ها نشم ، چون شرایط روحی روانی خوبی نداشتم . نهایتا تصمیمم رو گرفتم که برم داخل و کار رو به بعدا موکول نکنم .
5 تا پارکینگ رو نزدیک جاهایی که میتونستیم فعالیت کنیم ، انتخاب کردم . پارکینگ ها نزدیک دوتا بیمارستان و اداره بیمه بودن و از لحاظ موقعیتی برامون خیلی مناسب بودن .
4 تا رو رسیدم که برم و نتایج برای بار اولی که میخواستم در مورد این موضوع صحبت کنم ، خیلی خوب بود .
از اونجایی که محصول ساخته شده ای در دست نداشتم و عملا هیچ چیز فیزیکی برای ارائه در دسترسم نبود ، شرایط خوبی برای مذاکره نداشتم .
اما بخاطر اینکه قبلا پارکینگ ها ، انگیزه هاشون و مشکلاتشون رو بررسی کرده بودم . کارم خیلی راحت بود و میدونستم دقیقا باید روی کدوم ویژگی ها مانور بدم .
یکی از پارکینگ دار ها موافقت خودشو اعلام کرد و قرار شد برای دیدن اپلیکیشن یک جلسه تنظیم کنیم ، دوتا بدلیل اینکه پارکینگ مجتمع تجاری بودن و عملا ظرفیت خالی زیر 5 تا داشتن محصول رو نخواستن. اما از همه مهمتر آخری بود .
از اونجایی که میدونستم تا دو ماه دیگه هم نمی تونیم محصول شسته رفته ای آماده کنیم . همچنین برای mvp نیاز داشتم که سریعتر پاسخ مردم رو پیدا کنم . تصمیم گرفتم که رزرو پارکینگ رو به صورت تلفنی انجام بدم .
تلفن زدن و صحبت کردن 2 دقیقه ای افراد برای رزرو پارکینگ ، تقریبا معادل این بود که حاضر شدن هزینه رزرو پارکینگ رو پرداخت کنند .
میخواستم رزرو تلفنی رو انجام بدیم اما دیگه گرفتن موافقت پارکینگ دار خیلی سخت میشد . خوشبختانه تو مورد آخر تونستم مساله رو حل کنم و با رزرو تلفنی هم موافقت کرد .
در پایان اون روز به این نتیجه رسیدم که مشکلی وجود داره .بنظرم اومد حرفم پشت تلفن ، حرفی نبوده که چنین واکنشی داشته باشه و بیشتر شبیه بهونه گیری هست . مثله همون بهونه گیری قبلی وقتی که اقای م اضافه شد .
با توجه به اینکه کم کم داشت زمان آماده شدن اولین محصول بدرد نخورمون ، فرا میرسید . از این واقعه ، یک نتیجه داشتم : میخواد از کار جدا بشه و خودش ادامه بده ، فقط باید بهونه رو پیدا کنه.
مکان و گزارش های کار اون روز را در گروه گفتم تا همه مطلع بشوند .
اما فرداش سر میز نشسته بودم که یک نفر اومد و بدون سلام کردن نشست ، سلام و احوال پرسی کردم و جوابی نیمد.
چند دقیقه صبر کردم بعدش با صدای نسبتا بلندی گفتم : اگه صحبتی داری وایسا صحبتتو رو انجام بده ، بیرون منتظرتم .
چند دقیقه وایسادم ولی نیمد ، رفتم برای ناهار خوردن . موقع برگشتن از ناهار باز حرفمو تکرار کردم و رفتم بیرون .
5 دقیقه بعد اومد بیرون و گفت : مگه من با تو شوخی دارم که اینجوری با من حرف میزنی ؟
منم جوابش دادم که این حرف بدی نبوده ، به چیت برخورده ؟
یک کتک کاری نرمی با هم داشتیم . نهایتا من عذرخواهی کردم و ماجرا ظاهرا خاتمه پیدا کرد .
اما این نتیجه گیری با من همراه شده بود . خیلی وقت بود که دلیل منطقی برای ادامه وجود نداشت ، ولی هنوز میخواستم کار ادامه پیدا کنه هرچند که بر این باور بودم اگر موفق هم بشیم عمر زیادی نخواهیم داشت.
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 34 #موضوع :بیشتر شدن اختلافات 2 میخواستم دیگه وارد پارکینگ ها نشم ، چون شرایط روحی روانی خوبی نداشتم . نهایتا تصمیمم رو گرفتم که برم داخل و کار رو به بعدا موکول نکنم . 5 تا پارکینگ رو نزدیک جاهایی که میتونستیم فعالیت کنیم ، انتخاب کردم . پارکینگ…
#قسمت : 35
#موضوع : فکر جایگزینی
بعد از این اتفاق ها دیگه کاملا تغییر کرده بودم . مثلا صبح ها دیگه اول وقت سر کار نمی رفتم ، کارهای جانبی خودم رو زیاد کرده بودم ، کمتر از حال افراد تیم خبر میگرفتم و عملا اثر بخشی نداشتم .
یک سری افراد رو به عنوان نفرات ذخیره نشان کرده بودم ولی چون دیگه متد تعیین تیمم تغییر کرده بود ، به نظرم نفرات مناسبی نبودن ولی کاملا در حال جستجو بودم تا نفرات جدید رو انتخاب کنم .
به لطف خیلی از دوستان ، تونسته بودم افراد مهم و کارایی رو بشناسم و باهاشون ارتباط بگیرم .
افراد سر شناسی که اگه معرفی دوستان نبود ، امکان نداشت به این راحتی بتونم باهاشون هم کلام بشم.
دوتا از این عزیزان خواستن که به عنوان مشاور تیم ، عضو تیم ما بشن اما اول باید تیم ما رو می دیدند . دوباره قرار ها رو به تعویق انداختم و میدونستم یک فرد با تجربه چنین تیمی رو قبول نمیکنه. پس نباید یک اشتباه رو دوبار تکرار می کردم و از معرفی خودمون منصرف شدم .شاید اگه به نتیجه اولیه می رسیدم بعدا برای برقراری ارتباط اقدام می کردم . البته بیشتر به امید این بودم که اگه تیم جدیدی شکل دادم ، اون تیم رو برای معرفی ببرم . به دلایلی ازشون فرصت خواستم و قبول کردن تا یک ماه دیگه مزاحمشون بشم .
🔅 افراد با نفوذی که تخصص های جالبی داشتند که به طور عادی نمی تونستم همچین افرادی رو پیدا کنم . فقط قدرت *شبکه سازی* و شناخت و کمک رسانی به طیف وسیعی از افراد باعث میشد که کار های من هم بی جواب نمونه و وقتی این شبکه سازی ها با *استمرار* کارم در حیطه نرم افزار رزرو پارکینگ ، همراه میشد ؛ هر روز فرصت های جدیدی به روم باز میشد .
✅ بنظرم استفاده از مشاور برای تیم های یکی از روش های خوب هست . فرد با تجربه رو به تیم ات اضافه میکنی ، اما ازش توقع همه کاری رو نداری و به این حقیقت که در حیطه کاری خودش با تجربه هست اذعان میکنی . در عوض درصد کمتری (حدود 1-3 ) رو براش در نظر میگیرید .
طیف پیشرفت ها هر روز بیشتر میشد ، تا روزی که از طرف شهرداری به دیموند آمدند . رئیس هوشمندی سازی شهرداری شیراز چنان علاقه ای به طرح نشون نداد و براش خیلی چیزا مبهم بود که یکی از دلایلش ، نداشتن محصول بود .
البته افرادی که قبلا باهاشون صحبت کرده بودم ، حضور داشتند و یکسری حمایت ها رو انجام دادند ولی صحبت های رئیس چیز های دیگری بود . اون روز بیکار نموندم و با کارمند ها صحبت کردم ، تقریبا همه راضی بودند و مشاوره هایی دادند . همچنین از چم و خم کار برای همکاری چنین طرح هایی ازشون پرسیدم . شانس هایی برای همکاری با شهرداری وجود داشت ولی قلق خاص خودشو داشت .
اما برای اعضای تیم صحبت های رئیس مهم بود و براشون حکم آیه یاس داشت .
#موضوع : فکر جایگزینی
بعد از این اتفاق ها دیگه کاملا تغییر کرده بودم . مثلا صبح ها دیگه اول وقت سر کار نمی رفتم ، کارهای جانبی خودم رو زیاد کرده بودم ، کمتر از حال افراد تیم خبر میگرفتم و عملا اثر بخشی نداشتم .
یک سری افراد رو به عنوان نفرات ذخیره نشان کرده بودم ولی چون دیگه متد تعیین تیمم تغییر کرده بود ، به نظرم نفرات مناسبی نبودن ولی کاملا در حال جستجو بودم تا نفرات جدید رو انتخاب کنم .
به لطف خیلی از دوستان ، تونسته بودم افراد مهم و کارایی رو بشناسم و باهاشون ارتباط بگیرم .
افراد سر شناسی که اگه معرفی دوستان نبود ، امکان نداشت به این راحتی بتونم باهاشون هم کلام بشم.
دوتا از این عزیزان خواستن که به عنوان مشاور تیم ، عضو تیم ما بشن اما اول باید تیم ما رو می دیدند . دوباره قرار ها رو به تعویق انداختم و میدونستم یک فرد با تجربه چنین تیمی رو قبول نمیکنه. پس نباید یک اشتباه رو دوبار تکرار می کردم و از معرفی خودمون منصرف شدم .شاید اگه به نتیجه اولیه می رسیدم بعدا برای برقراری ارتباط اقدام می کردم . البته بیشتر به امید این بودم که اگه تیم جدیدی شکل دادم ، اون تیم رو برای معرفی ببرم . به دلایلی ازشون فرصت خواستم و قبول کردن تا یک ماه دیگه مزاحمشون بشم .
🔅 افراد با نفوذی که تخصص های جالبی داشتند که به طور عادی نمی تونستم همچین افرادی رو پیدا کنم . فقط قدرت *شبکه سازی* و شناخت و کمک رسانی به طیف وسیعی از افراد باعث میشد که کار های من هم بی جواب نمونه و وقتی این شبکه سازی ها با *استمرار* کارم در حیطه نرم افزار رزرو پارکینگ ، همراه میشد ؛ هر روز فرصت های جدیدی به روم باز میشد .
✅ بنظرم استفاده از مشاور برای تیم های یکی از روش های خوب هست . فرد با تجربه رو به تیم ات اضافه میکنی ، اما ازش توقع همه کاری رو نداری و به این حقیقت که در حیطه کاری خودش با تجربه هست اذعان میکنی . در عوض درصد کمتری (حدود 1-3 ) رو براش در نظر میگیرید .
طیف پیشرفت ها هر روز بیشتر میشد ، تا روزی که از طرف شهرداری به دیموند آمدند . رئیس هوشمندی سازی شهرداری شیراز چنان علاقه ای به طرح نشون نداد و براش خیلی چیزا مبهم بود که یکی از دلایلش ، نداشتن محصول بود .
البته افرادی که قبلا باهاشون صحبت کرده بودم ، حضور داشتند و یکسری حمایت ها رو انجام دادند ولی صحبت های رئیس چیز های دیگری بود . اون روز بیکار نموندم و با کارمند ها صحبت کردم ، تقریبا همه راضی بودند و مشاوره هایی دادند . همچنین از چم و خم کار برای همکاری چنین طرح هایی ازشون پرسیدم . شانس هایی برای همکاری با شهرداری وجود داشت ولی قلق خاص خودشو داشت .
اما برای اعضای تیم صحبت های رئیس مهم بود و براشون حکم آیه یاس داشت .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 35 #موضوع : فکر جایگزینی بعد از این اتفاق ها دیگه کاملا تغییر کرده بودم . مثلا صبح ها دیگه اول وقت سر کار نمی رفتم ، کارهای جانبی خودم رو زیاد کرده بودم ، کمتر از حال افراد تیم خبر میگرفتم و عملا اثر بخشی نداشتم . یک سری افراد رو به عنوان نفرات…
#قسمت : 36
#موضوع : فروپاشی
آقای x یکی در نظر داشت تا یکی از دوستانش رو که در طراحی های گرافیکی قوی بود رو اضافه کنه . اما من مخالف این قضیه بودم . به دلیل اینکه وقتی فردی رو برای اینکار در تیم داریم ، همچین کاری عامل تفرقه و حتی نوعی توهین هست .هنوز هم توقع داشتم همونجوری که هدفمون یادگیری بود این شانس رو برای همه قائل باشه و اگه احساس میکنه کسی ضعیف هست بهش حق پیشرفت میداد.
نهایتا دوستش رو آورد ، همون روز هم طراح گروه حضور داشت . نمیدونم دقیقا چه تاثیری گذاشت ولی مشخصا کار صددرصد اشتباهی بود و اگه روی تیم حساس می بودم ، از این کار جلوگیری میکردم .
در آخر دوستش پیشنهاد رو رد کرد و نتونستیم باهاش همکاری داشته باشیم .
بعد از دعوای بچه گانه قبلی ، دعوا های خفیف و شدید دیگه ای هم صورت گرفت . البته دیگه برام اهمیتی نداشت .
فکر کنم تو این زمان رفتارم مثله یک مدیر مغرور شده بود که به حرف هیچ کسی گوش نمیداد و فقط نظر خودش ، براش مهم بود .
به طور واضح در طراحی لوگو ، کارت ویزیت و ux اپلیکیشن دخالت می کردم . توجهم فقط روی این بود که هرچه سریعتر و بدون اشتباه اصلی ترین فرضیه بپارک چک بشه !
در مورد کارت ویزیت و لوگو نظر آقای x رو نپرسیدیم و وقتی نهایی شد ، خبرشو بهش دادم .
آماده شدن لوگو حدود 3 هفته فیکس زمان برد . وقتی طرحی آماده میشد با افراد با تجربه تر مشورت میکردم و طرح ها یکی پس از دیگری رد میشد .
میتونم بگم سر طراحی لوگو پیر شدم .درسته که خودم طراحی نمی کردم ولی خروجی طرح ها رو با دوستان گرافیست ، کاملا بررسی میکردم و حاضر نبودم با لوگوی ضعیفی معرفی بشیم .
رد کردن مداوم لوگو ها بی اثر نبود و طراح تیم رو شاکی کرده بود . حتی خودم به چند نفر دیگه سپردم تا لوگوی مناسبی برامون تهیه کنند .
دخالت های من بی جواب نبود . موقعی که داشتیم شعار تجاری مون رو تعیین میکردم تا وارد فیلد تبلیغات و آگاهی بخشی بشیم ؛ با مخالفت عجیب و غریب آقای x همراه شد . بقیه هم که در سکوت بودند و دیگه چیزی نمی گفتند.
بعد از یک هفته دوباره همه ی گزینه ها رو بررسی کردم به همون شعار قبلی رسیدم . زمانی که دوباره تو گروه تلگراممون مطرحش کردم ، با جواب : مزخرفه روبرو شدم . دلیل این حرف رو پرسیدم ، توی گروه جواب منطقی نشنیدم ، یکم در مورد اینکه ویژگی شعار تجاری چیه و فرق هاش با شعار تبلیغاتی بحث کردم ، استدلال ها رو هم جواب دادم و سعی کردم تا نشون بدم که اشتباه هستن . دوباره با استدلال های بی منطقی مواجه شدم که نمی خواستم جواب بدم .گفت که پارامتر هات مشکل دارن (یه جورایی شبیه فحش بود ). نهایتا تو پی وی براش نوشتم که بهتره تو کاری که تخصص نداری اظهار نظر نکنی ، همه نمیان یکی یکی برات توضیح بدن که چرا این چیزا مهم هستند . همونجوری که خودت نمیای تک تک کد هات رو توضیح بدی .
✅ خیلی از کار هایی رو که در حق بقیه انجام میدادم ، از کنارش ساده رد میشدم . اما وقتی دیگری انجامش میداد ، توی ذهن خودم به شدت محکومش میکردم و این فکر مطمئنا بر روی رفتارم تاثیر گذار بود.
مثله دخالت خودم در طراحی لوگو یا دخالتم در کار بقیه و عدم پذیرش دخالت بقیه در کار خودم . 😄
البته یک وجه تمایز هم داشت ، توی اکثر موارد دخالت های من به پشتوانه مشورت با افراد متخصص اون زمینه بود. به همین دلیل نظر مشاور ها رو ارجع بر نظر افراد تیم میدونستم .
این دقیقا با هدف یادگیری که خودم تعیین کرده بودم در تضاد بود ، چون شانس اشتباه کردن و یادگیری رو از افراد میگرفتم . ( اگه عاقل تر بودم جوری از مشاور ها استفاده میکردم که برای اعضای تیم حکم معلم رو می داشتند ، نه حکم رقیب کاری )
نهایتا بحث ادامه پیدا کرد ...
#موضوع : فروپاشی
آقای x یکی در نظر داشت تا یکی از دوستانش رو که در طراحی های گرافیکی قوی بود رو اضافه کنه . اما من مخالف این قضیه بودم . به دلیل اینکه وقتی فردی رو برای اینکار در تیم داریم ، همچین کاری عامل تفرقه و حتی نوعی توهین هست .هنوز هم توقع داشتم همونجوری که هدفمون یادگیری بود این شانس رو برای همه قائل باشه و اگه احساس میکنه کسی ضعیف هست بهش حق پیشرفت میداد.
نهایتا دوستش رو آورد ، همون روز هم طراح گروه حضور داشت . نمیدونم دقیقا چه تاثیری گذاشت ولی مشخصا کار صددرصد اشتباهی بود و اگه روی تیم حساس می بودم ، از این کار جلوگیری میکردم .
در آخر دوستش پیشنهاد رو رد کرد و نتونستیم باهاش همکاری داشته باشیم .
بعد از دعوای بچه گانه قبلی ، دعوا های خفیف و شدید دیگه ای هم صورت گرفت . البته دیگه برام اهمیتی نداشت .
فکر کنم تو این زمان رفتارم مثله یک مدیر مغرور شده بود که به حرف هیچ کسی گوش نمیداد و فقط نظر خودش ، براش مهم بود .
به طور واضح در طراحی لوگو ، کارت ویزیت و ux اپلیکیشن دخالت می کردم . توجهم فقط روی این بود که هرچه سریعتر و بدون اشتباه اصلی ترین فرضیه بپارک چک بشه !
در مورد کارت ویزیت و لوگو نظر آقای x رو نپرسیدیم و وقتی نهایی شد ، خبرشو بهش دادم .
آماده شدن لوگو حدود 3 هفته فیکس زمان برد . وقتی طرحی آماده میشد با افراد با تجربه تر مشورت میکردم و طرح ها یکی پس از دیگری رد میشد .
میتونم بگم سر طراحی لوگو پیر شدم .درسته که خودم طراحی نمی کردم ولی خروجی طرح ها رو با دوستان گرافیست ، کاملا بررسی میکردم و حاضر نبودم با لوگوی ضعیفی معرفی بشیم .
رد کردن مداوم لوگو ها بی اثر نبود و طراح تیم رو شاکی کرده بود . حتی خودم به چند نفر دیگه سپردم تا لوگوی مناسبی برامون تهیه کنند .
دخالت های من بی جواب نبود . موقعی که داشتیم شعار تجاری مون رو تعیین میکردم تا وارد فیلد تبلیغات و آگاهی بخشی بشیم ؛ با مخالفت عجیب و غریب آقای x همراه شد . بقیه هم که در سکوت بودند و دیگه چیزی نمی گفتند.
بعد از یک هفته دوباره همه ی گزینه ها رو بررسی کردم به همون شعار قبلی رسیدم . زمانی که دوباره تو گروه تلگراممون مطرحش کردم ، با جواب : مزخرفه روبرو شدم . دلیل این حرف رو پرسیدم ، توی گروه جواب منطقی نشنیدم ، یکم در مورد اینکه ویژگی شعار تجاری چیه و فرق هاش با شعار تبلیغاتی بحث کردم ، استدلال ها رو هم جواب دادم و سعی کردم تا نشون بدم که اشتباه هستن . دوباره با استدلال های بی منطقی مواجه شدم که نمی خواستم جواب بدم .گفت که پارامتر هات مشکل دارن (یه جورایی شبیه فحش بود ). نهایتا تو پی وی براش نوشتم که بهتره تو کاری که تخصص نداری اظهار نظر نکنی ، همه نمیان یکی یکی برات توضیح بدن که چرا این چیزا مهم هستند . همونجوری که خودت نمیای تک تک کد هات رو توضیح بدی .
✅ خیلی از کار هایی رو که در حق بقیه انجام میدادم ، از کنارش ساده رد میشدم . اما وقتی دیگری انجامش میداد ، توی ذهن خودم به شدت محکومش میکردم و این فکر مطمئنا بر روی رفتارم تاثیر گذار بود.
مثله دخالت خودم در طراحی لوگو یا دخالتم در کار بقیه و عدم پذیرش دخالت بقیه در کار خودم . 😄
البته یک وجه تمایز هم داشت ، توی اکثر موارد دخالت های من به پشتوانه مشورت با افراد متخصص اون زمینه بود. به همین دلیل نظر مشاور ها رو ارجع بر نظر افراد تیم میدونستم .
این دقیقا با هدف یادگیری که خودم تعیین کرده بودم در تضاد بود ، چون شانس اشتباه کردن و یادگیری رو از افراد میگرفتم . ( اگه عاقل تر بودم جوری از مشاور ها استفاده میکردم که برای اعضای تیم حکم معلم رو می داشتند ، نه حکم رقیب کاری )
نهایتا بحث ادامه پیدا کرد ...
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 36 #موضوع : فروپاشی آقای x یکی در نظر داشت تا یکی از دوستانش رو که در طراحی های گرافیکی قوی بود رو اضافه کنه . اما من مخالف این قضیه بودم . به دلیل اینکه وقتی فردی رو برای اینکار در تیم داریم ، همچین کاری عامل تفرقه و حتی نوعی توهین هست .هنوز هم توقع…
#قسمت : 37
#موضوع : فرجام
اون شب نهایتا صحبت ها بالا گرفت . بحث هایی نقله اینکه چرا پیچ ها رو من میدم ، چرا نفرات رو خوب منیج نکرده بودم ، چرا به تلاشش اهمیت نمیدادم و قدر نمیدونستم و از این دست مسائل .
گفتم فردا صبح بیا که حضوری با هم حرف بزنیم و هرچی هم میخوای بنویس بیار .
از اونجایی که هدف من فقط تست شدن اولیه کار بود ، تا اینجا زیاد جر و بحث نکردم و از این بابت که نرم افزار هم دستش بود می ترسیدم که تلاش هام بر باد بره . اما گفت من باید برات نامه بنویسم تا باهات صحبت کنم و چند حرف دیگه که اصلا خوب نبود . نهایتا شب بخیر گفتم و خوابیدم .
اما فردا صبح که بیدار شدم ، دیدم پیام داده که من دیگه نیستم . بعد سایت رو چک کردم و دیدم پایین اومده ، کانال تلگرام هم هرچی درش داشتیم پاک شده بود . خلاصه تمام اطلاعات و دیتایی که دستش بود رو نابود کرد.
خوشبختانه دامین سایت و کانال دستم بود و صبح اون روز فقط کارم این شد که خودم دوباره یک لندینگ پیج بسازم . ( تا قبل از این حتی هاست هم خریداری نکرده بودم )
✅ فارغ از این صحبت های بچه گانه ، یک مورد هویدا در ماجرا ، این بود که : ما هیچ متدی برای حل اختلاف تیمی نداشتیم و بسیار تو حیطه وظایف هم دخالت میکردیم . با حق به جانبی بسیار از طرف مداخله کننده ها (بیشترینش خود من )
نکته بد ماجرا این بود که بقیه اعضای تیم هم تا چند روز با من ارتباط نمی گرفتن . بنظرم منتظر بودن اول حرفای طرف مقابل رو بشنوند .
البته بعد از اون فهمیدم که چند روز بعد از اون شب ، بقیه افراد رو برای همکاری دعوت کرده بود . اما نمیدونم دقیقا چی شده بود که نخواستن کار رو انجام بدن و بعد از این صحبتشون برگشتن سمت من .
تو این چند روز در حال صحبت کردن با افراد جدید و قدرتمند تر از قبل بودم ، موفق هم شدم و به لطف دوستان تونستم نفرات لازم رو پیدا کنم .
✅ بچه های دیموند در معرفی نفرات جدید بهم خیلی کمک کردند . این قدرت اجتماع و شبکه سازی رو نشون میده که از این بابت فضای شتاب دهنده ها رو با هر نقصانی هم که باشه بسیار می پسندم .
اما بقیه تیم برگشته بودن سمتم ولی هیچ تمایلی به همکاری نداشتم .
یک هفته ای رو با یک گرافیست و دولوپر وب اپلیکیشن کار کردم .
هدف همون بود که تلفنی رزرو رو انجام بدیم و یک بنر در هر پارکینگ بزنیم . از اونجایی که نمیشد روی بنر تبلیغ مستقیم کرد (بخاطر محدودیت های شهرداری) ، تصمیم گرفته بودم یک موسکات طراحی کنیم . اما کار زمان بری و سختی بود و حدودا از دو هفته قبل روش کار کرده بودیم . بنظر خودم و چندتا از دوستان که ازشون مشورت میگرفتم چیز شسته و رفته ای در اومده بود .
علاوه بر این سعی داشتم از طریق موسکات به تولید محتوا هم بپردازم و طنز درست کنم . اما کار طراح سنگین میشد ، نتیجتا بهونه گیری هایی دیدم مثله اینکه: موسکات مناسب نیست و بچه گانه میزنه و از این دست مسائل ( اول همین کانال میتونید پاندای بپارک رو مشاهده کنید ) .
این نتایج رو باید واکنش مشتری هامون تایید میکردن و نه خود ما . تست های کوچیکی که گرفتم گویای این بود که هدفم برآورده شده و باید بزرگتر تستش کنم . اما طرف مقابل فقط می گفت تو دلم نیست و بنظرم که ... . جواب های خوبی نبود و من حس میکردم مشکل در جای دیگه ای هست.
تو این زمان از سمت دولوپر هم کاری ساخته نبود و چون به عنوان کارآموزی قبول کرده بود حضور داشته باشه ، مسئولیتی نداشت .
بنظرم طراح قبول نمی کرد که بخواد این کار ها رو انجام بده و براش سنگین بود .
به چند دلیل دیگه که تو داستان گفتمشون تمایل زیادی به همکاری نداشتم و فقط میخواستم کار نصفه نیمه نمونه .
داشتم به این فکر میکردم که آیا با این شرایط ادامه دادن درست هست یا نه ؟
اما بازم نمیخواستم تموم کننده تیم من باشم ( نمیدونم دقیقا چه دلیلی برای این کارم دارم ولی میتونم بگم دوستش ندارم )
نهایتا یک بعد از ظهر افراد رو دور هم جمع کردم و با دعوت از محسن در جلسه و کمکش ادامه کار و حجم کار رو روشن کنم .
به محسن چیزی نگفته بودم که نمیخوام کار کنم ، ولی حدود یکساعتی خودش با افراد تیم صحبت کرد و از سختی ها گفت (من تو این یک ساعت حضور نداشتم ).
دو نفر یک رفت و آمدی داشتند و بعدش منم به بحث اضافه شدم .
دیگه با توجه به شرایط سختی که در 4 ماه تحمل کرده بودم و این واکنش ها ، نسبت به کار سخت ترجیح دادم ادامه کار رو قبول نکنم .
بقیه نظرشون رو گفته بودن و می خواستن بدونن که چرا بنظرم کار جواب میده ؟
حرف هایی رو شنیدم که بنظرم حرف های خودشون نبود و حرف های یکی دیگه رو با دلایل کاملا تکراری و آشنا دارن تحویل من میدن . به مزاجم اصلا خوش نیمده بود و کاملا عصبانی شده بودم .
وقتی محسن ازم پرسید میخوای چقد وقت بگذاری ؟
جواب دادم دیگه هیچی ، خط قرمز من رسیده و می بایست تو این 4 ماه به نتیجه های اولیه میرسیدیم .
تقریبا همه جا خورده
#موضوع : فرجام
اون شب نهایتا صحبت ها بالا گرفت . بحث هایی نقله اینکه چرا پیچ ها رو من میدم ، چرا نفرات رو خوب منیج نکرده بودم ، چرا به تلاشش اهمیت نمیدادم و قدر نمیدونستم و از این دست مسائل .
گفتم فردا صبح بیا که حضوری با هم حرف بزنیم و هرچی هم میخوای بنویس بیار .
از اونجایی که هدف من فقط تست شدن اولیه کار بود ، تا اینجا زیاد جر و بحث نکردم و از این بابت که نرم افزار هم دستش بود می ترسیدم که تلاش هام بر باد بره . اما گفت من باید برات نامه بنویسم تا باهات صحبت کنم و چند حرف دیگه که اصلا خوب نبود . نهایتا شب بخیر گفتم و خوابیدم .
اما فردا صبح که بیدار شدم ، دیدم پیام داده که من دیگه نیستم . بعد سایت رو چک کردم و دیدم پایین اومده ، کانال تلگرام هم هرچی درش داشتیم پاک شده بود . خلاصه تمام اطلاعات و دیتایی که دستش بود رو نابود کرد.
خوشبختانه دامین سایت و کانال دستم بود و صبح اون روز فقط کارم این شد که خودم دوباره یک لندینگ پیج بسازم . ( تا قبل از این حتی هاست هم خریداری نکرده بودم )
✅ فارغ از این صحبت های بچه گانه ، یک مورد هویدا در ماجرا ، این بود که : ما هیچ متدی برای حل اختلاف تیمی نداشتیم و بسیار تو حیطه وظایف هم دخالت میکردیم . با حق به جانبی بسیار از طرف مداخله کننده ها (بیشترینش خود من )
نکته بد ماجرا این بود که بقیه اعضای تیم هم تا چند روز با من ارتباط نمی گرفتن . بنظرم منتظر بودن اول حرفای طرف مقابل رو بشنوند .
البته بعد از اون فهمیدم که چند روز بعد از اون شب ، بقیه افراد رو برای همکاری دعوت کرده بود . اما نمیدونم دقیقا چی شده بود که نخواستن کار رو انجام بدن و بعد از این صحبتشون برگشتن سمت من .
تو این چند روز در حال صحبت کردن با افراد جدید و قدرتمند تر از قبل بودم ، موفق هم شدم و به لطف دوستان تونستم نفرات لازم رو پیدا کنم .
✅ بچه های دیموند در معرفی نفرات جدید بهم خیلی کمک کردند . این قدرت اجتماع و شبکه سازی رو نشون میده که از این بابت فضای شتاب دهنده ها رو با هر نقصانی هم که باشه بسیار می پسندم .
اما بقیه تیم برگشته بودن سمتم ولی هیچ تمایلی به همکاری نداشتم .
یک هفته ای رو با یک گرافیست و دولوپر وب اپلیکیشن کار کردم .
هدف همون بود که تلفنی رزرو رو انجام بدیم و یک بنر در هر پارکینگ بزنیم . از اونجایی که نمیشد روی بنر تبلیغ مستقیم کرد (بخاطر محدودیت های شهرداری) ، تصمیم گرفته بودم یک موسکات طراحی کنیم . اما کار زمان بری و سختی بود و حدودا از دو هفته قبل روش کار کرده بودیم . بنظر خودم و چندتا از دوستان که ازشون مشورت میگرفتم چیز شسته و رفته ای در اومده بود .
علاوه بر این سعی داشتم از طریق موسکات به تولید محتوا هم بپردازم و طنز درست کنم . اما کار طراح سنگین میشد ، نتیجتا بهونه گیری هایی دیدم مثله اینکه: موسکات مناسب نیست و بچه گانه میزنه و از این دست مسائل ( اول همین کانال میتونید پاندای بپارک رو مشاهده کنید ) .
این نتایج رو باید واکنش مشتری هامون تایید میکردن و نه خود ما . تست های کوچیکی که گرفتم گویای این بود که هدفم برآورده شده و باید بزرگتر تستش کنم . اما طرف مقابل فقط می گفت تو دلم نیست و بنظرم که ... . جواب های خوبی نبود و من حس میکردم مشکل در جای دیگه ای هست.
تو این زمان از سمت دولوپر هم کاری ساخته نبود و چون به عنوان کارآموزی قبول کرده بود حضور داشته باشه ، مسئولیتی نداشت .
بنظرم طراح قبول نمی کرد که بخواد این کار ها رو انجام بده و براش سنگین بود .
به چند دلیل دیگه که تو داستان گفتمشون تمایل زیادی به همکاری نداشتم و فقط میخواستم کار نصفه نیمه نمونه .
داشتم به این فکر میکردم که آیا با این شرایط ادامه دادن درست هست یا نه ؟
اما بازم نمیخواستم تموم کننده تیم من باشم ( نمیدونم دقیقا چه دلیلی برای این کارم دارم ولی میتونم بگم دوستش ندارم )
نهایتا یک بعد از ظهر افراد رو دور هم جمع کردم و با دعوت از محسن در جلسه و کمکش ادامه کار و حجم کار رو روشن کنم .
به محسن چیزی نگفته بودم که نمیخوام کار کنم ، ولی حدود یکساعتی خودش با افراد تیم صحبت کرد و از سختی ها گفت (من تو این یک ساعت حضور نداشتم ).
دو نفر یک رفت و آمدی داشتند و بعدش منم به بحث اضافه شدم .
دیگه با توجه به شرایط سختی که در 4 ماه تحمل کرده بودم و این واکنش ها ، نسبت به کار سخت ترجیح دادم ادامه کار رو قبول نکنم .
بقیه نظرشون رو گفته بودن و می خواستن بدونن که چرا بنظرم کار جواب میده ؟
حرف هایی رو شنیدم که بنظرم حرف های خودشون نبود و حرف های یکی دیگه رو با دلایل کاملا تکراری و آشنا دارن تحویل من میدن . به مزاجم اصلا خوش نیمده بود و کاملا عصبانی شده بودم .
وقتی محسن ازم پرسید میخوای چقد وقت بگذاری ؟
جواب دادم دیگه هیچی ، خط قرمز من رسیده و می بایست تو این 4 ماه به نتیجه های اولیه میرسیدیم .
تقریبا همه جا خورده
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 37 #موضوع : فرجام اون شب نهایتا صحبت ها بالا گرفت . بحث هایی نقله اینکه چرا پیچ ها رو من میدم ، چرا نفرات رو خوب منیج نکرده بودم ، چرا به تلاشش اهمیت نمیدادم و قدر نمیدونستم و از این دست مسائل . گفتم فردا صبح بیا که حضوری با هم حرف بزنیم و هرچی هم…
بودن ، اما اصلا دوست نداشتم یک اشتباه رو دوباره تکرار کنم .
اون شب با یک خداحافظی که قرار بود بعد از اون همگی اعلام کنیم که کار میکنیم یا نه ، صحبت ها تموم شد .
اون شب با یک خداحافظی که قرار بود بعد از اون همگی اعلام کنیم که کار میکنیم یا نه ، صحبت ها تموم شد .
تجربه به عنوان سرویس
#قسمت : 37 #موضوع : فرجام اون شب نهایتا صحبت ها بالا گرفت . بحث هایی نقله اینکه چرا پیچ ها رو من میدم ، چرا نفرات رو خوب منیج نکرده بودم ، چرا به تلاشش اهمیت نمیدادم و قدر نمیدونستم و از این دست مسائل . گفتم فردا صبح بیا که حضوری با هم حرف بزنیم و هرچی هم…
#قسمت : 37
#موضوع : سخن پایانی
داستان بپارک در همینجا تموم شد . جدای اینکه استارتاپ ما بدلیل یکسری بچه بازی ها شکست خورد ، اما در عوض اطلاعات و تجربه های زیادی رو کسب کردم که بسیار ارزشمند بود هرچند که الان حس میکنم این تجربیات برام زود بوده .
دوست ندارم نصیحت کنم اما بنظرم باید چند نکته رو عنوان کنم :
🔅 استارتاپ تجربه ی خیلی خوب و جالبی از انواع و اقسام چالش ها بود .اما برای موفقیت در این جنگ می بایست با خشاب پر به میدان رفت . ( مهارت های کافی)
🔅 تو همه ی دنیا ، موفقیت استارتاپ از سخت ترین کار هاست و بنظرم این مهمه که سخت ترین کار رو میخواید در ایران انجام بدید پس باید پوست کلفت و صبر ایوب داشته باشید .(رجوع شود به ماجراهای فیلترینگ ، مشکلات قضایی ، دخالت سازمان ها و ارگان ها و سایر بستگان و وابستگان )
البته قصد سیاه نمایی ندارم ، بنظرم این مسائل در همه جای دنیا هست و فقط شدتش فرق داره . برای مثال شرکت سوت وست امریکا هم وقتی میخواست شروع به کار کنه ، ایر لاین های اون زمان ازش شکایت کردن و 3 سال متوقفش کردن . اما میخوام بگم تو این راه فقط پشتکار و انگیزه خودتون و تیمتون هست که همراه شما هستند .
🔅 با پیشرفت علم مطالب بسیاری برای یادگیری وجود دارند .از طرفی این روزها افراد زیادی رو می بینم که دارن بیزینس خودشون رو بر روی مشاوره و راهنمایی دادن به استارتاپ ها راه اندازی میکنند . چون کار اینا ، ایجاد احساس نیاز در استارتاپ ها هست بسیار خطرناک هستند و نهایتا توسط تولید محتوا و آشنا کردنتون با حوزه های بسیار ، یک نیاز کاذب رو در شما بوجود میاورند تا شما زمان/هزینه/ ... رو در اختیارشون قرار بدید .( از تبعات نابالغ بودن اکوسیستم )
پیشنهادی که دارم اینه خیلی روی مطالبی که عنوان میشه تمرکز نکنید روی هدفتون تمرکز کنید . خیلی زیاد آینده نگری نکنید و سعی نکنید همه ی مسائل رو از اول درست انجام بدید .
اگه سعی دارید با نیروی کم اولیه ، همه ی این کار ها رو درست انجام بدید . اون موقع شما تفکر سازمانی دارید و با تفکر استارتاپی در تناقص هست و بهتره با این تفکر بدنبال استارتاپ نباشید چون به هیچ وجه نمی تونید همه ی مسائل رو کنترل کنید .
🔅 امثال من هم که یکی دوتا استارتاپ ناموفق داشتن مشاور و منتور نمی شوند ، بهتره وقتتون رو اینجوری نسوزونید !
🔅 عزیزی می گفت خوندن کتاب و یادگرفتن از کتاب همه چیز نیست و دلیل نداره وقتمو براش بگذارم .
اما بنظر من همه چیزی که برای یادگیری لازم هست را میشه از کتاب های خوب به دست آورد . لازم نیست به آتش دست بزنیم تا بفهمیم دستمون رو میسوزونه ، میشه از تجربه ی بقیه استفاده کرد تا نتیجه و راهکار رو ببینم .
🔅 میتوانید با هم بنیان گذار شدن و یا حتی کارآموزی در تیم های با تجربه ، با تمام روند های یک استارتاپ آشنا شوید .
چه بسا مهارت های شما مناسب یک تیم باشد و فارغ از نتیجه اون استارتاپ بدین وسیله دانش استارتاپی تون هم تقویت شود .
تو این داستان سعی کردم بیشتر مشکلاتی رو که در مورد تیم پیش میاد، عنوان کنم . بلکه تونسته باشم یکسری از مشکلاتی رو که خودم باهاش روبرو شدم و راهکارشون رو بیان کنم .
در این داستان اصلا مهم نیست کی مقصر شکست بوده و کی نبوده ، بلکه مهم سیر استارتاپ و چالش هاش بود که سعی کردم تو هر بخش اگه راهکاری داشته ، عنوانش کنم .
تمامی افراد ارزشمند بودند و اگه کار به نتیجه نرسید ، مشخصا قصور از من بوده که بیشتر مسئولیت رو برعهده گرفتم و با خیلی از مسائل آشنا نبودم .
به قول ناپلئون هیل در کتاب بخوانید و ثروتمند شوید:
« موفقیت توضیح نمیخواد و شکست هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرد .»
و از همه ی دوستانی که منو راهنمایی کردن و یا همکاری داشتند تشکر میکنم و براشون بهترین ها رو آرزو میکنم. 🙏💐
در پایان اگر دوستان نکته ، انتقاد و یا نقدی بر کار و یا داستان دارند خوشحال میشم در هر زمانی با هم ارتباط داشته باشیم .
#موضوع : سخن پایانی
داستان بپارک در همینجا تموم شد . جدای اینکه استارتاپ ما بدلیل یکسری بچه بازی ها شکست خورد ، اما در عوض اطلاعات و تجربه های زیادی رو کسب کردم که بسیار ارزشمند بود هرچند که الان حس میکنم این تجربیات برام زود بوده .
دوست ندارم نصیحت کنم اما بنظرم باید چند نکته رو عنوان کنم :
🔅 استارتاپ تجربه ی خیلی خوب و جالبی از انواع و اقسام چالش ها بود .اما برای موفقیت در این جنگ می بایست با خشاب پر به میدان رفت . ( مهارت های کافی)
🔅 تو همه ی دنیا ، موفقیت استارتاپ از سخت ترین کار هاست و بنظرم این مهمه که سخت ترین کار رو میخواید در ایران انجام بدید پس باید پوست کلفت و صبر ایوب داشته باشید .(رجوع شود به ماجراهای فیلترینگ ، مشکلات قضایی ، دخالت سازمان ها و ارگان ها و سایر بستگان و وابستگان )
البته قصد سیاه نمایی ندارم ، بنظرم این مسائل در همه جای دنیا هست و فقط شدتش فرق داره . برای مثال شرکت سوت وست امریکا هم وقتی میخواست شروع به کار کنه ، ایر لاین های اون زمان ازش شکایت کردن و 3 سال متوقفش کردن . اما میخوام بگم تو این راه فقط پشتکار و انگیزه خودتون و تیمتون هست که همراه شما هستند .
🔅 با پیشرفت علم مطالب بسیاری برای یادگیری وجود دارند .از طرفی این روزها افراد زیادی رو می بینم که دارن بیزینس خودشون رو بر روی مشاوره و راهنمایی دادن به استارتاپ ها راه اندازی میکنند . چون کار اینا ، ایجاد احساس نیاز در استارتاپ ها هست بسیار خطرناک هستند و نهایتا توسط تولید محتوا و آشنا کردنتون با حوزه های بسیار ، یک نیاز کاذب رو در شما بوجود میاورند تا شما زمان/هزینه/ ... رو در اختیارشون قرار بدید .( از تبعات نابالغ بودن اکوسیستم )
پیشنهادی که دارم اینه خیلی روی مطالبی که عنوان میشه تمرکز نکنید روی هدفتون تمرکز کنید . خیلی زیاد آینده نگری نکنید و سعی نکنید همه ی مسائل رو از اول درست انجام بدید .
اگه سعی دارید با نیروی کم اولیه ، همه ی این کار ها رو درست انجام بدید . اون موقع شما تفکر سازمانی دارید و با تفکر استارتاپی در تناقص هست و بهتره با این تفکر بدنبال استارتاپ نباشید چون به هیچ وجه نمی تونید همه ی مسائل رو کنترل کنید .
🔅 امثال من هم که یکی دوتا استارتاپ ناموفق داشتن مشاور و منتور نمی شوند ، بهتره وقتتون رو اینجوری نسوزونید !
🔅 عزیزی می گفت خوندن کتاب و یادگرفتن از کتاب همه چیز نیست و دلیل نداره وقتمو براش بگذارم .
اما بنظر من همه چیزی که برای یادگیری لازم هست را میشه از کتاب های خوب به دست آورد . لازم نیست به آتش دست بزنیم تا بفهمیم دستمون رو میسوزونه ، میشه از تجربه ی بقیه استفاده کرد تا نتیجه و راهکار رو ببینم .
🔅 میتوانید با هم بنیان گذار شدن و یا حتی کارآموزی در تیم های با تجربه ، با تمام روند های یک استارتاپ آشنا شوید .
چه بسا مهارت های شما مناسب یک تیم باشد و فارغ از نتیجه اون استارتاپ بدین وسیله دانش استارتاپی تون هم تقویت شود .
تو این داستان سعی کردم بیشتر مشکلاتی رو که در مورد تیم پیش میاد، عنوان کنم . بلکه تونسته باشم یکسری از مشکلاتی رو که خودم باهاش روبرو شدم و راهکارشون رو بیان کنم .
در این داستان اصلا مهم نیست کی مقصر شکست بوده و کی نبوده ، بلکه مهم سیر استارتاپ و چالش هاش بود که سعی کردم تو هر بخش اگه راهکاری داشته ، عنوانش کنم .
تمامی افراد ارزشمند بودند و اگه کار به نتیجه نرسید ، مشخصا قصور از من بوده که بیشتر مسئولیت رو برعهده گرفتم و با خیلی از مسائل آشنا نبودم .
به قول ناپلئون هیل در کتاب بخوانید و ثروتمند شوید:
« موفقیت توضیح نمیخواد و شکست هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرد .»
و از همه ی دوستانی که منو راهنمایی کردن و یا همکاری داشتند تشکر میکنم و براشون بهترین ها رو آرزو میکنم. 🙏💐
در پایان اگر دوستان نکته ، انتقاد و یا نقدی بر کار و یا داستان دارند خوشحال میشم در هر زمانی با هم ارتباط داشته باشیم .
❤1
عزیزان پستهای مرتبط با تجربهی بپارک به پایان رسید. امیدوارم براتون مفید بوده باشه. خواهش می کنم قبل از این که شروع به ارسال پستهای مرتبط با استارتاپ <ریحون> کنم، نظراتتون رو در مورد هر جنبهای که به ذهنتون میرسه و مرتبط با محتوا و غیره هستش برام این زیر بنویسید.
ممنونم از شما
ممنونم از شما
❤4
سهیل علوی
بنیانگذار ریحون
واقعیاتی در رابطه با استارتاپها در ایران پاسخی که پیشرو دارید حاصل مشاهدات من در ۳ سال گذشته در ایران و مقایسه کلی فعالیت در حوزه تکنولوژی و آیتی و راهاندازی استارتاپ در کشورهای دیگهای که من در اونها طی ۱۲ سال گذشته تجربه کار کردن داشتم میباشد. هدف از این نوشته به اشتراک گذاری تجربیات و مشاهدات شخصی خودم هست که نسبت به انتشار آن احساس وظیفه میکنم چراکه باور دارم کلید پیشرفت در گرو استفاده از تجارب، درس گرفتن و تکرار نکردن اشتباهات گذشته پیشنیان هست و من خودم مدیون افرادی هستم که در دنیا داستانها و تجارب خود را در قالبهای مختلف و بدون هیچ چشم داشتی با بقیه به اشتراک گذاشتند. در دسترس بودن اینگونه مطالب نسبت به سایر صنایع دنیا یکی از دلایل ایجاد علاقهمندی بسیاری از افراد از جمله خود من به این حوزه شده و من هم در تلاش هستم تا دِین خودم رو هرچند ناچیز در این میان ادا کنم. باشد که نوشتههای من بتواند باعث پیشگیری از بعضی پشیمانیها، ایجاد دلگرمی و انگیزه برای افرادی باشد، که با وجود همه سختیهایی که در ایران جلوی راهمون قرار داره، همچنان برای ارزش آفرینی و رسیدن به آنچه که باور دارن، در تلاشند.
درباره من سهیل علوی، بنیانگذار و مدیرعامل سرویس سفارش آنلاین غذا ریحون. 30 ساله متولد تهران. فارغ التحصیل سال ۲۰۰۹ میلادی رشته Digital Media Arts در دانشگاه یورک و سنکا کالج کانادا و تحصیل کرده رشته New Media دانشگاه رایرسون تورنتو و علوم کامپیوتر در دانشگاه UNB.
هم بنیانگذار ۴ استارتاپ در امریکا، کانادا، چین و ایران و شرکت در ۲ شتابدهنده (یکی در زیر مجوعه تک استارز چین و دیگری آواتک ایران) با مجموع جذب سرمایه ۲۳ ملیون دلار و ایجاد شغل برای بیش از ۴۲۰ نفر. تا به امروز ۲ خروج موفق در قالب فروش استارتاپ به شرکت بزرگتر داشتم.
سال۱۳۹۳ به دلیل فوت پدرم به ناچار به ایران برگشتم و تصمیم گرفتم برای ۳ سال در کنار مادرم بمونم که بهانهای شد برای یک استارتاپ جدید و ریحون متولد شد. در حال حاضر متمرکز روی پروژه جدیدی در حوزه Machine Learning هستم که از کشور کانادا جذب سرمایه کردیم و روی ۲ تا استارتاپ نوپا در داخل ایران سرمایه گذاری انجام دادم. ۳ سال گذشته واقعا قسمت بزرگی از زندگی من بود که با تمام تلخی و شیرینیهاش اما باز دوباره تصمیم گرفتم ایران رو ترک کنم.
دلایل رفتن دوباره من از ایران راستش دوباره به همون دلایلی که ۱۲ سال پیش از ایران رفتم. چه بسا این بار حتی مطمئن تر از قبل چون اینبار هر دوطرف رو به اندازه کافی تجربه کرده بودم و میتونستم با توجه به خصوصیاتی که از خودم میشناختم، طرفی که فکر میکنم برام مناسبتر هست رو انتخاب کنم. حس ناامیدی نمیخوام ایجاد کنم اما طی این ۳ سال احساس کردم با اینکه این همه کار در اکوسیستم استارتاپی انجام شد اما شرایط به طور کلی از قبل حتی بدتر شده و این باعث شد تا به دلیل محیطی که در اون قرار گرفتم اشتباهاتی هم که من شخصا مرتکب میشم بیشتر بشه و این کشور داره من رو عوض میکنه. داره رویاهای من رو کوچیکتر میکنه و داره من رو به آدمی که دوست ندارم باشم تبدیل میکنه. در هر صورت ته اینجا، لیگش لیگ استقلال و پرسپولیسه. کیفیت در این حده. من میخوام اَمسال گلشیفته فراهانی باشم تا اندازه بازیگران موفق داخل ایران. اما این منم و تصمیم من.
با این حال این مطالب رو اینجا مینویسم تا بقیه بتونن حداقل از توش یکی دوتا نکته پیدا کنن. در ادامه به مواردی که باعث شده تا روند رشد استارتاپ ها نسبتا کند بشه اشاره میکنم:
اشتباه در راه اندازی استارتاپ ها یکی از موثرترین دلایل رشد و تب راهاندازی استارتاپها در ایران در ۳ سال گذشته ظهور شتابدهندهها بوده که با تبلیغات مثبت سعی در ایجاد انگیزه در افراد برای پدید اوردن کسب و کارهای نوین کردن. با پشتیبانی مالی و معنوی تلاش برای کمتر کردن ریسک شکست و با استفاده از شبکهای از مربیان و انتقال تجارب سعی در سرعت بخشیدن به رشد شرکتهای که پتانسیل موفقیت بالایی داشتند بوده.
مدل شتابدهنده و یا Accelerator، الهام گرفته از مدل موفق Y Combinator هست که از سال ۲۰۰۵ میلادی در کالیفرنیا آمریکا آغاز به کار کرده و تا سال ۲۰۱۷ روی بیش از ۱۴۵۰ استارتاپ سرمایه گذاری انجام داده که ارزشی به حدود ۸۰ میلیارد دلار را به وجود آوردند. از شرکتهای سرشناسی که از طریق YC شروع به کار کردند میتوان به Dropbox, Airbnb, Coinbase, Stripe, Reddit, Zenefits, BuildZoom, Instacart, twitch tv اشاره کرد.
بنیانگذار ریحون
واقعیاتی در رابطه با استارتاپها در ایران پاسخی که پیشرو دارید حاصل مشاهدات من در ۳ سال گذشته در ایران و مقایسه کلی فعالیت در حوزه تکنولوژی و آیتی و راهاندازی استارتاپ در کشورهای دیگهای که من در اونها طی ۱۲ سال گذشته تجربه کار کردن داشتم میباشد. هدف از این نوشته به اشتراک گذاری تجربیات و مشاهدات شخصی خودم هست که نسبت به انتشار آن احساس وظیفه میکنم چراکه باور دارم کلید پیشرفت در گرو استفاده از تجارب، درس گرفتن و تکرار نکردن اشتباهات گذشته پیشنیان هست و من خودم مدیون افرادی هستم که در دنیا داستانها و تجارب خود را در قالبهای مختلف و بدون هیچ چشم داشتی با بقیه به اشتراک گذاشتند. در دسترس بودن اینگونه مطالب نسبت به سایر صنایع دنیا یکی از دلایل ایجاد علاقهمندی بسیاری از افراد از جمله خود من به این حوزه شده و من هم در تلاش هستم تا دِین خودم رو هرچند ناچیز در این میان ادا کنم. باشد که نوشتههای من بتواند باعث پیشگیری از بعضی پشیمانیها، ایجاد دلگرمی و انگیزه برای افرادی باشد، که با وجود همه سختیهایی که در ایران جلوی راهمون قرار داره، همچنان برای ارزش آفرینی و رسیدن به آنچه که باور دارن، در تلاشند.
درباره من سهیل علوی، بنیانگذار و مدیرعامل سرویس سفارش آنلاین غذا ریحون. 30 ساله متولد تهران. فارغ التحصیل سال ۲۰۰۹ میلادی رشته Digital Media Arts در دانشگاه یورک و سنکا کالج کانادا و تحصیل کرده رشته New Media دانشگاه رایرسون تورنتو و علوم کامپیوتر در دانشگاه UNB.
هم بنیانگذار ۴ استارتاپ در امریکا، کانادا، چین و ایران و شرکت در ۲ شتابدهنده (یکی در زیر مجوعه تک استارز چین و دیگری آواتک ایران) با مجموع جذب سرمایه ۲۳ ملیون دلار و ایجاد شغل برای بیش از ۴۲۰ نفر. تا به امروز ۲ خروج موفق در قالب فروش استارتاپ به شرکت بزرگتر داشتم.
سال۱۳۹۳ به دلیل فوت پدرم به ناچار به ایران برگشتم و تصمیم گرفتم برای ۳ سال در کنار مادرم بمونم که بهانهای شد برای یک استارتاپ جدید و ریحون متولد شد. در حال حاضر متمرکز روی پروژه جدیدی در حوزه Machine Learning هستم که از کشور کانادا جذب سرمایه کردیم و روی ۲ تا استارتاپ نوپا در داخل ایران سرمایه گذاری انجام دادم. ۳ سال گذشته واقعا قسمت بزرگی از زندگی من بود که با تمام تلخی و شیرینیهاش اما باز دوباره تصمیم گرفتم ایران رو ترک کنم.
دلایل رفتن دوباره من از ایران راستش دوباره به همون دلایلی که ۱۲ سال پیش از ایران رفتم. چه بسا این بار حتی مطمئن تر از قبل چون اینبار هر دوطرف رو به اندازه کافی تجربه کرده بودم و میتونستم با توجه به خصوصیاتی که از خودم میشناختم، طرفی که فکر میکنم برام مناسبتر هست رو انتخاب کنم. حس ناامیدی نمیخوام ایجاد کنم اما طی این ۳ سال احساس کردم با اینکه این همه کار در اکوسیستم استارتاپی انجام شد اما شرایط به طور کلی از قبل حتی بدتر شده و این باعث شد تا به دلیل محیطی که در اون قرار گرفتم اشتباهاتی هم که من شخصا مرتکب میشم بیشتر بشه و این کشور داره من رو عوض میکنه. داره رویاهای من رو کوچیکتر میکنه و داره من رو به آدمی که دوست ندارم باشم تبدیل میکنه. در هر صورت ته اینجا، لیگش لیگ استقلال و پرسپولیسه. کیفیت در این حده. من میخوام اَمسال گلشیفته فراهانی باشم تا اندازه بازیگران موفق داخل ایران. اما این منم و تصمیم من.
با این حال این مطالب رو اینجا مینویسم تا بقیه بتونن حداقل از توش یکی دوتا نکته پیدا کنن. در ادامه به مواردی که باعث شده تا روند رشد استارتاپ ها نسبتا کند بشه اشاره میکنم:
اشتباه در راه اندازی استارتاپ ها یکی از موثرترین دلایل رشد و تب راهاندازی استارتاپها در ایران در ۳ سال گذشته ظهور شتابدهندهها بوده که با تبلیغات مثبت سعی در ایجاد انگیزه در افراد برای پدید اوردن کسب و کارهای نوین کردن. با پشتیبانی مالی و معنوی تلاش برای کمتر کردن ریسک شکست و با استفاده از شبکهای از مربیان و انتقال تجارب سعی در سرعت بخشیدن به رشد شرکتهای که پتانسیل موفقیت بالایی داشتند بوده.
مدل شتابدهنده و یا Accelerator، الهام گرفته از مدل موفق Y Combinator هست که از سال ۲۰۰۵ میلادی در کالیفرنیا آمریکا آغاز به کار کرده و تا سال ۲۰۱۷ روی بیش از ۱۴۵۰ استارتاپ سرمایه گذاری انجام داده که ارزشی به حدود ۸۰ میلیارد دلار را به وجود آوردند. از شرکتهای سرشناسی که از طریق YC شروع به کار کردند میتوان به Dropbox, Airbnb, Coinbase, Stripe, Reddit, Zenefits, BuildZoom, Instacart, twitch tv اشاره کرد.
👍2❤1👎1