Farzad Adibi – Telegram
Farzad Adibi
457 subscribers
248 photos
22 videos
27 files
29 links
Download Telegram
https://telegram.me/faigd
طرحی که 7 سال پیش کار کرده ام...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی که 7 سال پیش کار کرده ام...
ابوالفضل در فرهنگ شیعی و ایرانی جایگاه ویژه ای دارد. در خیلی از پاره فرهنگ ها و نزد برخی اقوام؛ جایگاهش ازامام زاده بودن فرا تر رفته و سوگند به ایشان ، حکم قسم جلاله دارد و در فرهنگ عامه (متل ومثل و...) ، حضرت عباس و قسم ایشان جایگاهی خاص دارد...
گروهی شخصیت ایشان را در بخش اساطیر جای می دهند و گروهی قدیس و قهرمان می دانندش؛ گرچه معمولا تاریخ، شفاف نیست و مکدر به تحریف است اما آنچه از ابوالفضل همه می دانند، شجاعت و وفاداری اوست...
حدود 7سال پیش برای جلد کتاب «سقای آب و ادب» اتُد هایی زده ام که هرکدام حال و هوای خاص خود را داشته و هر کدامشان به یکی از وجوه شخصیتی ابوالفضل اشاره دارند اما نهایتا یکی از آن ها را انتخاب کردم و به ناشر تحویل دام، کاری خلاصه و با زمینه ی سفید که پنجه ی فلزی معروف حضرت عباس پرنده ای ست که طی سه مرحله بر «ب» ادب می نشیند. در مرحله ی اول به یگانگی اشاره ای غیر مستقیم دارد و در مرحله ی دوم پرنده ای است که از آب می گذرد و در مرحله ی سوم با حذف نقطه ی چشم پرنده به پنجه ی شناخته شده و همان نماد فرا زمانی می رسد...
در مورد نوشته هم نستعلیق ایرانی را با سه کشیده در یک سطر کار کرده ام که معمولا در خوشنویسی کمتر چنین ترکیب هایی داریم. با بریدن دوتا «ب» و تبدیل این «ب» ها به یک فرم جدید نوشتاری، خواستم تداعی بازوبندهای پهلوانی نقاشی های قهوه خانه ای را داشته باشد و به طرز غیر ملموسی بریده شدن «ب» بازو هم باشد.
...
سید مهدی شجاعی در بخشی از کتاب می نویسد:
«...عباس، مشک را چون عزیزترین کودک جهان در آغوش گرفته، بند قنداقه‌اش را به دور گردن انداخته، با دست چپ، سپر را حایل مشک کرده و با دست راست شمشیر را در هوا می چرخاند و پیش می تازد...
... اکنون دیگر چه نیازی به آب؟! دستهایش را باز می‌کند و آب را به شریعه برمی‌گرداند دل به حکم امام عشق می‌سپارد و سپاه عقل را مضمحل می‌کند. مگر تو از آب توان می‌گیری؟! مگر تو به مدد جسم راه می‌روی؟ ...»
https://telegram.me/faigd
اتُدهای دیگر جلد کتاب سقای... از 7 سال پیش
https://telegram.me/faigd
پُستری به سفارش شهرداری تهران در سال 90
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری به سفارش شهرداری تهران در سال 90
«بی سر شد و یاسین شد...»
سال 90 به سفارش شهرداری تهران این پُستر را ساختم و اینک پیشکش اش می کنم به دوستانم و همه ی آزادیخواهان و استبدادستیزان.
البته تردید داشتم در اینکه، این کار را در صفحه ام بگذارم، چون معمولا رسانه های دولتی و بویژه تلویزیون، به قدری در پرداختن به موضوعات مذهبی افراط ویا مصادره می کنند که متاسفانه موجب ایجاد نوعی دافعه نیز شده است...
چون قرار بر نمایشِ پُستر برای همه در خیابان ها ی شهر بود، فضای معمول بیرق های عاشورایی را در این اثر حفظ کردم و نخواستم با نوعی ساختار شکنی هنری در قالبِ کار، بین مخاطب و اثر فاصله ایجاد کنم. معمولا بر اساس شعارِ پیشنهاد شده از سوی سفارش دهنده، کار را به سامان می رسانم، اما شعارها و نوحه هایی که برای این سفارش فرستاده بودند را به دلیل عیار پایین ادبی وشعری نپذیرفتم و خودم شعرش را ساختم. برخی از پُستر هایم را مثل همین نمونه ابتدا طراحی می کنم و سپس شعار و یا شعری مناسب برایشان انتخاب می کنم. کانسپت این پُستر را از بی سر شدن واژه ی «حسین» یافتم که بدون حرف«ح» واژه ی «سین» می ماند و «یاحسین» تبدیل به به «یاسین» می شود. یاسین نام سوره ای از قرآن است، آن پیشوای شهیدِ آزادی، خود، قرآنی ناطق بودند که بر حاکمِ دیکتاتوری که داعیه دار دین و قرآن بودند، شوریدند و آینه ی آیین شدند. از سویی هم به خانواده ی پیامبر، آل«یاسین» نیز می گفتند. بی سر شدن حسین یعنی یاسین شدنش. و شعاری که برای این کار ساختم به فضای اثر کمک کرد که پُستر کامل شود: «بی سر شد و یاسین شد/
آیینه ی آیین شد».

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

«یک تحریف»
دو سال پس از طراحی این پُستر، جمله ای از علامه طباطبایی با این مضمون در صفحات اجتماعی نقل شد که: (کسی چه می داند شاید سوره ی "یاسین" همان "یاحسین" است که بی سر شده است) صرف نظر از نیت کسی که این برداشت و تحریف رو داشته، احتمال دادم که من هم مثل علامه طباطبایی فکر کرده ام و به این اثر رسیده ام (برای توضیح بیشتر ارجاع می دهم به کتاب«شباهت های ناگزیر » اثر جواد مجابی) اما بعد از مدتی دیدم کسانی از همفکران و شاگردان علامه طباطبایی ازجمله «آیت الله امجد» این نکته را رد کرده اند و گفته اند این گفته از علامه نیست. من هم با دو تن از شاگردان آیت الله امجد صحبت کردم و مطمئن شدم که این سخن از علامه طباطبایی نیست چرا که عرصه ی جولان گرافیک و شعر ، و کلا هنر، ذوق است و خیال، و با حیطه ی اندیشه ی علامه فرق دارد. به هر روی به عنوان یک معلم و برای آگاهی بیشتر دوستان این نکته رو لازم دیدم بازگو کنم تا از نشر تحریفات و اکاذیبی چنین، بویژه منتسب به بزرگانی چون علامه طباطبایی، دکتر شریعتی، گاندی، کنفوسیوس و... پرهیز کنیم...

* این تصویر و نوشته ها را پیش تر در فیس بوکم منتشر کرده بودم.
https://telegram.me/faigd
با پُستری از سال 91 روز حافظ، 20 مهر را گرامی می داریم
https://telegram.me/faigd
اهانت به مجسمه ی رضا عباسی و پوشاندن آن با غرفه های نازیبای ساندیچ فروشی در بوستان اندیشه
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd اهانت به مجسمه ی رضا عباسی و پوشاندن آن با غرفه های نازیبای ساندیچ فروشی در بوستان اندیشه
این روزها که کمی هوا معتدل تر است، گاهی پیاده می روم از خانه به دفتر. بوستان اندیشه ی خیابان شریعتی هم سر راهم است در این مسیر و از کنار مجسمه ی رضا عباسی هم می گذرم در این بوستان. مجسمه ی رضا عباسی چند متری پایین تر از موزه ی رضا عباسی ست و شاید تنها تندیس یک هنرمند تجسمی در خیابان های تهران باشد که این روزها ، جلوی آن را با چادری سد کرده اند و بساط ساندیچ وفلافل و پیتزا راه انداخته اند. نمی دانم چه کسی یا چه نهادی چنین جسارتی را به فرهنگ معصوم و مظلوم ما روا داشته و به چه قیمتی و با کدام نیت چنین غرفه های نازیبا و موهنی را جلو این اثر هنری و این شخصیت ملی ما بنا کرده است؟! گیرم که با ایجاد و اجاره ی چنین غرفه هایی در سطح شهرمشکل کوچکی، موقتا رفع شده و مثلا کارآفرینی کرده اند اما آیا سزاوار است به آثار هنری چنین بی حرمتی هایی روا دارند؟ آن هم به اثری که اشاره به هنرمندی تاثیرگذار در فرهنگ این خاک دارد؟!
https://telegram.me/faigd
پُستری که سه سال پیش برای جشنواره ی نمایش های آیینی و سنتی کار کرده ام. تقدیم به شما:)
Farzad Adibi
video qeysar1.mov
امروز 8 آبان است و سالروز کوچ قیصر امین پور. غیر از این که گاهگاه قیصر را در دانشکده ی همسایه ی هنرهای زیبا-ادبیات- می دیدم، برای طراحی جلد برخی از کتاب هایش گاهی هم به آتلیه ی طراحی من می آمد واز این دیدارها خاطراتی بر جای ماند که پس از10 سال هنوزتازه است.
مدتی پس از رفتن قیصر، لقمان خالدی – مستند سازجوان و خوش فکر- زنگ زد و خواست در باره قیصر در فیلمش به نام«سطرهای سفید» صحبت کنم...
دیروز دوستی دوبخش از این فیلم را برای من فرستاده بود. یاد شاعر را گرامی تر می داریم و این دو بخش را به دوستانم تقدیم می کنم...
https://telegram.me/faigd

پُستری برای روزجهانی صلح، تابستان امسال . پیشکش به کوشندگان راه صلح و روشنایی
https://telegram.me/faigd
هفته ی پیش در سمنان ورک شاپ داشتم.به همین بهانه این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت نمایشگاهم در آنجا طراحی کرده بودم، به شما پیشکش می کنم.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd هفته ی پیش در سمنان ورک شاپ داشتم.به همین بهانه این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت نمایشگاهم در آنجا طراحی کرده بودم، به شما پیشکش می کنم.
از چهارشنبه تا جمعه ی هفته ی پیش سمنان بودم و معلم ورکشاپ طراحی پُستر بودم با عنوان: «دانشگاه عاری از دخانیات» که در دانشگاه سمنان برگزار شد. این پُستر را که 8 سال پیش با عنوان«سلام سمنان» به مناسبت برگزاری نمایشگاهم در سمنان، به اهالی شریف سمنان پیشکش کرده بودم، در این جا به شما و همه ی هنرمندان خطه سمنان بویژه: آقایان درخشانی، محمدعلی بنی اسدی، محمد حسن جواهری و علی مریخی و همچنین معلم های زحمتکش دانشگاه سمنان، بویژه خانم سارا شادرُخ و آقایان: دکتر مهدوی، دکتر احمد پناه، سیروس آقاخانی، رضا سماوی و هادی رحمتی و نیز همه ی دانشجویان شان تقدیم می کنم.
سمنان شهری کویری است با محصولاتی از جمله نوعی نمد، که دستمایه ی این پُستر شد و نمدی که در آتلیه ام داشتم را اسکن کردم و با آن زمینه ی کار را ساختم و با خودنویس روی دستمال کاغذی نوشته ها و نقوش را طراحی کردم که به بافت نمد نزدیک است و حس و حال پریمیتیو برخی از بناهای بافت سنتی سمنان را نیز تداعی می کند و از اتصال لا ی سلام ها حوضچه ای ساختم که ارزشمندترین هدیه به کویریان یعنی آب را به این مردم صبور پیشکش کنم.
https://telegram.me/faigd

پُستر سومین سوگواره ی هنرهای نمایسی خمسه(پنج تن)
خوشا پنج خورشید و یک آسمان...
https://telegram.me/faigd
پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
آن مرد آمد»

پنجم آذر سالگرد در گذشت استادم «مرتضی ممیز» است. یادش زنده.
متنی که در پی می آید را برای مجله ی فارسی نوشته ام، اما زمانی که مجله ی رنگ راه افتاد از من خواست متنی را برایش بنویسم که چون وقت نبود توافق شد که همین را به «رنگ» بدهم و جای اسم گروس را با شهاب عوض کردم. اما اصل متن همین است که پیشکش می شود به روح بزرگ استاد و شما دوستان عزیزم:
......

تلفن زنگ مي‌زند. برمي‌دارم. گروس عبدالملكيان است. مي‌گويد: مجله‌اي در اولين شماره‌اش بخشي را به مرتضي مميز اختصاص داده است و تو كه شاگرد مميز بوده‌اي چيزي بنويس. باز هم مميز، بي‌درنگ چشمم به عكس بزرگ او روي ديوار آتليه‌ام مي‌افتد كه مريم زندي چند سال پيش گرفته. از بس كه از او نوشته و گفته‌اند احساس تكراري بودن مي‌كنم. مميز. مميز. مميز...... و چشمانم را مي‌بندم كه ديگر نبينمش، با آن چشمان تيز و شماتت ‌بارش...
...يكي از دانشجويان قلم بزرگي را با طراحي نامناسبي در چهارچوب پوستر كاركرده كه استاد برآشفته مي‌شود:
ـ نمي‌دانم كي براي اولين بار قلم را اين گونه طراحي كرده كه شما هم هي بي‌سوادانه تكرارش مي كنيد. شما طراحيد و بايد نو ببينيد. خودتان طراحي كنيد. جور ديگري ببينيد. نامكرر ببينيد و روي تخته مي نويسد:
يك قصه بیش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مي‌شنوم نامكرر است ...
هنوز گوشي تلفن در دستم است و گروس آنسو منتظر.
پس مي‌توان تو را دوباره سرود. نامكرر و تازه. دلم مي‌خواهد قصيده‌اي بنويسم و مدحت كنم. اما نه. چه بسيار از تو گفته‌اند كه خود را گفته را باشند و چه مقدار، بي‌مقداران خود را به تو منسوب كرده‌اند كه قدر يابند. احساس بي‌مقداري مي‌كنم. نه نمي‌نويسم كه متهم به وصله كردن خود نباشم.
گرچه كم نبودند كساني كه به ناحق به تو بي‌مهري كردند و كساني كه به ناحق مهر ورزيدند به تو، نه به خود.
نمي‌دانم بايد بنويسم يا نه. هنوز گوشي تلفن در دستم و ترديد در دلم، بگويم می نويسم يا نه. اگر قرار بر نوشتن باشد از چه بايد گفت؟ چشمانم را باز مي‌كنم و دوباره عكس استاد را مي‌بينم...
...از پشت ميزش در كلاس طبقة دوم دانشكده بلند مي‌شود و با گچ روي تخته سياه طرحي مي‌زند بي هيچ نقصي. مثل طراحي‌هاي كتاب هفته. با يك حركت. طرحي موجز، صريح، گويا و هنرمندانه همه متحيريم. چقدر قوي كار مي‌كند اين مرد. توضيح مي‌دهد چگونگي خلاصه كردن تصوير را براي طراحي نشانه و سپس تخته را با بي‌رحمي پاك مي‌كند و ما را از خلسة‌شيرين اين طرح بيرون. و هيچ كس شك نمي‌كند كه او طراحي بسيار قوي و چيره دست است.
هنوز گوشي تلفن در دستم است اما در دلم آشوبي است. نمي‌دانم اگر بنا بر نوشتن باشد چه مي‌توان نوشت؟ ...
...تخته را پاك مي‌كند و صحبتش را ادامه مي‌دهد، چنان سليس و منقح كه گويي شعري ويراسته را چونان بازيگري توانا بر صحنه اجرا مي‌كند. همه مي‌شنويم، مي‌فهميم و لمس مي‌كنيم درس را و آنچه او مي‌گويد. حرفهايش را در هيچ كتاب فلسفي و ادبي نمي‌توان يافت گرچه بسيار اديبانه و منطقي مي‌گويد، با اشراف كلي بر درس ـ درسي كه خود پي نهاده بود ـ از ابتدا تا انتها به درستي به ما آموخت و همه باور كرديم او آموزگاري يگانه و سخن‌وري تواناست...
و من؛ با ترديدي جانكاه نمي‌دانم بگويم مي‌نويسم يا نه
«....چرا ترديد؟ وقتي كه مسير و مقصد مشخص است.» اين را استاد مي گويد, سركلاس طراحي اعلان.
و باز مي‌گويد: « هميشه يادتان باشد با يك دست چند هندوانه نمي‌توان برداشت. اگر ما با توجه به توش و توانمان هدف را انتخاب كنيم شكست نمي‌خوريم. ما مردمي احساساتي و عاطفي هستيم و تفكر و تعقل در كارهايمان حضور كم رنگ دارد. ما مردمي هستيم با تنبلي ذهني باستاني و ... »
شبيه اين حرفها را در مجله‌اي كه جلدش را طراحي كرده بود. پيش‌تر از او خوانده بودم ....شايد اين دستمايه خوبي براي نوشتن باشد با عنوان «هنرمندي روشنفكر» يا «روشنفكري هنرمند» نمي‌دانم، اما مي دانم آنچه او مي‌نويسد،‌طراحي مي‌كند و مي‌گويد روشنفكرانه و روشنگرانه است و ياد مقاله‌اي از او با عنوان «مدرنيته و گرافيك» مي‌افتم. كه با دوستان دربارة آن بحث مي‌كنيم و همه متفق‌القوليم كه او به طور عملي روشنفكري و روشنگري را تا اقصي نقاط و آحاد جامعه ترويج مي‌كند اگر روشنفكران ديگر فقط قهوه مي‌نوشند و تنباكو دود مي‌كنند و بيانيه صادر مي‌كنند. او انديشه‌هاي متعالي را در قالب نشانه‌ها و علامت‌ها و حتي طراحي اسكناس تا ده‌كوره‌هاي ناشناخته منتشر مي‌كند...
مي‌نويسم.
اين‌ها را مي‌نويسم اما اينها كم است براي ستايش مردي كه مي‌شناسم و نمي‌شناسم.
...زمستان است. پالتوي بلند مشكي پوشيده و ايستاده در چهارچوب در «مسجد الرضا» در ميدان نيلوفر. صاحب عزاي همسرش فيروزه. به تسلي مي‌بوسمش و لحظه‌اي چشمانمان گره مي‌خورد. چشمانش اشك آگين است. نگاهم را مي‌دزدم. مي‌دانم هميشه دل‌نازكي‌هايش را پشت زمختي چهرة آبله گونش سانسور مي كند...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای ممیز که 5 سال پیش طراحی کرده ام. این پُستر را بر اساس متنی که 11 سال پیش نوشته ام طراحی کرده ام که اصل متن نیز در پی می آید :
مي‌نويسم. نه براي اينكه او را بستایم و نه براي صله‌اي و وصله ای. مي‌نويسم چون نمي‌توانم ننويسم از مردي كه شوره‌زاري را آبادان مي‌كند و سنگلاخي را هموار تا من و همنسلان من و نسل‌هاي پس از من و حتي نسل‌هاي پيش از من گام در راهي زنيم فارغ از برچسب‌هايي چون نقاش تبليغاتي، هنرمند‌بازاري، هنرمند تجاري و...
او نوشت، توضيح داد، گفت و گو و سخنراني كرد و جنگيد. گرچه از نسل اول گرافيك امروز نيست اما تأثيرش بر گرافيك معاصر به عنوان اثرگذارترين طراح، چونان خورشيدي غيرقابل انكار است. تلاش او براي تعريف و تثبيت هنر گرافيك در جايگاه واقعي‌اش و در ايجاد رشتة گرافيك در دانشكده هنرهاي زيبا ستودني است. پس مي‌توانم از كسي بنويسم كه پيشگام است. بنيان‌گذار است و تأثيرگذار.
كسي كه خيل طراحان معاصر بطور مستقيم يا غير مستقيم شاگرد او هستند. از كسي كه گرافيك امروز ايران، هنر امروز ايران و فرهنگ اين مرز و بوم وامدار تلاش‌ها و كوشش‌ها و پايمردي‌هاي اوست...
«مي‌نويسم» مي‌خواهم به كسي كه لحظاتي است آنسوي خط تلفن منتظر پاسخ من است اين را بگويم كه دوباره چشمم به قاب بزرگ روي ديوار مي‌افتد. مميز.
...درس گرافيگ براي امروزتان بس است. اگر پرسشي داريد از من بپرسيد. و دانشجويان چون تشنگاني حريص نوشيدن و نيوشيدن پاسخ‌ها.
هر كس پرسشي دارد و او پاسخ همه را مي‌داند قَلّ و دَلّ. مختصر و مفيد. مي‌خواهم بپرسم. اما همكلاسي‌ها سخن از زبان من مي‌گويند. مي‌شنوم و مي‌نويسم. از فيلم هايش، عكس هايش، نقاشي‌هايش و طراحي‌هايش مي‌پرسند و مي‌گويد... او براستي هنرمندي جامع‌الاطراف است. اين را كارهايش مي گويد و لحن كلامش. نگاه تيزش از چهرة همه مي‌گذرد و در نگاه من متوقف مي‌شود:
ـ اديبي. چيزي بگو.
سرم را بالا مي‌كنم و دلم را منقبض:
ـ استاد مي‌خواستم از هنر ذن بيشتر بدانم.
ـ نمي‌دانم. اطلاعاتي در اين زمینه ندارم.
سکوت.
زیر چشمی همه همدیگر را می پاییم. بالاخره واژه نمی دانم از زیر آن سبیل های سفید و مغرور بیرون می زند...
ـ اطلاعات من در مورد حرفه ام است. برای هر پرسشی پاسخی یافته ام. در مورد چیزی که نمی دانم نمی گویم.
و فهمیدیم که ندانستنش نیز درس است. درس جسارت و شجاعت اعتراف به ندانستن. بسیار شنیده و دیده بودم از جسارتش. ولی امروز بر همه معلوم شد او قوی و جسور و شجاع است...
آیا می توان از او نگفت و نشنید؟ باید به گروس بگویم می نویسم.
...سُر می خورم به 4 سال پیش. من جوانترین معلمم و او پیرترین. کلاس من بالاترین طبقه ساختمان تجسمی است و کلاس او پایین ترین. به آبدارچی می گویم: دلم برایش تنگ شده، پس از تعطیل شدن کلاسش خبرم کن.
جعفر آقا نفس زنان خبرم می کند و کلاس را تعطیل می کنم. می روم به دیدنش. به سختی راه می رود. با عصا. اصرار دارم لااقل کیف گنده اش را بگیرم ولی نمی دهد. تا درب شرقی دانشگاه یک ساعتی طول می کشد که برسیم. از همه چیز می گوید و می پرسد. تا انجمن گرافیک در میدان فلسطین می رویم وخداحافظی می کنم و سری به ماهنامه کتاب ماه و ادبیات و فلسفه که طراحی اش می کنم می زنم. سردبیرش علی اصغر محمدخانی به من تبریک می گوید که ممیز امشب قرار است به عنوان چهره ماندگار معرفی شود و من حیرت می کنم از مردی که دو ساعت تمام از همه چیز گفت الا این رخداد مهم.
هنوز از او می آموزم فروتنی را. دوستی را و رفاقت را...
می گویم: « می نویسم» گوشی را زمین می گذارم و می نویسم:
«آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد و هرگز نرفت...»


فرزاد ادیبی
اسفند 1384