یادم نیست که چه تاریخی از روزگار بود که عبدالجبار کاکایی را دیدم. روزهایی که دانشجو بودیم و به دنبال شنیدن شعر خوب از محفلی به مجلسی می رفتیم و می شنیدم و تلاش می کردیم که بفهمیم و بخوانیم و حفظ کنیم. روزهایی که با یک کیف روی دوش از دیدن یک تئاتر به یک جلسه ی شعر سُر می خوردیم و شب هم به دیدن یک فیلم می رفتیم و آخرشب در خوابگاه با بچه ها تا نیمه های شب طراحی می کردیم...
عبدالجبار کاکایی را در جلسه ی شعری دیدم برای اولین بار در سال 70 یا 71. محجوب بود و مأخوذ به حیا چنان که الان هست. به خواهش و اصرار مجری شعر می خواند و صدای بم و دوست داشتنی ای داشت چنان که الان هم دارد البته با چهره ای صمیمی و دوست داشتنی که سفیدی موهایش بیشتر از آن روزهاست...
یکی دوباری که کردی کلهری با هم صحبت کرده ایم احساس کرده ام سه هزارسال پیش او را دیده ام :) شاید در ارتفاعات شکوهناک قلاقیران، بیستون یا مادیانکوه . این کتابش را خانه ی شاعران چند سال پیش منتشر کرد و من جلدش را طراحی کردم . با شعرفرصت نایاب اش به شما تقدیم اش می کنم:
فرصت نایاب
خورشيد همين گونه که ديديد دميده ست
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در نور شناور شده اشياء جهان باز
رنگ شب پر حوصله ي شهر پريده ست
با گريه و لبخند که غوغاي زمين است
در کندوي ما فرصتي از عمر دويده ست
ما عابر ديروزي پسکوچه ي ترديد
بي آنکه بدانيم که امروز رسيده ست
بي آنکه بدانيم همين فرصت ناياب
از شاخه ي دلتنگي امروز پريده ست
بي آنکه بدانيم زمان از ريه هامان
سمت شب پر حوصله ي شهر وزيده ست
از دست شب افتاد سحر سکه ي خورشيد
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
عبدالجبار کاکایی را در جلسه ی شعری دیدم برای اولین بار در سال 70 یا 71. محجوب بود و مأخوذ به حیا چنان که الان هست. به خواهش و اصرار مجری شعر می خواند و صدای بم و دوست داشتنی ای داشت چنان که الان هم دارد البته با چهره ای صمیمی و دوست داشتنی که سفیدی موهایش بیشتر از آن روزهاست...
یکی دوباری که کردی کلهری با هم صحبت کرده ایم احساس کرده ام سه هزارسال پیش او را دیده ام :) شاید در ارتفاعات شکوهناک قلاقیران، بیستون یا مادیانکوه . این کتابش را خانه ی شاعران چند سال پیش منتشر کرد و من جلدش را طراحی کردم . با شعرفرصت نایاب اش به شما تقدیم اش می کنم:
فرصت نایاب
خورشيد همين گونه که ديديد دميده ست
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در نور شناور شده اشياء جهان باز
رنگ شب پر حوصله ي شهر پريده ست
با گريه و لبخند که غوغاي زمين است
در کندوي ما فرصتي از عمر دويده ست
ما عابر ديروزي پسکوچه ي ترديد
بي آنکه بدانيم که امروز رسيده ست
بي آنکه بدانيم همين فرصت ناياب
از شاخه ي دلتنگي امروز پريده ست
بي آنکه بدانيم زمان از ريه هامان
سمت شب پر حوصله ي شهر وزيده ست
از دست شب افتاد سحر سکه ي خورشيد
صبحي به همين سادگي از راه رسيده ست
در آستانه ی 29 اسفندیم .
این عکس و شعر رو که چهار سال پیش در صفحه ی فیس بوک ام منتشر کرده بودم به دوستانم در اینجا تقدیم می کنم و یاد دکتر محمد مصدق را گرامی می داریم:
شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
پس از انتشار عکس «مصدق» در این صفحه که از صفحه ی بانو«تهمینه میلانی» آورده بودمش با نام «مصدق، مصداق صداقت»، دوست شاعرم استاد «سهیل محمودی» به قصیده ای اشاره کردند که سال گذشته برای«مصدق» منتشر کرده بودند. با سپاس از ایشان، در اینجا به همراه عکسی که شعر به آن اشاره دارد به دوستان تقدیمش می کنم با این اعتقاد که پرداختن به بزرگانی چون «مصدق» بهانه و مناسبت نمیخواهد. گرافیک روی عکس ناچیزترین ادای احترامی است به بزرگمرد تاریخ ایران زمین.
عکس:( ؟ و درود) شعر: سهیل محمودی. گرافیک: فرزاد ادیبی
همچنان تنهاي تنها
پس از سالها نگاه خيره به تصويری از «پيرمحمّد احمدآبادی»
پيرمرد دلشكسته تكيه داده بر عصايش
راستی را تكيهگاه ماست صدق بی ريايش
در عبايی خويش را پيچيده و كنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ريا زين بوريايش
تكيه داده بر عصای خويشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می كشد از چشمهايش
نام ما آخر نشاني از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او يكی بوده است هم از ابتدايش
بی گمان از خويشتن رسته است و دلخسته است ديگر
با يقينی روشن از اين تنگی تاريك جايش
حاصل دنيا عطايی گاهی و گاهی لقايی
چون عطايش را نمی خواهد، نمی خواهد لقايش
با هوای كيست؟ حالش چيست؟ كاين گونه رها كرد
آن جهان را با جنانش، اين جهان را با جفايش
دل به راه ديگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاك و همّت بی اعتنايش
ايستاده زير لب با خويش می گويد كه ای داد
مرد تنها را رها كن ای جهان! تنها رهايش
مثل باران است، تا اعماق اقيانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می جويد صدايش
كوه را ماند بلندايش كه پوشيده است گردون
از سپيدی ابرهای مهربان بر تن قبايش
جاودان چون آتش زرتشت، گرمای كلامش
بی امان چون نعره ی سيمرغ، آوای رسايش
قصّه ی ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوه ی طاووس را ماند كلام جانفزايش
رَسته، امّا خسته از مكر و فريب نا رفيقان
خسته، امّا رسته از بيگانه، هم از آشنايش
كی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجويند
دشمنان بی حيايش، دوستان بی وفايش
بلكه مبهوت درشتی ها و نرمی های اويند
دوستان بی وفايش، دشمنان بی حيايش
پيرمرد از آن سوی تاريخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می زند بر مدّعی و مدّعايش
شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش
شير را در حلقهای از روبهان در كارزاری
ديدهای آيا؟ بيا بنگر به خشم جانگزايش
خرس و گرگی آن طرفتر، شير پيری سوی ديگر
در هراسند آن دو از اين يك تن و فرّ و بهايش
از پس پشت نگاه ساده ی او می توان ديد
موبه مو پيچيدگی هايی كه دارد ماجرايش
چون درختی يكّه و تنها كه در شبهای طوفان
خم نشد هرگز به زير بار وحشت شانههايش
درّهها بر خاك می غلتند پيش آسمانش
قلّهها بی باك ميجويند راه روشنايش
چشمهها آيينه در آيينه سرگردان راهش
چشمها تصوير در تصوير محو ردّ پايش
موجها همگام طوفان يك به يك در التهابش
سروها در زير باران، صف به صف در اقتدايش
عقل سرخ از مشرق پيشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فكر و رايش
كهنه رندی كه سبو نشكست و در مستی نگه داشت
حرمت می را درست از ابتدا تا انتهايش
تسمه ميخواهد كشيد از گُرده ی نيرنگ و افسون
پهلوان پير ما با پنجه ی صدق و صفايش
آفت بيگانه خاری بود و بركندش از اين خاك
ساخت پرچينی به گِرد باغ ما، امّا به جايش
هم حريفان را به خاك افكند و هم ما را برافراشت
پهلوان پير ما با بازوی زور آزمايش
شيونش را در هوای ميهنش آيا شنيدی؟
قرنها اندوه ما را می نوازد با نوايش
چيست جز بالندگی تقدير ياران صبورش
نيست جز شرمندگی سهم حريفان دغايش
مرگ؟ هِه! اين زنده ی بيدار، اين پير مياندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعايش
در زمين و سرزمينی كه به جز فرياد و بيداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر كجايش
در فريبآباد بي بنياد اين بيدادْ خانه
اين كه تاريخ سراب است آفت جغرافيايش
در دياری كه عطش از هر كجايش می تراود
شعلهها برخاسته با دودِ آه از هر سرايش
با زلالی های ياد او به سرشاری رسيديم
چشمهای جاری است، خاك تشنه سيراب از عطايش
ياد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می توان عمری نفس زد در بهار دلگشايش
در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دريا
در عيان هم غرّشی، بيداری ما با صلايش
عزلتی چون پير كنعان، خلوتی چون بيتالاحزان
يوسفی گم كرد و پيدا كرد خود را در خدايش
قصّه و افسانه بود از سِحر و ا فسون هر چه گفتند
پير ما همسنگ اعجاز است امّا كيميايش
دولتی پُر خون دل يا مكنتی بی خون دل؟های
پاك مانده دامن پرهيز و پروا در غنايش
این عکس و شعر رو که چهار سال پیش در صفحه ی فیس بوک ام منتشر کرده بودم به دوستانم در اینجا تقدیم می کنم و یاد دکتر محمد مصدق را گرامی می داریم:
شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
پس از انتشار عکس «مصدق» در این صفحه که از صفحه ی بانو«تهمینه میلانی» آورده بودمش با نام «مصدق، مصداق صداقت»، دوست شاعرم استاد «سهیل محمودی» به قصیده ای اشاره کردند که سال گذشته برای«مصدق» منتشر کرده بودند. با سپاس از ایشان، در اینجا به همراه عکسی که شعر به آن اشاره دارد به دوستان تقدیمش می کنم با این اعتقاد که پرداختن به بزرگانی چون «مصدق» بهانه و مناسبت نمیخواهد. گرافیک روی عکس ناچیزترین ادای احترامی است به بزرگمرد تاریخ ایران زمین.
عکس:( ؟ و درود) شعر: سهیل محمودی. گرافیک: فرزاد ادیبی
همچنان تنهاي تنها
پس از سالها نگاه خيره به تصويری از «پيرمحمّد احمدآبادی»
پيرمرد دلشكسته تكيه داده بر عصايش
راستی را تكيهگاه ماست صدق بی ريايش
در عبايی خويش را پيچيده و كنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ريا زين بوريايش
تكيه داده بر عصای خويشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می كشد از چشمهايش
نام ما آخر نشاني از مرام ماست، هر چند
اسم و رسم او يكی بوده است هم از ابتدايش
بی گمان از خويشتن رسته است و دلخسته است ديگر
با يقينی روشن از اين تنگی تاريك جايش
حاصل دنيا عطايی گاهی و گاهی لقايی
چون عطايش را نمی خواهد، نمی خواهد لقايش
با هوای كيست؟ حالش چيست؟ كاين گونه رها كرد
آن جهان را با جنانش، اين جهان را با جفايش
دل به راه ديگری و بهتری و گوهری داشت
پای شوق و جان پاك و همّت بی اعتنايش
ايستاده زير لب با خويش می گويد كه ای داد
مرد تنها را رها كن ای جهان! تنها رهايش
مثل باران است، تا اعماق اقيانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می جويد صدايش
كوه را ماند بلندايش كه پوشيده است گردون
از سپيدی ابرهای مهربان بر تن قبايش
جاودان چون آتش زرتشت، گرمای كلامش
بی امان چون نعره ی سيمرغ، آوای رسايش
قصّه ی ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوه ی طاووس را ماند كلام جانفزايش
رَسته، امّا خسته از مكر و فريب نا رفيقان
خسته، امّا رسته از بيگانه، هم از آشنايش
كی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجويند
دشمنان بی حيايش، دوستان بی وفايش
بلكه مبهوت درشتی ها و نرمی های اويند
دوستان بی وفايش، دشمنان بی حيايش
پيرمرد از آن سوی تاريخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می زند بر مدّعی و مدّعايش
شير در زنجير، حتّی پير، امّا شير ـ آری
نه! كه خود زنجير هم از عجز می افتد به پايش
شير را در حلقهای از روبهان در كارزاری
ديدهای آيا؟ بيا بنگر به خشم جانگزايش
خرس و گرگی آن طرفتر، شير پيری سوی ديگر
در هراسند آن دو از اين يك تن و فرّ و بهايش
از پس پشت نگاه ساده ی او می توان ديد
موبه مو پيچيدگی هايی كه دارد ماجرايش
چون درختی يكّه و تنها كه در شبهای طوفان
خم نشد هرگز به زير بار وحشت شانههايش
درّهها بر خاك می غلتند پيش آسمانش
قلّهها بی باك ميجويند راه روشنايش
چشمهها آيينه در آيينه سرگردان راهش
چشمها تصوير در تصوير محو ردّ پايش
موجها همگام طوفان يك به يك در التهابش
سروها در زير باران، صف به صف در اقتدايش
عقل سرخ از مشرق پيشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فكر و رايش
كهنه رندی كه سبو نشكست و در مستی نگه داشت
حرمت می را درست از ابتدا تا انتهايش
تسمه ميخواهد كشيد از گُرده ی نيرنگ و افسون
پهلوان پير ما با پنجه ی صدق و صفايش
آفت بيگانه خاری بود و بركندش از اين خاك
ساخت پرچينی به گِرد باغ ما، امّا به جايش
هم حريفان را به خاك افكند و هم ما را برافراشت
پهلوان پير ما با بازوی زور آزمايش
شيونش را در هوای ميهنش آيا شنيدی؟
قرنها اندوه ما را می نوازد با نوايش
چيست جز بالندگی تقدير ياران صبورش
نيست جز شرمندگی سهم حريفان دغايش
مرگ؟ هِه! اين زنده ی بيدار، اين پير مياندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعايش
در زمين و سرزمينی كه به جز فرياد و بيداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر كجايش
در فريبآباد بي بنياد اين بيدادْ خانه
اين كه تاريخ سراب است آفت جغرافيايش
در دياری كه عطش از هر كجايش می تراود
شعلهها برخاسته با دودِ آه از هر سرايش
با زلالی های ياد او به سرشاری رسيديم
چشمهای جاری است، خاك تشنه سيراب از عطايش
ياد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می توان عمری نفس زد در بهار دلگشايش
در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دريا
در عيان هم غرّشی، بيداری ما با صلايش
عزلتی چون پير كنعان، خلوتی چون بيتالاحزان
يوسفی گم كرد و پيدا كرد خود را در خدايش
قصّه و افسانه بود از سِحر و ا فسون هر چه گفتند
پير ما همسنگ اعجاز است امّا كيميايش
دولتی پُر خون دل يا مكنتی بی خون دل؟های
پاك مانده دامن پرهيز و پروا در غنايش
پشت سر افكنده دنيا را زده پايی به عقبا
نه اميدی بر بقايش، نه هراسی از فنايش
پيرمرد از كژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنايی كو نهد مرهم به درد بی دوايش
احمدآباد است اين جا يا كه يُمگان است؟ گويا
فرق چندانی ندارد اين و آن حال و هوايش
حبس می خواهد نفس را بس كه دلتنگ است و بيزار
از چنين ايّام نامسعود، در زندان نايش
پيرمرد امّا هنوز آن گوشه در كنج غريبی
زير چشمی، همچنان كه تكيه داده بر عصايش
خيره بر ما می شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می گويد به ما فرزندهای بينوايش
رازی از ديروز تاريخی، كه تو امروز آنی
لكّه ی ننگی نباشی،هان پسر! فردا برايش
همچنان تنهای تنها، پيرمرد اِستاده امّا
جادهای در پيش رويش، كولهباری در قفايش
نه اميدی بر بقايش، نه هراسی از فنايش
پيرمرد از كژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنايی كو نهد مرهم به درد بی دوايش
احمدآباد است اين جا يا كه يُمگان است؟ گويا
فرق چندانی ندارد اين و آن حال و هوايش
حبس می خواهد نفس را بس كه دلتنگ است و بيزار
از چنين ايّام نامسعود، در زندان نايش
پيرمرد امّا هنوز آن گوشه در كنج غريبی
زير چشمی، همچنان كه تكيه داده بر عصايش
خيره بر ما می شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می گويد به ما فرزندهای بينوايش
رازی از ديروز تاريخی، كه تو امروز آنی
لكّه ی ننگی نباشی،هان پسر! فردا برايش
همچنان تنهای تنها، پيرمرد اِستاده امّا
جادهای در پيش رويش، كولهباری در قفايش
https://telegram.me/faigd
«آخرین روز از آخرین ماه»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که
«آخرین روز از آخرین ماه»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که
«آخرین روز از آخرین ماه»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که شعری از «مرتضی بخشایش» را - به انتخاب خودشان- از کتاب «عاشقانه های مصدق» باطرحی از بنده از «نشر آهنگ دیگر» به دوستانم تقدیم کنم:
«شلیک گلوله ای کافی ست
تا بدانی
آنکه برای خاک تو طوفان به پا کند
از آسمانت دل نخواهد شست
سرباز عکس های سیاه و سفید
یا ارتشبد سال های سیاه...؟
بیچاره پیشانی قبیله ام!
انگار کسی سیگارش را
میان سرنوشت ما خاموش کرده است.»
امروز «روز ملی شدن صنعت نفت» است، تقریباً آخرین روز از آخرین ماه سال. بهانه ای یافتم که شعری از «مرتضی بخشایش» را - به انتخاب خودشان- از کتاب «عاشقانه های مصدق» باطرحی از بنده از «نشر آهنگ دیگر» به دوستانم تقدیم کنم:
«شلیک گلوله ای کافی ست
تا بدانی
آنکه برای خاک تو طوفان به پا کند
از آسمانت دل نخواهد شست
سرباز عکس های سیاه و سفید
یا ارتشبد سال های سیاه...؟
بیچاره پیشانی قبیله ام!
انگار کسی سیگارش را
میان سرنوشت ما خاموش کرده است.»
https://telegram.me/faigd
یکی از کارت پستال های تبریک نوروز -حدود5-6 سال پیش
تقدیم به کسانی که بهار و نوروز را باور دارند:)
یکی از کارت پستال های تبریک نوروز -حدود5-6 سال پیش
تقدیم به کسانی که بهار و نوروز را باور دارند:)
https://telegram.me/faigd
امروز سری به فیس بوکم زدم و این کار رادیدم با حسی خلاصه و مینی مال ...تقدیم به شما
امروز سری به فیس بوکم زدم و این کار رادیدم با حسی خلاصه و مینی مال ...تقدیم به شما
https://telegram.me/faigd
صلابت،شیرینی و حس خط استاد ملک زاده را نمی توانم وصف کنم. پس از دیدن هدیه ی نوروزی ام این گونه مرا نواخته اند...
صلابت،شیرینی و حس خط استاد ملک زاده را نمی توانم وصف کنم. پس از دیدن هدیه ی نوروزی ام این گونه مرا نواخته اند...
https://telegram.me/faigd
کارت تبریک نوروز که حوالی 6 سال پیش طراحی کرده ام/پیشکش به دوستان
کارت تبریک نوروز که حوالی 6 سال پیش طراحی کرده ام/پیشکش به دوستان
no baahr 09 .mp4
3.5 MB
https://telegram.me/faigd
«نوبهار(نودوچهار)است»...
شعرِ بهار/صدای استاد شجریان/گرافیکِ فرزاد ادیبی/اجرای سعید زارع
«نوبهار(نودوچهار)است»...
شعرِ بهار/صدای استاد شجریان/گرافیکِ فرزاد ادیبی/اجرای سعید زارع
Farzad Adibi
no baahr 09 .mp4
می خواستم تبریک های نوروز سال های گذشته رو هم در این کانال بذارم که این روزها بهاری باشه، این کار پارسال رو دیدم که با صدای استاد شجریان هست و بی مناسبت ندیدم که با آرزوی تندرستی برای ایشان ، برشی از معروف ترین تصنیفی که استاد همیشه در پایان کنسرت هایشان می خوانند(مرغ سحر) را به شما تقدیم کنم
«نوبهار(نودوچهار)است»...
پیشکش به همه ی دوستان و نوروزباوران
شعرِ ملک الشعرای بهار
موسیقیِ مرتضی نی داوود
با صدای محمدرضا شجریان
گرافیکِ فرزاد ادیبی
اجرای سعید زارع
«نوبهار(نودوچهار)است»...
پیشکش به همه ی دوستان و نوروزباوران
شعرِ ملک الشعرای بهار
موسیقیِ مرتضی نی داوود
با صدای محمدرضا شجریان
گرافیکِ فرزاد ادیبی
اجرای سعید زارع
https://telegram.me/faigd
کارت تبریک بهاری که 4-5سال پیش طراحی کرده بودم با برشی از شعر شاملو، امروز به شما تقدیم می کنم
کارت تبریک بهاری که 4-5سال پیش طراحی کرده بودم با برشی از شعر شاملو، امروز به شما تقدیم می کنم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd کارت تبریک بهاری که 4-5سال پیش طراحی کرده بودم با برشی از شعر شاملو، امروز به شما تقدیم می کنم
مرگ نازلی
احمد شاملو پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانیان آشنا شد. در هنگام مرگ وارطان در اثر شکنجه شاملو همبند وارطان بود٬وی در آن زمان شعر وارطان سخن نگفت را سرود که بعدها برای گذر کردن از سد سانسور، کلمه «نازلی» جای «وارطان» بهکار برده شد و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطانها تعمیم داد.»
وارطان
بهار، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...
وارطان سخن نگفت.
سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
وارطان سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشستهست
وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید
از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
«زمستان شکست» و رفت...
احمد شاملو پس از کودتای ۲۸ مرداد وقتی در زندان بود با وارطان سالاخانیان آشنا شد. در هنگام مرگ وارطان در اثر شکنجه شاملو همبند وارطان بود٬وی در آن زمان شعر وارطان سخن نگفت را سرود که بعدها برای گذر کردن از سد سانسور، کلمه «نازلی» جای «وارطان» بهکار برده شد و به قول شاعر «شعر را به تمام وارطانها تعمیم داد.»
وارطان
بهار، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...
وارطان سخن نگفت.
سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
وارطان سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشستهست
وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید
از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
«زمستان شکست» و رفت...
https://telegram.me/faigd
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd «بساط از خانه بیرون نِه که وقت است » تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید سال 92 کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به شما دوستان عزیزم پیشکش اش می کنم با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲) » و موسیقی «حسین علیزاده» و صدای «محسن کرامتی» از آلبوم «راز نو».
https://soundcloud.com/farzad-adibi/raze-no
چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سر کردهای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند...
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید سال 92 کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به شما دوستان عزیزم پیشکش اش می کنم با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲) » و موسیقی «حسین علیزاده» و صدای «محسن کرامتی» از آلبوم «راز نو».
https://soundcloud.com/farzad-adibi/raze-no
چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سر کردهای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند...
SoundCloud
Raze No
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید پارسال ام کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به ش
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید پارسال ام کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به ش
https://telegram.me/faigd
این اثر رو که 5سال پیش در نمایشگاه کارهای کوچک در نگارخانه ی آریابه نمایش گذاشته بودم. امروز تقدیم شما می کنم
این اثر رو که 5سال پیش در نمایشگاه کارهای کوچک در نگارخانه ی آریابه نمایش گذاشته بودم. امروز تقدیم شما می کنم
https://telegram.me/faigd
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار/سعدی/تقدیم به شما
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار/سعدی/تقدیم به شما