Forwarded from Hegelian Rebellion (genealogically proletarian)
Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
در ماه افتخار یادی کنیم از یکی دیگر از قربانیان ارتجاع و #کوئیرستیزی:
#عیسی_شاهمارلی فعال کوئیر اهل کشور آذربایجان بود که در سن ۲۰ سالگی به زندگی خود پایان داد.
عیسی که بهطور مکرر مورد آزار و تحقیر اساتید و همکلاسیهای خود قرار میگرفت، در روز ۲۰ ژانویه ۲۰۱۲ خود را با پرچم رنگینکمانی در دفتر کارش حلقآویز کرد.
او پیش از پایان دادن به زندگی در حساب فیسبوک خود نوشت:
"میرم. همه حق خود را حلال کنید. این کشور، این دنیا، دنیای من نیست. برای خوشحال شدن میرم. به مادرم بگویید که خیلی دوستش دارم. همهی شما مقصر مرگ من هستید. این دنیا تحمل رنگهای من را ندارد."
@Blackfishvoice1
#عیسی_شاهمارلی فعال کوئیر اهل کشور آذربایجان بود که در سن ۲۰ سالگی به زندگی خود پایان داد.
عیسی که بهطور مکرر مورد آزار و تحقیر اساتید و همکلاسیهای خود قرار میگرفت، در روز ۲۰ ژانویه ۲۰۱۲ خود را با پرچم رنگینکمانی در دفتر کارش حلقآویز کرد.
او پیش از پایان دادن به زندگی در حساب فیسبوک خود نوشت:
"میرم. همه حق خود را حلال کنید. این کشور، این دنیا، دنیای من نیست. برای خوشحال شدن میرم. به مادرم بگویید که خیلی دوستش دارم. همهی شما مقصر مرگ من هستید. این دنیا تحمل رنگهای من را ندارد."
@Blackfishvoice1
💔3😁2❤1
Forwarded from راه مارکس
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
"تنها چیزی که برای من باقی می ماند این است که به کارگران بگویم: من استعفا نمی دهم! من در یک گذار تاریخی قرار گرفته ام، من برای وفاداری به مردم زندگی خود را هزینه خواهم کرد. و من به آنها می گویم که مطمئن هستم دانه هایی که در وجدان هزاران و هزاران شیلیایی کاشته ایم هیچگاه خشک نمی شوند.
آنها زور و قدرت دارند و خواهند توانست بر ما مسلط شوند، اما فرایندهای اجتماعی را نه جنایت می تواند متوقف کند و نه زور. تاریخ از آن ماست و مردم تاریخ می سازند."
-آخرین صحبت های رفیق سالوادور آلنده پیش از مرگ در جریان کودتا. ۱۱سپتامبر۱۹۷۳
#ویدئو | راه مارکس
@MarxWay
آنها زور و قدرت دارند و خواهند توانست بر ما مسلط شوند، اما فرایندهای اجتماعی را نه جنایت می تواند متوقف کند و نه زور. تاریخ از آن ماست و مردم تاریخ می سازند."
-آخرین صحبت های رفیق سالوادور آلنده پیش از مرگ در جریان کودتا. ۱۱سپتامبر۱۹۷۳
#ویدئو | راه مارکس
@MarxWay
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سعید در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ و در شب عروسیاش با سکینه قزلایاق به وسیلهٔ پاسداران دستگیر شد. سکینه قزلایاق خواهر ابوالفضل قزلایاق و از اعضای سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بود. نخست دو پاسدار وارد شدند و خواستند او را به بهانۀ قاچاق ارز یا چیزی شبیه به آن دستگیر کنند. سعید همراهشان نرفت. پاسداران رفتند و با شمار بیشتری برگشتند و این بار پذیرفتند تا پایان مراسم مزاحمت نکنند اما بعد او را ببرند، چند سؤال بپرسند و دو ساعت بعد خودشان بازگردانند. اما سرانجام مراسم با شلیک هوایی پایان یافت؛ سعید را بردند و پس از ۶۶ روز شکنجه در سحرگاه اول تیر ۱۳۶۰ به جوخهٔ اعدام سپرده و تیرباران شد.
از او خواستند بیاید در نمایش و مصاحبه تلویزیونی ندامت کند تا اعدام نشود اما او نپذیرفت و جانش را در راه آرمانش داد.
از او خواستند بیاید در نمایش و مصاحبه تلویزیونی ندامت کند تا اعدام نشود اما او نپذیرفت و جانش را در راه آرمانش داد.
❤1
Ironic, the activity causing joy and bringing color to my life is also the one which saddens me the most. Like a sanctuary of laughter and love, echoed with the painful silence of loss
شاعر با علاقه فراوان پرسید:« مگر نویسنده هستی؟»
مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.»
قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای اثبات مرشدی اش، اول نیمرخ و سپس تمام رخش را به ایوان نشان داد و آنگاه به طور مرموزی اضافه کرد:«او با دست های خودش این را برایم دوخته.»
«اسمت چیست؟»
مهمان عجیب، با نفرتی عمیق جواب داد:« دیگر اسمی ندارم. اسمم را مانند زندگی رها کرده ام. حرفش را هم نزن.»
ایوان با احتیاط پرسید:«اقلا چیزی درباره رمانت برایم بگو.»
مهمان آغاز صحبت کرد:«حالا که مایلید، باید بگویم که زندگی ام چندان معمولی نبوده.»
تاریخ خوانده بود، و ظاهرا دو سال پیش در یکی از موزه های مسکو کار میکرد؛ مترجم هم بود.
ایوان پرسید:« از کدام زبان ترجمه میکنید؟»
مهمان جواب داد:« به غیر از زبان خودمان، پنج زبان میدانم؛ انگلیسی، فرانسه، آلمانی، لاتین، یونانی. کمی هم ایتالیایی بلدم.»
ایوان از غبطه سوتی زد:«اوه!»
تاریخدان تنها زندگی میکرد، خویشاوندی نداشت و تقریبا هیچکس را در مسکو نمیشناخت. ناگهان یک روز جایزه ای برد به مبلغ صد هزار روبل.
مهمان که کلاه سیاهش را کماکان به سر داشت:«تصورش را میکنی که چقدر تعجب کردم وقتی بالاخره بلیط بخت آزمایی را در لابلای سبد رخت های چرک پیدا کردم و دیدم که شماره بلیط درست همان شماره ای است که در روزنامه چاپ شده و توضیح داد:«بلیط را موزه به من داده بود.»
مهمان مرموز ایوان، بعد از آنکه صدهزار روبلش را برده بود، چند کتاب خریده بو، از اتاقش در خیابان میاس تینتسکایا نقل مکان کرده بود...
غرغر کنان گفت:«چه هلفدانی کثیفی!»
... و دو اتاق در زیرزمین خانه کوچک باغچه داری، نزدیکیهای خیابان آربات اجاره کرده بود. کارش را هم در موزه ول کرد و شروع کرد به نوشتن رمانی درباره پونتیوس پیلاطس.
راوی که چشمهایش برق میزد، آهسته گفت:«آه که چه دوره ماهی بود! یک آپارتمان نقلی مستقل با راهرو و دستشویی و آب لوله کشی.» و با غرور افزود:«پنجره های کوچکی هم داشت که مشرف بود به راهباریکۀ توی باغچه. چند قدم آنطرف تر، نزدیک در باغچه، یک گل یاس بود و یک یک درخت زیزفون و یک درخت افرا. وای بر من! در زمستان به ندرت کسی در باغچه دیده میشد؛ و صدای خرد شدن برفها هرگز بهگوشم نمیرسید. در بخاری کوچکم هم هميشه آتشی میسوخت. ولی ناگهان بهار آمد و از لابلای پنجرههای گلآلودم» اولین شاخههای عریان و اولین جوانههای برگ درختان را دیدم. بهار گذشته اتفاقی افتاد که به مراتب شیرینتر بود از بردن صد هزار روبل که باید قبول کرد پول واقعاً هنگفتی است.»
ایوان که با دقت گوش میداد موافقت کرد: «بله واقعا»
«پنجره را باز کرده بودم و در اتاق دوم که خیلی کوچک بود. نشسته بودم.»
مهمان با ایما و اشاره اندازههایی را نشان میداد. «اینطوری. کاناپه اینجا بود کاناپه
دیگری در کنار دیوان، چراغ قشنگی روی میز میان دو کاناپه. یک قفسه کتاب نزدیک
پنجره و یک میز تحریر اینجا البته اتاق اصلی خیلی بزرگتر بود - چهارده متر مربع
کتاب، بازهم کتاب و یک بخاری. خیلی جای خوبی بود. چقدر لالهها خوشبو بود. از خستگی گیج شده بودم. و به آخرهای کتاب پیلاطس رسیده بودم...»
ایوان با تعجب گفت: «ردای سفید حاشيه سرخ، این احساس را خوب میفهمم»
«دقیقا! پیلاطس با سرعت بهپایان نزدیک میشد و حتی میدانستم که آخرین
کلمات رمان چه باید باشد - پنجمین حاکم یهود؛ پونتیوس پیلاطس سلحشور.
طبعاً گاهی میرفتم قدم میزدم. صدهزار روبل پول زیادی است و یک کتشلوار شیک هم داشتم. گاهی هم برای ناهار به رستوران میرفتم. آن روزها یک رستوران خیلی خوب در خیابان آربات بود؛ نمیدانم هنوز هست یا نه.»
مهمان چهره درهم کشید، ایوان را با مشت تهدید کرد و گفت:«من یک مرشدم.»
قیافه اش جدی شد و از جیب ردایش کلاه چرب و چیل سیاهی بیرون کشید که بر آن حرف «میم» با ابریشم زرد، قلاب دوزی شده بود. کلاه را به سر گذاشت و برای اثبات مرشدی اش، اول نیمرخ و سپس تمام رخش را به ایوان نشان داد و آنگاه به طور مرموزی اضافه کرد:«او با دست های خودش این را برایم دوخته.»
«اسمت چیست؟»
مهمان عجیب، با نفرتی عمیق جواب داد:« دیگر اسمی ندارم. اسمم را مانند زندگی رها کرده ام. حرفش را هم نزن.»
ایوان با احتیاط پرسید:«اقلا چیزی درباره رمانت برایم بگو.»
مهمان آغاز صحبت کرد:«حالا که مایلید، باید بگویم که زندگی ام چندان معمولی نبوده.»
تاریخ خوانده بود، و ظاهرا دو سال پیش در یکی از موزه های مسکو کار میکرد؛ مترجم هم بود.
ایوان پرسید:« از کدام زبان ترجمه میکنید؟»
مهمان جواب داد:« به غیر از زبان خودمان، پنج زبان میدانم؛ انگلیسی، فرانسه، آلمانی، لاتین، یونانی. کمی هم ایتالیایی بلدم.»
ایوان از غبطه سوتی زد:«اوه!»
تاریخدان تنها زندگی میکرد، خویشاوندی نداشت و تقریبا هیچکس را در مسکو نمیشناخت. ناگهان یک روز جایزه ای برد به مبلغ صد هزار روبل.
مهمان که کلاه سیاهش را کماکان به سر داشت:«تصورش را میکنی که چقدر تعجب کردم وقتی بالاخره بلیط بخت آزمایی را در لابلای سبد رخت های چرک پیدا کردم و دیدم که شماره بلیط درست همان شماره ای است که در روزنامه چاپ شده و توضیح داد:«بلیط را موزه به من داده بود.»
مهمان مرموز ایوان، بعد از آنکه صدهزار روبلش را برده بود، چند کتاب خریده بو، از اتاقش در خیابان میاس تینتسکایا نقل مکان کرده بود...
غرغر کنان گفت:«چه هلفدانی کثیفی!»
... و دو اتاق در زیرزمین خانه کوچک باغچه داری، نزدیکیهای خیابان آربات اجاره کرده بود. کارش را هم در موزه ول کرد و شروع کرد به نوشتن رمانی درباره پونتیوس پیلاطس.
راوی که چشمهایش برق میزد، آهسته گفت:«آه که چه دوره ماهی بود! یک آپارتمان نقلی مستقل با راهرو و دستشویی و آب لوله کشی.» و با غرور افزود:«پنجره های کوچکی هم داشت که مشرف بود به راهباریکۀ توی باغچه. چند قدم آنطرف تر، نزدیک در باغچه، یک گل یاس بود و یک یک درخت زیزفون و یک درخت افرا. وای بر من! در زمستان به ندرت کسی در باغچه دیده میشد؛ و صدای خرد شدن برفها هرگز بهگوشم نمیرسید. در بخاری کوچکم هم هميشه آتشی میسوخت. ولی ناگهان بهار آمد و از لابلای پنجرههای گلآلودم» اولین شاخههای عریان و اولین جوانههای برگ درختان را دیدم. بهار گذشته اتفاقی افتاد که به مراتب شیرینتر بود از بردن صد هزار روبل که باید قبول کرد پول واقعاً هنگفتی است.»
ایوان که با دقت گوش میداد موافقت کرد: «بله واقعا»
«پنجره را باز کرده بودم و در اتاق دوم که خیلی کوچک بود. نشسته بودم.»
مهمان با ایما و اشاره اندازههایی را نشان میداد. «اینطوری. کاناپه اینجا بود کاناپه
دیگری در کنار دیوان، چراغ قشنگی روی میز میان دو کاناپه. یک قفسه کتاب نزدیک
پنجره و یک میز تحریر اینجا البته اتاق اصلی خیلی بزرگتر بود - چهارده متر مربع
کتاب، بازهم کتاب و یک بخاری. خیلی جای خوبی بود. چقدر لالهها خوشبو بود. از خستگی گیج شده بودم. و به آخرهای کتاب پیلاطس رسیده بودم...»
ایوان با تعجب گفت: «ردای سفید حاشيه سرخ، این احساس را خوب میفهمم»
«دقیقا! پیلاطس با سرعت بهپایان نزدیک میشد و حتی میدانستم که آخرین
کلمات رمان چه باید باشد - پنجمین حاکم یهود؛ پونتیوس پیلاطس سلحشور.
طبعاً گاهی میرفتم قدم میزدم. صدهزار روبل پول زیادی است و یک کتشلوار شیک هم داشتم. گاهی هم برای ناهار به رستوران میرفتم. آن روزها یک رستوران خیلی خوب در خیابان آربات بود؛ نمیدانم هنوز هست یا نه.»