https://telegram.me/faigd
این پُستر را برای نمایشگاه سال 86 در سنندج طراحی کرده ام که به شما تقدیمش می کنم
این پُستر را برای نمایشگاه سال 86 در سنندج طراحی کرده ام که به شما تقدیمش می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd این پُستر را برای نمایشگاه سال 86 در سنندج طراحی کرده ام که به شما تقدیمش می کنم
از سه شنبه تا پنجشنبه ی هفته ی گذشته مهمان سنندج بودیم برای داوری آثار گرافیک بیست وسومین جشنواره ی ملی هنرهای تجسمی جوانان، به اتفاق 26 داور دیگر از جمله قباد شیوا، محمدعلی بنی اسدی ، صداقت جباری ، محسن راستانی و ...
من 30 سال پیش در لشکر 28 کردستان سرباز بودم، با خاطراتی تلخ وشیرین. تلخ از فجایع جنگ و شیرین از زیستن در شهری با شریف ترین مردمان، گذشت تا 9 سال پیش که نمایشگاهی از آثارم را در خانه ی کرد سنندج به نمایش گذاشتم و بنا بر یک قرارداد نانوشته با خودم، در هرشهری که نمایشگاهی دارم پُستری برای آن شهر و یادبود نمایشگاهم طراحی می کنم، برای نمایشگاه سال 86 در سنندج هم این پُستر را طراحی کردم که به شما تقدیمش می کنم. سلاو سنه(سلام سنندج).
من 30 سال پیش در لشکر 28 کردستان سرباز بودم، با خاطراتی تلخ وشیرین. تلخ از فجایع جنگ و شیرین از زیستن در شهری با شریف ترین مردمان، گذشت تا 9 سال پیش که نمایشگاهی از آثارم را در خانه ی کرد سنندج به نمایش گذاشتم و بنا بر یک قرارداد نانوشته با خودم، در هرشهری که نمایشگاهی دارم پُستری برای آن شهر و یادبود نمایشگاهم طراحی می کنم، برای نمایشگاه سال 86 در سنندج هم این پُستر را طراحی کردم که به شما تقدیمش می کنم. سلاو سنه(سلام سنندج).
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرح جلدی که حدود7سال پیش کار کرده ام.تقدیم به شما
از شعر های قربان ولیئی صدای دف و تمیره(تنبور) می آید، مخصوصا وقتی خودش می خواندشان. ذکر می گوید تا شعر. حال و هوای صحنه و هوهوی دالاهو و آوازهای شب های شوریدگی و نوای سیدخلیل ونعره های پیاپی دف ...
شعر وشعور و آرامش و عرفان و توحید و یکتایی خدا و خلسه ی ناب و خلوص و سپیدی و سکوت...
این جلد را که حدود7سال پیش برای یکی از مجموعه هایش کار کرده ام با شعری از او به شما پیشکش می کنم:
در سیطره ی نام تو بودم که نشان رفت
ناگاه زمین گم شد و ناگاه زمان رفت
دیدم که تویی هیچ دگر هیچ ندیدم
آرامش ذات آمد و جوش هیجان رفت
از چشم تو در چشم تو آغاز شد این سیر
توحید مجسم چه بگویم که زبان رفت
دریا خبری مختصر از کنه تو آورد
عارف به خروش آمد و زاهد به کران رفت
با خون خود آنان که رسیدند نوشتند:
جز بر اثر عشق تو از خود نتوان رفت
شعر وشعور و آرامش و عرفان و توحید و یکتایی خدا و خلسه ی ناب و خلوص و سپیدی و سکوت...
این جلد را که حدود7سال پیش برای یکی از مجموعه هایش کار کرده ام با شعری از او به شما پیشکش می کنم:
در سیطره ی نام تو بودم که نشان رفت
ناگاه زمین گم شد و ناگاه زمان رفت
دیدم که تویی هیچ دگر هیچ ندیدم
آرامش ذات آمد و جوش هیجان رفت
از چشم تو در چشم تو آغاز شد این سیر
توحید مجسم چه بگویم که زبان رفت
دریا خبری مختصر از کنه تو آورد
عارف به خروش آمد و زاهد به کران رفت
با خون خود آنان که رسیدند نوشتند:
جز بر اثر عشق تو از خود نتوان رفت
https://telegram.me/faigd
هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را از سال 1383پیشکش می کنم
هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را از سال 1383پیشکش می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را از سال 1383پیشکش می کنم
هشتم مهر در ایران روز بزرگداشت مولاناست. به همین مناسبت کاری را که برای آن حضرت در سال 1383 شمسی انجام داده ام با غزلی از ایشان در دیوان شمس به شما پیشکش می کنم. توضیح این که این اثر را تحت تاثیر صدای محمد رضا شجریان کار کرده ام. در آلبوم «نوا، مرکب خوانی»، با آهنگی از پرویز مشکاتیان و شعر جالال الدین محمد (مولانا) . به بالا نگریستن، از زمین جداشدن، طالب بالا شدن و «لا» شدن و مولانا شدن...
جان ِجهان! دوش کجا بودهای
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره چرا بودهای؟
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
جان ِجهان! دوش کجا بودهای
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره چرا بودهای؟
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بنده بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که زرنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی که 7 سال پیش کار کرده ام...
ابوالفضل در فرهنگ شیعی و ایرانی جایگاه ویژه ای دارد. در خیلی از پاره فرهنگ ها و نزد برخی اقوام؛ جایگاهش ازامام زاده بودن فرا تر رفته و سوگند به ایشان ، حکم قسم جلاله دارد و در فرهنگ عامه (متل ومثل و...) ، حضرت عباس و قسم ایشان جایگاهی خاص دارد...
گروهی شخصیت ایشان را در بخش اساطیر جای می دهند و گروهی قدیس و قهرمان می دانندش؛ گرچه معمولا تاریخ، شفاف نیست و مکدر به تحریف است اما آنچه از ابوالفضل همه می دانند، شجاعت و وفاداری اوست...
حدود 7سال پیش برای جلد کتاب «سقای آب و ادب» اتُد هایی زده ام که هرکدام حال و هوای خاص خود را داشته و هر کدامشان به یکی از وجوه شخصیتی ابوالفضل اشاره دارند اما نهایتا یکی از آن ها را انتخاب کردم و به ناشر تحویل دام، کاری خلاصه و با زمینه ی سفید که پنجه ی فلزی معروف حضرت عباس پرنده ای ست که طی سه مرحله بر «ب» ادب می نشیند. در مرحله ی اول به یگانگی اشاره ای غیر مستقیم دارد و در مرحله ی دوم پرنده ای است که از آب می گذرد و در مرحله ی سوم با حذف نقطه ی چشم پرنده به پنجه ی شناخته شده و همان نماد فرا زمانی می رسد...
در مورد نوشته هم نستعلیق ایرانی را با سه کشیده در یک سطر کار کرده ام که معمولا در خوشنویسی کمتر چنین ترکیب هایی داریم. با بریدن دوتا «ب» و تبدیل این «ب» ها به یک فرم جدید نوشتاری، خواستم تداعی بازوبندهای پهلوانی نقاشی های قهوه خانه ای را داشته باشد و به طرز غیر ملموسی بریده شدن «ب» بازو هم باشد.
...
سید مهدی شجاعی در بخشی از کتاب می نویسد:
«...عباس، مشک را چون عزیزترین کودک جهان در آغوش گرفته، بند قنداقهاش را به دور گردن انداخته، با دست چپ، سپر را حایل مشک کرده و با دست راست شمشیر را در هوا می چرخاند و پیش می تازد...
... اکنون دیگر چه نیازی به آب؟! دستهایش را باز میکند و آب را به شریعه برمیگرداند دل به حکم امام عشق میسپارد و سپاه عقل را مضمحل میکند. مگر تو از آب توان میگیری؟! مگر تو به مدد جسم راه میروی؟ ...»
گروهی شخصیت ایشان را در بخش اساطیر جای می دهند و گروهی قدیس و قهرمان می دانندش؛ گرچه معمولا تاریخ، شفاف نیست و مکدر به تحریف است اما آنچه از ابوالفضل همه می دانند، شجاعت و وفاداری اوست...
حدود 7سال پیش برای جلد کتاب «سقای آب و ادب» اتُد هایی زده ام که هرکدام حال و هوای خاص خود را داشته و هر کدامشان به یکی از وجوه شخصیتی ابوالفضل اشاره دارند اما نهایتا یکی از آن ها را انتخاب کردم و به ناشر تحویل دام، کاری خلاصه و با زمینه ی سفید که پنجه ی فلزی معروف حضرت عباس پرنده ای ست که طی سه مرحله بر «ب» ادب می نشیند. در مرحله ی اول به یگانگی اشاره ای غیر مستقیم دارد و در مرحله ی دوم پرنده ای است که از آب می گذرد و در مرحله ی سوم با حذف نقطه ی چشم پرنده به پنجه ی شناخته شده و همان نماد فرا زمانی می رسد...
در مورد نوشته هم نستعلیق ایرانی را با سه کشیده در یک سطر کار کرده ام که معمولا در خوشنویسی کمتر چنین ترکیب هایی داریم. با بریدن دوتا «ب» و تبدیل این «ب» ها به یک فرم جدید نوشتاری، خواستم تداعی بازوبندهای پهلوانی نقاشی های قهوه خانه ای را داشته باشد و به طرز غیر ملموسی بریده شدن «ب» بازو هم باشد.
...
سید مهدی شجاعی در بخشی از کتاب می نویسد:
«...عباس، مشک را چون عزیزترین کودک جهان در آغوش گرفته، بند قنداقهاش را به دور گردن انداخته، با دست چپ، سپر را حایل مشک کرده و با دست راست شمشیر را در هوا می چرخاند و پیش می تازد...
... اکنون دیگر چه نیازی به آب؟! دستهایش را باز میکند و آب را به شریعه برمیگرداند دل به حکم امام عشق میسپارد و سپاه عقل را مضمحل میکند. مگر تو از آب توان میگیری؟! مگر تو به مدد جسم راه میروی؟ ...»
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری به سفارش شهرداری تهران در سال 90
«بی سر شد و یاسین شد...»
سال 90 به سفارش شهرداری تهران این پُستر را ساختم و اینک پیشکش اش می کنم به دوستانم و همه ی آزادیخواهان و استبدادستیزان.
البته تردید داشتم در اینکه، این کار را در صفحه ام بگذارم، چون معمولا رسانه های دولتی و بویژه تلویزیون، به قدری در پرداختن به موضوعات مذهبی افراط ویا مصادره می کنند که متاسفانه موجب ایجاد نوعی دافعه نیز شده است...
چون قرار بر نمایشِ پُستر برای همه در خیابان ها ی شهر بود، فضای معمول بیرق های عاشورایی را در این اثر حفظ کردم و نخواستم با نوعی ساختار شکنی هنری در قالبِ کار، بین مخاطب و اثر فاصله ایجاد کنم. معمولا بر اساس شعارِ پیشنهاد شده از سوی سفارش دهنده، کار را به سامان می رسانم، اما شعارها و نوحه هایی که برای این سفارش فرستاده بودند را به دلیل عیار پایین ادبی وشعری نپذیرفتم و خودم شعرش را ساختم. برخی از پُستر هایم را مثل همین نمونه ابتدا طراحی می کنم و سپس شعار و یا شعری مناسب برایشان انتخاب می کنم. کانسپت این پُستر را از بی سر شدن واژه ی «حسین» یافتم که بدون حرف«ح» واژه ی «سین» می ماند و «یاحسین» تبدیل به به «یاسین» می شود. یاسین نام سوره ای از قرآن است، آن پیشوای شهیدِ آزادی، خود، قرآنی ناطق بودند که بر حاکمِ دیکتاتوری که داعیه دار دین و قرآن بودند، شوریدند و آینه ی آیین شدند. از سویی هم به خانواده ی پیامبر، آل«یاسین» نیز می گفتند. بی سر شدن حسین یعنی یاسین شدنش. و شعاری که برای این کار ساختم به فضای اثر کمک کرد که پُستر کامل شود: «بی سر شد و یاسین شد/
آیینه ی آیین شد».
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
«یک تحریف»
دو سال پس از طراحی این پُستر، جمله ای از علامه طباطبایی با این مضمون در صفحات اجتماعی نقل شد که: (کسی چه می داند شاید سوره ی "یاسین" همان "یاحسین" است که بی سر شده است) صرف نظر از نیت کسی که این برداشت و تحریف رو داشته، احتمال دادم که من هم مثل علامه طباطبایی فکر کرده ام و به این اثر رسیده ام (برای توضیح بیشتر ارجاع می دهم به کتاب«شباهت های ناگزیر » اثر جواد مجابی) اما بعد از مدتی دیدم کسانی از همفکران و شاگردان علامه طباطبایی ازجمله «آیت الله امجد» این نکته را رد کرده اند و گفته اند این گفته از علامه نیست. من هم با دو تن از شاگردان آیت الله امجد صحبت کردم و مطمئن شدم که این سخن از علامه طباطبایی نیست چرا که عرصه ی جولان گرافیک و شعر ، و کلا هنر، ذوق است و خیال، و با حیطه ی اندیشه ی علامه فرق دارد. به هر روی به عنوان یک معلم و برای آگاهی بیشتر دوستان این نکته رو لازم دیدم بازگو کنم تا از نشر تحریفات و اکاذیبی چنین، بویژه منتسب به بزرگانی چون علامه طباطبایی، دکتر شریعتی، گاندی، کنفوسیوس و... پرهیز کنیم...
* این تصویر و نوشته ها را پیش تر در فیس بوکم منتشر کرده بودم.
سال 90 به سفارش شهرداری تهران این پُستر را ساختم و اینک پیشکش اش می کنم به دوستانم و همه ی آزادیخواهان و استبدادستیزان.
البته تردید داشتم در اینکه، این کار را در صفحه ام بگذارم، چون معمولا رسانه های دولتی و بویژه تلویزیون، به قدری در پرداختن به موضوعات مذهبی افراط ویا مصادره می کنند که متاسفانه موجب ایجاد نوعی دافعه نیز شده است...
چون قرار بر نمایشِ پُستر برای همه در خیابان ها ی شهر بود، فضای معمول بیرق های عاشورایی را در این اثر حفظ کردم و نخواستم با نوعی ساختار شکنی هنری در قالبِ کار، بین مخاطب و اثر فاصله ایجاد کنم. معمولا بر اساس شعارِ پیشنهاد شده از سوی سفارش دهنده، کار را به سامان می رسانم، اما شعارها و نوحه هایی که برای این سفارش فرستاده بودند را به دلیل عیار پایین ادبی وشعری نپذیرفتم و خودم شعرش را ساختم. برخی از پُستر هایم را مثل همین نمونه ابتدا طراحی می کنم و سپس شعار و یا شعری مناسب برایشان انتخاب می کنم. کانسپت این پُستر را از بی سر شدن واژه ی «حسین» یافتم که بدون حرف«ح» واژه ی «سین» می ماند و «یاحسین» تبدیل به به «یاسین» می شود. یاسین نام سوره ای از قرآن است، آن پیشوای شهیدِ آزادی، خود، قرآنی ناطق بودند که بر حاکمِ دیکتاتوری که داعیه دار دین و قرآن بودند، شوریدند و آینه ی آیین شدند. از سویی هم به خانواده ی پیامبر، آل«یاسین» نیز می گفتند. بی سر شدن حسین یعنی یاسین شدنش. و شعاری که برای این کار ساختم به فضای اثر کمک کرد که پُستر کامل شود: «بی سر شد و یاسین شد/
آیینه ی آیین شد».
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
«یک تحریف»
دو سال پس از طراحی این پُستر، جمله ای از علامه طباطبایی با این مضمون در صفحات اجتماعی نقل شد که: (کسی چه می داند شاید سوره ی "یاسین" همان "یاحسین" است که بی سر شده است) صرف نظر از نیت کسی که این برداشت و تحریف رو داشته، احتمال دادم که من هم مثل علامه طباطبایی فکر کرده ام و به این اثر رسیده ام (برای توضیح بیشتر ارجاع می دهم به کتاب«شباهت های ناگزیر » اثر جواد مجابی) اما بعد از مدتی دیدم کسانی از همفکران و شاگردان علامه طباطبایی ازجمله «آیت الله امجد» این نکته را رد کرده اند و گفته اند این گفته از علامه نیست. من هم با دو تن از شاگردان آیت الله امجد صحبت کردم و مطمئن شدم که این سخن از علامه طباطبایی نیست چرا که عرصه ی جولان گرافیک و شعر ، و کلا هنر، ذوق است و خیال، و با حیطه ی اندیشه ی علامه فرق دارد. به هر روی به عنوان یک معلم و برای آگاهی بیشتر دوستان این نکته رو لازم دیدم بازگو کنم تا از نشر تحریفات و اکاذیبی چنین، بویژه منتسب به بزرگانی چون علامه طباطبایی، دکتر شریعتی، گاندی، کنفوسیوس و... پرهیز کنیم...
* این تصویر و نوشته ها را پیش تر در فیس بوکم منتشر کرده بودم.
https://telegram.me/faigd
با پُستری از سال 91 روز حافظ، 20 مهر را گرامی می داریم
با پُستری از سال 91 روز حافظ، 20 مهر را گرامی می داریم
https://telegram.me/faigd
اهانت به مجسمه ی رضا عباسی و پوشاندن آن با غرفه های نازیبای ساندیچ فروشی در بوستان اندیشه
اهانت به مجسمه ی رضا عباسی و پوشاندن آن با غرفه های نازیبای ساندیچ فروشی در بوستان اندیشه
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd اهانت به مجسمه ی رضا عباسی و پوشاندن آن با غرفه های نازیبای ساندیچ فروشی در بوستان اندیشه
این روزها که کمی هوا معتدل تر است، گاهی پیاده می روم از خانه به دفتر. بوستان اندیشه ی خیابان شریعتی هم سر راهم است در این مسیر و از کنار مجسمه ی رضا عباسی هم می گذرم در این بوستان. مجسمه ی رضا عباسی چند متری پایین تر از موزه ی رضا عباسی ست و شاید تنها تندیس یک هنرمند تجسمی در خیابان های تهران باشد که این روزها ، جلوی آن را با چادری سد کرده اند و بساط ساندیچ وفلافل و پیتزا راه انداخته اند. نمی دانم چه کسی یا چه نهادی چنین جسارتی را به فرهنگ معصوم و مظلوم ما روا داشته و به چه قیمتی و با کدام نیت چنین غرفه های نازیبا و موهنی را جلو این اثر هنری و این شخصیت ملی ما بنا کرده است؟! گیرم که با ایجاد و اجاره ی چنین غرفه هایی در سطح شهرمشکل کوچکی، موقتا رفع شده و مثلا کارآفرینی کرده اند اما آیا سزاوار است به آثار هنری چنین بی حرمتی هایی روا دارند؟ آن هم به اثری که اشاره به هنرمندی تاثیرگذار در فرهنگ این خاک دارد؟!
https://telegram.me/faigd
پُستری که سه سال پیش برای جشنواره ی نمایش های آیینی و سنتی کار کرده ام. تقدیم به شما:)
پُستری که سه سال پیش برای جشنواره ی نمایش های آیینی و سنتی کار کرده ام. تقدیم به شما:)
Farzad Adibi
video qeysar1.mov
امروز 8 آبان است و سالروز کوچ قیصر امین پور. غیر از این که گاهگاه قیصر را در دانشکده ی همسایه ی هنرهای زیبا-ادبیات- می دیدم، برای طراحی جلد برخی از کتاب هایش گاهی هم به آتلیه ی طراحی من می آمد واز این دیدارها خاطراتی بر جای ماند که پس از10 سال هنوزتازه است.
مدتی پس از رفتن قیصر، لقمان خالدی – مستند سازجوان و خوش فکر- زنگ زد و خواست در باره قیصر در فیلمش به نام«سطرهای سفید» صحبت کنم...
دیروز دوستی دوبخش از این فیلم را برای من فرستاده بود. یاد شاعر را گرامی تر می داریم و این دو بخش را به دوستانم تقدیم می کنم...
مدتی پس از رفتن قیصر، لقمان خالدی – مستند سازجوان و خوش فکر- زنگ زد و خواست در باره قیصر در فیلمش به نام«سطرهای سفید» صحبت کنم...
دیروز دوستی دوبخش از این فیلم را برای من فرستاده بود. یاد شاعر را گرامی تر می داریم و این دو بخش را به دوستانم تقدیم می کنم...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای روزجهانی صلح، تابستان امسال . پیشکش به کوشندگان راه صلح و روشنایی
پُستری برای روزجهانی صلح، تابستان امسال . پیشکش به کوشندگان راه صلح و روشنایی