🌭1🏆1🤨1
🐳2😴1😨1
Ludovico Einaudi
Nuvole bianche
😱1🕊1🥴1🗿1
D.Shostakovich. Symphony 5. Movement 4
❤🔥1🤔1🌚1💋1
دختر چه گوارا>>>>>>>>>>>>>>>>دختر و نوه های استالین
Magnetised
Tom Odell
See the couple lying on the bus
Falling asleep with so much trust
I wish I had a chance to let them know
Their love is like a flower in the snow
@finchstuff
Falling asleep with so much trust
I wish I had a chance to let them know
Their love is like a flower in the snow
@finchstuff
می گویند
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ ! استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است.
وقتی یک مرد خوب می خواهد ترک مان کند
چگونه می توان باز اش داشت؟
به او بگوئید وجود اش چرا لازم است
این نگه اش میدارد.
چه چیزی می توانست لنین را نگهدارد؟
آن سرباز فکر می کرد
اگر او بشنود که استثمارگران می آیند
حتا اگر بیمار باشد برمیخاست
شاید با چوب زیر بغل خواهد آمد
شاید روی بازوان کسی
اما به هر حال برخواهد خاست
و خواهد آمد
تا علیه استثمارگران مبارزه کند.
سرباز این را می دانست که لنین
سرتاسر عمر اش را با استثمارگران مبارزه کرده بود.
این سرباز هنگامی که به فتح کاخ زمستانی کمک کرده بود
میخواست به خانه برگردد
زیرا که دیگر
زمین های اربابان تقسیم شده بودند
اما لنین به او گفته بود: کجا می روی؟ بمان!
هنوز استثمارگران دیگری هستند
و مادام که استثمار وجود دارد
باید با آن مبارزه کرد
مادام که استثمار برایت هست
باید با آن بجنگی.
ضعیفان مبارزه نمی کنند
قوی ترها شاید ساعتی،
و آن ها که باز هم قوی ترند
سال های طولانی مبارزه می کنند
ولی قوی ترین ها به درازای عمر خود مبارزه می کنند.
وجود اینان
چشمپوشی ناپذیر است.
وقتی که ظلم انباشته می شود
بسیاری مأیوس می شوند
اما شهامت او رشد می کند
او سازمان می دهد مبارزه اش را
بخاطر چای و دستمزد
و بخاطر
قدرت در حکومت
او از ثروت می پرسد: از کجا آمده ای؟
او از عقاید می پرسد: در خدمت که هستید؟
هر کجا سکوت هست، او حرف می زند
و هر کجا ظلم بیداد می کند و سخن از سرنوشت است
او نام مسئولین را فاش می کند.
وقتی بر سر میز می نشیند
نارضایتی است که می نشیند
غذا بد می شود
و فضا تنگ و تار می شود.
هر کجا تبعید اش کند
عصیان به آنجا می رود
و در جائی که از آن تبعید شده است
نا آرامی برجای می ماند.
زمانی که لنین مُرد و دیگر غایب بود
پیروزی به دست آمده بود
اما کشور هنوز ویران بود
توده ها از بند رسته بودند اما
راه هنوز در تاریکی بود.
وقتی لنین مُرد
سربازان روی سکوها نشستند و گریستند
و کارگران از پای ماشین ها دویدند و مشت هایشان را تکان دادند.
وقتی لنین رفت
مثل این بود که درخت به برگ هایش بگوید: من رفتم!
از آن زمان پانزده سال می گذرد
یک ششم زمین از استثمار رهیده است
از فریاد « استثمارگران آمدند!»
توده ها هر روز از نو برمیخیزند
آماده برای نبرد.
لنین در قلب بزرگ طبقه کارگر نقش بسته است.
او آموزگار ما بود
او به همراه ما مبارزه کرده است.
او در قلب بزرگ طبقه کارگر نقش بسته است.
برتولت برشت
@finchstuff
وقتی لنین مُرد
سربازِ مراقب جسد به رفیق اش می گفت:
من نمی خواستم باور کنم.
رفتم جلو
آنجائی که او خوابیده بود
در گوش او فریاد زدم:
ایلیچ ! استثمارگران آمدند !
تکان نخورد.
و من باور کردم که مرده است.
وقتی یک مرد خوب می خواهد ترک مان کند
چگونه می توان باز اش داشت؟
به او بگوئید وجود اش چرا لازم است
این نگه اش میدارد.
چه چیزی می توانست لنین را نگهدارد؟
آن سرباز فکر می کرد
اگر او بشنود که استثمارگران می آیند
حتا اگر بیمار باشد برمیخاست
شاید با چوب زیر بغل خواهد آمد
شاید روی بازوان کسی
اما به هر حال برخواهد خاست
و خواهد آمد
تا علیه استثمارگران مبارزه کند.
سرباز این را می دانست که لنین
سرتاسر عمر اش را با استثمارگران مبارزه کرده بود.
این سرباز هنگامی که به فتح کاخ زمستانی کمک کرده بود
میخواست به خانه برگردد
زیرا که دیگر
زمین های اربابان تقسیم شده بودند
اما لنین به او گفته بود: کجا می روی؟ بمان!
هنوز استثمارگران دیگری هستند
و مادام که استثمار وجود دارد
باید با آن مبارزه کرد
مادام که استثمار برایت هست
باید با آن بجنگی.
ضعیفان مبارزه نمی کنند
قوی ترها شاید ساعتی،
و آن ها که باز هم قوی ترند
سال های طولانی مبارزه می کنند
ولی قوی ترین ها به درازای عمر خود مبارزه می کنند.
وجود اینان
چشمپوشی ناپذیر است.
وقتی که ظلم انباشته می شود
بسیاری مأیوس می شوند
اما شهامت او رشد می کند
او سازمان می دهد مبارزه اش را
بخاطر چای و دستمزد
و بخاطر
قدرت در حکومت
او از ثروت می پرسد: از کجا آمده ای؟
او از عقاید می پرسد: در خدمت که هستید؟
هر کجا سکوت هست، او حرف می زند
و هر کجا ظلم بیداد می کند و سخن از سرنوشت است
او نام مسئولین را فاش می کند.
وقتی بر سر میز می نشیند
نارضایتی است که می نشیند
غذا بد می شود
و فضا تنگ و تار می شود.
هر کجا تبعید اش کند
عصیان به آنجا می رود
و در جائی که از آن تبعید شده است
نا آرامی برجای می ماند.
زمانی که لنین مُرد و دیگر غایب بود
پیروزی به دست آمده بود
اما کشور هنوز ویران بود
توده ها از بند رسته بودند اما
راه هنوز در تاریکی بود.
وقتی لنین مُرد
سربازان روی سکوها نشستند و گریستند
و کارگران از پای ماشین ها دویدند و مشت هایشان را تکان دادند.
وقتی لنین رفت
مثل این بود که درخت به برگ هایش بگوید: من رفتم!
از آن زمان پانزده سال می گذرد
یک ششم زمین از استثمار رهیده است
از فریاد « استثمارگران آمدند!»
توده ها هر روز از نو برمیخیزند
آماده برای نبرد.
لنین در قلب بزرگ طبقه کارگر نقش بسته است.
او آموزگار ما بود
او به همراه ما مبارزه کرده است.
او در قلب بزرگ طبقه کارگر نقش بسته است.
برتولت برشت
@finchstuff
❤1👍1🔥1
رفیق لنین را بارها و در ابعاد گسترده تجلیل کرده اند
تندیس های نیمتنه و تمام قد از او وجود دارند
نام اش را روی شهرها و کودکان می گذارند
سخنرانی ها به زبان های گوناگون انجام می شوند
تجمعات و تظاهرات صورت می گیرند
از شانگهای تا شیکاگو
برای بزرگداشت لنین.
لیکن قالیبافان کویان بولاغ
– روستائی کوچک در جنوب ترکستان*
اینگونه از او را تجلیل کردند:
شب ها بیست بافنده ی لرزان از تب
از پای دارهای فرسوده ی قالیبافی برمی خیزند.
تب، از انبوه پشه های مالاریاست
که همچون ابری ضخیم از باتلاق پشت قبرستان شترها بلند می شود
و ایستگاه راه آهن را پر می کند.
روزی از روزها
قطاری که هر دو هفته یکبار با آب و دود می آید
خبر آورد که روز بزرگداشت رفیق لنین نزدیک است.
اهالی کویان بولاغ هم
– این فرشبافان فقیر-
تصمیم می گیرند تا در آبادی آن ها نیز
نیمتنه ای گچین از رفیق لنین نصب شود.
برای گرد آوری پول مجسمه جمع می شوند با تبلرزه.
و دست هایشان برای پرداخت صنار و سی شاهی های از زیر سنگ در آمده
از یکدیگر سبقت می گیرند.
« ستپا جمال اوف » از ارتش سرخ
که به دقت می شمارد و همه چیز را نظاره می کند،
از دیدن شوق بزرگداشت لنین شادمان است
اما در عین حال لرزش دست ها را هم می بیند.
او ناگهان پیشنهاد می کند:
با پول مجسمه، نفت خریداری شود
بر روی باتلاق پشت قبرستان شترها ریخته شود
جائی که پشه ها می آیند
پشه هائی که تب می آورند.
تا به این ترتیب
هم با تب مالاریا درکویان بولاغ مبارزه شود
و هم از رفیق لنینِ مرده
– اما فراموش ناشدنی
تجلیل شود.
تصویب می کنند.
*
روز بزرگداشت رسید.
اهالی، سطل های قُر شده شان را پر از نفت سیاه حمل کردند
و یکی بعد از دیگری روی باتلاق خالی ریختند.
بدینسان با بزرگداشت لنین
به خود خدمت کردند
و با خدمت به خود
به لنین ارج گذاشتند
و او را فهمیدند.
***
دیدیم که اهالی کویان بولاغ چطور به بزرگداشت لنین پرداختند.
در شبی که نفت خریده و بر روی باتلاق ریخته شد
مردی در مجمع عمومی روستا از جا برخاست
ودرخواست کرد تخته سیاهی به ایستگاه راه آهن بیاورند که روی آن
ماجرا به دقت شرح داده شود که چطور طرح عوض شد
و بجای مجسمه لنین چندین تُن نفت سیاه برای ریشه کن کردن تب تهیه شد.
و همه این ها محض بزرگداشت لنین.
این کار را هم کردند و تابلو را آویختند.
برتولت برشت
____
* کویان بولاغ در ازبکستان شوروی قرار داشت.
@finchstuff
تندیس های نیمتنه و تمام قد از او وجود دارند
نام اش را روی شهرها و کودکان می گذارند
سخنرانی ها به زبان های گوناگون انجام می شوند
تجمعات و تظاهرات صورت می گیرند
از شانگهای تا شیکاگو
برای بزرگداشت لنین.
لیکن قالیبافان کویان بولاغ
– روستائی کوچک در جنوب ترکستان*
اینگونه از او را تجلیل کردند:
شب ها بیست بافنده ی لرزان از تب
از پای دارهای فرسوده ی قالیبافی برمی خیزند.
تب، از انبوه پشه های مالاریاست
که همچون ابری ضخیم از باتلاق پشت قبرستان شترها بلند می شود
و ایستگاه راه آهن را پر می کند.
روزی از روزها
قطاری که هر دو هفته یکبار با آب و دود می آید
خبر آورد که روز بزرگداشت رفیق لنین نزدیک است.
اهالی کویان بولاغ هم
– این فرشبافان فقیر-
تصمیم می گیرند تا در آبادی آن ها نیز
نیمتنه ای گچین از رفیق لنین نصب شود.
برای گرد آوری پول مجسمه جمع می شوند با تبلرزه.
و دست هایشان برای پرداخت صنار و سی شاهی های از زیر سنگ در آمده
از یکدیگر سبقت می گیرند.
« ستپا جمال اوف » از ارتش سرخ
که به دقت می شمارد و همه چیز را نظاره می کند،
از دیدن شوق بزرگداشت لنین شادمان است
اما در عین حال لرزش دست ها را هم می بیند.
او ناگهان پیشنهاد می کند:
با پول مجسمه، نفت خریداری شود
بر روی باتلاق پشت قبرستان شترها ریخته شود
جائی که پشه ها می آیند
پشه هائی که تب می آورند.
تا به این ترتیب
هم با تب مالاریا درکویان بولاغ مبارزه شود
و هم از رفیق لنینِ مرده
– اما فراموش ناشدنی
تجلیل شود.
تصویب می کنند.
*
روز بزرگداشت رسید.
اهالی، سطل های قُر شده شان را پر از نفت سیاه حمل کردند
و یکی بعد از دیگری روی باتلاق خالی ریختند.
بدینسان با بزرگداشت لنین
به خود خدمت کردند
و با خدمت به خود
به لنین ارج گذاشتند
و او را فهمیدند.
***
دیدیم که اهالی کویان بولاغ چطور به بزرگداشت لنین پرداختند.
در شبی که نفت خریده و بر روی باتلاق ریخته شد
مردی در مجمع عمومی روستا از جا برخاست
ودرخواست کرد تخته سیاهی به ایستگاه راه آهن بیاورند که روی آن
ماجرا به دقت شرح داده شود که چطور طرح عوض شد
و بجای مجسمه لنین چندین تُن نفت سیاه برای ریشه کن کردن تب تهیه شد.
و همه این ها محض بزرگداشت لنین.
این کار را هم کردند و تابلو را آویختند.
برتولت برشت
____
* کویان بولاغ در ازبکستان شوروی قرار داشت.
@finchstuff
❤3👍1