Колония имени Горького | کولونی گورکی – Telegram
Колония имени Горького | کولونی گورکی
358 subscribers
2.41K photos
833 videos
93 files
735 links
زن زندگی آزادی

گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard

منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources


http://t.me/RedChtBot?start=823056890
Download Telegram
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/finchstuff
Dökkálfar(but not like the original mythology)
اون موجودی باستانیه که در کرانه درياچه زندگی می‌کنه. باریکه و مثل سایه‌ای به نظر می‌رسه که نیمی در اینجا حضور داره و نیمی در تخیل تو. در سال‌‌های دور، الف تاریکی بود که در غارهای سیاه با خانواده‌ش زندگی می‌کرد. اما همیشه می‌خواست دنیای بیرون رو بشناسه. خانواده‌ش برای خدایان جام می ساختن. جام‌های شرابی که می‌تونستن بسته به نیت نوشنده زهر بشن، جام‌هایی که با نگاه کردن به مایع بینشون فرد به جنون می‌رسید و جام‌هایی که دشمنانشون رو به شکل خرمگس توی خودش نگه می‌داشت.
اون استعدادی در ساختن جام نداشت و از کار کردن با فلز متنفر بود‌. بدتر از همه این که نمی‌تونست از seiðr، جادوی طبیعی اجدادش استفاده کنه. چون وقتی بچه بود دو الفِ روشن، دست‌هاش رو شکسته بودن و مادر کمالگراش که نمی‌تونست تحمل کنه فرزندش انگشتان کجی داشته باشه، دستش رو بریده و براش دستی فلزی ساخته بود. بدتر از همه این که دست، به فرمان مادر کار می‌کرد و یه بار که تصمیم گرفته بود از مادرش نافرمانی کنه، با دست خودش تقریبا خفه شد.
در نهایت از غارها فرار کرد و به روهینا پناه برد. روهینا الهه‌ی موسیقیه که در انتهای بین جهان‌ها زندگی می‌کنه. اون از الهه خواست بهش قدرتی بده که دیگه هرگز مطیع خواسته‌های فرد دیگه‌ای نشه و روهینا هم در ازاش سیصد سال از عمرش رو خواست تا بهش خدمت کنه.
روهینا بهش چنگی داد که وقتی می‌نواختش، می‌تونست عقل فانی‌ها رو ازشون بگیره. با نواختن چنگ، دست فلزی‌ش کم کم به حالت طبیعی‌ش برمی‌گشت و در انتهای خدمتش، می‌تونست از قدرت کاملش استفاده کنه. گفته می‌شه که با قدرت کامل اون چنگ، می‌شه سرنوشت رگناروک رو عوض کرد.
اما اون عاشق یه فانی شد و به خاطرش خدمت روهینا رو رها کرد. با وجود هشدار روهینا، اون برای سرگرم کردن معشوق فانی‌ش از چنگ استفاده کرد. فکر می‌کرد می‌تونه قدرتش رو کنترل کنه. اما معشوقش عقلش رو از دست داد. اون که حاضر بود هر بهایی برای برگردوندنش بده، سایه‌هاش رو دوباره به روهینا فروخت. اما الهه فریبش داده بود و معشوقش رو به یه ماهی تبدیل کرد. حالا اون و معشوقش توی درياچه زندانی شدن و محکومن که به صدای چنگ گوش بدن.
(I don't know why I did this to you, sorry for the trauma 😭)
شارون، تنها فرزند خاندان وکسلر، وارث هولدینگ‌ عظیمی بود و از بچگی برای اداره شرکت‌ها، آموزش سختگیرانه‌ای می‌دید. همچنین پدرش تمایل داشت که اون با دنباله‌روی از خودش وارد سیاست هم بشه و بتونه جایگاه هولدینگ رو از چندین جهت، حفظ کنه.
شارون از بچگی به اجبار مطالعه زیادی در باب مدیریت، سیاست و نورومارکتینگ داشت و به عنوان جایزه می‌ذاشتند که به علاقمندی‌هاش یعنی موسیقی و فلسفه هم برسه. هر چند، خوندن رمان و تماشای سریال هنوز واسش تابو محسوب می‌شد.
عقاید مارکسیستی شارون برخلاف جایگاهش بودند و این باعث می‌شد دلیل اضافه‌ای برای نفرت از خودش، خانواده و امتیازاتش داشته باشه.
در آخر، به این نتیجه می‌رسه که امتیازاتش باعث می‌شن بتونه نقش زیادی در جامعه ایفا کنه و بتونه بیشتر از یک کارمند و کارگر عادی، رویاهاش رو محقق کنه.
با ورودش به یکی از شرکت‌های پدرش به عنوان معاون، اضطراب اجتماعیش کم‌تر می‌شه و فن‌بیانش ارتقا می‌یابه. قراردادهایی که پیشنهاد می‌داد تمامشون به ضرر شرکت پدرش و‌ به سود شرکت‌های کوچیک‌تر بودند. در نهایت کارخونه‌های وابسته به هولدینگ بارها مجبور به حراج‌ برای به فروش رسوندن کالاهای اضافه شدند.
زدوبندهای شارون با شرکت‌های کوچیک‌تر و در نتیجه سودشون، باعث می‌شد که بهش اعتماد کنند و فکر کنن کارهاش از روی کینه شخصی نسبت به پدرشه، و ازش مشورت می‌گرفتند. شارون نیز با پیشنهاد سیاست‌هایی منظوردار، باعث ضرر اون‌ها ولی تقسیم ثروت در سطح جامعه می‌شد.
طولی نکشید که مقامات هولدینگ متوجه ضررهایی که شارون بهشون وارد کرده شدند و در جلسه‌ای محرمانه قصد داشتند از پدرش بخوان که برکنارش کنه، اما شارون با منفجر کردن دفتر، باعث کشته شدن تمام اون‌ها، حتی پدرش شد و شرکت به خودش رسید.
حالا تمام اون ثروت مال شارون بود، ولی چیز دیگه‌ای حس می‌کرد. اون نسبت به تمام کارهاش حس خوبی داشت، ولی می‌دونست بیشتر حس خوبش برای نفوذش و قدرت هدایت بازیه، نه هدف اولیه‌ش. قدرت رو چشیده بود و حالا برخلاف جوانیش، با تمام‌ وجود می‌خواستش. بازی‌ هنوز ادامه داشت.
#scenario

For Leah
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
درصورتی که بنظرم آدمایی که واقعا هوش، دانایی، و شعور دارن کسایی هستن که بیشتر از همه ضرورت مهربونی رو درک میکنن
👍1
Forwarded from 𒊹︎︎𝑴𝒚 𝑷𝒓𝒊𝒗𝒂𝒕𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎𒊹︎ (𝙳𝚊 𝚟𝚒𝚗𝚌𝚒)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وای من=)))
😁3
چه اشکالی دارد که آدم ها صدای شکستنم را بشنوند؟
این همه وقت ترک میخوردم و می‌دیدند. آن وقت که می‌شکنم و فرو می‌ریزم، آن وقت که صدای مرگ چیزی درون من سر همه را به عقب بر‌میگرداند، آن وقت که گوش ها تیز‌ می‌شوند، آن وقت تو بگو، تو چه کار خواهی کرد؟ آیا چشمی داری برای دیدن؟ نه فقط دیدن. آیا گوشی داری برای شنیدن؟ نه فقط شنیدن. آیا هستی؟ نه فقط وجود داشتن. شاید نفهمی که چه می‌گویم، اما امیدوارانه آرزو می‌کنم هم چشمی باشد، هم گوشی باشد و هم وجود خالصانه ی قلبی که تو را هنگام شکستن به آغوش بکشد.
3
حکم سمانه صادر شد. یک سال حبس :(((((((
💔5
این همه درد حق عزیزانم نبود
انگار من هیچ وقت در مسیر کشف شدن قدم نگذاشتم. مسیر های رفته شده، مسیر هایی که از ریشه اشتباه بودند و یا خشک بودند و یا مرده بودند و یا به سختی نفس میکشیدند و مسیر های تاریک و مسیر های یک نفره تنها من و منِ دیگر و دستی که همراه نمی‌شد و آیینه ای که فقط چهره ی خود را موقع اشک ریختن در آن دیدم و یا لیلایی که در بیشترین حالت تنها پنج دقیقه مشغول کشیدن سایه ی وحشی ای‌ست که نمیداند قرار است نگاه چه کسی را با آن بِبُرَّد اما این چیزی نیست که من از کشف شدن میشناسم. من نقطه ای دارم در وجود که کنجکاوی ام را قلقلک می‌دهد و این است که مرا به شناختن وا می‌دارد اما، پس، من، چه؟ من دستانی دارم پر توان و ذهنی دارم بی پروا، آزاد ، به آنچه در آیینه سخن می‌گوید کار ندارم که همان صورت لیلاست اما پس، من، چه؟ چرا نه چیزی‌ست که مرا قلقلک بدهد و نه چیزی‌ست که انسان ها را راجع به من قلقلک بدهد؟ وای انگار چیزی درون من مرده، وای انگار نفس های آخر است. وای ازین مسیرِ کشف کردن و کشف شدن که من هیچ وقت اخری را احساس نکردم، شاید آن را زیستم، شاید آن را سپری کردم، شاید آن را تجربه کردم، طی کردم، ثانیه ها از آن من، مسیر مال من، اما چرا هیچ گاه نشد فکر کند کسی که من دمای چای را در زمستان چقدر دوست دارم یا چرا سکوت برای من لذت بخش ترین مکالمه ست یا آخرین چیزی که قبل خواب به آن فکر میکنم چیست مرگ است یا زیستن یا هر سوال یا هر چیز. من گاه نمیدانم و از من خسته ام. من گاه برای شناخت من، خسته ام. چشمانم، خسته اند، برای دیدن من.
۱۴۰۲/۶/۲۲
یه تئوری خیلی دردناکو می‌دونستید؟
دارث ویدر، بوبافتو کنار خودش نگه داشته بود و باهاش کار می‌کرد
چون صدای بوبا اونو یاد کاپیتان رکس می‌نداخت.
من اگه از لحاظ روانی آدم سالمی بودم معتاد به گوشی نمیشدم
👍1
And I need to save you
But who's going to save me?
And this dictator wasn't dean until now? Who the fuck was the dean all this time?