Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
گاهی هم شاعری را هرگز ندیده ام ولی شعرش را خوب می فهمم و تقریبا می توانم شعرش را به تصویر ترجمه کنم. این جلد را در سال 1389 به سفارش «نشر آهنگ دیگر» انجام داده ام . با شعری از این شاعر، به شما پیشکش اش می کنم:
گلدان پشت پنجره
مانده
تو را باور کند
که هر روز پایش آّب می ریزی
یا دستهای مرا
که گلش را می چینم
تا برای تو چیزی آورده باشم
گلدان پشت پنجره
مانده
تو را باور کند
که هر روز پایش آّب می ریزی
یا دستهای مرا
که گلش را می چینم
تا برای تو چیزی آورده باشم
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd
امروز اولین روز از دومین ماه سال است و روز «سعدی»
سعدی همیشه در بطن زندگی ما بوده و هست و دیگر نیازی به باز گفتن چند و چون بودنش نیست. به بهانه ی این روز یکی از کارهایم را که سال88 با شعر سعدی برای موسسه ی خیریه ی «محک» کار کرده ام، در دو قاب پیشکش شما می کنم؛
قاب اول این اثر برای القای بهتر کانسپت شعر در ورودی نمایشگاه نصب شد و قاب دوم آن در خروجی نمایشگاه.
برای ایجاد این کانسپت، پُسترها را در اینجا از افقی به عمودی تغییر داده م و یکی را در ابتدای متن و دیگری را در انتهای شعر شیخ مصلح الدین کار کرده ام:
الا گر بختمند و هوشیاری
به قول هوشمندان گوش داری
شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد
بپیوست از زمین بر آسمان گرد
شه مسکین از اسب افتاد مدهوش
چو پیلش سر نمیگردید در دوش
خردمندان نظر بسیار کردند
ز درمانش به عجز اقرار کردند
حکیمی باز پیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش
دگر روز آمدش پویان به درگاه
به بوی آنکه تمکینش کند شاه
شنیدم کان مخالف طبع بدخوی
به بیشکری بگردانید ازو روی
حکیم از بخت بیسامان برآشفت
برون از بارگه میرفت و میگفت
سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من عاقبت بدبخت برتافت
چو از چاهش برآوردی و نشناخت
دگر واجب کند در چاهش انداخت
غلامش را گیاهی داد و فرمود
که امشب در شبستانش کنی دود
وز آنجا کرد عزم رخت بستن
که حکمت نیست بیحرمت نشستن
شهنشه بامداد از خواب برخاست
نه روی از چپ همی گشتش نه از راست
طلب کردند مرد کاردان را
کجا بینی دگر برق جهان را؟
پریشان از جفا میگفت هر دم
که بد کردم که نیکویی نکردم
چو به بودی طبیب از خود میازار
که بیماری توان بودن دگر بار
چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمت شناسی
که بد فرجامی آرد نا سپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
وگر دانی که بدخویی کند یار
تو خوی خوب خویش از دست مگذار
الا تا بر مزاج و طبع عامی
نگویی ترک خیر و نیکنامی
من این رمز و مثال از خود نگفتم
دری پیش من آوردند سفتم
ز خردی تا بدین غایت که هستم
حدیث دیگری بر خود نبستم
حکیمی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
به نظم آوردمش تا دیر ماند
خردمند آفرین بر وی بخواند
الا ای نیکرای نیک تدبیر
جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر
شنیدم قصههای دلفروزت
مبارک باد سال و ماه روزت
ندانستند قدر فضل و رایت
وگرنه سر نهادندی به پایت
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودند
که نیکاندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
شنیدم هر چه در شیراز گویند
به هفت اقلیم عالم باز گویند
که سعدی هر چه گوید پند باشد
حریص پند دولتمند باشد
خدایت ناصر و دولت معین باد
دعای نیک خواهانت قرین باد
مراد و کام و بختت همنشین باد
تو را و هر که گوید همچنین باد
سعدی همیشه در بطن زندگی ما بوده و هست و دیگر نیازی به باز گفتن چند و چون بودنش نیست. به بهانه ی این روز یکی از کارهایم را که سال88 با شعر سعدی برای موسسه ی خیریه ی «محک» کار کرده ام، در دو قاب پیشکش شما می کنم؛
قاب اول این اثر برای القای بهتر کانسپت شعر در ورودی نمایشگاه نصب شد و قاب دوم آن در خروجی نمایشگاه.
برای ایجاد این کانسپت، پُسترها را در اینجا از افقی به عمودی تغییر داده م و یکی را در ابتدای متن و دیگری را در انتهای شعر شیخ مصلح الدین کار کرده ام:
الا گر بختمند و هوشیاری
به قول هوشمندان گوش داری
شنیدم کاسب سلطانی خطا کرد
بپیوست از زمین بر آسمان گرد
شه مسکین از اسب افتاد مدهوش
چو پیلش سر نمیگردید در دوش
خردمندان نظر بسیار کردند
ز درمانش به عجز اقرار کردند
حکیمی باز پیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش
دگر روز آمدش پویان به درگاه
به بوی آنکه تمکینش کند شاه
شنیدم کان مخالف طبع بدخوی
به بیشکری بگردانید ازو روی
حکیم از بخت بیسامان برآشفت
برون از بارگه میرفت و میگفت
سرش برتافتم تا عافیت یافت
سر از من عاقبت بدبخت برتافت
چو از چاهش برآوردی و نشناخت
دگر واجب کند در چاهش انداخت
غلامش را گیاهی داد و فرمود
که امشب در شبستانش کنی دود
وز آنجا کرد عزم رخت بستن
که حکمت نیست بیحرمت نشستن
شهنشه بامداد از خواب برخاست
نه روی از چپ همی گشتش نه از راست
طلب کردند مرد کاردان را
کجا بینی دگر برق جهان را؟
پریشان از جفا میگفت هر دم
که بد کردم که نیکویی نکردم
چو به بودی طبیب از خود میازار
که بیماری توان بودن دگر بار
چو باران رفت بارانی میفکن
چو میوه سیر خوردی شاخ مشکن
چو خرمن برگرفتی گاو مفروش
که دون همت کند منت فراموش
منه بر روشنایی دل به یک بار
چراغ از بهر تاریکی نگه دار
نشاید کآدمی چون کرهٔ خر
چو سیر آمد نگردد گرد مادر
وفاداری کن و نعمت شناسی
که بد فرجامی آرد نا سپاسی
جزای مردمی جز مردمی نیست
هر آنکو حق نداند آدمی نیست
وگر دانی که بدخویی کند یار
تو خوی خوب خویش از دست مگذار
الا تا بر مزاج و طبع عامی
نگویی ترک خیر و نیکنامی
من این رمز و مثال از خود نگفتم
دری پیش من آوردند سفتم
ز خردی تا بدین غایت که هستم
حدیث دیگری بر خود نبستم
حکیمی این حکایت بر زبان راند
دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند
به نظم آوردمش تا دیر ماند
خردمند آفرین بر وی بخواند
الا ای نیکرای نیک تدبیر
جوانمرد و جوان طبع و جهانگیر
شنیدم قصههای دلفروزت
مبارک باد سال و ماه روزت
ندانستند قدر فضل و رایت
وگرنه سر نهادندی به پایت
تو نیکی می کن و در دجله انداز
که ایزد در بیابانت دهد باز
که پیش از ما چو تو بسیار بودند
که نیکاندیش و بدکردار بودند
بدی کردند و نیکی با تن خویش
تو نیکوکار باش و بد میندیش
شنیدم هر چه در شیراز گویند
به هفت اقلیم عالم باز گویند
که سعدی هر چه گوید پند باشد
حریص پند دولتمند باشد
خدایت ناصر و دولت معین باد
دعای نیک خواهانت قرین باد
مراد و کام و بختت همنشین باد
تو را و هر که گوید همچنین باد
https://telegram.me/faigd
اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd اثر فرزاد ادیبی در نمایشگاه کارپستال های چاپ دستی سال95
هر سال، به مناسبت بهار و سال نو، نمایشگاهی از کارت پستال های چاپ دستی جمعی از هنرمندان در ابعاد 13 در 18 سانتی متر، در نگارخانه ی لاله برگزار می شود که سومین نمایشگاه از این سری امروز-3 اردیبهشت 1395- ساعت16 گشایش می یابد.
اثری از من هم با چاپ سیلک «حسین اطروشی» در این نمایشگاه هست که پس از نمایشگاه، در همین جا به شما تقدیم اش خواهم کرد.
اثری که می بینید، در دومین نمایشگاه یعنی پارسال به روی دیوار رفته بود که بر روی مقوای فابریانوی زرد با رنگ مشکی با چاپ سیلک در تیراژ 13 برگ تولیدشده است که همانند همه ی آثار این نمایشگاه ، تمامی این 13 قطعه با ذکر سری عدد به امضای هنرمندش رسیده است. و تعداد 10 قطعه از این آثار بطور اتفاقی بین هنرمندانِ شرکت کننده، تقسیم شده و تنها یک قطعه از آن ها به بالا ترین پیشنهاد فروخته خواهد شد که اثر فوق، بالاترین پیشنهاد خرید را در بین دیگر آثار نمایشگاه پارسال به خود اختصاص داده بود.
آثاراین نمایشگاه را از بین آثار ارسالی برای داوری برگزیده بودند که در کنار آن ها از معدودی هنرمند نیز دعوت شده بود از جمله: «رضا بانگیز»،«احمد وکیلی»،«رضا هدایت»، «جواد نوبهار» ، «الهه مقدمی » ، «مهدی درویشی» و«فرزاد ادیبی» و ...
این اثر را از پُستر«دومین جشن ادبیات داستانی متفاوت- واو- » که سال 84 طراحی کرده بودم برداشته ام که اگر این آدم نشسته ی در حال مطالعه را 180درجه بچرخانیم «واو» را می توانیم ببینیم که در اصل پُستر در عین حال که «متفاوت» خوانده می شود، این فرد برعکس و بر خلاف جاذبه ی زمین نشسته و مطالعه می کند.
پیشکش به شما دوستان:)
اثری از من هم با چاپ سیلک «حسین اطروشی» در این نمایشگاه هست که پس از نمایشگاه، در همین جا به شما تقدیم اش خواهم کرد.
اثری که می بینید، در دومین نمایشگاه یعنی پارسال به روی دیوار رفته بود که بر روی مقوای فابریانوی زرد با رنگ مشکی با چاپ سیلک در تیراژ 13 برگ تولیدشده است که همانند همه ی آثار این نمایشگاه ، تمامی این 13 قطعه با ذکر سری عدد به امضای هنرمندش رسیده است. و تعداد 10 قطعه از این آثار بطور اتفاقی بین هنرمندانِ شرکت کننده، تقسیم شده و تنها یک قطعه از آن ها به بالا ترین پیشنهاد فروخته خواهد شد که اثر فوق، بالاترین پیشنهاد خرید را در بین دیگر آثار نمایشگاه پارسال به خود اختصاص داده بود.
آثاراین نمایشگاه را از بین آثار ارسالی برای داوری برگزیده بودند که در کنار آن ها از معدودی هنرمند نیز دعوت شده بود از جمله: «رضا بانگیز»،«احمد وکیلی»،«رضا هدایت»، «جواد نوبهار» ، «الهه مقدمی » ، «مهدی درویشی» و«فرزاد ادیبی» و ...
این اثر را از پُستر«دومین جشن ادبیات داستانی متفاوت- واو- » که سال 84 طراحی کرده بودم برداشته ام که اگر این آدم نشسته ی در حال مطالعه را 180درجه بچرخانیم «واو» را می توانیم ببینیم که در اصل پُستر در عین حال که «متفاوت» خوانده می شود، این فرد برعکس و بر خلاف جاذبه ی زمین نشسته و مطالعه می کند.
پیشکش به شما دوستان:)
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd ٢٧ آوريل، روز جهانى گرافيك گرامى باد
٢٧ آوريل، روز جهانى گرافيك گرامى باد
اين شعر را دو سال پيش درباره ی حرفه ام نوشتم و حالا به دوستان و اهمکارانم پیشکش اش می کنم :
«روز جهانى تو
روز جهانى من
روز جهانى ما
راستى شب جهانى كجاست؟
شبى كه چشمانم را كاشتم در صفحه اى
و فردا
گل داد در دست مردمم»
در مورد پُستر:
سال 1389 برای پاسداشت روز گرافیک، یکی از برنامه های درسی ام در دانشگاه تهران را طراحی 23 پُستر به تعداد حروف(٧اردیبهشت روز جهانی گرافیک) طرح کردم که برای تشویق دانشجویانم ، خودم نیز در طراحی این مجموعه پُستر مشارکت کردم و نخستین آن(٧) را خودم طراحی کردم با شعار:
(گرافیک، تن پوشی برای پندار مردمان)
اين شعر را دو سال پيش درباره ی حرفه ام نوشتم و حالا به دوستان و اهمکارانم پیشکش اش می کنم :
«روز جهانى تو
روز جهانى من
روز جهانى ما
راستى شب جهانى كجاست؟
شبى كه چشمانم را كاشتم در صفحه اى
و فردا
گل داد در دست مردمم»
در مورد پُستر:
سال 1389 برای پاسداشت روز گرافیک، یکی از برنامه های درسی ام در دانشگاه تهران را طراحی 23 پُستر به تعداد حروف(٧اردیبهشت روز جهانی گرافیک) طرح کردم که برای تشویق دانشجویانم ، خودم نیز در طراحی این مجموعه پُستر مشارکت کردم و نخستین آن(٧) را خودم طراحی کردم با شعار:
(گرافیک، تن پوشی برای پندار مردمان)
https://telegram.me/faigd
برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd برای مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا
12 اردیبهشت 93 حماسی ترین صدای تار ایرانی خاموش شد
این نوشته و تصویر را پیشتر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
اینک اینجا به شما عزیزان،
پیشکش اش می کنم و به به روان بلند ِ او که جاودانه ست در تاریخ هنر
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید...
بیست سال پیش مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا، چنان گام بر می دارد که گویی با هر گامش زمین می لرزد . زمینی که زیر پای بسیاری دیگر، عبوسانه تاب آورده بود اینک می رقصید...
مردی بلند بالا با موی و محاسنی بلند. مردی از جنس اساطیر...
آرزوی دیدار محمد رضای لطفی برای دانشجوی بیست وشش ساله ای که دنیایش روشن از تار و شعر و گرافیک بود آرزوی کمی نبود. بویژه این که تا کنون فقط او را شنیده بود. تارش را و گاهی آوازش را.
درویشانه تار زدن وجسورانه آواز سردادن...
برای مردم، اما با ریشه آهنگ ساختن...
ومردی که سفر بوده تا کنون و اینک در خانه ی خود،دانشکده ی هنرهای زیبا بود...
آن روز درس عکاسی داشتیم و تکلیف مان عکاسی از استادان دانشکده بود که پُستریزه اش کنیم در تاریکخانه. من استاد ممیز را انتخاب کرده بودم. در راهرو دانشکده دیدمش ، اما حال همیشگی اش را نداشت. شتابزده می نمود ممیزی که به آرامی و به تانی گام بر می داشت همیشه. گفتم می خواهم از شما عکاسی کنم. گفت الان نه. عجله دارم. بارانی بلندی بر تن داشت و شتافت و گم شد در پیچ گروه تجسمی...
و با هیجان مهدی پازوکی به خودم آمدم که اونیز تار می زد: لطفی . لطفی...
گفتم: چی می گی؟! کی؟! کجا ؟!!
گفت: با ممیز و استادی دیگه...
دویدیم و رسیدیم به گروهی که تا سردر اصلی دانشکده رفتند: لطفی، ممیز، احصایی و شباهنگی... خواستم برگردم و دوربینم را بردارم که دیدم به عکس نمی رسم...
آن دیدار تا روزگار درازی مرا سرشار کرده بود. سرشار از تار. از شور و عشق... حتی تا کنون. گاه چنان کسی را اسطوره و اسوه می دانی که کاستی های انسانی اش را نمی خواهی ببینی و باور کنی و شاید می خواهی از «نقد سنتی» بگریزی و ذهنت را مشغول «نقدی ساختارگرایانه» کنی و آثارش را بستایی و اسطوره ات اسطوره باشد همچنان...
می اندیشم که اسطوره ها نمی میرند و ستاره های آسمان تاریکِ تاریخ اند و صدای لطفی را با تارش می شنوم که شعر مولوی را می خواند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
...
http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=152&Albumid=547&trackid=4664
این نوشته و تصویر را پیشتر در صفحه ی فیس بوکم منتشر کرده بودم
اینک اینجا به شما عزیزان،
پیشکش اش می کنم و به به روان بلند ِ او که جاودانه ست در تاریخ هنر
بمیرید، بمیرید در این عشق بمیرید...
بیست سال پیش مردی با جامه ی سپید بلوچی بر سنگفرش دانشکده ی هنرهای زیبا، چنان گام بر می دارد که گویی با هر گامش زمین می لرزد . زمینی که زیر پای بسیاری دیگر، عبوسانه تاب آورده بود اینک می رقصید...
مردی بلند بالا با موی و محاسنی بلند. مردی از جنس اساطیر...
آرزوی دیدار محمد رضای لطفی برای دانشجوی بیست وشش ساله ای که دنیایش روشن از تار و شعر و گرافیک بود آرزوی کمی نبود. بویژه این که تا کنون فقط او را شنیده بود. تارش را و گاهی آوازش را.
درویشانه تار زدن وجسورانه آواز سردادن...
برای مردم، اما با ریشه آهنگ ساختن...
ومردی که سفر بوده تا کنون و اینک در خانه ی خود،دانشکده ی هنرهای زیبا بود...
آن روز درس عکاسی داشتیم و تکلیف مان عکاسی از استادان دانشکده بود که پُستریزه اش کنیم در تاریکخانه. من استاد ممیز را انتخاب کرده بودم. در راهرو دانشکده دیدمش ، اما حال همیشگی اش را نداشت. شتابزده می نمود ممیزی که به آرامی و به تانی گام بر می داشت همیشه. گفتم می خواهم از شما عکاسی کنم. گفت الان نه. عجله دارم. بارانی بلندی بر تن داشت و شتافت و گم شد در پیچ گروه تجسمی...
و با هیجان مهدی پازوکی به خودم آمدم که اونیز تار می زد: لطفی . لطفی...
گفتم: چی می گی؟! کی؟! کجا ؟!!
گفت: با ممیز و استادی دیگه...
دویدیم و رسیدیم به گروهی که تا سردر اصلی دانشکده رفتند: لطفی، ممیز، احصایی و شباهنگی... خواستم برگردم و دوربینم را بردارم که دیدم به عکس نمی رسم...
آن دیدار تا روزگار درازی مرا سرشار کرده بود. سرشار از تار. از شور و عشق... حتی تا کنون. گاه چنان کسی را اسطوره و اسوه می دانی که کاستی های انسانی اش را نمی خواهی ببینی و باور کنی و شاید می خواهی از «نقد سنتی» بگریزی و ذهنت را مشغول «نقدی ساختارگرایانه» کنی و آثارش را بستایی و اسطوره ات اسطوره باشد همچنان...
می اندیشم که اسطوره ها نمی میرند و ستاره های آسمان تاریکِ تاریخ اند و صدای لطفی را با تارش می شنوم که شعر مولوی را می خواند:
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
...
http://www.persianpersia.com/music/p/nakissa.php?artistid=152&Albumid=547&trackid=4664
Persianpersia
ترانه/آهنگ در این عشق بمیرید-آلبوم رمز عشق محمدرضا لطفی آرشیو موسیقی
ترانه در این عشق بمیرید از محمدرضا لطفی-آلبومها,ترانه ها و آهنگهای جدید و قدیم محمدرضا لطفی-آلبوم رمز عشق-محمدرضا لطفی موسیقی ایرانی و خارجی
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd روز «معلم» «مرتضی ممیز» و «ما ، همیشه شاگردان»
روز «معلم»
روز جهانی معلم 5 اکتبر است اما در ایران پیش از انقلاب، به مناسبت شهادت معلمی به نام «ابوالحسن خانعلی »در 12فروردین 1340این روز را روز معلم نام نهادند و پس از انقلاب نیز به مناسبت شهادت «مرتضی مطهری » در همین روز ، همین نام ادامه یافت.
روز «معلم» بهانه ای شد که درود بفرستم به همه ی معلمانم و یادی کنم از تاثیرگذار ترین معلمم «مرتضی ممیز» با عکسی در جلو گروه تجسمی دانشکده ی هنر های زیبا، از سال 70 یا 71 با حضور همکلاسی هایم در ردیف جلو از راست: جلال سراج،رحیم مدرس، خودم، استاد، مهدی یارمحمدی،احمد روانجو، امیر تهرانی و ردیف عقب: مهرداد رحیمی، محمد مداح، انوشه ملک مرزبان، لیلا صالحی، خوشه سید محمد، هایده صابری و نیلوفر هدایتی فرد.
این متن را نیز پیش تر به مناسبت تولد مرتضی ممیز منتشرکرده بودم که اینجا به مناسبت روز معلم، دوباره به اشتراک می گذارمش:
از بدو ورودم به دانشکده ی هنرهای زیبا، حالم گرفته شد. کلاس مبانی داشتیم با استاد شباهنگی. به نظرم کلاس خشک وسردی آمد که ترجیح دادم رشته ام را از گرافیک به نقاشی تغییر بدهم- البته بعد ها دیدم که شباهنگی چه مرد نازنینی ست و مبانی هم چه درس شیرینی.- من تقریباً مصمم شده بودم تغییر رشته بدهم. در این ارتباط با آدم های مجرب و کاردانی که آن موقع سراغ داشتم مشورت کردم. با عموهایم، با علی اکبر صادقی، ویکتور دارش و... هرکسی نظری داشت که زیاد کاربردی نبود، در این بین با معلم تصویرسازی مان- سید محمد فدوی- هم صحبت کردم که گفت فعلاً دست نگه دار تا با ممیز، واحد پاس کنی بعد تصمیم بگیر. حرفش عملی ومنطقی بود. با صبر کردن تا چند ترمِ دیگر آسمان به زمین نمی آمد گرچه فرسایشِ روح بود برای من، آن گرافیکِِ لعنتی، با آن قواعدِ خشک و بی روح و وقت گیرش...
قرن ها گذشت و از ترم یک به ترم چهارم رسیدیم. به کلاس صفحه آرایی با آن مردِخشنِ مهربانِ آبله روی سیبیلو با صدایی که به سیبیلش نمی آمد چون به نظرم چند پرده نازکتر بود ولی بعد ها عادت کردیم و دیگر به سیبیلش می آمد...
اولین تکلیفِ درسِ صفحه آرایی مان طراحی صفحه گرید بود. استاد نمونه ای نشانمان نداد اما توضیح داد که صفحه گرید چیست و به چه کاری می آید و بعدش هم گفت: «مثل بچه آدم می رین و دقیق و تمیز کار می کنین و میارین وگرنه ترتیب تونو میدم». یادم نیست که ترسیدیم یا خجالت کشیدیم ولی آن تکلیف را برای جلسه ی بعد، همه به خوبی انجام داده بودیم. تکلیف بعدی صفحه آراییِ دوصفحه روبه رو برای داستان بود. من «ایوان مخوف» را کار کردم. شب تا صبح مشغول کار، روی آن بودم. تعداد زیادی اتود زده بودم به همراهی مقادیر معتنابهی استرس و اضطراب و دلهره با چاشنی خستگی رفتم سر کلاس و رفتم پای کارم و توضیح دادم در باره ش. به من می گفت «آقای ادیبی» و من چقدر خوشحال بودم که به کارم نگفته«آشغال» و «کثافت» و «مزخرف». منِ دانشجوی محترمِ مؤدبِ شهرستانی با کت وشلوار خاکستری که دیشب ش هم نخوابیده. البته بعد ها که دوستی و مهربانیِ پدرانه اش را به من و همه باوراند، از الفاظ خشن و آبدار بی بهره مان نگذاشت...
ای کاش بود وباز هم فحش می داد. هروقت یاد درشتی هایش می افتم به داستان مولانا فکر می کنم:« آن یکی آمد زمین را می شکافت/ ابلهی فریاد کرد و بر نتافت/ کاین زمین را از چه ویران می کنی .../ ... گفت ای ابله برو بر من مران/ تو عمارت از خرابی بازدان...» القصه، ممیز کم کم مرا برد به سویی که نه فقط گرافیک را عاشقانه دوست بدارم، بلکه با این رشته بتوانم جهان و جهانبینی ام را نیز تعریف کنم. راست می گفت سید محمد فدوی. ماندم و کلاس ممیز را تجربه کردم و در رشته و حرفه ی گرافیک ماندگار و دلبسته هم شدم. معمولاً بعد از کلاس اش، همراهِ بچه ها با روحیه وانرژی بسیار خوبی هم کار می کردیم و هم تبادل نظر و هم تبادل واژه های درشتِ آبدار و هر کدام در خیالمان یک ممیز بودیم و بودیم واقعاً. حرف هایش غیر از اینکه مزه ی تجربه داشت، فراتر از درسِ معمول بود. گاه می شد که می آمد سر کلاس و به زمین وزمان فحش می داد ، از همه چیز می گفت الا درس. از سیاست و اجتماع و سعدی و خواجه عبدالله گرفته تا ذکرهای عرفانی و فوکودا و هرب لوبالین و اندی وار هول و ... و ما کلاس را راضی ترک می کردیم. تأثیرِ صحبت ها وکلاس اش به حدی بود که تا هفته ها با ما بود...
روز جهانی معلم 5 اکتبر است اما در ایران پیش از انقلاب، به مناسبت شهادت معلمی به نام «ابوالحسن خانعلی »در 12فروردین 1340این روز را روز معلم نام نهادند و پس از انقلاب نیز به مناسبت شهادت «مرتضی مطهری » در همین روز ، همین نام ادامه یافت.
روز «معلم» بهانه ای شد که درود بفرستم به همه ی معلمانم و یادی کنم از تاثیرگذار ترین معلمم «مرتضی ممیز» با عکسی در جلو گروه تجسمی دانشکده ی هنر های زیبا، از سال 70 یا 71 با حضور همکلاسی هایم در ردیف جلو از راست: جلال سراج،رحیم مدرس، خودم، استاد، مهدی یارمحمدی،احمد روانجو، امیر تهرانی و ردیف عقب: مهرداد رحیمی، محمد مداح، انوشه ملک مرزبان، لیلا صالحی، خوشه سید محمد، هایده صابری و نیلوفر هدایتی فرد.
این متن را نیز پیش تر به مناسبت تولد مرتضی ممیز منتشرکرده بودم که اینجا به مناسبت روز معلم، دوباره به اشتراک می گذارمش:
از بدو ورودم به دانشکده ی هنرهای زیبا، حالم گرفته شد. کلاس مبانی داشتیم با استاد شباهنگی. به نظرم کلاس خشک وسردی آمد که ترجیح دادم رشته ام را از گرافیک به نقاشی تغییر بدهم- البته بعد ها دیدم که شباهنگی چه مرد نازنینی ست و مبانی هم چه درس شیرینی.- من تقریباً مصمم شده بودم تغییر رشته بدهم. در این ارتباط با آدم های مجرب و کاردانی که آن موقع سراغ داشتم مشورت کردم. با عموهایم، با علی اکبر صادقی، ویکتور دارش و... هرکسی نظری داشت که زیاد کاربردی نبود، در این بین با معلم تصویرسازی مان- سید محمد فدوی- هم صحبت کردم که گفت فعلاً دست نگه دار تا با ممیز، واحد پاس کنی بعد تصمیم بگیر. حرفش عملی ومنطقی بود. با صبر کردن تا چند ترمِ دیگر آسمان به زمین نمی آمد گرچه فرسایشِ روح بود برای من، آن گرافیکِِ لعنتی، با آن قواعدِ خشک و بی روح و وقت گیرش...
قرن ها گذشت و از ترم یک به ترم چهارم رسیدیم. به کلاس صفحه آرایی با آن مردِخشنِ مهربانِ آبله روی سیبیلو با صدایی که به سیبیلش نمی آمد چون به نظرم چند پرده نازکتر بود ولی بعد ها عادت کردیم و دیگر به سیبیلش می آمد...
اولین تکلیفِ درسِ صفحه آرایی مان طراحی صفحه گرید بود. استاد نمونه ای نشانمان نداد اما توضیح داد که صفحه گرید چیست و به چه کاری می آید و بعدش هم گفت: «مثل بچه آدم می رین و دقیق و تمیز کار می کنین و میارین وگرنه ترتیب تونو میدم». یادم نیست که ترسیدیم یا خجالت کشیدیم ولی آن تکلیف را برای جلسه ی بعد، همه به خوبی انجام داده بودیم. تکلیف بعدی صفحه آراییِ دوصفحه روبه رو برای داستان بود. من «ایوان مخوف» را کار کردم. شب تا صبح مشغول کار، روی آن بودم. تعداد زیادی اتود زده بودم به همراهی مقادیر معتنابهی استرس و اضطراب و دلهره با چاشنی خستگی رفتم سر کلاس و رفتم پای کارم و توضیح دادم در باره ش. به من می گفت «آقای ادیبی» و من چقدر خوشحال بودم که به کارم نگفته«آشغال» و «کثافت» و «مزخرف». منِ دانشجوی محترمِ مؤدبِ شهرستانی با کت وشلوار خاکستری که دیشب ش هم نخوابیده. البته بعد ها که دوستی و مهربانیِ پدرانه اش را به من و همه باوراند، از الفاظ خشن و آبدار بی بهره مان نگذاشت...
ای کاش بود وباز هم فحش می داد. هروقت یاد درشتی هایش می افتم به داستان مولانا فکر می کنم:« آن یکی آمد زمین را می شکافت/ ابلهی فریاد کرد و بر نتافت/ کاین زمین را از چه ویران می کنی .../ ... گفت ای ابله برو بر من مران/ تو عمارت از خرابی بازدان...» القصه، ممیز کم کم مرا برد به سویی که نه فقط گرافیک را عاشقانه دوست بدارم، بلکه با این رشته بتوانم جهان و جهانبینی ام را نیز تعریف کنم. راست می گفت سید محمد فدوی. ماندم و کلاس ممیز را تجربه کردم و در رشته و حرفه ی گرافیک ماندگار و دلبسته هم شدم. معمولاً بعد از کلاس اش، همراهِ بچه ها با روحیه وانرژی بسیار خوبی هم کار می کردیم و هم تبادل نظر و هم تبادل واژه های درشتِ آبدار و هر کدام در خیالمان یک ممیز بودیم و بودیم واقعاً. حرف هایش غیر از اینکه مزه ی تجربه داشت، فراتر از درسِ معمول بود. گاه می شد که می آمد سر کلاس و به زمین وزمان فحش می داد ، از همه چیز می گفت الا درس. از سیاست و اجتماع و سعدی و خواجه عبدالله گرفته تا ذکرهای عرفانی و فوکودا و هرب لوبالین و اندی وار هول و ... و ما کلاس را راضی ترک می کردیم. تأثیرِ صحبت ها وکلاس اش به حدی بود که تا هفته ها با ما بود...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd روز «معلم» «مرتضی ممیز» و «ما ، همیشه شاگردان»
یک روز، بعد از کلاس ش که با حرف های آنچنانیِ آبدارش همه مان را شست و گذاشت کنار، همگی دمق شده بودیم. می خواستیم و باید پوست می انداختیم. از خودمان باید کَنده می شدیم. جلالِ پر شر وشور روی یکی از نیمکت های محوطه ی هنرهای زیبا افسرده و ولو شده بود. من احساس بدبختی با طعم یأسِ هنری- فلسفی می کردم و احمد به خودش فحش می داد، ادامه ی فحش های استاد را با لهجه ی جنوبی اش آورده بود توی حیاطِ دانشگاه نثار خودش می کرد. دختر ها هم فقط شیون و زاری شان کم بود با قیافه های ماتم گرفته شان. شب با بچه های خوابگاه، تصمیم گرفتیم. تصمیم گرفتیم خودمان را تغییر بدهیم و اولین تغییر در ظاهرمان بود. با محمد و مهدی و رحیم لباس هایمان را روی هم ریختیم و به هم شان زدیم و چشم بسته هرکس یک پیراهن ویک شلوار برداشتیم. به من پیراهن مهدی و شلوار رحیم افتاده بود. پوشیدیم و رفتیم سینما. هر کس هم غذایی را خورد که دوست نداشت، خلاصه به قول امروزی ها یه وضعی... مرتضای ممیز بر ذهن و نوع بینش ما اثر گذاشته بود.
او فقط یک معلم نبود. دوست، پدر، هنرمندی به معنی واقعی، صاحب نظر در همه حوزه های هنری و روشنفکری عملگرا بود. خوشبختانه ترم بعد هم با ممیز، نشانه داشتیم. شانس داشتن استادی مثل او در دو ترمِ پیاپی نصیب هر دوره ای نمی شد. البته در ترم های دیگر هم که با سال پایینی ها واحد های دیگری داشت، سر کلاس اش حاضر می شدم. گاهی هم ساعد مشکی سر این کلاس های سال پایینی ها می آمد. یادش به خیر.
از آنجایی که حرف های ممیز فقط در سر کلاس هایش خلاصه نمی شد، تلاش می کردم تا آنجایی که می توانستم همراهش باشم. یکی از روز های بارانی، پایینِ گروه، منتظرش ماندم تا کلاسش با سال پایینی ها تمام شد و آمد پایین، گفتم: کجا می رین استاد؟ گفت: ماشین داری؟ گفتم: نه چتر دارم. گفت: می رم فروشگاهی آن طرف دانشگاه. گفتم: مزاحم نیستم همراهی تان کنم؟ گفت: نه. رفتیم. سوسن هم تا جلوی درپنجاه تومنی- سردر دانشگاه تهران- با ما آمد و از مشکل خانوادگی اش با ممیز گفت، البته آن طوری که حرف می زدند فهمیدم قبلا بارها از مشکلاتش برای ممیز گفته و از او هم راهنمایی گرفته. راهنمایی هایی کارشناسانه و پدرانه. رفتیم بانک ملی شعبه دانشگاه آنسوی خیابان، پول گرفت و رفتیم خرید...
این همراهی ها و همصحبتی ها مرا به دیدگاه های عمیق انسانی اش خیلی نزدیک کرده بود و گاهی حتی با یک حرکت دست و میمیک چهره اش می شد یک جمله ی نگفته اش را با لحن خاص اش شنید. زمانی که به ارائه ی آخرین واحد یعنی پایان نامه رسیدم، تازه فوق لیسانس را در دانشکده راه انداخته بودند ودیگر ممیز با لیسانس ها پایان نامه بر نمی داشت. گفتم: می خواهم با شما پایان نامه بردارم. گفت: «دیگه نمیذارن با لیسانس ها بردارم، برو با فدوی صحبت کن اگه قبول کنه حرفی ندارم.» من هم با مدیر گروهِ آنزمان یعنی دکتر سید محمد فدویِ الان، صحبت کردم و قبول کردند که با ممیز پایان نامه بردارم و با این حساب، سه ترمِ تحصیلی با ممیز واحد گذراندم همراه با دوترم تحصیلی به صورت مستمع آزاد، سر کلاسِ سال پایینی ها، باضافه ی مقادیر معتنابهی گفتن وشنیدنِ با پیاده روی از درِ گروه تا همان آژانس تاکسیِ خیابانِ ایتالیا...
او فقط یک معلم نبود. دوست، پدر، هنرمندی به معنی واقعی، صاحب نظر در همه حوزه های هنری و روشنفکری عملگرا بود. خوشبختانه ترم بعد هم با ممیز، نشانه داشتیم. شانس داشتن استادی مثل او در دو ترمِ پیاپی نصیب هر دوره ای نمی شد. البته در ترم های دیگر هم که با سال پایینی ها واحد های دیگری داشت، سر کلاس اش حاضر می شدم. گاهی هم ساعد مشکی سر این کلاس های سال پایینی ها می آمد. یادش به خیر.
از آنجایی که حرف های ممیز فقط در سر کلاس هایش خلاصه نمی شد، تلاش می کردم تا آنجایی که می توانستم همراهش باشم. یکی از روز های بارانی، پایینِ گروه، منتظرش ماندم تا کلاسش با سال پایینی ها تمام شد و آمد پایین، گفتم: کجا می رین استاد؟ گفت: ماشین داری؟ گفتم: نه چتر دارم. گفت: می رم فروشگاهی آن طرف دانشگاه. گفتم: مزاحم نیستم همراهی تان کنم؟ گفت: نه. رفتیم. سوسن هم تا جلوی درپنجاه تومنی- سردر دانشگاه تهران- با ما آمد و از مشکل خانوادگی اش با ممیز گفت، البته آن طوری که حرف می زدند فهمیدم قبلا بارها از مشکلاتش برای ممیز گفته و از او هم راهنمایی گرفته. راهنمایی هایی کارشناسانه و پدرانه. رفتیم بانک ملی شعبه دانشگاه آنسوی خیابان، پول گرفت و رفتیم خرید...
این همراهی ها و همصحبتی ها مرا به دیدگاه های عمیق انسانی اش خیلی نزدیک کرده بود و گاهی حتی با یک حرکت دست و میمیک چهره اش می شد یک جمله ی نگفته اش را با لحن خاص اش شنید. زمانی که به ارائه ی آخرین واحد یعنی پایان نامه رسیدم، تازه فوق لیسانس را در دانشکده راه انداخته بودند ودیگر ممیز با لیسانس ها پایان نامه بر نمی داشت. گفتم: می خواهم با شما پایان نامه بردارم. گفت: «دیگه نمیذارن با لیسانس ها بردارم، برو با فدوی صحبت کن اگه قبول کنه حرفی ندارم.» من هم با مدیر گروهِ آنزمان یعنی دکتر سید محمد فدویِ الان، صحبت کردم و قبول کردند که با ممیز پایان نامه بردارم و با این حساب، سه ترمِ تحصیلی با ممیز واحد گذراندم همراه با دوترم تحصیلی به صورت مستمع آزاد، سر کلاسِ سال پایینی ها، باضافه ی مقادیر معتنابهی گفتن وشنیدنِ با پیاده روی از درِ گروه تا همان آژانس تاکسیِ خیابانِ ایتالیا...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd پُستری برای شادباش عید مبعث به سفارش خانه هنرمندان ایران
پُستری برای شادباش عید مبعث
به سفارش خانه هنرمندان ایران این پوستر راساختم که معمولا چنین موضوع هایی هم سهل اند و هم ممتنع.از سویی شعار و عنوانی ندارند و از سوی دیگر ادبیات آیینی ما سرشارند از مطالبی در این زمینه. برای این که به کانسپتی در این زمینه برسم به شعرهای فردوسی، مولانا ، حافظ، عطار ، سعدی و... مراجعه کردم و شعر تازه ای در این زمینه که پیش تر نشنیده باشم ندیدم. به خود موضوع فکر کردم و به بخوان(اقرأ) که خواستم حتما با «بخوان» کاری کنم چون معتقدم با آگاهی، بسیاری از ناآگاهی ها و خرافات پاک می شوند. از طرف دیگر اسلامی که این روزها از سوی افراطی ها در جهان شناسانده می شود، مسلمانی نیست . اسلامی که ایرانی ها – به هردلیل – پذیرفتند و با آن آمیختند اسلام مهربانی و بخشندگی و صلح بود و بر پایه ی این نوع نگرش و نیز بازنگری«به نام خداوند بخشنده ی مهربان» شعری ساختم که هم بخشندگی و هم مهربانی را شامل بشود و نام خدا هم در آغاز آن بیاید و تلاش کردم همه ی واژگان آن پارسی باشند:
«خدا را پیمبر به زیبندگی
بخوان مهربانی و بخشندگی»
یعنی ای پیامبر خدا را با صفت های مهربانی و بخشندگی صدا کن
البته «خدا را» به عنوان قسم دادن پیامبر نیز هست
و «ن» را با الهام از شکسته ی نستعلیق خورشیدی طراحی کردم که «مهر» باشد که نقطه اش دراطراف ش پراکنده شده و هر نقطه ای می تواند نقطه ی ن باشد. و به گونه ای طرح زدم که دایره بسته نباشد. و در نهایت ، طراحی بخوان می تواند «نجوا» هم باشد که مقابل فریاد ، آرامش را تداعی کند. برای نوشتار هم تلاش کردم بسیار اُمی و نائیف بنویسم که در عین خوانده شدن، رسمی و درباری نباشد.
در ترجمه ی شعر هم از دوست شاعرم دکتر مهدی فرهانی منفرد، استاد دانشگاه نورث ایسترن بوستون کمک گرفتم که از لطف شان ممنونم.
به سفارش خانه هنرمندان ایران این پوستر راساختم که معمولا چنین موضوع هایی هم سهل اند و هم ممتنع.از سویی شعار و عنوانی ندارند و از سوی دیگر ادبیات آیینی ما سرشارند از مطالبی در این زمینه. برای این که به کانسپتی در این زمینه برسم به شعرهای فردوسی، مولانا ، حافظ، عطار ، سعدی و... مراجعه کردم و شعر تازه ای در این زمینه که پیش تر نشنیده باشم ندیدم. به خود موضوع فکر کردم و به بخوان(اقرأ) که خواستم حتما با «بخوان» کاری کنم چون معتقدم با آگاهی، بسیاری از ناآگاهی ها و خرافات پاک می شوند. از طرف دیگر اسلامی که این روزها از سوی افراطی ها در جهان شناسانده می شود، مسلمانی نیست . اسلامی که ایرانی ها – به هردلیل – پذیرفتند و با آن آمیختند اسلام مهربانی و بخشندگی و صلح بود و بر پایه ی این نوع نگرش و نیز بازنگری«به نام خداوند بخشنده ی مهربان» شعری ساختم که هم بخشندگی و هم مهربانی را شامل بشود و نام خدا هم در آغاز آن بیاید و تلاش کردم همه ی واژگان آن پارسی باشند:
«خدا را پیمبر به زیبندگی
بخوان مهربانی و بخشندگی»
یعنی ای پیامبر خدا را با صفت های مهربانی و بخشندگی صدا کن
البته «خدا را» به عنوان قسم دادن پیامبر نیز هست
و «ن» را با الهام از شکسته ی نستعلیق خورشیدی طراحی کردم که «مهر» باشد که نقطه اش دراطراف ش پراکنده شده و هر نقطه ای می تواند نقطه ی ن باشد. و به گونه ای طرح زدم که دایره بسته نباشد. و در نهایت ، طراحی بخوان می تواند «نجوا» هم باشد که مقابل فریاد ، آرامش را تداعی کند. برای نوشتار هم تلاش کردم بسیار اُمی و نائیف بنویسم که در عین خوانده شدن، رسمی و درباری نباشد.
در ترجمه ی شعر هم از دوست شاعرم دکتر مهدی فرهانی منفرد، استاد دانشگاه نورث ایسترن بوستون کمک گرفتم که از لطف شان ممنونم.
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd جلدی از سال 87 برای نشر آهنگ دیگر»
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی آسمان آبی نیست
یک شاخه رُز برداری و دستت را ببرد
خون از دستت بریزد و بی رنگ باشد
ساده نیست
مشتت را به سینه بکوبی و قلبت
مثل یک تکه سنگ از گلویت بیفتد بیرون
و مثل توپ پرت شود وسط بازی بچه ها
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی مغزت می تپد
و تو باید جوری چای را در استکان بریزی
که مغز تپنده ات نایستد
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی چهاردهم بهمن است
و پاییز هنوز تمام نشده
راه که می روی تنت خش خش کند
و تکه های جوانیت زیر پای رهگذران لگد شود
ساده نیست
پنحره را باز کنی و ببینی مردی خوابیده که از رگ هایش شکوفه
_ روییده
تلفن زنگ بخورد
و بوی کافور بزند زیر دماغت
ساده نیست
صبح بلند شوی و ببینی افق در هم گره خورده و پیچیده
و سنگی سفید میان آسمان و زمین است
دستت را دراز کنی و سنگ دور شود
دورِ دور
ساده نیست عزیز دل
ساده نیست
تلفن را برداری و کسی از آن سوی خط بگوید:
"عزیزم مرا آتش بزن"
آيدا عميدی
صبح بیدار شوی و ببینی آسمان آبی نیست
یک شاخه رُز برداری و دستت را ببرد
خون از دستت بریزد و بی رنگ باشد
ساده نیست
مشتت را به سینه بکوبی و قلبت
مثل یک تکه سنگ از گلویت بیفتد بیرون
و مثل توپ پرت شود وسط بازی بچه ها
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی مغزت می تپد
و تو باید جوری چای را در استکان بریزی
که مغز تپنده ات نایستد
ساده نیست
صبح بیدار شوی و ببینی چهاردهم بهمن است
و پاییز هنوز تمام نشده
راه که می روی تنت خش خش کند
و تکه های جوانیت زیر پای رهگذران لگد شود
ساده نیست
پنحره را باز کنی و ببینی مردی خوابیده که از رگ هایش شکوفه
_ روییده
تلفن زنگ بخورد
و بوی کافور بزند زیر دماغت
ساده نیست
صبح بلند شوی و ببینی افق در هم گره خورده و پیچیده
و سنگی سفید میان آسمان و زمین است
دستت را دراز کنی و سنگ دور شود
دورِ دور
ساده نیست عزیز دل
ساده نیست
تلفن را برداری و کسی از آن سوی خط بگوید:
"عزیزم مرا آتش بزن"
آيدا عميدی
https://telegram.me/faigd
طرحی از 5 سال پیش ،پیشکش به شما و روح رضا بروسان که با خانواده اش رفتند...
طرحی از 5 سال پیش ،پیشکش به شما و روح رضا بروسان که با خانواده اش رفتند...
Farzad Adibi
https://telegram.me/faigd طرحی از 5 سال پیش ،پیشکش به شما و روح رضا بروسان که با خانواده اش رفتند...
غلامرضا بروسان خیلی زود رفت. پیش از آن که واژه ای بچکد بر خاک از ابرهای گرفته ی دلش. هربار زنگ می زد چنان شوق وهیجان داشت که انگار زندگی در کلامش نفس می کشید... این بار این کارم را به شما پیشکش می کنم و به روح او و همسرش الهام اسلامی درود می فرستم که به همراه فرزندشان 5 سال پیش رفتند...
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند
تو نمی میری
همچون پرچمی که سربازان بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور می دهی
در تو سر گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخ هایش به سمت کوهستان
کج بود
چشمه ای
که پرندگان زیادی را شیر می داد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند