Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
روزهاي ماریه از شب شروع می شد و شبهایش از روز ما...
همیشه اینچنین بوده و حالا هم... مادر اشک میریخت
...
وقتی دکتر و آزمایش و عکس و دارو جواب نداد، سراغ
عطاري ها را گرفتیم و حکیم و علفی و... وقتی هم که عرق این و
جوشانده آن و ریشه چنین و شکوفه چنان اثر نکرد، دست به دامن
رمال و فالگیر شدیم و طالعبین و جنگیر و... آخرش هم جواب
همه یکی بود؛ با خوابهاي ماریه کنار بیایید وقتی با بیداريهاي
شما کنار آمده... که روزهاي ماریه از شب شروع میشد و
شب هایش از روز ما... همیشه اینچنین بوده و حالا هم... ما با
خوابهاي ماریه کنار آمدیم
...عید شد و ماریه خوابید براي سفري که شوهرش قولش را داده
بود و ما نفهمیدیم که ماریه در خواب، سفر رفته یا در سفر، به
خواب رفته که برنمیگردد...
روزهاي ماریه از شب شروع میشد و شبهایش از روز ما...
همیشه این چنین بوده و حالا هم که ماریه سال هاست خوابیده و ما
منتظر که بیدار شود و بگوید که ما رؤیا بوده ایم براي ماریه یا
خواب هایش رؤیا بودهاند براي ما...

برشی از کتاب، نوشته ی سید علی شجاعی، مردی با دلی از جنس آبی آسمانی...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
مهدی فرهانی منفرد را هم مثل خیلی از دوستان دیگرم از سه هزار سال پیش می شناسم. یادم نمی آید اولین بار در هزاره چندم بود و کجا که همدیگر را دیدیم و دوست شدیم...
...روزگار دانشجویی ام با مهدی سری می زدیم به دفتر شعر جوان، که آن سال ها در پارک شهر تشکیل می شد. فاطمه راکعی، قیصر امین پور، حسن حسینی، ساعد باقری، سهیل محمودی و محمد رضا عبدالملکیان را هم می دیدیم و شعر می خواندیم و می شنیدیم و بعد همراهی می کردیم حسن حسینی را تا انتهای یک خیابان بلند و روشن. انگار روزگار هم درآن سال ها همراه تر بود.
سفرها و کوه پیمایی هایمان ، بحث های هنری وفرهنگی مان و شعر خوانی هایمان ما را از یک دوست، به هم نزدیک تر کرده بود. مهدی اگر همسر خواهر من نبود هم دوستش داشتم، چون رفیق خوبی است. شاعر خوبی هم هست، همچنان که محقق و مورخ خوبی است. نمی توانم که نگویم: از او بسیار آموخته ام.
مهدی دانشیار گروه تاریخ دانشگاه الزهرا بود. که مهاجرت کرد. در دانشگاه «هاروارد» به عنوان محقق مشغول بوده و در چند دانشگاه بوستون، از جمله نورث ایسترن به تدریس پرداخته است.
...
اگرچه استفاده از قلب برای نشانه ی عشق، بسیار نخ نما شده است، اما اگر این قلب حاصل کشف و کاوی نو باشد، این داستان همیشگی نامکرر می شود: «یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است ...»
برای من کشف روابط و شخصیت اشیا و ارتباط آن ها و ایجاد تصویری تازه و زبانی نو و رسیدن به شکلی دیگر- اگرچه قلب- تلاشی شیرین است که در برخی از کارهایم اتفاق افتاده، مثل جلد کتاب «پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه / شمس لنگرودی» و کتاب «دوباره طوفان، دوباره عشق/مهدی فرهانی منفرد»...

شعری از کانال این شاعر را با طرح جلد کتابش که سال 86 کار کرده ام، به شما پیشکش می کنم:

کتاب

می خواهم بنشينم
براى بچه هايم كتاب بخوانم
و كتاب بچه هايم را بخوانم
و بچه هايم را بخوانم

خواندن بلد نيستم
كتاب را می بندم
و بچه ها به خواب رفته اند
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
یکی از کارهای اخیرم را با برشی از متن کتاب تقدیم می کنم:
...در مدرسه دختران صبح بودند و دختران شب. دختران صبح ساعت سه به خانه هایشان می‌رفتند، خانه را جارو می‌کردند، به مادرشان کمک می‌کردند کوفته و پلو درست کند، در تخت کنار خواهرانشان می‌خوابیدند و برادرها و پدر و مادرشان در اتاقی نزدیک بودند. بیش از صد دختر. گاهی وقت‌ها اسم کوچک تر‌ها را قاطی می‌کردیم. اما ما فقط چهارده نفر بودیم: دخترهای بزرگ تر در اتاق دست راست، دخترهای کوچک تر در اتاق دست چپ. بین اتاق‌ها در نبود و تمام طول شب صدای خنده و خر و پف و گریه و رویای هم را می‌شنیدیم و گاهی در تاریکی فریاد می‌زدیم، شب بخیرشب بخیرشب بخیر!
آنها درباره ما کنجکاو بودند و ما هم درباره آنها. اما همیشه بینمان فرقی بود: دختران روز شب‌ها مادر داشتند و دختران شب همدیگر را...
https://telegram.me/faigd
برای «آزادگان» عزیز و همه ی آزادگان

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای «آزادگان» عزیز و همه ی آزادگان بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا ...
این پُستر را در تابستان 1389 برای نمایشگاهی جمعی در تعظیم آزادگان عزیز طراحی کرده ام و در سالروز ورود این گرامیان به وطن، به ایشان و شما، با شعری از ملک الشعرای بهار، پیشکش اش می کنم:

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد
https://telegram.me/faigd
طرح جلد مرگ من روزی... که به زبان کردی ترجمه شده و حدود دوسال پیش کار کرده ام، پیشکش به شما
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرح جلد مرگ من روزی... که به زبان کردی ترجمه شده و حدود دوسال پیش کار کرده ام، پیشکش به شما
یکی از کارهای اخیرم که یکی دوسال پیش برای ترجمه ی شعرهای فروغ به زبان کردی کار کرده ام را با شعر «مرگ من روزی...» تقدیم می کنم:

مرگ من
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ
۱۸ شهریور ۱۳۱۷ زاد روز « اردشیر محصص » است. مجله ی «کتاب هفته» به همین مناسبت از من نوشته ای خواست برای محصص . با درود به روان این هنرمند ماندگار، فایل صوتی این نوشته به شما تقدیم می شود.
https://telegram.me/faigd
Forwarded from Farzad Adibi
Audio
https://telegram.me/faigd
این پُستر را برای نمایشگاه سال 86 در سنندج طراحی کرده ام که به شما تقدیمش می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd این پُستر را برای نمایشگاه سال 86 در سنندج طراحی کرده ام که به شما تقدیمش می کنم
از سه شنبه تا پنجشنبه ی هفته ی گذشته مهمان سنندج بودیم برای داوری آثار گرافیک بیست وسومین جشنواره ی ملی هنرهای تجسمی جوانان، به اتفاق 26 داور دیگر از جمله قباد شیوا، محمدعلی بنی اسدی ، صداقت جباری ، محسن راستانی و ...
من 30 سال پیش در لشکر 28 کردستان سرباز بودم، با خاطراتی تلخ وشیرین. تلخ از فجایع جنگ و شیرین از زیستن در شهری با شریف ترین مردمان، گذشت تا 9 سال پیش که نمایشگاهی از آثارم را در خانه ی کرد سنندج به نمایش گذاشتم و بنا بر یک قرارداد نانوشته با خودم، در هرشهری که نمایشگاهی دارم پُستری برای آن شهر و یادبود نمایشگاهم طراحی می کنم، برای نمایشگاه سال 86 در سنندج هم این پُستر را طراحی کردم که به شما تقدیمش می کنم. سلاو سنه(سلام سنندج).
https://telegram.me/faigd
طرح جلدی که حدود7سال پیش کار کرده ام.تقدیم به شما
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرح جلدی که حدود7سال پیش کار کرده ام.تقدیم به شما
از شعر های قربان ولیئی صدای دف و تمیره(تنبور) می آید، مخصوصا وقتی خودش می خواندشان. ذکر می گوید تا شعر. حال و هوای صحنه و هوهوی دالاهو و آوازهای شب های شوریدگی و نوای سیدخلیل ونعره های پیاپی دف ...
شعر وشعور و آرامش و عرفان و توحید و یکتایی خدا و خلسه ی ناب و خلوص و سپیدی و سکوت...
این جلد را که حدود7سال پیش برای یکی از مجموعه هایش کار کرده ام با شعری از او به شما پیشکش می کنم:
در سیطره ی نام تو بودم که نشان رفت
ناگاه زمین گم شد و ناگاه زمان رفت
دیدم که تویی هیچ دگر هیچ ندیدم
آرامش ذات آمد و جوش هیجان رفت
از چشم تو در چشم تو آغاز شد این سیر
توحید مجسم چه بگویم که زبان رفت
دریا خبری مختصر از کنه تو آورد
عارف به خروش آمد و زاهد به کران رفت
با خون خود آنان که رسیدند نوشتند:
جز بر اثر عشق تو از خود نتوان رفت
https://telegram.me/faigd
هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را از سال 1383پیشکش می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را از سال 1383پیشکش می کنم
هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را که برای آن حضرت در سال 1383 شمسی انجام داده ام با غزلی از ایشان در دیوان شمس به شما پیشکش می کنم. توضیح این که این اثر را تحت تاثیر صدای محمد رضا شجریان کار کرده ام. در آلبوم «نوا، مرکب خوانی»، با آهنگی از پرویز مشکاتیان و شعر جالال الدین محمد (مولانا) . به بالا نگریستن، از زمین جداشدن، طالب بالا شدن و «لا» شدن و مولانا شدن...
جان ِجهان! دوش کجا بوده‌ای
نی غلطم، در دل ما بوده‌ای
دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام
ای که تو سلطان وفا بوده‌ای
آه که من دوش چه سان بوده‌ام!
آه که تو دوش کرا بوده‌ای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بوده‌ای
بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بوده‌ای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای
https://telegram.me/faigd
طرحی که 7 سال پیش کار کرده ام...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی که 7 سال پیش کار کرده ام...
ابوالفضل در فرهنگ شیعی و ایرانی جایگاه ویژه ای دارد. در خیلی از پاره فرهنگ ها و نزد برخی اقوام؛ جایگاهش ازامام زاده بودن فرا تر رفته و سوگند به ایشان ، حکم قسم جلاله دارد و در فرهنگ عامه (متل ومثل و...) ، حضرت عباس و قسم ایشان جایگاهی خاص دارد...
گروهی شخصیت ایشان را در بخش اساطیر جای می دهند و گروهی قدیس و قهرمان می دانندش؛ گرچه معمولا تاریخ، شفاف نیست و مکدر به تحریف است اما آنچه از ابوالفضل همه می دانند، شجاعت و وفاداری اوست...
حدود 7سال پیش برای جلد کتاب «سقای آب و ادب» اتُد هایی زده ام که هرکدام حال و هوای خاص خود را داشته و هر کدامشان به یکی از وجوه شخصیتی ابوالفضل اشاره دارند اما نهایتا یکی از آن ها را انتخاب کردم و به ناشر تحویل دام، کاری خلاصه و با زمینه ی سفید که پنجه ی فلزی معروف حضرت عباس پرنده ای ست که طی سه مرحله بر «ب» ادب می نشیند. در مرحله ی اول به یگانگی اشاره ای غیر مستقیم دارد و در مرحله ی دوم پرنده ای است که از آب می گذرد و در مرحله ی سوم با حذف نقطه ی چشم پرنده به پنجه ی شناخته شده و همان نماد فرا زمانی می رسد...
در مورد نوشته هم نستعلیق ایرانی را با سه کشیده در یک سطر کار کرده ام که معمولا در خوشنویسی کمتر چنین ترکیب هایی داریم. با بریدن دوتا «ب» و تبدیل این «ب» ها به یک فرم جدید نوشتاری، خواستم تداعی بازوبندهای پهلوانی نقاشی های قهوه خانه ای را داشته باشد و به طرز غیر ملموسی بریده شدن «ب» بازو هم باشد.
...
سید مهدی شجاعی در بخشی از کتاب می نویسد:
«...عباس، مشک را چون عزیزترین کودک جهان در آغوش گرفته، بند قنداقه‌اش را به دور گردن انداخته، با دست چپ، سپر را حایل مشک کرده و با دست راست شمشیر را در هوا می چرخاند و پیش می تازد...
... اکنون دیگر چه نیازی به آب؟! دستهایش را باز می‌کند و آب را به شریعه برمی‌گرداند دل به حکم امام عشق می‌سپارد و سپاه عقل را مضمحل می‌کند. مگر تو از آب توان می‌گیری؟! مگر تو به مدد جسم راه می‌روی؟ ...»