https://telegram.me/faigd
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd «بساط از خانه بیرون نِه که وقت است » تبریک عید سال93 با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲)
«بساط از خانه بیرون نِه که وقت است »
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید سال 92 کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به شما دوستان عزیزم پیشکش اش می کنم با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲) » و موسیقی «حسین علیزاده» و صدای «محسن کرامتی» از آلبوم «راز نو».
https://soundcloud.com/farzad-adibi/raze-no
چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سر کردهای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند...
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید سال 92 کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به شما دوستان عزیزم پیشکش اش می کنم با شعر «میرزا نصیر اصفهانی (قرن ۱۲) » و موسیقی «حسین علیزاده» و صدای «محسن کرامتی» از آلبوم «راز نو».
https://soundcloud.com/farzad-adibi/raze-no
چو دریا دُر فشان از جوش منشین
سخن سر کردهای خاموش منشین
به دل گو باش خاشاکی به خاکی
چو در کف هست خاکی نیست باکی
جهان گر جمله از من رفت گو رو
ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو
زمان خوشدلی تنگ است دریاب
شتاب عمر بین در عیش بشتاب
رها کن عقل را دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
بساط از خانه بیرون نه که وقت است
قدم بر طرف هامون نه که وقت است
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند...
SoundCloud
Raze No
نوروز و سال نو بر همگان و بویژه دوستان عزیزم فرخنده.
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید پارسال ام کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به ش
این کار را بر پایه ی ایده ی کارت تبریک عید پارسال ام کار کردم و اصل کار را در قالب بیل بورد به سفارش شهرداری تهران طراحی کرده ام که در این جا به ش
https://telegram.me/faigd
این اثر رو که 5سال پیش در نمایشگاه کارهای کوچک در نگارخانه ی آریابه نمایش گذاشته بودم. امروز تقدیم شما می کنم
این اثر رو که 5سال پیش در نمایشگاه کارهای کوچک در نگارخانه ی آریابه نمایش گذاشته بودم. امروز تقدیم شما می کنم
https://telegram.me/faigd
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار/سعدی/تقدیم به شما
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار/سعدی/تقدیم به شما
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار/سعدی/تقدیم به شما
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب
به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن
همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهانافروزست
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزهٔ باغاند هنوز
باش تا حامله گردند به الوان ثمار
عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب
فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدر شیرین کار
تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت
زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی
هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف
کوزهای چند نباتست معلق بر بار
هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است
به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
حشو انجیر چو حلواگر استاد که او
حب خشخاش کند در عسل شهد به کار
آب در پای ترنج و به و بادام روان
همچو در زیر درختان بهشتی انهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فیالشجرالاخضر نار
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور
نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار
چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ
انگبین از مگس نحل و در از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن
و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
آن که باشد که نبندد کمر طاعت او
جای آنست که کافر بگشاید زنار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست
شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار
این همه پرده که بر کردهٔ ما میپوشی
گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب
به در آید که درختان همه کردند نثار
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن
همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار
این هنوز اول آزار جهانافروزست
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
شاخها دختر دوشیزهٔ باغاند هنوز
باش تا حامله گردند به الوان ثمار
عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب
فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدر شیرین کار
تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت
زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی
هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف
کوزهای چند نباتست معلق بر بار
هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است
به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار
حشو انجیر چو حلواگر استاد که او
حب خشخاش کند در عسل شهد به کار
آب در پای ترنج و به و بادام روان
همچو در زیر درختان بهشتی انهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فیالشجرالاخضر نار
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور
نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار
چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ
انگبین از مگس نحل و در از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن
و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
آن که باشد که نبندد کمر طاعت او
جای آنست که کافر بگشاید زنار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست
شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار
این همه پرده که بر کردهٔ ما میپوشی
گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرود کجرفتار
حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار
موسی بیدج را از 23 سال پیش می شناسم اما هر بار می بینمش فکر می کنم صد سال پیش تر هم دیده امش و این هربارها، هربار بیشتر می شود، همین ریشه ی دیدارها بطور تصاعدی افزایش می یابند و آخرین باری که دیدمش احساس کردم از دوران پارینه سنگی رفیقش بوده ام.
زبان و فرهنگ عربی را خیلی خوب می شناسد. شعرهای بسیار زیادی را از عربی به فارسی و برعکس ترجمه کرده است، داستان می نویسد و شعر می گوید. اصلتا کُرد کلهر است و گاهی که واژه های اصیل کردی کلهری در دهانش شکوفه می کند، ریشه ی این رفاقت را عقب تر هم می برد و ترسم این است اگر بیشتر ببینمش از هابیل و آدم وحوا هم گذر کنم:)
دوستش دارم چون این شعری که او از نزار قبانی برگردانده است:
دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
□
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند،
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت
آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.
از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
زبان و فرهنگ عربی را خیلی خوب می شناسد. شعرهای بسیار زیادی را از عربی به فارسی و برعکس ترجمه کرده است، داستان می نویسد و شعر می گوید. اصلتا کُرد کلهر است و گاهی که واژه های اصیل کردی کلهری در دهانش شکوفه می کند، ریشه ی این رفاقت را عقب تر هم می برد و ترسم این است اگر بیشتر ببینمش از هابیل و آدم وحوا هم گذر کنم:)
دوستش دارم چون این شعری که او از نزار قبانی برگردانده است:
دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
□
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند،
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت
آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت.
از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
گاهی هم شاعری را هرگز ندیده ام ولی شعرش را خوب می فهمم و تقریبا می توانم شعرش را به تصویر ترجمه کنم. این جلد را در سال 1389 به سفارش «نشر آهنگ دیگر» انجام داده ام . با شعری از این شاعر، به شما پیشکش اش می کنم:
گلدان پشت پنجره
مانده
تو را باور کند
که هر روز پایش آّب می ریزی
یا دستهای مرا
که گلش را می چینم
تا برای تو چیزی آورده باشم
گلدان پشت پنجره
مانده
تو را باور کند
که هر روز پایش آّب می ریزی
یا دستهای مرا
که گلش را می چینم
تا برای تو چیزی آورده باشم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
امروز اولین روز از دومین ماه سال است و روز «سعدی»
سعدی همیشه در بطن زندگی ما بوده و هست و دیگر نیازی به باز گفتن چند و چون بودنش نیست. به بهانه ی این روز یکی از کارهایم را که سال88 با شعر سعدی برای موسسه ی خیریه ی «محک» کار کرده ام، در دو قاب پیشکش شما می کنم؛
قاب اول این اثر برای القای بهتر کانسپت شعر در ورودی نمایشگاه نصب شد و قاب دوم آن در خروجی نمایشگاه.
برای ایجاد این کانسپت، پُسترها را در اینجا از افقی به عمودی تغییر داده م و یکی را در ابتدای متن و دیگری را در انتهای شعر شیخ مصلح الدین کار کرده ام:
الا گر بختمند و هوشیاری
به قول هوشمندان گوش داری
شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد
بپیوست از زمین بر آسمان گرد
شه مسکین از اسب افتاد مدهوش
چو پیلش سر نمیگردید در دوش
خردمندان نظر بسیار کردند
ز درمانش به عجز اقرار کردند
حکیمی باز پیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش
دگر روز آمدش پویان به درگاه
به بوی آنکه تمکینش کند شاه
شنیدم کان مخالف طبع بدخوی
به بیشکری بگردانید ازو روی
حکیم از بخت بیسامان برآشفت
برون از بارگه میرفت و میگفت
سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من عاقبت بدبخت برتافت
چو از چاهش برآوردی و نشناخت
دگر واجب کند در چاهش انداخت
غلامش را گیاهی داد و فرمود
که امشب در شبستانش کنی دود
وز آنجا کرد عزم رخت بستن
که حکمت نیست بیحرمت نشستن
شهنشه بامداد از خواب برخاست
نه روی از چپ همی گشتش نه از راست
طلب کردند مرد کاردان را
کجا بینی دگر برق جهان را؟
پریشان از جفا میگفت هر دم
که بد کردم که نیکویی نکردم
چو به بودی طبیب از خود میازار
که بیماری توان بودن دگر بار
چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمت شناسی
که بد فرجامی آرد نا سپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
وگر دانی که بدخویی کند یار
تو خوی خوب خویش از دست مگذار
الا تا بر مزاج و طبع عامی
نگویی ترک خیر و نیکنامی
من این رمز و مثال از خود نگفتم
دری پیش من آوردند سفتم
ز خردی تا بدین غایت که هستم
حدیث دیگری بر خود نبستم
حکیمی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
به نظم آوردمش تا دیر ماند
خردمند آفرین بر وی بخواند
الا ای نیکرای نیک تدبیر
جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر
شنیدم قصههای دلفروزت
مبارک باد سال و ماه روزت
ندانستند قدر فضل و رایت
وگرنه سر نهادندی به پایت
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودند
که نیکاندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
شنیدم هر چه در شیراز گویند
به هفت اقلیم عالم باز گویند
که سعدی هر چه گوید پند باشد
حریص پند دولتمند باشد
خدایت ناصر و دولت معین باد
دعای نیک خواهانت قرین باد
مراد و کام و بختت همنشین باد
تو را و هر که گوید همچنین باد
سعدی همیشه در بطن زندگی ما بوده و هست و دیگر نیازی به باز گفتن چند و چون بودنش نیست. به بهانه ی این روز یکی از کارهایم را که سال88 با شعر سعدی برای موسسه ی خیریه ی «محک» کار کرده ام، در دو قاب پیشکش شما می کنم؛
قاب اول این اثر برای القای بهتر کانسپت شعر در ورودی نمایشگاه نصب شد و قاب دوم آن در خروجی نمایشگاه.
برای ایجاد این کانسپت، پُسترها را در اینجا از افقی به عمودی تغییر داده م و یکی را در ابتدای متن و دیگری را در انتهای شعر شیخ مصلح الدین کار کرده ام:
الا گر بختمند و هوشیاری
به قول هوشمندان گوش داری
شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد
بپیوست از زمین بر آسمان گرد
شه مسکین از اسب افتاد مدهوش
چو پیلش سر نمیگردید در دوش
خردمندان نظر بسیار کردند
ز درمانش به عجز اقرار کردند
حکیمی باز پیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش
دگر روز آمدش پویان به درگاه
به بوی آنکه تمکینش کند شاه
شنیدم کان مخالف طبع بدخوی
به بیشکری بگردانید ازو روی
حکیم از بخت بیسامان برآشفت
برون از بارگه میرفت و میگفت
سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من عاقبت بدبخت برتافت
چو از چاهش برآوردی و نشناخت
دگر واجب کند در چاهش انداخت
غلامش را گیاهی داد و فرمود
که امشب در شبستانش کنی دود
وز آنجا کرد عزم رخت بستن
که حکمت نیست بیحرمت نشستن
شهنشه بامداد از خواب برخاست
نه روی از چپ همی گشتش نه از راست
طلب کردند مرد کاردان را
کجا بینی دگر برق جهان را؟
پریشان از جفا میگفت هر دم
که بد کردم که نیکویی نکردم
چو به بودی طبیب از خود میازار
که بیماری توان بودن دگر بار
چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمت شناسی
که بد فرجامی آرد نا سپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
وگر دانی که بدخویی کند یار
تو خوی خوب خویش از دست مگذار
الا تا بر مزاج و طبع عامی
نگویی ترک خیر و نیکنامی
من این رمز و مثال از خود نگفتم
دری پیش من آوردند سفتم
ز خردی تا بدین غایت که هستم
حدیث دیگری بر خود نبستم
حکیمی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
به نظم آوردمش تا دیر ماند
خردمند آفرین بر وی بخواند
الا ای نیکرای نیک تدبیر
جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر
شنیدم قصههای دلفروزت
مبارک باد سال و ماه روزت
ندانستند قدر فضل و رایت
وگرنه سر نهادندی به پایت
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودند
که نیکاندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
شنیدم هر چه در شیراز گویند
به هفت اقلیم عالم باز گویند
که سعدی هر چه گوید پند باشد
حریص پند دولتمند باشد
خدایت ناصر و دولت معین باد
دعای نیک خواهانت قرین باد
مراد و کام و بختت همنشین باد
تو را و هر که گوید همچنین باد
https://telegram.me/faigd
اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
هر سال، به مناسبت بهار و سال نو، نمایشگاهی از کارت پستال های چاپ دستی جمعی از هنرمندان در ابعاد 13 در 18 سانتی متر، در نگارخانه ی لاله برگزار می شود که سومین نمایشگاه از این سری امروز-3 اردیبهشت 1395- ساعت16 گشایش می یابد.
اثری از من هم با چاپ سیلک «حسین اطروشی» در این نمایشگاه هست که پس از نمایشگاه، در همین جا به شما تقدیم اش خواهم کرد.
اثری که می بینید، در دومین نمایشگاه یعنی پارسال به روی دیوار رفته بود که بر روی مقوای فابریانوی زرد با رنگ مشکی با چاپ سیلک در تیراژ 13 برگ تولیدشده است که همانند همه ی آثار این نمایشگاه ، تمامی این 13 قطعه با ذکر سری عدد به امضای هنرمندش رسیده است. و تعداد 10 قطعه از این آثار بطور اتفاقی بین هنرمندانِ شرکت کننده، تقسیم شده و تنها یک قطعه از آن ها به بالا ترین پیشنهاد فروخته خواهد شد که اثر فوق، بالاترین پیشنهاد خرید را در بین دیگر آثار نمایشگاه پارسال به خود اختصاص داده بود.
آثاراین نمایشگاه را از بین آثار ارسالی برای داوری برگزیده بودند که در کنار آن ها از معدودی هنرمند نیز دعوت شده بود از جمله: «رضا بانگیز»،«احمد وکیلی»،«رضا هدایت»، «جواد نوبهار» ، «الهه مقدمی » ، «مهدی درویشی» و«فرزاد ادیبی» و ...
این اثر را از پُستر«دومین جشن ادبیات داستانی متفاوت- واو- » که سال 84 طراحی کرده بودم برداشته ام که اگر این آدم نشسته ی در حال مطالعه را 180درجه بچرخانیم «واو» را می توانیم ببینیم که در اصل پُستر در عین حال که «متفاوت» خوانده می شود، این فرد برعکس و بر خلاف جاذبه ی زمین نشسته و مطالعه می کند.
پیشکش به شما دوستان:)
اثری از من هم با چاپ سیلک «حسین اطروشی» در این نمایشگاه هست که پس از نمایشگاه، در همین جا به شما تقدیم اش خواهم کرد.
اثری که می بینید، در دومین نمایشگاه یعنی پارسال به روی دیوار رفته بود که بر روی مقوای فابریانوی زرد با رنگ مشکی با چاپ سیلک در تیراژ 13 برگ تولیدشده است که همانند همه ی آثار این نمایشگاه ، تمامی این 13 قطعه با ذکر سری عدد به امضای هنرمندش رسیده است. و تعداد 10 قطعه از این آثار بطور اتفاقی بین هنرمندانِ شرکت کننده، تقسیم شده و تنها یک قطعه از آن ها به بالا ترین پیشنهاد فروخته خواهد شد که اثر فوق، بالاترین پیشنهاد خرید را در بین دیگر آثار نمایشگاه پارسال به خود اختصاص داده بود.
آثاراین نمایشگاه را از بین آثار ارسالی برای داوری برگزیده بودند که در کنار آن ها از معدودی هنرمند نیز دعوت شده بود از جمله: «رضا بانگیز»،«احمد وکیلی»،«رضا هدایت»، «جواد نوبهار» ، «الهه مقدمی » ، «مهدی درویشی» و«فرزاد ادیبی» و ...
این اثر را از پُستر«دومین جشن ادبیات داستانی متفاوت- واو- » که سال 84 طراحی کرده بودم برداشته ام که اگر این آدم نشسته ی در حال مطالعه را 180درجه بچرخانیم «واو» را می توانیم ببینیم که در اصل پُستر در عین حال که «متفاوت» خوانده می شود، این فرد برعکس و بر خلاف جاذبه ی زمین نشسته و مطالعه می کند.
پیشکش به شما دوستان:)
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd ٢٧ آوريل، روز جهانى گرافيك گرامى باد
٢٧ آوريل، روز جهانى گرافيك گرامى باد
اين شعر را دو سال پيش درباره ی حرفه ام نوشتم و حالا به دوستان و اهمکارانم پیشکش اش می کنم :
«روز جهانى تو
روز جهانى من
روز جهانى ما
راستى شب جهانى كجاست؟
شبى كه چشمانم را كاشتم در صفحه اى
و فردا
گل داد در دست مردمم»
در مورد پُستر:
سال 1389 برای پاسداشت روز گرافیک، یکی از برنامه های درسی ام در دانشگاه تهران را طراحی 23 پُستر به تعداد حروف(٧اردیبهشت روز جهانی گرافیک) طرح کردم که برای تشویق دانشجویانم ، خودم نیز در طراحی این مجموعه پُستر مشارکت کردم و نخستین آن(٧) را خودم طراحی کردم با شعار:
(گرافیک، تن پوشی برای پندار مردمان)
اين شعر را دو سال پيش درباره ی حرفه ام نوشتم و حالا به دوستان و اهمکارانم پیشکش اش می کنم :
«روز جهانى تو
روز جهانى من
روز جهانى ما
راستى شب جهانى كجاست؟
شبى كه چشمانم را كاشتم در صفحه اى
و فردا
گل داد در دست مردمم»
در مورد پُستر:
سال 1389 برای پاسداشت روز گرافیک، یکی از برنامه های درسی ام در دانشگاه تهران را طراحی 23 پُستر به تعداد حروف(٧اردیبهشت روز جهانی گرافیک) طرح کردم که برای تشویق دانشجویانم ، خودم نیز در طراحی این مجموعه پُستر مشارکت کردم و نخستین آن(٧) را خودم طراحی کردم با شعار:
(گرافیک، تن پوشی برای پندار مردمان)
https://telegram.me/faigd
برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
12 اردیبهشت 93 حماسی ترین صدای تار ایرانی خاموش شد
این نوشته و تصویر را پیشتر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
اینک اینجا به شما عزیزان،
پیشکش اش می کنم و به به روان بلند ِ او که جاودانه ست در تاریخ هنر
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید...
بیست سال پیش مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا، چنان گام بر می دارد که گویی با هر گامش زمین می لرزد . زمینی که زیر پای بسیاری دیگر، عبوسانه تاب آورده بود اینک می رقصید...
مردی بلند بالا با موی و محاسنی بلند. مردی از جنس اساطیر...
آرزوی دیدار محمد رضای لطفی برای دانشجوی بیست وشش ساله ای که دنیایش روشن از تار و شعر و گرافیک بود آرزوی کمی نبود. بویژه این که تا کنون فقط او را شنیده بود. تارش را و گاهی آوازش را.
درویشانه تار زدن وجسورانه آواز سردادن...
برای مردم، اما با ریشه آهنگ ساختن...
ومردی که سفر بوده تا کنون و اینک در خانه ی خود،دانشکده ی هنرهای زیبا بود...
آن روز درس عکاسی داشتیم و تکلیف مان عکاسی از استادان دانشکده بود که پُستریزه اش کنیم در تاریکخانه. من استاد ممیز را انتخاب کرده بودم. در راهرو دانشکده دیدمش ، اما حال همیشگی اش را نداشت. شتابزده می نمود ممیزی که به آرامی و به تانی گام بر می داشت همیشه. گفتم می خواهم از شما عکاسی کنم. گفت الان نه. عجله دارم. بارانی بلندی بر تن داشت و شتافت و گم شد در پیچ گروه تجسمی...
و با هیجان مهدی پازوکی به خودم آمدم که اونیز تار می زد: لطفی . لطفی...
گفتم: چی می گی؟! کی؟! کجا ؟!!
گفت: با ممیز و استادی دیگه...
دویدیم و رسیدیم به گروهی که تا سردر اصلی دانشکده رفتند: لطفی، ممیز، احصایی و شباهنگی... خواستم برگردم و دوربینم را بردارم که دیدم به عکس نمی رسم...
آن دیدار تا روزگار درازی مرا سرشار کرده بود. سرشار از تار. از شور و عشق... حتی تا کنون. گاه چنان کسی را اسطوره و اسوه می دانی که کاستی های انسانی اش را نمی خواهی ببینی و باور کنی و شاید می خواهی از «نقد سنتی» بگریزی و ذهنت را مشغول «نقدی ساختارگرایانه» کنی و آثارش را بستایی و اسطوره ات اسطوره باشد همچنان...
می اندیشم که اسطوره ها نمی میرند و ستاره های آسمان تاریکِ تاریخ اند و صدای لطفی را با تارش می شنوم که شعر مولوی را می خواند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
...
http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=152&Albumid=547&trackid=4664
این نوشته و تصویر را پیشتر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
اینک اینجا به شما عزیزان،
پیشکش اش می کنم و به به روان بلند ِ او که جاودانه ست در تاریخ هنر
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید...
بیست سال پیش مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا، چنان گام بر می دارد که گویی با هر گامش زمین می لرزد . زمینی که زیر پای بسیاری دیگر، عبوسانه تاب آورده بود اینک می رقصید...
مردی بلند بالا با موی و محاسنی بلند. مردی از جنس اساطیر...
آرزوی دیدار محمد رضای لطفی برای دانشجوی بیست وشش ساله ای که دنیایش روشن از تار و شعر و گرافیک بود آرزوی کمی نبود. بویژه این که تا کنون فقط او را شنیده بود. تارش را و گاهی آوازش را.
درویشانه تار زدن وجسورانه آواز سردادن...
برای مردم، اما با ریشه آهنگ ساختن...
ومردی که سفر بوده تا کنون و اینک در خانه ی خود،دانشکده ی هنرهای زیبا بود...
آن روز درس عکاسی داشتیم و تکلیف مان عکاسی از استادان دانشکده بود که پُستریزه اش کنیم در تاریکخانه. من استاد ممیز را انتخاب کرده بودم. در راهرو دانشکده دیدمش ، اما حال همیشگی اش را نداشت. شتابزده می نمود ممیزی که به آرامی و به تانی گام بر می داشت همیشه. گفتم می خواهم از شما عکاسی کنم. گفت الان نه. عجله دارم. بارانی بلندی بر تن داشت و شتافت و گم شد در پیچ گروه تجسمی...
و با هیجان مهدی پازوکی به خودم آمدم که اونیز تار می زد: لطفی . لطفی...
گفتم: چی می گی؟! کی؟! کجا ؟!!
گفت: با ممیز و استادی دیگه...
دویدیم و رسیدیم به گروهی که تا سردر اصلی دانشکده رفتند: لطفی، ممیز، احصایی و شباهنگی... خواستم برگردم و دوربینم را بردارم که دیدم به عکس نمی رسم...
آن دیدار تا روزگار درازی مرا سرشار کرده بود. سرشار از تار. از شور و عشق... حتی تا کنون. گاه چنان کسی را اسطوره و اسوه می دانی که کاستی های انسانی اش را نمی خواهی ببینی و باور کنی و شاید می خواهی از «نقد سنتی» بگریزی و ذهنت را مشغول «نقدی ساختارگرایانه» کنی و آثارش را بستایی و اسطوره ات اسطوره باشد همچنان...
می اندیشم که اسطوره ها نمی میرند و ستاره های آسمان تاریکِ تاریخ اند و صدای لطفی را با تارش می شنوم که شعر مولوی را می خواند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
...
http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=152&Albumid=547&trackid=4664
Persianpersia
ترانه/آهنگ در این عشق بمیرید-آلبوم رمز عشق محمدرضا لطفی آرشیو موسیقی
ترانه در این عشق بمیرید از محمدرضا لطفی-آلبومها,ترانه ها و آهنگهای جدید و قدیم محمدرضا لطفی-آلبوم رمز عشق-محمدرضا لطفی موسیقی ایرانی و خارجی