Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
https://telegram.me/faigd
امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd امروز زاد روز استاد احصایی ست. به همین مناسبت متن زیر را تقدیم می کنم
امروز زاد روز استاد محمد احصایی ست. به همین مناسبت متنی را که 3 سال پیش در فیس بوکم منتشر کرده ام در اینجا به دوستان تقدیم می کنم
«مهر» است...
نوشته ای را که در زیر پیشکش می کنم به دوستانم، قرار بود در ویژه نامه ای برای استادم «محمد احصایی» در نشریه ی «تجربه» چاپ شود اما گویا دیر رسیده بود به دستشان. همیشه دنبال بهانه ای بودم که برای استاد احصایی هم بنویسم، شاید حسی از جنس ادای دین... به هر حال ممنونم از آنانی که این بهانه را ساختند که برای استادم بنویسم، و «مهر» و آغاز سال نو تحصیلی هم بهانه ای شد که در اینجا هم ضمن تبریک به دوستان، تقدیمشان کنم این نوشته ی ناچیز را. توضیح این که عکس مربوط به شبی از مردادماه 1392 است و زحمت عکس را هم دوست عزیزم «علیرضا مصطفی زاده» کشیده اند:

می خواهم مشق کنم؛ نامِ مردی را که قرار است. معلمی والا، هنرمندی یکتا و خوشنویسی توانا...
می نویسم«ع» و سُر می خورم روی قوت وضعف قلمی که بر می گردد. به راست. به گذشته؛ به روزگاران...
اینجا طبقه ی دوم دپارتمان تجسمی دانشکده ی هنرهای زیباست. سال 1370... همه سر کلاس نشسته ایم تا استاد بیاید. دوست ندارد وقتی می آید بیرون کلاس باشیم و پخش و پلا. می آید و به احترامش برمی خیزیم. همه می دانیم با دلش فکر می کند و تدریس و کار. کارهای روی دیوار را برانداز می کند. چهره اش می گوید خوشش نیامده است از کارهایمان. می گوید هنرستانی اند این ها و نه در شأن دانشکده ی هنرهای زیبا. می گوید و می گوید و من پر می کشم از چهار دیواری آتلیه و از حرف هایش معلق می شوم که ناگهان به خودم می آیم از واژه ای غریبه که به گوشم می خورد. درست می شنوم؟! فوتبال؟ دروازه ؟! گل؟! این ها را چه به گرافیک؟! آن هم به خوشنویسی و طراحی حروف؟! می گوید فیلمی گلچین کرده است از بهترین گل های فوتبال جهان و ارتباط آن را با هنر برای ما خواهد گفت، ارتباط ذهن و چشم. تدبیر ، تصمیم وعمل . و خلاقیت و زیبایی؛ و این نگاه ویژه از او معلمی توانا ساخته بود که از هر امکانی سود می برد برای آموزش بهتر...

می نویسم «ش» و نقطه های «ش» شکوفه می کند در چشمانم...
آن سال ها برای رادیو2 برنامه می ساختم و برنامه ای برای میرزا غلامرضا اصفهانی بهانه ای می شود تا خانه اش برویم با نیلوفر زندیان و باسم الرسام. آن چنان با هیجان از میرزا غلامرضا می گوید که گویی می بیندش. می گوید: روزگاری که روی خط او کار می کردم نفس اش را کنارم حس می کردم. از رضا مافی یاد می کند و کشش ها و کوشش هایش در خط. اشک در چشمانش حلقه می زند هنگامی که هیجان زده از میرزا غلامرضا می گوید...
هنوز چشمانم شکوفان است در گُل نقطه های «ش»...
به احترام، کارت دعوت اولین نمایشگاهم را تقدیمش می کنم و البته انتظاری هم ندارم به دیدن خط خطی های تازه کاری چون من بیاید؛ اما می آید. روز افتتاحیه ی نخستین نمایشگاهم در نگارخانه ی لاله در سال 1377. ماه رمضان است و او روزه. اصرار می کنم بماند برای افطاری مختصری که برای افتتاحیه تدارک دیده بودم، نمی ماند. پُستر نمایشگاهم را می خواهد و می خواهد رویش امضا کنم به رسم یادگاری و بنویسم برای اوست. خجالت می کشم از این همه تواضع و مهربانی. و می آموزم همچنان از او...

نمی خواهم چشم بردارم از فراز و فرودِ این نستعلیق . چه چیز شیرین تر از مرور این رویاها؟ در نمایشگاه دیگرم، این بار در خانه ی هنرمندان ایران،1385، باز غافلگیرم می کند و بزرگوارانه می آید، به استقبالش می روم و در مرور کارهایم مشایعتش می کنم؛ بر هرکاری درنگ می کند تا اینکه به طرح جلد کتابی به خط نستعلیق می رسد و می گوید: این خط من است. می گویم: خط رایانه ای ست استاد، اما دستکاری اش کرده ام. و می اندیشم. اندیشه ای سرخوشانه که چنان شیفته ی شیوه ی او بوده ام در نستعلیق که ناخودآگاه چون او به شیوه ی قدما کار کرده ام آن نوشتار را، تا حدی که خود او نیز خط را نوشته ی خود بپندارد...
و آخر چگونه می توانم از مشق خاطراتی به این شیرینی دست بکشم و قلم بچرخانم به حال. اکنون. حتی اگر تلخ...
چند روزی است که استادم مرتضی ممیز در خاک آرمیده. بغضی گره خورده در گلویم، راه نفسم را بسته و نمی ترکد. می دانم باید «او» باشد و آغوش مهرش و هق هقی که آرامم کند. هیچ کسِ دیگر این تسلی را نمی دهدم غیر از «او». می خواهم دور از جمع و صمیمانه تر ببینمش اما نمی شود در آن روزهای تلخ و عبوس...
سوم استاد ممیز است در مسجد نور و صف طویلی از صاحبان عزا!. چشمانم بر چشمان این همه صاحب عزا می چرخد و سُر می خورد تا نزدیکیِ اندرونی مسجد و در چشمان «او» گره می خورد. تاب نمی آورم، بغلش می کنم و بی اراده اشک می ریزم بر شانه ی کسی که بوی «ممیز» می دهد...
ومی نویسم «ق» و دیگر کیست که نداند «ق، حرف آخر عشق است»...
می نویسم: «عشق» و می خوانم: «استاد محمد احصایی».
فرزاد ادیبی/ تابستان1392
https://telegram.me/faigd
آویخته جای ماه، تیغه ی داس
در مزرعه های باور یاس
پاییر سرآسیمه درو کرد
آن خاطره های «طعم گیلاس»
Forwarded from Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
پیشکش به روح معصوم کوچیدگانِ آسمان فرهنگ و هنر
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پیشکش به روح معصوم کوچیدگانِ آسمان فرهنگ و هنر
این روزها حال فرهنگ خوب نیست، حال ما هم خوب نیست. خبرهای کوچ پرستوهای آسمان فرهنگ و هنر، دل ودماغ کار را از آدم می گیرد. دنبال کاری می گشتم که این جلد را دیدم، مربوط به دوسه سال اخیر شاید، از نشر نیستان . به روح معصوم کوچیدگانِ عرصه ی فرهنگ و هنر، که همه یگانه اند، پیشکش اش می کنم.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
این طرح را سال 88 کار کردم برای نشر آهنگ دیگر. نشری که دیگر کار نمی کند!
در یكی از قطعات می‌خوانیم: جهان/ پهنه‌ی آزمون است/ و وقایع/ ما را محاصره كرده‌اند/ ما/ همیشه/ از نردبام سوگواره/ پایین/ آمده‌ایم...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
روزهاي ماریه از شب شروع می شد و شبهایش از روز ما...
همیشه اینچنین بوده و حالا هم... مادر اشک میریخت
...
وقتی دکتر و آزمایش و عکس و دارو جواب نداد، سراغ
عطاري ها را گرفتیم و حکیم و علفی و... وقتی هم که عرق این و
جوشانده آن و ریشه چنین و شکوفه چنان اثر نکرد، دست به دامن
رمال و فالگیر شدیم و طالعبین و جنگیر و... آخرش هم جواب
همه یکی بود؛ با خوابهاي ماریه کنار بیایید وقتی با بیداريهاي
شما کنار آمده... که روزهاي ماریه از شب شروع میشد و
شب هایش از روز ما... همیشه اینچنین بوده و حالا هم... ما با
خوابهاي ماریه کنار آمدیم
...عید شد و ماریه خوابید براي سفري که شوهرش قولش را داده
بود و ما نفهمیدیم که ماریه در خواب، سفر رفته یا در سفر، به
خواب رفته که برنمیگردد...
روزهاي ماریه از شب شروع میشد و شبهایش از روز ما...
همیشه این چنین بوده و حالا هم که ماریه سال هاست خوابیده و ما
منتظر که بیدار شود و بگوید که ما رؤیا بوده ایم براي ماریه یا
خواب هایش رؤیا بودهاند براي ما...

برشی از کتاب، نوشته ی سید علی شجاعی، مردی با دلی از جنس آبی آسمانی...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
مهدی فرهانی منفرد را هم مثل خیلی از دوستان دیگرم از سه هزار سال پیش می شناسم. یادم نمی آید اولین بار در هزاره چندم بود و کجا که همدیگر را دیدیم و دوست شدیم...
...روزگار دانشجویی ام با مهدی سری می زدیم به دفتر شعر جوان، که آن سال ها در پارک شهر تشکیل می شد. فاطمه راکعی، قیصر امین پور، حسن حسینی، ساعد باقری، سهیل محمودی و محمد رضا عبدالملکیان را هم می دیدیم و شعر می خواندیم و می شنیدیم و بعد همراهی می کردیم حسن حسینی را تا انتهای یک خیابان بلند و روشن. انگار روزگار هم درآن سال ها همراه تر بود.
سفرها و کوه پیمایی هایمان ، بحث های هنری وفرهنگی مان و شعر خوانی هایمان ما را از یک دوست، به هم نزدیک تر کرده بود. مهدی اگر همسر خواهر من نبود هم دوستش داشتم، چون رفیق خوبی است. شاعر خوبی هم هست، همچنان که محقق و مورخ خوبی است. نمی توانم که نگویم: از او بسیار آموخته ام.
مهدی دانشیار گروه تاریخ دانشگاه الزهرا بود. که مهاجرت کرد. در دانشگاه «هاروارد» به عنوان محقق مشغول بوده و در چند دانشگاه بوستون، از جمله نورث ایسترن به تدریس پرداخته است.
...
اگرچه استفاده از قلب برای نشانه ی عشق، بسیار نخ نما شده است، اما اگر این قلب حاصل کشف و کاوی نو باشد، این داستان همیشگی نامکرر می شود: «یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است ...»
برای من کشف روابط و شخصیت اشیا و ارتباط آن ها و ایجاد تصویری تازه و زبانی نو و رسیدن به شکلی دیگر- اگرچه قلب- تلاشی شیرین است که در برخی از کارهایم اتفاق افتاده، مثل جلد کتاب «پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه / شمس لنگرودی» و کتاب «دوباره طوفان، دوباره عشق/مهدی فرهانی منفرد»...

شعری از کانال این شاعر را با طرح جلد کتابش که سال 86 کار کرده ام، به شما پیشکش می کنم:

کتاب

می خواهم بنشينم
براى بچه هايم كتاب بخوانم
و كتاب بچه هايم را بخوانم
و بچه هايم را بخوانم

خواندن بلد نيستم
كتاب را می بندم
و بچه ها به خواب رفته اند
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
یکی از کارهای اخیرم را با برشی از متن کتاب تقدیم می کنم:
...در مدرسه دختران صبح بودند و دختران شب. دختران صبح ساعت سه به خانه هایشان می‌رفتند، خانه را جارو می‌کردند، به مادرشان کمک می‌کردند کوفته و پلو درست کند، در تخت کنار خواهرانشان می‌خوابیدند و برادرها و پدر و مادرشان در اتاقی نزدیک بودند. بیش از صد دختر. گاهی وقت‌ها اسم کوچک تر‌ها را قاطی می‌کردیم. اما ما فقط چهارده نفر بودیم: دخترهای بزرگ تر در اتاق دست راست، دخترهای کوچک تر در اتاق دست چپ. بین اتاق‌ها در نبود و تمام طول شب صدای خنده و خر و پف و گریه و رویای هم را می‌شنیدیم و گاهی در تاریکی فریاد می‌زدیم، شب بخیرشب بخیرشب بخیر!
آنها درباره ما کنجکاو بودند و ما هم درباره آنها. اما همیشه بینمان فرقی بود: دختران روز شب‌ها مادر داشتند و دختران شب همدیگر را...
https://telegram.me/faigd
برای «آزادگان» عزیز و همه ی آزادگان

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای «آزادگان» عزیز و همه ی آزادگان بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا ...
این پُستر را در تابستان 1389 برای نمایشگاهی جمعی در تعظیم آزادگان عزیز طراحی کرده ام و در سالروز ورود این گرامیان به وطن، به ایشان و شما، با شعری از ملک الشعرای بهار، پیشکش اش می کنم:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد
https://telegram.me/faigd
طرح جلد مرگ من روزی... که به زبان کردی ترجمه شده و حدود دوسال پیش کار کرده ام، پیشکش به شما
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرح جلد مرگ من روزی... که به زبان کردی ترجمه شده و حدود دوسال پیش کار کرده ام، پیشکش به شما
یکی از کارهای اخیرم که یکی دوسال پیش برای ترجمه ی شعرهای فروغ به زبان کردی کار کرده ام را با شعر «مرگ من روزی...» تقدیم می کنم:

مرگ من
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
۱۸ شهریور ۱۳۱۷ زاد روز « اردشیر محصص » است. مجله ی «کتاب هفته» به همین مناسبت از من نوشته ای خواست برای محصص . با درود به روان این هنرمند ماندگار، فایل صوتی این نوشته به شما تقدیم می شود.
https://telegram.me/faigd