ما این جامعه را برای محدود ساختن آزادی های فردی نه، که به منظور برقرار ساختن آزادی حقیقی فرد بنا نهادیم. ما این جامعه را برای آزادی بی قید و شرط بنا نهادیم. برای من بسیار دشوار است که تصور کنم که شخصی بیکار، گرسنه و عاجز از کار بتواند از «آزادی فردی» بهره مند شود.
- ژوزف استالین در مصاحبه با روی هاوارد
- ژوزف استالین در مصاحبه با روی هاوارد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
The Magic Flute – Queen of the Night aria (Mozart; Diana Damrau, The Royal Opera)
Колония имени Горького | کولونی گورکی
The Magic Flute – Queen of the Night aria (Mozart; Diana Damrau, The Royal Opera)
آریای ملکه شب - اپرای فلوت جادویی
اجرای مادام دیانا دامرائو
اجرای مادام دیانا دامرائو
Forwarded from Wittgenstein in Exile (Arsam ☭)
رفقا روانپزشک مجرب و آدمحسابی برای شهر تهران که خودتون یا اطرافیانتون جواب گرفته باشید اگر میشناسید ممنون میشم معرفی کنید.
@Arsam1917
@Arsam1917
Forwarded from 𝐋𝐚𝐩𝐮𝐭𝐚 // اتاق شمارهٔ ۶ (𝐄𝐦𝐢𝐲𝐚)
Wittgenstein in Exile
رفقا روانپزشک مجرب و آدمحسابی برای شهر تهران که خودتون یا اطرافیانتون جواب گرفته باشید اگر میشناسید ممنون میشم معرفی کنید. @Arsam1917
اخر عاقبت کمونیست بودن :
👍3
تا امروز فکر نمیکردم تانک مرکاوا به سادگی قابل هایجک شدنه
Forwarded from Hegelian Rebellion (genealogically proletarian)
Norbert_Elias,_Michael_Schröter_editor_Mozart_Portrait_of_a_Genius.pdf
4.7 MB
Norbert Elias, Michael Schröter (editor) - Mozart_ Portrait of a Genius-Polity (1993).pdf
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Norbert_Elias,_Michael_Schröter_editor_Mozart_Portrait_of_a_Genius.pdf
پرتره یک نابغه یا جامعه شناسی یک نبوغ از نوربرت الیاس
درباره زندگی موتزارت و تحولش در ادوار مختلف زندگیش هست
درباره زندگی موتزارت و تحولش در ادوار مختلف زندگیش هست
Rimsky Korsakov - Scheherazade (Şehrazat)
Rimsky Korsakov - Scheherazade
شهرزاد - ریمسکی کورساکف
شهرزاد - ریمسکی کورساکف
Forwarded from تین تین، ابرِ نارنجی (Tina)
آینده ای دور، تنم را میبینم که پشت پیانویی نشسته است، انگشتانم را میبینم، آهنگی که سال ها دوست داشت یاد بگیرد را مینوازد و صورت محوی که از دور به من خیره شده و قدم به قدم به من نزدیک میشود. قدم های کوتاه اما استوار. نزدیک به من مینشیند و به من گوش میدهد. انگار که سالهاست منتظر این لحظه ماندهام. پشت سرم را میبینم. سنگینی نگاهی که ثانیه هاست به من خیره شده لذت بخش است، گوش هایی که میتوانند آوای غم انگیز آهنگی را که سال هاست در ذهن دارم را بشنوند، بچشند، لمس کنند و غرق شوند، مثل گوش های من برای حرف های این آدم ها. تنم میلرزد از ترس. از احساس تنها ماندن برای همیشه، ازین احساس تنهایی و گم کردن کلماتی که همیشه سر زبانم بوده اما دیگر نیست، وقتی نیست و نبوده برای یک صحبت عمیق و طولانی، گوشی نیست که میان این کلمات مکث نکند، زبانی نیست که مرا به حقیقت درک صحبت کردن، شنیدن، گوش دادن، هدایت کند.آگاه نیستم این انقلابی که در من رخ میدهد مرا به کدام سو میبرد. انگار آرواره ای خورد شده ام، انگار زمینی شکسته ام، انگار پیر زنی بیچاره ام، این ترس، مرا به خاک و خونِ وحشت میکشد. همین، گاه مثل پیرزنی افسرده هم صحبتی میخواهم برای پایان یک روز خسته کننده ی بی حرف. گاه مثل روزی که دیدمش امیدوار و خوشحال چشم به آدمیان میدوزم تا شاید آن صورت محو شده آشکار شود. امیدوارم و میترسم. اما این ترس، چیزیست که مرا به زندگی برمیگرداند. من به زندگی برگشته ام. چند روزیست.