Колония имени Горького | کولونی گورکی
Clann – Her & the River
In the heart of a desolate valley, where whispers of the wind danced with the melancholic tune of solitude, there stood a solitary figure, shrouded in the cloak of her own silence. She was known to the world as simply "Her," a nameless wanderer haunted by the weight of her past and the emptiness of her present.
Her footsteps echoed against the rugged terrain as she made her way toward the river that flowed through the valley like a vein of life in a world drained of vitality. The river, with its gentle murmur, seemed to beckon her, promising solace in its embrace.
As she reached the riverbank, Her gazed into the crystal-clear waters, where fragments of memories danced like shadows beneath the surface. She saw her reflection staring back at her, a portrait of loneliness etched in every line of her face.
With trembling hands, she reached out to touch the water, seeking comfort in its cool embrace. But as her fingers grazed the surface, ripples distorted her reflection, fracturing the illusion of companionship that she so desperately craved.
Tears welled in her eyes, mingling with the river's current as they trailed down her cheeks. She felt the weight of her solitude pressing down upon her like an oppressive burden, suffocating her with its relentless grip.
In that moment of despair, a voice whispered from the depths of her soul, urging her to let go of the pain that had tethered her to the past. With a trembling resolve, she closed her eyes and surrendered herself to the river's current, allowing it to carry her away from the shores of loneliness.
As she drifted downstream, the world around her blurred into a haze of motion and sound. Yet amidst the chaos, she found a sense of peace, a glimmer of hope that illuminated the darkness of her despair.
In the embrace of the river, Her found a new beginning, a chance to rewrite the story of her life and discover the beauty that lay hidden within her own heart. And as she journeyed onward, she knew that she was no longer alone, for the river was her companion, her confidant, her eternal friend in a world fraught with solitude.
- Finch
Her footsteps echoed against the rugged terrain as she made her way toward the river that flowed through the valley like a vein of life in a world drained of vitality. The river, with its gentle murmur, seemed to beckon her, promising solace in its embrace.
As she reached the riverbank, Her gazed into the crystal-clear waters, where fragments of memories danced like shadows beneath the surface. She saw her reflection staring back at her, a portrait of loneliness etched in every line of her face.
With trembling hands, she reached out to touch the water, seeking comfort in its cool embrace. But as her fingers grazed the surface, ripples distorted her reflection, fracturing the illusion of companionship that she so desperately craved.
Tears welled in her eyes, mingling with the river's current as they trailed down her cheeks. She felt the weight of her solitude pressing down upon her like an oppressive burden, suffocating her with its relentless grip.
In that moment of despair, a voice whispered from the depths of her soul, urging her to let go of the pain that had tethered her to the past. With a trembling resolve, she closed her eyes and surrendered herself to the river's current, allowing it to carry her away from the shores of loneliness.
As she drifted downstream, the world around her blurred into a haze of motion and sound. Yet amidst the chaos, she found a sense of peace, a glimmer of hope that illuminated the darkness of her despair.
In the embrace of the river, Her found a new beginning, a chance to rewrite the story of her life and discover the beauty that lay hidden within her own heart. And as she journeyed onward, she knew that she was no longer alone, for the river was her companion, her confidant, her eternal friend in a world fraught with solitude.
- Finch
❤2
Fu Inlé
Defense against the dark arts. Astrology
Профессор Альбус Персиевич Дамблдов
Forwarded from Fu Inlé (Sionnach)
What's the difference between humans and animals? Animals would never let the dumbest ones lead the pack.
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
حالا خوبه ریونج نیست، وگرنه پلن گریه نبود خودکشی بود
هعب. اونوقت با فرمان
Execute order 66
خودمون رو میکشتیم
Execute order 66
خودمون رو میکشتیم
𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉
همین جا بود که فهمیدم برای همیشه به استاروارز گیر کردم و تمام شده
استاروارز بخشی از فرهنگ ما شده. حتی اگر نابودش هم بکنن با somehow ها، ما سینه به سینه نقل میکنیم داستان های فراموش شده رو
Forwarded from 𝑫𝒐𝒓𝒐𝒕𝒉𝒚 𝒊𝒏 𝑴𝒊𝒅𝒅𝒍𝒆 𝑬𝒂𝒓𝒕𝒉 (𝑨𝒔𝒉𝒐𝒌𝒂🩵)
Колония имени Горького | کولونی گورکی
استاروارز بخشی از فرهنگ ما شده. حتی اگر نابودش هم بکنن با somehow ها، ما سینه به سینه نقل میکنیم داستان های فراموش شده رو
تبدیل به عضو حیاتی از بدنم شده
ممکنه بتونم بدون کلیههام زندگی کنم ولی بدون اسکایواکر ها هرگز
ممکنه بتونم بدون کلیههام زندگی کنم ولی بدون اسکایواکر ها هرگز
Forwarded from 𝘔é𝘭𝘢𝘯𝘤𝘰𝘭𝘪𝘦࿐
«ازم متنفر نیستی؛ اما از روی اجبار دوستم داری، این بدتره، خیلی بدتر. اینکه انگار توی قلبت اضافهم، اینکه انگار داری به زور توش جام میدی فقط چون دوستت دارم و مهربونم یا هر مزخرف دیگهای، بیشتر از هر چیزی من رو میشکنه.
فقط کاش برعکس بود. کاش بد بودم، واست بد بودم و تو دوستم داشتی و سعی میکردی ازم متنفر باشی. این شکلی خیلی قشنگتر و واقعیتره. اینکه ببینم تلاش میکنی با نفرت بهم زل بزنی، خیلی قشنگتر از الانه که حس میکنم حالت ازم بهم میخوره، ولی سعی میکنی با لبخند ساختگی، خودت رو آروم نشون بدی. کاش دوستم داشتی، ولی این رو نمیخواستی. اما نمیتونی، اجباری که نیست. پس فقط با خیال راحت ازم متنفر باش.»
#دیالوگ #نانوشته از "آخرین بالماسکه"
فقط کاش برعکس بود. کاش بد بودم، واست بد بودم و تو دوستم داشتی و سعی میکردی ازم متنفر باشی. این شکلی خیلی قشنگتر و واقعیتره. اینکه ببینم تلاش میکنی با نفرت بهم زل بزنی، خیلی قشنگتر از الانه که حس میکنم حالت ازم بهم میخوره، ولی سعی میکنی با لبخند ساختگی، خودت رو آروم نشون بدی. کاش دوستم داشتی، ولی این رو نمیخواستی. اما نمیتونی، اجباری که نیست. پس فقط با خیال راحت ازم متنفر باش.»
#دیالوگ #نانوشته از "آخرین بالماسکه"
❤2
It's inevitable. I've come to understand it now. You knew, you always knew. What did you do instead? You let yourself burn. You knew the bitter end was inevitable. Now you're not yourself, you're not "the other". What are you? You know you're just a loose strand in time. A joke, a despised memory. Now you have the abyss for yourself to gaze. You're a distorted reflection on the surface of the lake, hollow as the echo in an empty chamber
Forwarded from Answers
برداشت اولیهی مردم از تو: یه فرد مهربون و درونگرا که از اطلاعات زیادش به طور خلاصه حرف میزنه تا خودشیفته و اهل جلب توجه بنظر نیاد
بهت نزدیک میشن چون بنظرشون اطلاعات و زاویه دید جالبی داری
https://news.1rj.ru/str/finchstuff
بهت نزدیک میشن چون بنظرشون اطلاعات و زاویه دید جالبی داری
https://news.1rj.ru/str/finchstuff
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/finchstuff
Dökkálfar(but not like the original mythology)
اون موجودی باستانیه که در کرانه درياچه زندگی میکنه. باریکه و مثل سایهای به نظر میرسه که نیمی در اینجا حضور داره و نیمی در تخیل تو. در سالهای دور، الف تاریکی بود که در غارهای سیاه با خانوادهش زندگی میکرد. اما همیشه میخواست دنیای بیرون رو بشناسه. خانوادهش برای خدایان جام می ساختن. جامهای شرابی که میتونستن بسته به نیت نوشنده زهر بشن، جامهایی که با نگاه کردن به مایع بینشون فرد به جنون میرسید و جامهایی که دشمنانشون رو به شکل خرمگس توی خودش نگه میداشت.
اون استعدادی در ساختن جام نداشت و از کار کردن با فلز متنفر بود. بدتر از همه این که نمیتونست از seiðr، جادوی طبیعی اجدادش استفاده کنه. چون وقتی بچه بود دو الفِ روشن، دستهاش رو شکسته بودن و مادر کمالگراش که نمیتونست تحمل کنه فرزندش انگشتان کجی داشته باشه، دستش رو بریده و براش دستی فلزی ساخته بود. بدتر از همه این که دست، به فرمان مادر کار میکرد و یه بار که تصمیم گرفته بود از مادرش نافرمانی کنه، با دست خودش تقریبا خفه شد.
در نهایت از غارها فرار کرد و به روهینا پناه برد. روهینا الههی موسیقیه که در انتهای بین جهانها زندگی میکنه. اون از الهه خواست بهش قدرتی بده که دیگه هرگز مطیع خواستههای فرد دیگهای نشه و روهینا هم در ازاش سیصد سال از عمرش رو خواست تا بهش خدمت کنه.
روهینا بهش چنگی داد که وقتی مینواختش، میتونست عقل فانیها رو ازشون بگیره. با نواختن چنگ، دست فلزیش کم کم به حالت طبیعیش برمیگشت و در انتهای خدمتش، میتونست از قدرت کاملش استفاده کنه. گفته میشه که با قدرت کامل اون چنگ، میشه سرنوشت رگناروک رو عوض کرد.
اما اون عاشق یه فانی شد و به خاطرش خدمت روهینا رو رها کرد. با وجود هشدار روهینا، اون برای سرگرم کردن معشوق فانیش از چنگ استفاده کرد. فکر میکرد میتونه قدرتش رو کنترل کنه. اما معشوقش عقلش رو از دست داد. اون که حاضر بود هر بهایی برای برگردوندنش بده، سایههاش رو دوباره به روهینا فروخت. اما الهه فریبش داده بود و معشوقش رو به یه ماهی تبدیل کرد. حالا اون و معشوقش توی درياچه زندانی شدن و محکومن که به صدای چنگ گوش بدن.
(I don't know why I did this to you, sorry for the trauma 😭)
Dökkálfar(but not like the original mythology)
اون موجودی باستانیه که در کرانه درياچه زندگی میکنه. باریکه و مثل سایهای به نظر میرسه که نیمی در اینجا حضور داره و نیمی در تخیل تو. در سالهای دور، الف تاریکی بود که در غارهای سیاه با خانوادهش زندگی میکرد. اما همیشه میخواست دنیای بیرون رو بشناسه. خانوادهش برای خدایان جام می ساختن. جامهای شرابی که میتونستن بسته به نیت نوشنده زهر بشن، جامهایی که با نگاه کردن به مایع بینشون فرد به جنون میرسید و جامهایی که دشمنانشون رو به شکل خرمگس توی خودش نگه میداشت.
اون استعدادی در ساختن جام نداشت و از کار کردن با فلز متنفر بود. بدتر از همه این که نمیتونست از seiðr، جادوی طبیعی اجدادش استفاده کنه. چون وقتی بچه بود دو الفِ روشن، دستهاش رو شکسته بودن و مادر کمالگراش که نمیتونست تحمل کنه فرزندش انگشتان کجی داشته باشه، دستش رو بریده و براش دستی فلزی ساخته بود. بدتر از همه این که دست، به فرمان مادر کار میکرد و یه بار که تصمیم گرفته بود از مادرش نافرمانی کنه، با دست خودش تقریبا خفه شد.
در نهایت از غارها فرار کرد و به روهینا پناه برد. روهینا الههی موسیقیه که در انتهای بین جهانها زندگی میکنه. اون از الهه خواست بهش قدرتی بده که دیگه هرگز مطیع خواستههای فرد دیگهای نشه و روهینا هم در ازاش سیصد سال از عمرش رو خواست تا بهش خدمت کنه.
روهینا بهش چنگی داد که وقتی مینواختش، میتونست عقل فانیها رو ازشون بگیره. با نواختن چنگ، دست فلزیش کم کم به حالت طبیعیش برمیگشت و در انتهای خدمتش، میتونست از قدرت کاملش استفاده کنه. گفته میشه که با قدرت کامل اون چنگ، میشه سرنوشت رگناروک رو عوض کرد.
اما اون عاشق یه فانی شد و به خاطرش خدمت روهینا رو رها کرد. با وجود هشدار روهینا، اون برای سرگرم کردن معشوق فانیش از چنگ استفاده کرد. فکر میکرد میتونه قدرتش رو کنترل کنه. اما معشوقش عقلش رو از دست داد. اون که حاضر بود هر بهایی برای برگردوندنش بده، سایههاش رو دوباره به روهینا فروخت. اما الهه فریبش داده بود و معشوقش رو به یه ماهی تبدیل کرد. حالا اون و معشوقش توی درياچه زندانی شدن و محکومن که به صدای چنگ گوش بدن.
(I don't know why I did this to you, sorry for the trauma 😭)
Telegram
Колония имени Горького | کولونی گورکی
زن زندگی آزادی
گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard
منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources
http://t.me/RedChtBot?start=823056890
گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard
منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources
http://t.me/RedChtBot?start=823056890
Forwarded from 𝘔é𝘭𝘢𝘯𝘤𝘰𝘭𝘪𝘦࿐
شارون، تنها فرزند خاندان وکسلر، وارث هولدینگ عظیمی بود و از بچگی برای اداره شرکتها، آموزش سختگیرانهای میدید. همچنین پدرش تمایل داشت که اون با دنبالهروی از خودش وارد سیاست هم بشه و بتونه جایگاه هولدینگ رو از چندین جهت، حفظ کنه.
شارون از بچگی به اجبار مطالعه زیادی در باب مدیریت، سیاست و نورومارکتینگ داشت و به عنوان جایزه میذاشتند که به علاقمندیهاش یعنی موسیقی و فلسفه هم برسه. هر چند، خوندن رمان و تماشای سریال هنوز واسش تابو محسوب میشد.
عقاید مارکسیستی شارون برخلاف جایگاهش بودند و این باعث میشد دلیل اضافهای برای نفرت از خودش، خانواده و امتیازاتش داشته باشه.
در آخر، به این نتیجه میرسه که امتیازاتش باعث میشن بتونه نقش زیادی در جامعه ایفا کنه و بتونه بیشتر از یک کارمند و کارگر عادی، رویاهاش رو محقق کنه.
با ورودش به یکی از شرکتهای پدرش به عنوان معاون، اضطراب اجتماعیش کمتر میشه و فنبیانش ارتقا مییابه. قراردادهایی که پیشنهاد میداد تمامشون به ضرر شرکت پدرش و به سود شرکتهای کوچیکتر بودند. در نهایت کارخونههای وابسته به هولدینگ بارها مجبور به حراج برای به فروش رسوندن کالاهای اضافه شدند.
زدوبندهای شارون با شرکتهای کوچیکتر و در نتیجه سودشون، باعث میشد که بهش اعتماد کنند و فکر کنن کارهاش از روی کینه شخصی نسبت به پدرشه، و ازش مشورت میگرفتند. شارون نیز با پیشنهاد سیاستهایی منظوردار، باعث ضرر اونها ولی تقسیم ثروت در سطح جامعه میشد.
طولی نکشید که مقامات هولدینگ متوجه ضررهایی که شارون بهشون وارد کرده شدند و در جلسهای محرمانه قصد داشتند از پدرش بخوان که برکنارش کنه، اما شارون با منفجر کردن دفتر، باعث کشته شدن تمام اونها، حتی پدرش شد و شرکت به خودش رسید.
حالا تمام اون ثروت مال شارون بود، ولی چیز دیگهای حس میکرد. اون نسبت به تمام کارهاش حس خوبی داشت، ولی میدونست بیشتر حس خوبش برای نفوذش و قدرت هدایت بازیه، نه هدف اولیهش. قدرت رو چشیده بود و حالا برخلاف جوانیش، با تمام وجود میخواستش. بازی هنوز ادامه داشت.
#scenario
شارون از بچگی به اجبار مطالعه زیادی در باب مدیریت، سیاست و نورومارکتینگ داشت و به عنوان جایزه میذاشتند که به علاقمندیهاش یعنی موسیقی و فلسفه هم برسه. هر چند، خوندن رمان و تماشای سریال هنوز واسش تابو محسوب میشد.
عقاید مارکسیستی شارون برخلاف جایگاهش بودند و این باعث میشد دلیل اضافهای برای نفرت از خودش، خانواده و امتیازاتش داشته باشه.
در آخر، به این نتیجه میرسه که امتیازاتش باعث میشن بتونه نقش زیادی در جامعه ایفا کنه و بتونه بیشتر از یک کارمند و کارگر عادی، رویاهاش رو محقق کنه.
با ورودش به یکی از شرکتهای پدرش به عنوان معاون، اضطراب اجتماعیش کمتر میشه و فنبیانش ارتقا مییابه. قراردادهایی که پیشنهاد میداد تمامشون به ضرر شرکت پدرش و به سود شرکتهای کوچیکتر بودند. در نهایت کارخونههای وابسته به هولدینگ بارها مجبور به حراج برای به فروش رسوندن کالاهای اضافه شدند.
زدوبندهای شارون با شرکتهای کوچیکتر و در نتیجه سودشون، باعث میشد که بهش اعتماد کنند و فکر کنن کارهاش از روی کینه شخصی نسبت به پدرشه، و ازش مشورت میگرفتند. شارون نیز با پیشنهاد سیاستهایی منظوردار، باعث ضرر اونها ولی تقسیم ثروت در سطح جامعه میشد.
طولی نکشید که مقامات هولدینگ متوجه ضررهایی که شارون بهشون وارد کرده شدند و در جلسهای محرمانه قصد داشتند از پدرش بخوان که برکنارش کنه، اما شارون با منفجر کردن دفتر، باعث کشته شدن تمام اونها، حتی پدرش شد و شرکت به خودش رسید.
حالا تمام اون ثروت مال شارون بود، ولی چیز دیگهای حس میکرد. اون نسبت به تمام کارهاش حس خوبی داشت، ولی میدونست بیشتر حس خوبش برای نفوذش و قدرت هدایت بازیه، نه هدف اولیهش. قدرت رو چشیده بود و حالا برخلاف جوانیش، با تمام وجود میخواستش. بازی هنوز ادامه داشت.
#scenario
For Leah
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
درصورتی که بنظرم آدمایی که واقعا هوش، دانایی، و شعور دارن کسایی هستن که بیشتر از همه ضرورت مهربونی رو درک میکنن
👍1
Forwarded from 𒊹︎︎𝑴𝒚 𝑷𝒓𝒊𝒗𝒂𝒕𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎𒊹︎ (𝙳𝚊 𝚟𝚒𝚗𝚌𝚒)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وای من=)))
😁3