+ فکر میکنی دلاکروز چطوری بزرگترین موسیقی دان شد؟ با پنهان کردن استعدادش؟ نه اون رفت به بازارچه و با صدای بلند ساز زد پسر!- کوکو برای بار هزارم
- اخه خانواده من وحشت میکنن
+ شعار دلاکروز چیه پسر؟
- لحظه ات رو دریاب...؟
🍓1
+ همه این تلاشها برای اینه که دوباره خانواده رو کنار هم جمع کنیم . عضوی از خانه بودن یعنی برای این خانواده اینجا باشی
- کوکو برای بار هزارم
🍓1
+ بقیه دنیا شاید از قوانین پیروی میکنن اما من باید از قلبم پیروی کنم
- کوکو برای بار هزارم
🍓1
+ من باید به ارزوم ایمان میداشتم هیچکس قرار نبود اونو به من تقدیم کنه به خودم بستگی داشت که برای رسیدن به اون ارزو دستمو بلند کنم محکم بگیرمش و به تحقق برسونمش- کوکو برای بار هزارم
🍓1
ستاره زمزمه کرد:
من هیچوقت هیچوقت هیچ تنفری نسبت بهت نداشتم
و هربار میگفتم کاش اگه تمومش کردم با احترام تمومش میکردم
🍓2
ادامه داد
هرچیم میشد نباید باهات اونطوری حرف میزدم
الان اگه برمیگشتم عقب میگفتم هیچ چیز ارزش بد کردن حال هیچکسو نداره
حتی اگه حسابمم نمیکردی تو زندگیت بازم ارزششو نداشت
و بابتش متاسفم
🍓2
+ چرا نمیتونید طرف من باشید؟ این کاریه که خانواده باید انجام بده! ازت حمایت کنه! اما تو هیچوقت اینکار رو نکردی...- کوکو برای بار هزارم
🍓1
+ عاشقانه های تو از خود گذشتگی همراه داره معمولا-my parallel
لاو لنگوئجت از خود گذشتگیه
خودتو از دست میدی برای فرد مقابل
تا عشقتو اثبات کنی
درحالیکه نیاز نیست از خودت بگذری برای کافی بودن
🍓2
زیباترین شبت آکنده از شادی و آرامش باد، ای عزیزِ کلاهبهسر.
۱۴۰۴/۰۶/۱۷ کمی قبل از نیمه شب
امروز روز بزرگی برای تو بود؛ امیدوارم به تمامی از آن لذت برده باشی و با خنده و سرخوشی سپری کرده باشی. مدتی است برایت ننوشته بودم و اینک که قلم به دست گرفتهام، اندکی خردهنعنا بر انگشتانم نشسته و عطرش با پوستم درآمیخته؛ و اندیشهی تو نیز پشت پلکهایم خانه دارد.- نامه هایی که نباید جواب داد
جانان، یادم هست که میگفتی اکنون که بزرگسال گشتهایم باید با تنهایی خویش خو بگیریم؛ میگفتی: «حالا که فرصت داری، بیا و با خودت دوستی کن.»
من امروز به همان توصیه عمل کردم و یک روز تمام را با دوستی که تو به من شناساندی ــ یعنی خویشتن خویش ــ گذراندم. برای آرامش خاطر، ساعتی در پی پاکیزگی و نظم برآمدم؛ همانگونه که در درون خودم نیز مشتاقم همهچیز مرتب و روشن باشد. و اکنون که پای بر پای انداخته و در گوشهی صندلی فرو رفتهام، میتوانم بگویم: عجب لذتی داشت!
انگار فراموش کرده بودم در این سالیان گذشته چه بسیار برای خوش بودن با خود کوشیدهام: این نورهای رنگارنگ، آن داستانهای دلکش، آن فیلمهای بیپایان، این نخهای کشیده، و آن ابزار و وسایلی که به یاریشان چیزی میآفرینم. امروز را با خلوت خود خوش و سرگرم گذراندم. اگر روزهای آینده نیز چنین دلنشین باشد، هرگاه مرا گم کردی، میتوانی در لابهلای غبار کتابخانه بیابیام، یا میان خردههای کلوچهی کنار لپتاپ، و یا بر سر قلمموی خشکیده از رنگ.
اما روزهای تو چگونه میگذرد، شیرینبیانِ من؟ از حال دلت برایم بگو. اگر میتوانی عکسهایی بگیر و همراه نامهات بفرست. کاغذ که در کار نیست، فاصلهی ما تنها چند واژه است. با من سخن بگو، ای دوست گرانبها؛ گوشهایم آمادهی شنیدناند و چشمهایم منتظر خواندن سطرهایی از تو.
۱۴۰۴/۰۶/۱۷ کمی قبل از نیمه شب
🕊1
+ پرل هیچکس- parallel
هیچکس نمیتونه خودتو ازت بگیره
یادته سر الفا چه حالی داشتی؟
من یادمه
ولی خودتو برگردوندی
اره از دست دادن معشوق حس مردن و زنده شدن داره
ولی قسم میخورم هیچکس نمیتونه خودتو ازت بگیره
تنها کسی که میتونه تورو از خودت بگیره تویی
+ گاهی اوقات نخوندن یه کتاب باعث نمیشه چیزیو از دست بدی- parallel
تو نهایت خلاصه کتاب پشت جلد رو خوندی تا اینجا ای که با هم بودین
شاید کتاب جوری که میخواستی پیش نرفت
ولی پرل
خلاصه کتاب در اختیارت بوده و هست
تو با خوندن خلاصه کتاب عمده چیزی که تو کتاب اتفاق میوفته رو میتونی بگیری
و اگه رابطه جوریکه انتظار داشتی و میخواستی پیش نرفته
تو چیزیو از دست ندادی
+ الماس کوچکت بعنوان یه انسان- parallel
خارج از هر چهارچوب دیگه ای
بنظر هنوزم برات احترام و جایگاهشو داره
گاهی اوقات همینم میتونه کافی باشه
+ یکی مثل من- parallel
مثل تو
به دنیا اومدیم تا برای خودمون بدرخشیم
و برام جا افتاد که اشکالی نداره اگه اولویت ادما نباشی
اشکالی نداره اگه نباشن، نباشی
اشکالی نداره اگه برای خودت باشی