ادامه داد
هرچیم میشد نباید باهات اونطوری حرف میزدم
الان اگه برمیگشتم عقب میگفتم هیچ چیز ارزش بد کردن حال هیچکسو نداره
حتی اگه حسابمم نمیکردی تو زندگیت بازم ارزششو نداشت
و بابتش متاسفم
🍓2
+ چرا نمیتونید طرف من باشید؟ این کاریه که خانواده باید انجام بده! ازت حمایت کنه! اما تو هیچوقت اینکار رو نکردی...- کوکو برای بار هزارم
🍓1
+ عاشقانه های تو از خود گذشتگی همراه داره معمولا-my parallel
لاو لنگوئجت از خود گذشتگیه
خودتو از دست میدی برای فرد مقابل
تا عشقتو اثبات کنی
درحالیکه نیاز نیست از خودت بگذری برای کافی بودن
🍓2
زیباترین شبت آکنده از شادی و آرامش باد، ای عزیزِ کلاهبهسر.
۱۴۰۴/۰۶/۱۷ کمی قبل از نیمه شب
امروز روز بزرگی برای تو بود؛ امیدوارم به تمامی از آن لذت برده باشی و با خنده و سرخوشی سپری کرده باشی. مدتی است برایت ننوشته بودم و اینک که قلم به دست گرفتهام، اندکی خردهنعنا بر انگشتانم نشسته و عطرش با پوستم درآمیخته؛ و اندیشهی تو نیز پشت پلکهایم خانه دارد.- نامه هایی که نباید جواب داد
جانان، یادم هست که میگفتی اکنون که بزرگسال گشتهایم باید با تنهایی خویش خو بگیریم؛ میگفتی: «حالا که فرصت داری، بیا و با خودت دوستی کن.»
من امروز به همان توصیه عمل کردم و یک روز تمام را با دوستی که تو به من شناساندی ــ یعنی خویشتن خویش ــ گذراندم. برای آرامش خاطر، ساعتی در پی پاکیزگی و نظم برآمدم؛ همانگونه که در درون خودم نیز مشتاقم همهچیز مرتب و روشن باشد. و اکنون که پای بر پای انداخته و در گوشهی صندلی فرو رفتهام، میتوانم بگویم: عجب لذتی داشت!
انگار فراموش کرده بودم در این سالیان گذشته چه بسیار برای خوش بودن با خود کوشیدهام: این نورهای رنگارنگ، آن داستانهای دلکش، آن فیلمهای بیپایان، این نخهای کشیده، و آن ابزار و وسایلی که به یاریشان چیزی میآفرینم. امروز را با خلوت خود خوش و سرگرم گذراندم. اگر روزهای آینده نیز چنین دلنشین باشد، هرگاه مرا گم کردی، میتوانی در لابهلای غبار کتابخانه بیابیام، یا میان خردههای کلوچهی کنار لپتاپ، و یا بر سر قلمموی خشکیده از رنگ.
اما روزهای تو چگونه میگذرد، شیرینبیانِ من؟ از حال دلت برایم بگو. اگر میتوانی عکسهایی بگیر و همراه نامهات بفرست. کاغذ که در کار نیست، فاصلهی ما تنها چند واژه است. با من سخن بگو، ای دوست گرانبها؛ گوشهایم آمادهی شنیدناند و چشمهایم منتظر خواندن سطرهایی از تو.
۱۴۰۴/۰۶/۱۷ کمی قبل از نیمه شب
🕊1
+ پرل هیچکس- parallel
هیچکس نمیتونه خودتو ازت بگیره
یادته سر الفا چه حالی داشتی؟
من یادمه
ولی خودتو برگردوندی
اره از دست دادن معشوق حس مردن و زنده شدن داره
ولی قسم میخورم هیچکس نمیتونه خودتو ازت بگیره
تنها کسی که میتونه تورو از خودت بگیره تویی
+ گاهی اوقات نخوندن یه کتاب باعث نمیشه چیزیو از دست بدی- parallel
تو نهایت خلاصه کتاب پشت جلد رو خوندی تا اینجا ای که با هم بودین
شاید کتاب جوری که میخواستی پیش نرفت
ولی پرل
خلاصه کتاب در اختیارت بوده و هست
تو با خوندن خلاصه کتاب عمده چیزی که تو کتاب اتفاق میوفته رو میتونی بگیری
و اگه رابطه جوریکه انتظار داشتی و میخواستی پیش نرفته
تو چیزیو از دست ندادی
+ الماس کوچکت بعنوان یه انسان- parallel
خارج از هر چهارچوب دیگه ای
بنظر هنوزم برات احترام و جایگاهشو داره
گاهی اوقات همینم میتونه کافی باشه
+ یکی مثل من- parallel
مثل تو
به دنیا اومدیم تا برای خودمون بدرخشیم
و برام جا افتاد که اشکالی نداره اگه اولویت ادما نباشی
اشکالی نداره اگه نباشن، نباشی
اشکالی نداره اگه برای خودت باشی
- جالبه- parallel
هرجا که حس میکنم اینجا دیگه اخر توانم بود و حالا از پا درمیام
انگار اپگرید میشم و صبر و تحمل بهم تزریق میشه
+ فکر کن زندگی مثل یه صحنه میمونه- parallel
و ماها هممون بازیگریم
قرار نیست نقش ها همیشگی باشه
یه وقتایی یه کرکتر میاد رو صحنه
و وقتی نقشش ایفا بشه میره
شاید یه روزی برگرده
زمانی که حرفی برای گفتن باشه نقش ها برمیگردن
زمانی که لازم باشه
بعنوان آدمای جدید
با دیدگاه ها و تجربه های جدید
و خیلی وقتا خیلی تجربه ها توی جدایی ها صورت میگیره
اینطوری وقتی ادما به هم برمیگردن ارتباطشون مفید تر از قبل میشه
میتونن چیزای بیشتری از هم یاد بگیرن
و شاید حتی بهتر از قبل هندل کنن ارتباطشونو
🍓1
- شاید باید باهم دعوا میکردیم پرل- parallel
شاید باید برای هم میگفتیم که به بودن هم دیگه نیاز داریم
ما انقدر غرق شدیم توی مشکلات خودمون که یادمون رفت وقتی یکی هست توی تاریکی دستت رو بگیره دیگه چیزی ترسناک نیست
و ما نیاز داشتیم به بودن همدیگه
شاید یه گوشه ذهنمون همیشه میگفتیم «اره خوب پرل هست» ولی وقتی دعوا کردیم و دور شدیم فهمیدیم ما خیلی وقت بوده که دور بودیم
و فهمیدیم چقدر به بودن کنار هم نیاز داریم
پرل من به بودنت کنارم نیاز دارم تا بدرخشم
کنارم بمون مهم نیست چی بشه تو ارزشش رو داری
🍓1
+ هرچند خیلی وقتا بنظرم برنگشتن بهتر میومد چون وقتی یکی میره طرف مقابل به هر نحوی ارامششو پیدا میکنه- parallel
اینکه یه زخم قدیمی دوباره باز بشه شاید همون ارامشو که طرف مقابل به سختی به دست اورده بهم بزنه
🍓1
- اره ما انرژی نداریم تا کنار ادمها زندگی کنیم و زیر پتو هامون قایم میشیم اما پرل چی میشه اگر تو بیایی زیر پتوی من و من بیام توی غار تو اینطوری بنظرت ممکن نیست روزی که ازین تنهایی خارج میشیم و به اجتماع برمیگردیم زودتر برسه؟- parallel
🍓1
- در حقیقت تو درمورد غم عشق من میدونی تو درمورد روح ضعیف من میدونی تو درمورد جنگ ها و زخم های من میدونی و تو میدونی من چطوری همه چیز رو برای خودم سخت میکنم همینکه وقتی به عقب برمیگردم و میبینم که با یک لبخند نگاهم میکنی بهم دلگرمی میده تا کاری رو بکنم که میدونم درسته و ازش میترسم- parallel
🍓1
- من خیلی میخوامش پرل- parallel
به قدری میخوامش که به خودشم گفتم همه هم میدونن خودمم میدونم یا الماس کوچک یا هیچکس
+ منم همینم پرل منم از سر اکسم به بعد همینطور شدم اما این به معنای این نیست که از خودت دست بکشی بدرخش و برای خودت زندگی کن اگر اون نخواست که برای اون زندگی کنی
🍓1