دُری گمشده
یک سوال! مشکلتون با افرادی که چند زبان بلد هستن و در حین فارسی حرف زدن ممکنه سوییچ کنن چون فارسی همون کلمه رو یادشون نمیاد، چیه؟
چون نمیدونن زبان در هر فرمش وسیله ارتباطه
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝔏𝔲𝔫𝔞𝔯𝔦𝔱𝔦𝔬𝔲𝔰)
بچه ها قراره کمپین بزنم
پول جمع کنم
برا همسایه کیریمون یه ماشین ظرفشویی بخرم که دیگه ساعت یک شب تا چهار صب ظرف نشوره.
پول جمع کنم
برا همسایه کیریمون یه ماشین ظرفشویی بخرم که دیگه ساعت یک شب تا چهار صب ظرف نشوره.
Forwarded from جادوگر شهر موز
کاش یه زید داشتم فردا برام پیتزا میخرید به عنوان جایزه.
Forwarded from جادوگر شهر موز
حالا انگار خودم چلاقم نمیتونم خودم بخرم.
تو گفتی «فقط یک اشتباه بود». اما ظالمانه بود که فکر میکردم اشتباه از آن من بود، این که آغاز به پرستش تو نمودم.
- لانگ لیو
- لانگ لیو
😢2
что за боль, что за напасть
Бездны горя, бездны зла
Вновь из прошлого идет
Страшным именем
Снова стон седых вершин
Вновь чернеют облака
Все, сметая на пути,
Страшным именем
Бездны горя, бездны зла
Вновь из прошлого идет
Страшным именем
Снова стон седых вершин
Вновь чернеют облака
Все, сметая на пути,
Страшным именем
Forwarded from سطل آشغال
احساس میکنم پشت دری بسته هستم که طرف دیگرش تو زندگی میکنی و هیچگاه باز نخواهد شد.
Forwarded from Fu Inlé (Sionnach)
یکبار که فهمیدم خوابم ( ولی نه اونقدر کامل که بخوام براش کاری کنم.)
من به عنوان آزمایش شکار(!) توسط دولت برده شده و توی یه محلهی مخروبهی غیرقابل سکونت گذاشته شدم. حالا چرا؟ چون دولت تونسته بود اژدها بسازه =) با دستکاری ژنتیکی و بقایای استخوانهای دایناسورها تونسته بودن بالاخره یک اژدها خلق کنن و توی اون منطقه مشغول آزمایش کردنش بودن. و من؟ من قرار بود اولین شکارش باشم =) و وقتی اونجا گذاشتنم یه جمله گفتن: فرار کن.
و اون اژدها خیلی زیبا بود. سفید و قرمز بود و پر از خشم. هعی.
من به عنوان آزمایش شکار(!) توسط دولت برده شده و توی یه محلهی مخروبهی غیرقابل سکونت گذاشته شدم. حالا چرا؟ چون دولت تونسته بود اژدها بسازه =) با دستکاری ژنتیکی و بقایای استخوانهای دایناسورها تونسته بودن بالاخره یک اژدها خلق کنن و توی اون منطقه مشغول آزمایش کردنش بودن. و من؟ من قرار بود اولین شکارش باشم =) و وقتی اونجا گذاشتنم یه جمله گفتن: فرار کن.
و اون اژدها خیلی زیبا بود. سفید و قرمز بود و پر از خشم. هعی.
Fu Inlé
یکبار که فهمیدم خوابم ( ولی نه اونقدر کامل که بخوام براش کاری کنم.) من به عنوان آزمایش شکار(!) توسط دولت برده شده و توی یه محلهی مخروبهی غیرقابل سکونت گذاشته شدم. حالا چرا؟ چون دولت تونسته بود اژدها بسازه =) با دستکاری ژنتیکی و بقایای استخوانهای دایناسورها…
من و اژدها اگه خوابو من میدیدم
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندر احوالات مردم ایران این روز ها
واکنش مورفیوس دقیقا واکنش منه
واکنش مورفیوس دقیقا واکنش منه
👍1
Forwarded from .
چالش:
اینو فوروارد کنید چنلتون تا بهتون بگم what specific character are you و یه سری عکس مطابق با همون شخصیتی که دارید بر اساس محتوای چنلتون بدم. (یه نمونه درست کردم توی عکس بالا میتونید ببینید)
اگه چنل ندارید یا پرایوتین ناشناس بدید و یه لقب از خودتون + توضیحات بهم بدید تا جواب رو با اون براتون بذارم~
Limit: تا وقتی خط بخوره
@bonitapescado
اینو فوروارد کنید چنلتون تا بهتون بگم what specific character are you و یه سری عکس مطابق با همون شخصیتی که دارید بر اساس محتوای چنلتون بدم. (یه نمونه درست کردم توی عکس بالا میتونید ببینید)
اگه چنل ندارید یا پرایوتین ناشناس بدید و یه لقب از خودتون + توضیحات بهم بدید تا جواب رو با اون براتون بذارم~
Limit: تا وقتی خط بخوره
@bonitapescado
Колония имени Горького | کولونی گورکی
من و رابطه هایی که هیچوقت نداشتم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
هر وقت مردم به جای figuratively به اشتباه از literally استفاده میکنن دلم میخواد براشون داستان این رو تعریف کنم که چطور وقتی نیمه شب دزدیده شدم، قوزک پای چپم رو تتو کردم و چطور دارتهای سمی توی اپرای La Forza del destino میتونن یه نفر رو یتیم کنن و صدها خونه رو به آتیش بکشن. دلم میخواد براش داستان یه مرد، یه زن و یه سازمان رو تعریف کنم و این که چرا نباید به اشتباه از کلمه literally به جای figuratively استفاده کنن چون یه زن که قول داده بود با یه نویسنده ازدواج کنه، زیر قولش میزنه و با یه مرد دیگه ازدواج میکنه و برمیداره یه کتاب دوست صفحهای مینویسه که توش توضیح میده چرا نمیتونه با نویسنده ازدواج کنه و نویسنده هم هر شب میشینه کتابه رو میخونه و گریه میکنه و توی ماشین تحریرش برای مردم نکات به دردبخوری مینویسه، مثل این که چطور اگه قیمتون خودکشیش رو جعل کرد پیداش کنید و فرق بین literally و figuratively چیه و هر کدوم رو کجا باید استفاده کنید.
ژیل حائری: با توجه به این مسئله که عشق بر اساس دیدگاه شما، مسئلۀ تجربۀ جهان بر اساس «تفاوت» است، چرا هم نظر با دیدگاه امانوئل لویناس فیلسوف نیستید، بدین صورت که شخص عاشق «ویژگی معشوقش که از هر ویژگی دیگر متفاوت است نه، که خود ویژگی تفاوت» را تجربه میکند؟ چرا نمی پذیرید که عشق، تجربۀ دیگری است؟
آلن بدیو: فکر میکنم که درک این مسئله حیاتی است که بنا ساختن جهان بر اساس تفاوت، متمایز است از تجربۀ تفاوت. دیدگاه لویناس از تجربۀ تقلیل ناپذیر صورت دیگری آغاز می شود، نوعی تجلی که ریشه در اندیشۀ "خدا به مثابه «دیگریِ قادر»" دارد. تجربۀ دیگری بودگی اصل فلسفۀ لویناس است چرا که شالودۀ اخلاق را در فلسفۀ وی شکل می دهد. در سنت دینی نیز عشق نوعی باور مبتنی بر تعالی است. از نظر من، هیچ چیز خاص «اخلاقی» دربارۀ عشق وجود ندارد. به شخصه از هیچ کدام از این نشخوار های دینی الهام گرفته شده از عشق خوشم نمی آید، با وجود این که می دانم تأثیراتی ژرف و بزرگ بر تاریخ گذاشته اند. در چنین برداشتی تنها انتقام یکی(خدا) از دو نفر را می بینم. باور دارم که مواجهه با دیگری حقیقتا وجود دارد، اما مواجهه یک تجربه نیست، بلکه رویدادی است که همیشه کدر باقی مانده و تنها جلوه ای از حقیقت را در میان بی شمار بازآوا هایش می یابد. و همینطور عشق را تجربۀ «پیوند» نمی بینم، به عنوان مثال تجربه ای که در آن خود را به خاطر دیگری فراموش کنم که در نهایت از مجرای آن به «دیگری قادر» برسم. در پایان فاوست، گوته ادعا می کرد که «زنانگی ابدی ما را رفعت می بخشد». مرا ببخشید اما چنین گزاره هایی برایم قبیح و زشت هستند. عشق مرا نه رفعت می بخشد و نه مرا تنزل می دهد. عشق یک پروژۀ اگزیستانسیال است: بنا نهادن جهان از منظری غیر متمرکز که متفاوت از دیدگاهی مبتنی بر برانگیختگی من برای بقا یا بازتأیید هویت خویش است.
در اینجا «بنا نهادن» را در مقابل «تجربه کردن» قرار می دهم. هنگامی که سرم را بر شانۀ زنی که به وی عشق می ورزم قرار می دهم و می توانم به عوان مثال، آرامش گرگ و میش بر فراز یک منظرۀ کوهستانی، کشتزار های سبز-طلایی، سایۀ درختان، گوسفندان بینی سیاه که بی حرکت درون حصار ها قرار گرفته اند و همینطور خورشید را که در انتظار ناپدید شدن پشت قله های ناهموار است، ببینم و بدانم که- نه از مجرای سیمای وی، که از مجرای جهان، همانگونه که هست- زنی که بدو عشق می ورزم به همان جهان می نگرد و این که این تلاقی، بخشی از جهان بوده و عشق به طور دقیق در همان لحظه، پارادوکس «تفاوت مشابه» را شکل می دهد، که عشق وجود دارد و عهد می بندد که وجود داشته باشد. حقیقت این است که او و من بدل به یک سوژۀ منحصر به فرد شده ایم، سوژۀ عشق که به چشم انداز جهان از مجرای تفاوت می نگرد، و بدین ترتیب جهان آبستن شده، متولد شده و دیگر نمودی از چیزی که تنها در نگاه من می گنجد نیست. عشق همواره امکان حضور در لحظۀ تولد جهان است. تولد یک کودک، اگر از مجرای عشق باشد، مثال دیگری از این امکان است.
📚 در ستایش عشق(ترجمۀ خودم)
✍ آلن بدیو
@finchstuff
آلن بدیو: فکر میکنم که درک این مسئله حیاتی است که بنا ساختن جهان بر اساس تفاوت، متمایز است از تجربۀ تفاوت. دیدگاه لویناس از تجربۀ تقلیل ناپذیر صورت دیگری آغاز می شود، نوعی تجلی که ریشه در اندیشۀ "خدا به مثابه «دیگریِ قادر»" دارد. تجربۀ دیگری بودگی اصل فلسفۀ لویناس است چرا که شالودۀ اخلاق را در فلسفۀ وی شکل می دهد. در سنت دینی نیز عشق نوعی باور مبتنی بر تعالی است. از نظر من، هیچ چیز خاص «اخلاقی» دربارۀ عشق وجود ندارد. به شخصه از هیچ کدام از این نشخوار های دینی الهام گرفته شده از عشق خوشم نمی آید، با وجود این که می دانم تأثیراتی ژرف و بزرگ بر تاریخ گذاشته اند. در چنین برداشتی تنها انتقام یکی(خدا) از دو نفر را می بینم. باور دارم که مواجهه با دیگری حقیقتا وجود دارد، اما مواجهه یک تجربه نیست، بلکه رویدادی است که همیشه کدر باقی مانده و تنها جلوه ای از حقیقت را در میان بی شمار بازآوا هایش می یابد. و همینطور عشق را تجربۀ «پیوند» نمی بینم، به عنوان مثال تجربه ای که در آن خود را به خاطر دیگری فراموش کنم که در نهایت از مجرای آن به «دیگری قادر» برسم. در پایان فاوست، گوته ادعا می کرد که «زنانگی ابدی ما را رفعت می بخشد». مرا ببخشید اما چنین گزاره هایی برایم قبیح و زشت هستند. عشق مرا نه رفعت می بخشد و نه مرا تنزل می دهد. عشق یک پروژۀ اگزیستانسیال است: بنا نهادن جهان از منظری غیر متمرکز که متفاوت از دیدگاهی مبتنی بر برانگیختگی من برای بقا یا بازتأیید هویت خویش است.
در اینجا «بنا نهادن» را در مقابل «تجربه کردن» قرار می دهم. هنگامی که سرم را بر شانۀ زنی که به وی عشق می ورزم قرار می دهم و می توانم به عوان مثال، آرامش گرگ و میش بر فراز یک منظرۀ کوهستانی، کشتزار های سبز-طلایی، سایۀ درختان، گوسفندان بینی سیاه که بی حرکت درون حصار ها قرار گرفته اند و همینطور خورشید را که در انتظار ناپدید شدن پشت قله های ناهموار است، ببینم و بدانم که- نه از مجرای سیمای وی، که از مجرای جهان، همانگونه که هست- زنی که بدو عشق می ورزم به همان جهان می نگرد و این که این تلاقی، بخشی از جهان بوده و عشق به طور دقیق در همان لحظه، پارادوکس «تفاوت مشابه» را شکل می دهد، که عشق وجود دارد و عهد می بندد که وجود داشته باشد. حقیقت این است که او و من بدل به یک سوژۀ منحصر به فرد شده ایم، سوژۀ عشق که به چشم انداز جهان از مجرای تفاوت می نگرد، و بدین ترتیب جهان آبستن شده، متولد شده و دیگر نمودی از چیزی که تنها در نگاه من می گنجد نیست. عشق همواره امکان حضور در لحظۀ تولد جهان است. تولد یک کودک، اگر از مجرای عشق باشد، مثال دیگری از این امکان است.
📚 در ستایش عشق(ترجمۀ خودم)
✍ آلن بدیو
@finchstuff
❤4👍1