Колония имени Горького | کولونی گورکی
Video
كم أنا سعيد بثورتك
أيتها الإنقلابية الحسناء...
فهل أجمل من أن تحكمني وردة؟
أو غزالة؟
أو قصيدة شعر؟
وهل أجمل من أن تقوم الدولة الأنثى؟
والعدالة الأنثى؟
والحرية الأنثى؟...
أعترف يا سيدتي
أن انقلابك كان ناجحاً...وشجاعاً.
وجيد التخطيط...
و أعترف دون تردد
(بالنظام الأنثوي الجديد)...
في مواجهة النظام العالمي الجديد
فأنا لستُ ضد أي فرس تريد أن تصهل...
ولا ضد اي سنبلة تريد ان ترتفع...
ولا ضد أي سمكة تريد أن تقفز من البحر...
ولا ضد أي عصفور
يريد أ يدخل مدرسة الحرية ...
يا سلطانة السلاطين:
أنا معك...
في انتصارك التاريخي الباهر
ولكن...إذا قتلتِ جميع رجال العالم
فماذا ستفعلين وحدك؟
چه شادمانم به انقلابت
ای انقلابیِ زیبارو
و چه چیزی زیباتر از این که گُلی بر من فرماندهی کند؟
یا آهویی
یا شعری
و چه چیزی زیباتر از این که دولت را زنی برپا کند؟
و عدالت را زنی؟
و آزادی را زنی؟
اعتراف میکنم بانوی من
که موفقیتآمیز و شجاعانه بود انقلابت
با طرحی عالی
و بیهیچ تردیدی اعتراف میکنم
به نظام زنانهی جدید
در مواجهه با نظام جهانیِ جدید...
من مخالف شیهه کشیدن اسبها نیستم
یا قد کشیدن خوشهها
یا ماهیانی که میخواهند از دریا بگریزند
و یا گنجشکانی که بخواهند وارد مدرسهی آزادی شوند.
ای شهبانویِ پادشاهان...
من در این پیروزی شگفتانگیزت با تواَم
ولی اگر تمام مردان جهان را به قتل برسانی
به تنهایی میخواهی چه کنی؟
برشی از شعر #نزار_قبانی
ترجمه: #سعید_هلیچی
کتاب: #تاریخ_عشق_و_عصیان
كم أنا سعيد بثورتك
أيتها الإنقلابية الحسناء...
فهل أجمل من أن تحكمني وردة؟
أو غزالة؟
أو قصيدة شعر؟
وهل أجمل من أن تقوم الدولة الأنثى؟
والعدالة الأنثى؟
والحرية الأنثى؟...
أعترف يا سيدتي
أن انقلابك كان ناجحاً...وشجاعاً.
وجيد التخطيط...
و أعترف دون تردد
(بالنظام الأنثوي الجديد)...
في مواجهة النظام العالمي الجديد
فأنا لستُ ضد أي فرس تريد أن تصهل...
ولا ضد اي سنبلة تريد ان ترتفع...
ولا ضد أي سمكة تريد أن تقفز من البحر...
ولا ضد أي عصفور
يريد أ يدخل مدرسة الحرية ...
يا سلطانة السلاطين:
أنا معك...
في انتصارك التاريخي الباهر
ولكن...إذا قتلتِ جميع رجال العالم
فماذا ستفعلين وحدك؟
چه شادمانم به انقلابت
ای انقلابیِ زیبارو
و چه چیزی زیباتر از این که گُلی بر من فرماندهی کند؟
یا آهویی
یا شعری
و چه چیزی زیباتر از این که دولت را زنی برپا کند؟
و عدالت را زنی؟
و آزادی را زنی؟
اعتراف میکنم بانوی من
که موفقیتآمیز و شجاعانه بود انقلابت
با طرحی عالی
و بیهیچ تردیدی اعتراف میکنم
به نظام زنانهی جدید
در مواجهه با نظام جهانیِ جدید...
من مخالف شیهه کشیدن اسبها نیستم
یا قد کشیدن خوشهها
یا ماهیانی که میخواهند از دریا بگریزند
و یا گنجشکانی که بخواهند وارد مدرسهی آزادی شوند.
ای شهبانویِ پادشاهان...
من در این پیروزی شگفتانگیزت با تواَم
ولی اگر تمام مردان جهان را به قتل برسانی
به تنهایی میخواهی چه کنی؟
برشی از شعر #نزار_قبانی
ترجمه: #سعید_هلیچی
کتاب: #تاریخ_عشق_و_عصیان
Колония имени Горького | کولونی گورکی
She is perfect
رهبر ارکستر فقط ۴ سال ازم بزرگتر بود
از مهاجرت سخن میگویند و توصیه به مهاجرت میکنند اما با شنیدن نام مهاجر افغان، به غرور آریایی شان بر میخورد. مسئله اینان مهاجر نیست، بلکه نبودن مهاجر بلوند و چشم آبی جای مهاجر افغان است.
👍9👎1
Колония имени Горького | کولونی گورکی
از مهاجرت سخن میگویند و توصیه به مهاجرت میکنند اما با شنیدن نام مهاجر افغان، به غرور آریایی شان بر میخورد. مسئله اینان مهاجر نیست، بلکه نبودن مهاجر بلوند و چشم آبی جای مهاجر افغان است.
درس اخلاق هم زیاد میدن و کانال یوتیوب برای ترویج علم و دموکراسی میزنن.
👍4🤣3
اعلام نتایج کنکور سراسری ۱۴۰۲
سایت سنجش در حال آپدیت است و احتمال اینکه تا ساعاتی دیگر نتایج نهایی کنکور ۱۴۰۲، بیاید زیاد است!
سایت سنجش در حال آپدیت است و احتمال اینکه تا ساعاتی دیگر نتایج نهایی کنکور ۱۴۰۲، بیاید زیاد است!
🤣2
Forwarded from Hassan Maarefipour حسن معارفیپور
هرگز خواهان زندگی در کنار فاشیستهای آریایی شیعهی اثنی عشری و آش نذری خور و چفیه لیس میرزا قاسمی که ماها را تجزیه طلب می خوانند، نبوده ام، که الان بخواهم از این اراذل و میکروب های فاشیست جدا بشم. تار موی یک کارگر افغان را با تمام "هممیهن" های فاشیستم عوض نمی کنم. سرنوشت مشترک و مبارزه ی طبقاتی مشترک و همبستگی طبقاتی و منافع طبقاتی من را هزاران بار بیشتر به یک کارگر افغان وصل میکند، تا یک فاشیست نئوآریایی چفیه لیس قاسم سلیمانی. من خواهان نابودی فاشیسم هستم، چه فاشیسم اسلامی و چه آریایی و ایرانشهری. هیچ چیز مشترکی با شما ندارم.
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Photo
دو ماه پروپاگاندای حنجرههای عفونیِ ناسیونالیستها، فاشیستها و سپاهی و ساواکی به بار نشست و نخستین تصاویر هولناک از حملهی اراذل و اوباش به یک کارگر بیپناه افغانستانی منتشر شد. ویدئو بهقدری هولناک و نفرتانگیز است که با تار کردن و ... همه قابل انتشار نیست گرچه در همین یکهفتهی اخیر هر آینه انتظار آن میرفت که شاهد چنین تصاویری باشیم.
ویدئوی مذکور، عصارهی تمام عفونتهای زنستیزانه، نژادپرستانه، ناسیونالیستی و ... را در خود حمل میکند و اگر انسان با دیدن آن دچار شرم نشود، فرسنگها از انسانیت دور شده است.
هشدار میدهیم که در صورت شکل نگرفتنِ موجی ضدنژادپرستی برای تقبیح و دفعِ پروژهی امنیتیِ افغانستانیستیزی، چنین تصاویری، سریعتر آنچه تصور میکنیم عادیسازی خواهند شد.
بدون تردید هیچ گروهی به اندازهی طبقهی حاکم ایران، از تقویت نفرت نژادی و مهاجرستیزی سود نخواهد برد:
کانالیزه کردنِ خشمِ انباشتشدهی حاصل از سرکوبِ خونین قیام #زن_زندگی_آزادی، تضاد طبقاتی و فقر و فلاکتِ روزافزون به سمت مهاجران/پناهندگان افغانستانی قطعا در صدرِ اهدافِ این پروژه است.
سخن کوتاه کرده و برشی از نامهی #کارل_مارکس به #آرنولد_روگه را مرور میکنیم:
[...] به تو قول میدهم اگر آدم هیچ احساس غرور ملی نداشته باشد، باز هم احساس شرم ملی دارد. نظام حاکم با منفورترین شکل استبداد، بینقاب و بیلباس، جلوی چشم همه جهان ایستاده است. توخالی بودن وطن دوستی و نابهنجار بودن دستگاه حکومتمان وادارمان میکند صورتهایمان را از شرم بپوشانیم. می.دانم به من لبخند میزنی و میپرسی: از این میان چه چیز عایدمان میشود؟ هیچ انقلابی از شرم در نمیآید. جواب من : شرم خود یک انقلاب است.
ویدئوی مذکور، عصارهی تمام عفونتهای زنستیزانه، نژادپرستانه، ناسیونالیستی و ... را در خود حمل میکند و اگر انسان با دیدن آن دچار شرم نشود، فرسنگها از انسانیت دور شده است.
هشدار میدهیم که در صورت شکل نگرفتنِ موجی ضدنژادپرستی برای تقبیح و دفعِ پروژهی امنیتیِ افغانستانیستیزی، چنین تصاویری، سریعتر آنچه تصور میکنیم عادیسازی خواهند شد.
بدون تردید هیچ گروهی به اندازهی طبقهی حاکم ایران، از تقویت نفرت نژادی و مهاجرستیزی سود نخواهد برد:
کانالیزه کردنِ خشمِ انباشتشدهی حاصل از سرکوبِ خونین قیام #زن_زندگی_آزادی، تضاد طبقاتی و فقر و فلاکتِ روزافزون به سمت مهاجران/پناهندگان افغانستانی قطعا در صدرِ اهدافِ این پروژه است.
سخن کوتاه کرده و برشی از نامهی #کارل_مارکس به #آرنولد_روگه را مرور میکنیم:
[...] به تو قول میدهم اگر آدم هیچ احساس غرور ملی نداشته باشد، باز هم احساس شرم ملی دارد. نظام حاکم با منفورترین شکل استبداد، بینقاب و بیلباس، جلوی چشم همه جهان ایستاده است. توخالی بودن وطن دوستی و نابهنجار بودن دستگاه حکومتمان وادارمان میکند صورتهایمان را از شرم بپوشانیم. می.دانم به من لبخند میزنی و میپرسی: از این میان چه چیز عایدمان میشود؟ هیچ انقلابی از شرم در نمیآید. جواب من : شرم خود یک انقلاب است.
“When I was a young man, I had liberty, but I did not see it. I had time, but I did not know it. And I had love, but I did not feel it. Many decades would pass before I understood the meaning of all three. And now, the twilight of my life, this understanding has passed into contentment. Love, liberty, and time: once so disposable, are the fuels that drive me forward. And love most especially, mio caro. For you, our children, our brothers and sisters. And for the vast and wonderful world that gave us life, and keeps us guessing. Endless affection, mia Sofia.”
- Ezio Auditore
- Ezio Auditore
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Photo
آیا گناه توست که روزی در آن سرزمین متولد شدی؟ و میدانی که سرزمینی که در آن متولد شدی هیچگاه معنای سرزمین بودن را نفس نمیکشید.
- سعدي يوسف
- سعدي يوسف
❤4
Forwarded from راه مارکس
روسو در میان متفکران قرن هجدهم فیلسوفی است که، بی شک بیش از هر کس دیگر، پدید آمدن یک مردم را عالی ترین صورت سیاسی در دوران مدرن به شمار آورده است. مهمترین استلزام این سخن از دید او این است که باید از جست و جوی ریشه های قدرت سیاسی در منبعی متعالی دست برداریم، منبعی چون حقی که خداوند به یک پادشاه یا خاندان سلطنتی داده است و مردمان چاره ای جز اطاعت از فرامین آن شخص ندارند، آن هم بنا به پیمان سرسپاری کورکورانه. روسو مینویسد:«به این قرار، پیش از بررسی عملی که مردم از طریق آن شخصی را به مقام شاهی برمیگزیند، جا دارد عملی را بررسیم که به موجب آن یک مردم یک مردم است. زیرا از آن جا که این عمل بالضروره بر عمل اول تقدم دارد، این عمل شالودهی حقیقی بنای جامعه است.» این چنین است معمای عمل تأسیسی مردم، معمایی که روسو در رساله قرارداد اجتماعی میکوشد آن را حل کند. در واقع، با آن که صورت بندی روسو به ظاهر توضیح واضح و تکرار مکرر مینماید، این عمل جولانگاه تنش هایی خارق اجتماع است.
اگر در آغاز پای یک عمل در میان است آنگاه معلوم است که سروکارمان با بداهت هویتی پیش داده نیست. مقوله ی «مردم» ما را به باخودهمانی موجودی ذاتی ارجاع نمی دهد. نه، مردم همواره محصول یک فرایند صیرورت و تحول سیاسی است و بس. این قسم فرایند سیاسی عمل واحدی نیست که در موعدی معین تحقق یابد و خاستگاه اسطوره وار یک مردم گردد، فرایندی است مستلزم عملی دنباله دار یا سلسله ای از عملها که در آن تبدلی جوهری و با این حال درون ماندگار بر پیکری جمعی مستولی میشود. این فرایند جادوی غریبی است که به موجب آن کل چیزی بیش از حاصل جمع اجزای خویش میگردد. از این رو، در فاصله ی میان بار اول و بار دومی که در صورت بندی روسو از «یک مردم» یاد میشود، باید وقوع مسخی حقیقی را مفروض بگیریم - مسخی که چیزی از ایجاد تغییر در خود سرشت بشر کم ندارد. مارکس در جوانی علاقه ی زیادی داشت که به رساله ی قرارداد اجتماعی ارجاع دهد. در جستار درباره ی مسئله ی یهود این قطعه از قرارداد اجتماعی را نقل میکند: «آن که جرأت میکند عهده دار تأسیس یک مردم شود باید دریابد که، به تعبیری، در موضعی قرار دارد که میتواند سرشت بشر را تغییر دهد و هر فرد را (که خود به تنهایی کلی کامل و مجزاست) به جزئی از کلی بزرگتر تبدیل کند که این فرد خاص، به یک معنا، هستی و حیاتاش را از آن میگیرد.» ولی این تغییر خطیر و حیاتی با این خطر دست به گریبان است که به واسطه ی کاربرد فعل ربط (یعنی «است») در عبارت «عملی که به موجب آن یک مردم یک مردم است» در پرده ی ابهام رَوَد و غامض جلوه کند، انگار که سروکارمان نه با تغییری خطیر و حیاتی، که با همان گویی بی درز و شکافی است که موضوع و محمول قضیه را عین هم میگرداند. همین تنش، با عبارت بندی متفاوت اما به همان شکل آماده ی انفجار، در کمین راه حل نام آوری است که روسو در قرارداد اجتماعی برای مسئله ی بنیادی توصیف صحیح عامل مقوّم یک مردم پیش می نهد، یعنی مهروموم کردن یک پیمان یا قرارداد آغازنده: «در نتیجه اگر تمامی عناصر غیر ضرور را از پیمان اجتماعی حذف کنیم، در خواهیم یافت که این پیمان را میتوان به صورت ذیل خلاصه نمود: هر یک از ما شخص خویش و تمامی نیرو و توان خویش را به هدایت عالی اراده ی عمومی به اشتراک میگذارد؛ و ما در مقام پیکری واحد هر عضو جامعه را هم چون جزئی لایتجزا از کل در نظر میآوریم». این واقعیت که روسو راه حل اش را در قالب الفاظی وام گرفته از ایدئولوژی حقوقی قوانین معاهدات بیان میکند کاری جز دامن زدن به تنش مورد بحث ما نمیکند. راستاش، همان طور که لویی آلتوسر در تحلیل موی شکاف تناقض های نظری جاری در سراسر رساله ی قرارداد اجتماعی نشان داده، الگوی قرارداد الگویی نابسنده است و با چارچوب مسئله ای که برای حل آن تدوین شده همخوانی ندارد. از همین رو مبادله ای که قالب قرارداد دارد، حتا در مقام افسانه ای فلسفی، مبتنی است بر فرض وجود بده بستان میان طرفینی که به لحاظ صوری برابرند. البته در صورت بندیهای روسو تناقضی نه چندان پنهان روی مینماید، تناقض میان اجزای اصلی (یعنی «هر یک از ما») که در این پیمان در یک طرف مبادله قرار دارد و کل لایتجزایی (یعنی «ما در مقام پیکری واحد») که در طرف مقابل.
این مردمی که واحد نیست
برونو باستیلز
#باستیلز | راه مارکس
@MarxWay✯
اگر در آغاز پای یک عمل در میان است آنگاه معلوم است که سروکارمان با بداهت هویتی پیش داده نیست. مقوله ی «مردم» ما را به باخودهمانی موجودی ذاتی ارجاع نمی دهد. نه، مردم همواره محصول یک فرایند صیرورت و تحول سیاسی است و بس. این قسم فرایند سیاسی عمل واحدی نیست که در موعدی معین تحقق یابد و خاستگاه اسطوره وار یک مردم گردد، فرایندی است مستلزم عملی دنباله دار یا سلسله ای از عملها که در آن تبدلی جوهری و با این حال درون ماندگار بر پیکری جمعی مستولی میشود. این فرایند جادوی غریبی است که به موجب آن کل چیزی بیش از حاصل جمع اجزای خویش میگردد. از این رو، در فاصله ی میان بار اول و بار دومی که در صورت بندی روسو از «یک مردم» یاد میشود، باید وقوع مسخی حقیقی را مفروض بگیریم - مسخی که چیزی از ایجاد تغییر در خود سرشت بشر کم ندارد. مارکس در جوانی علاقه ی زیادی داشت که به رساله ی قرارداد اجتماعی ارجاع دهد. در جستار درباره ی مسئله ی یهود این قطعه از قرارداد اجتماعی را نقل میکند: «آن که جرأت میکند عهده دار تأسیس یک مردم شود باید دریابد که، به تعبیری، در موضعی قرار دارد که میتواند سرشت بشر را تغییر دهد و هر فرد را (که خود به تنهایی کلی کامل و مجزاست) به جزئی از کلی بزرگتر تبدیل کند که این فرد خاص، به یک معنا، هستی و حیاتاش را از آن میگیرد.» ولی این تغییر خطیر و حیاتی با این خطر دست به گریبان است که به واسطه ی کاربرد فعل ربط (یعنی «است») در عبارت «عملی که به موجب آن یک مردم یک مردم است» در پرده ی ابهام رَوَد و غامض جلوه کند، انگار که سروکارمان نه با تغییری خطیر و حیاتی، که با همان گویی بی درز و شکافی است که موضوع و محمول قضیه را عین هم میگرداند. همین تنش، با عبارت بندی متفاوت اما به همان شکل آماده ی انفجار، در کمین راه حل نام آوری است که روسو در قرارداد اجتماعی برای مسئله ی بنیادی توصیف صحیح عامل مقوّم یک مردم پیش می نهد، یعنی مهروموم کردن یک پیمان یا قرارداد آغازنده: «در نتیجه اگر تمامی عناصر غیر ضرور را از پیمان اجتماعی حذف کنیم، در خواهیم یافت که این پیمان را میتوان به صورت ذیل خلاصه نمود: هر یک از ما شخص خویش و تمامی نیرو و توان خویش را به هدایت عالی اراده ی عمومی به اشتراک میگذارد؛ و ما در مقام پیکری واحد هر عضو جامعه را هم چون جزئی لایتجزا از کل در نظر میآوریم». این واقعیت که روسو راه حل اش را در قالب الفاظی وام گرفته از ایدئولوژی حقوقی قوانین معاهدات بیان میکند کاری جز دامن زدن به تنش مورد بحث ما نمیکند. راستاش، همان طور که لویی آلتوسر در تحلیل موی شکاف تناقض های نظری جاری در سراسر رساله ی قرارداد اجتماعی نشان داده، الگوی قرارداد الگویی نابسنده است و با چارچوب مسئله ای که برای حل آن تدوین شده همخوانی ندارد. از همین رو مبادله ای که قالب قرارداد دارد، حتا در مقام افسانه ای فلسفی، مبتنی است بر فرض وجود بده بستان میان طرفینی که به لحاظ صوری برابرند. البته در صورت بندیهای روسو تناقضی نه چندان پنهان روی مینماید، تناقض میان اجزای اصلی (یعنی «هر یک از ما») که در این پیمان در یک طرف مبادله قرار دارد و کل لایتجزایی (یعنی «ما در مقام پیکری واحد») که در طرف مقابل.
این مردمی که واحد نیست
برونو باستیلز
#باستیلز | راه مارکس
@MarxWay✯
❤2