Forwarded from 𝘿𝙚𝙖𝙩𝙝'𝙨 𝙁𝙪𝙘𝙠𝙚𝙧𝙞𝙚𝙨 (𝘸𝘰𝘭𝘧'𝘴 𝘣𝘢𝘯𝘦 ๋)
• تاحالا به این سوالا فکر نکرده بودم و اگه واقعا بخوام از چنین چیزی تو داستانم استفاده کنم، چندین تا حالت مختلف ایجاد میکنم و بعد بهترینشو انتخاب میکنم. جوابی که اینجا دارم میدم فقط بداهه پردازیه-
1~ همه آدمای این قلمرو سبزهرو با چشم و موهای سیاه و مژههای بلند میبودن. به شدت به همدیگه شباهت ظاهری داشتن و تشخیص شون از همدیگه خیلی سخت میبود.
قد همهی مردای بالغ 187 و قد همهی زنای بالغ 167 بود. یه جور طبقه بندی/هرم معیشتی وجود داشت که افراد رو توی درجات مختلفی قرار میداد ولی رفتن از یه طبقه به طبقهی بالاتر/پایینتر غیر ممکن نبود. دخترا موهاشون کوتاه، مدل مصری بود و پسرا موهاشون کوتاه عادی. خلاصه اینکه یه جور نظام منظم و جمع و جوری داشت.
شخصیت اصلی داستان موهاش بلنده ولی جوری این موها رو میبنده که کوتاه بنظر بیاد و یه خال ریز گوشهی چشم چپش داره. چشماش ضعیفه ولی ازونجایی که نقص جسمانی به شدت سرزنش آمیزه توی جامعه، عینک نمیزنه فقط گاهی لنز میذاره. حالا مشکل اینه که رنگ لنزش سیاه نیست، بلکه عسلیه =)
مردم این قلمرو از ویژگیهای مردم قلمرو های دیگه خبر ندارن و تا به حال اونا رو ندیدن. همهشون یه جورایی ارومن و سرشون تو کار خودشونه. کلا خلاف و دزدی و ثروت بیش از حد یا فقر بیش از حد تو این قلمرو دیده نمیشه و همه چی به طرز حوصله سر بری ارومه.
در مقابل ما قلمروی همسایه رو داریم-
اونا پوستی به سفیدی برف، موهای موجدار سیاه، رنگ پر کلاغ با چشمای سیاه دارن. تو این قلمرو دزدی و فساد رایجه و یه سری سازمان هایی هستن که در مقابل آدمای خطرناک از مردم محافظت میکنن. (حالا جزئیات داره)
مِیل لید (شخصیت اصلی پسر) موهاش برخلاف بقیه مردم، قرمزه(نه اون قرمزی که آدمای مو قرمز دارن- یه جور قرمز واقعا قرمز. قرمز فانتزی) با رگههایی از سیاه. گوشه چشم چپش یه خال ریز داره و چشماش توسیه. پس موهاشو رنگ میکنه و رو چشماش لنز میذاره-
اون به طور همزمان توی سازمان دفاع از مردم و یه گروه دزدی کار میکنه. سر دسته گروه کوچیک دزدیه و همهی آدمای سازمان دفاع دنبالشن.(درواقع خودش دنبال خودشه یونو؟)
حالا این موجود ازونجایی که پوست دستش زیادی لطیفه و ممکنه دوستاش مسخرهش کنن همیشه دستکش میپوشه.
خب دیگه وارد بقیه جزئیات کارکترا نمیشم تو این سوال-
2~ تروپ داستانی من موقعیتیه که دو نفر عملا همو نمیشناسن ولی تو ناخودآگاهشون همو میشناسن؛ چون تو دوره ای از زندگیشون تو یه فضایی بین دو تا قلمرو همو ملاقات میکردن اما حالا یادشون نمیاد. و سرنوشت جوری رقم میخوره که اینا دوباره کارشون بهم گره بخوره. این تروپو توی چند تا پلات دیگه هم استفاده میکنم.
3~ کارکترایی که میسازم متفاوتن و خیلی وقتا از اطرافیانم الهام گرفته شدن نه لزوما ساید شخصیتی خودم؛ اما اونایی که رنگ و بویی از خودم دارن، یکی شون یه دختر جوون مضطربه که سعی میکنه تا جای ممکن خودشو از حاشیهها دور کنه اما حاشیهها به سمتش کشیده میشن. درواقع این قضیهی "پوست سبزه، خال ریز گوشهی چشم، قد 167 سانتی و موهای بلند سیاه" ویژگیهای خودمه که به این دختر مضطرب قرض میدم. یه پسری ام هست که صداش زیاد درنمیاد ولی هروقت حرفی میزنه یه چیزی میگه که بقیه میخکوب میشن✨ حمایتگره و رفتارش ظریف و لطیفه. و یه زن/مرد نسبتا سن و سال دار هست که بداخلاقه و حرفای تیزی میزنه. بقیه رو از خودش میرنجونه و میشه ویلن داستان.(تقریبا)
و یکی دیگه ازین سایدها، یه بچهی کنجکاو جستوجوگر و محتاطه که خیلی ترسو عه و ازونجایی که پشتیبانی نداره به سرکوب کردن احساسات کودکانه ش رو میاره. تقریبا افسردگی داره و از هم سن و سالاش جدا مونده
1~ همه آدمای این قلمرو سبزهرو با چشم و موهای سیاه و مژههای بلند میبودن. به شدت به همدیگه شباهت ظاهری داشتن و تشخیص شون از همدیگه خیلی سخت میبود.
قد همهی مردای بالغ 187 و قد همهی زنای بالغ 167 بود. یه جور طبقه بندی/هرم معیشتی وجود داشت که افراد رو توی درجات مختلفی قرار میداد ولی رفتن از یه طبقه به طبقهی بالاتر/پایینتر غیر ممکن نبود. دخترا موهاشون کوتاه، مدل مصری بود و پسرا موهاشون کوتاه عادی. خلاصه اینکه یه جور نظام منظم و جمع و جوری داشت.
شخصیت اصلی داستان موهاش بلنده ولی جوری این موها رو میبنده که کوتاه بنظر بیاد و یه خال ریز گوشهی چشم چپش داره. چشماش ضعیفه ولی ازونجایی که نقص جسمانی به شدت سرزنش آمیزه توی جامعه، عینک نمیزنه فقط گاهی لنز میذاره. حالا مشکل اینه که رنگ لنزش سیاه نیست، بلکه عسلیه =)
مردم این قلمرو از ویژگیهای مردم قلمرو های دیگه خبر ندارن و تا به حال اونا رو ندیدن. همهشون یه جورایی ارومن و سرشون تو کار خودشونه. کلا خلاف و دزدی و ثروت بیش از حد یا فقر بیش از حد تو این قلمرو دیده نمیشه و همه چی به طرز حوصله سر بری ارومه.
در مقابل ما قلمروی همسایه رو داریم-
اونا پوستی به سفیدی برف، موهای موجدار سیاه، رنگ پر کلاغ با چشمای سیاه دارن. تو این قلمرو دزدی و فساد رایجه و یه سری سازمان هایی هستن که در مقابل آدمای خطرناک از مردم محافظت میکنن. (حالا جزئیات داره)
مِیل لید (شخصیت اصلی پسر) موهاش برخلاف بقیه مردم، قرمزه(نه اون قرمزی که آدمای مو قرمز دارن- یه جور قرمز واقعا قرمز. قرمز فانتزی) با رگههایی از سیاه. گوشه چشم چپش یه خال ریز داره و چشماش توسیه. پس موهاشو رنگ میکنه و رو چشماش لنز میذاره-
اون به طور همزمان توی سازمان دفاع از مردم و یه گروه دزدی کار میکنه. سر دسته گروه کوچیک دزدیه و همهی آدمای سازمان دفاع دنبالشن.(درواقع خودش دنبال خودشه یونو؟)
حالا این موجود ازونجایی که پوست دستش زیادی لطیفه و ممکنه دوستاش مسخرهش کنن همیشه دستکش میپوشه.
خب دیگه وارد بقیه جزئیات کارکترا نمیشم تو این سوال-
2~ تروپ داستانی من موقعیتیه که دو نفر عملا همو نمیشناسن ولی تو ناخودآگاهشون همو میشناسن؛ چون تو دوره ای از زندگیشون تو یه فضایی بین دو تا قلمرو همو ملاقات میکردن اما حالا یادشون نمیاد. و سرنوشت جوری رقم میخوره که اینا دوباره کارشون بهم گره بخوره. این تروپو توی چند تا پلات دیگه هم استفاده میکنم.
3~ کارکترایی که میسازم متفاوتن و خیلی وقتا از اطرافیانم الهام گرفته شدن نه لزوما ساید شخصیتی خودم؛ اما اونایی که رنگ و بویی از خودم دارن، یکی شون یه دختر جوون مضطربه که سعی میکنه تا جای ممکن خودشو از حاشیهها دور کنه اما حاشیهها به سمتش کشیده میشن. درواقع این قضیهی "پوست سبزه، خال ریز گوشهی چشم، قد 167 سانتی و موهای بلند سیاه" ویژگیهای خودمه که به این دختر مضطرب قرض میدم. یه پسری ام هست که صداش زیاد درنمیاد ولی هروقت حرفی میزنه یه چیزی میگه که بقیه میخکوب میشن✨ حمایتگره و رفتارش ظریف و لطیفه. و یه زن/مرد نسبتا سن و سال دار هست که بداخلاقه و حرفای تیزی میزنه. بقیه رو از خودش میرنجونه و میشه ویلن داستان.(تقریبا)
و یکی دیگه ازین سایدها، یه بچهی کنجکاو جستوجوگر و محتاطه که خیلی ترسو عه و ازونجایی که پشتیبانی نداره به سرکوب کردن احساسات کودکانه ش رو میاره. تقریبا افسردگی داره و از هم سن و سالاش جدا مونده
Forwarded from 𝐒𝐪𝐮𝐚𝐦𝐚𝐞 (Cypress)
1. واو- بولد ترین ویژگی...احتمالا تقسیم بندی های پیچ در پیچ و سلسله مراتب های عجیب؟ و...احتمالا جواهرات رو مبنای کار قرار بدم، و تاریکی و روشنایی؟
درباره کلیاتم که...فانتزی قطعا! *نعره زدن*
۲. جدا حس میکنم قاطی پاتی کردن گذشته و زمان حال بهترین کاره، از این خوشم میاد، کاراکتر موقع خواب بخشی از گذشته رو کابوس ببینه. یا موقع انجام کارای روزمره اش به گذشته فکر کنه
۳. وای، قطعا- کی هر بخشی از خودشو تیکه تیکه نمیکنه که توی اوسیاش بذاره-
اینو، رزو مجبور میکنم بگه ببینم تا اینجا چقدر تشخیصش خوب بوده هاها!
درباره کلیاتم که...فانتزی قطعا! *نعره زدن*
۲. جدا حس میکنم قاطی پاتی کردن گذشته و زمان حال بهترین کاره، از این خوشم میاد، کاراکتر موقع خواب بخشی از گذشته رو کابوس ببینه. یا موقع انجام کارای روزمره اش به گذشته فکر کنه
۳. وای، قطعا- کی هر بخشی از خودشو تیکه تیکه نمیکنه که توی اوسیاش بذاره-
اینو، رزو مجبور میکنم بگه ببینم تا اینجا چقدر تشخیصش خوب بوده هاها!
Forwarded from 𝐒𝐪𝐮𝐚𝐦𝐚𝐞 (Rose)
ولی واقعا جدا از این یکی از ویژگی های خیلی فوق العاده شون اینه که به طرز غیر باور نکردنی ای چند اتفاق جوری با هم مچ میشن و گذشته رو به آینده مربوط میکنن که ما خودمون پشمامون میریزه-
Forwarded from 𝐒𝐪𝐮𝐚𝐦𝐚𝐞 (Rose)
سینمای ارواح سایه ، با ستون های عناصر هفت گانه...
پاهایش را بر روی یک چهار پایۀ چوبی پوسیده نهاده بود..
مانند ملکه ای که با شمشیر والا تر از خود تعیین مقام میکرد..
اما اینبار فرق میداشت ، او قلب خود را با تیغ شمشیر برش داد ، نور از هر طرف زبانه کشید..
۱ پر نور ترینش ، درخشانی درخشش شد ، زیبای باطنی..
۲بعدی ، طراحی خالق خلقت شد ، قلمی هنری..
۳ بعدی ، دوستی دوستان باب شد ، محبتی ستودنی..
۴بعدی ، همدلی همدلانه شد ، حمایتگری ذاتی..
۵ بعدی ، غروری اغراقانه شد ، مغروری خاکی..
۶ بعدی ، کینه ای کایدانه شد ، ترسویی فانی..
۷ و در آخر ، نور کوچکی محتاطی احاطه شد ، مرموزی عاری..
و ملکه اینبار ، تنها نبود..!
پاهایش را بر روی یک چهار پایۀ چوبی پوسیده نهاده بود..
مانند ملکه ای که با شمشیر والا تر از خود تعیین مقام میکرد..
اما اینبار فرق میداشت ، او قلب خود را با تیغ شمشیر برش داد ، نور از هر طرف زبانه کشید..
۱ پر نور ترینش ، درخشانی درخشش شد ، زیبای باطنی..
۲بعدی ، طراحی خالق خلقت شد ، قلمی هنری..
۳ بعدی ، دوستی دوستان باب شد ، محبتی ستودنی..
۴بعدی ، همدلی همدلانه شد ، حمایتگری ذاتی..
۵ بعدی ، غروری اغراقانه شد ، مغروری خاکی..
۶ بعدی ، کینه ای کایدانه شد ، ترسویی فانی..
۷ و در آخر ، نور کوچکی محتاطی احاطه شد ، مرموزی عاری..
و ملکه اینبار ، تنها نبود..!
اینجوری که، حتا همونایی که پابلیک بودن هم بعد تبدیل به پرایوت شر شدن
دیگه از دستتون دیوونه شدم
خدافظ
دیگه از دستتون دیوونه شدم
خدافظ
Forwarded from قلعهی عتیقهی هاول-ززآ (Croissante)
عاح. خیلی خب، بعد از مدتها چالش سخت بذارم.
مینویسم که اگر ده سال دیگه دفترچهی خاطراتتون رو (فرض میکنیم مهمترین اتفاقات و احساساتتون رو توش نوشتید و مثل من، گشاد نیستید؛) پیدا کنن و جلوی خانواده، دوستها، همکارها، و یا غیره بخونن چه چیزی پیدا میکنن و چه اتفاقی میفته، و نیازه که به دل نگیرید.
فقط وقتی فوروارد کردید، زیرش تایپ mbtiتون رو بگید؛ وقتی میگم "kill, hug, marry" اولین سه نفری که به ذهنتون میان رو بگید (و اسم نگید، ارتباطتونو با طرف بگید من بفهمم کیه----)؛ و خب محدودیت نداره، سعی میکنم هرکسی که به دوتا سوالم جواب داده باشه و توی چنلش محتوایی باشه که بتونم ازش چیزی راجع بهش بفهمم، بنویسم. یکم طول میکشه، ممنونم که صبر میکنید.
جوابها رو این جا @fireflychallenges میذارم، اگر پرایوت فوروارد کردید هم توی بیوی چنل خودم، هم چنل جواب ها آیدیم هست، لینکتون بفرستید برام و انقدر حرصم ندید، مرسی.
@theluminescentbutterfly
مینویسم که اگر ده سال دیگه دفترچهی خاطراتتون رو (فرض میکنیم مهمترین اتفاقات و احساساتتون رو توش نوشتید و مثل من، گشاد نیستید؛) پیدا کنن و جلوی خانواده، دوستها، همکارها، و یا غیره بخونن چه چیزی پیدا میکنن و چه اتفاقی میفته، و نیازه که به دل نگیرید.
فقط وقتی فوروارد کردید، زیرش تایپ mbtiتون رو بگید؛ وقتی میگم "kill, hug, marry" اولین سه نفری که به ذهنتون میان رو بگید (و اسم نگید، ارتباطتونو با طرف بگید من بفهمم کیه----)؛ و خب محدودیت نداره، سعی میکنم هرکسی که به دوتا سوالم جواب داده باشه و توی چنلش محتوایی باشه که بتونم ازش چیزی راجع بهش بفهمم، بنویسم. یکم طول میکشه، ممنونم که صبر میکنید.
جوابها رو این جا @fireflychallenges میذارم، اگر پرایوت فوروارد کردید هم توی بیوی چنل خودم، هم چنل جواب ها آیدیم هست، لینکتون بفرستید برام و انقدر حرصم ندید، مرسی.
@theluminescentbutterfly
❤1
...
"باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. اصلا باورم نمیشه بهش گفت. میتونست بذاره فقط یک ساعت بگذره از این که باهاش در میونش گذاشتم، بعدش شروع کنه من رو با کراشم(!) جور کنه. من حتی مطمئنم هفتهی دیگه روی یکی دیگه کراش زدهم، ولی به خاطر اون زنیکهی احمق این رسما اولینباریه که ازم دعوت شده برم سر یه قرار و حالا مجبورم بهش جواب نه بدم و بقیهی زندگیم رو صرف غم خوردن بکنم، به خاطر این که کراشم رو رد کردم!
ولی... صبر کن ببینم... من کراشم رو رد کردم. نباید این یه نشونه بد بچیِ خوبی باشه؟ خب، نه. قطعا نه. چون تنها دلیل من برای رد کردن یارو وحشتهای غیر منطقیمه."
سرش رو از روی دفتر بلند کرد و به دیوارِ اتاق خالی زل زد و روی سکوت اتاق خالی تمرکز کرد. "جدی؟ نه، جدی؟ منو داره میگه؟ منِ بیآزار رو؟ خدایا، کاش میشد برم ازش بپرسم چطوری با این که وحشت داشتی، قلب منو با موفقیت دزدیدی و تهشم مجبورم کردی بهت یه حلقه بدم. ولی خب، من که نمیخوام کلا از این خونه بذاره بره. آه. کاش میشد ازش بپرسم چرا وحشت؟"
...
Dearest @Agujero4
"باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. باورم نمیشه بهش گفت. اصلا باورم نمیشه بهش گفت. میتونست بذاره فقط یک ساعت بگذره از این که باهاش در میونش گذاشتم، بعدش شروع کنه من رو با کراشم(!) جور کنه. من حتی مطمئنم هفتهی دیگه روی یکی دیگه کراش زدهم، ولی به خاطر اون زنیکهی احمق این رسما اولینباریه که ازم دعوت شده برم سر یه قرار و حالا مجبورم بهش جواب نه بدم و بقیهی زندگیم رو صرف غم خوردن بکنم، به خاطر این که کراشم رو رد کردم!
ولی... صبر کن ببینم... من کراشم رو رد کردم. نباید این یه نشونه بد بچیِ خوبی باشه؟ خب، نه. قطعا نه. چون تنها دلیل من برای رد کردن یارو وحشتهای غیر منطقیمه."
سرش رو از روی دفتر بلند کرد و به دیوارِ اتاق خالی زل زد و روی سکوت اتاق خالی تمرکز کرد. "جدی؟ نه، جدی؟ منو داره میگه؟ منِ بیآزار رو؟ خدایا، کاش میشد برم ازش بپرسم چطوری با این که وحشت داشتی، قلب منو با موفقیت دزدیدی و تهشم مجبورم کردی بهت یه حلقه بدم. ولی خب، من که نمیخوام کلا از این خونه بذاره بره. آه. کاش میشد ازش بپرسم چرا وحشت؟"
...
Dearest @Agujero4
❤2
...
دفتر رو از پنج سانتی چشمهاش عقب کشید. "خدایا... نمیتونم بخونمش." صدایی به نشونهی عصبی بودنش درآورد.
دخترِ دیگه، همونی که دفتر رو پیدا کرده بود، از روی چمنها بلند شد و دفتر رو از دستش کشید، و گفت: "برو بابا. خودم میخونم."
دختر اولی، در حینی که روی زمین و کنار سه نفرِ دیگه مینشست، با نگرانیِ سطحیای گفت: "من مطمئنم ناراحت میشه."
"بیخیال. خودش داشت میگفت اینها رو دو سال پیش نوشته." گلوش رو صاف، و چشمهاش رو تیز کرد و خوند: " 'امروز تاریخ فلان، ماه فلانه، و هنوزم نمیخوام باور کنم دارم ادی رو خاک میکنم.' " سرش رو با اخم بالا آورد. "ادی کیه؟"
پسری که اونجا نشسته بود شروع کرد که بگه، "اسم گ—" که حرفش قطع شد.
"مهم نیست. اینجا نوشته، 'میدونم هزاربار قبلا توی این دفتر، این رو نوشتم، ولی از تمام بیماریها متنفرم. از تمام دامپزشکها متنفرم. بیبیِ بیگناه من حقش نبود اینطور دو ماه رو شبیه یه گربهی زامبی بگذرونه.' اوه. حیوون بیچاره. 'این قراره سختترین خداحافظی زندگیم باشه. باید گریه کردن رو بس کنم. جدی.' "
دختر، دفتر رو بست. "چطوره برای تولدش بهش یه گربهی جدید هدیه بدیم؟"
...
@letsjonemyheart
دفتر رو از پنج سانتی چشمهاش عقب کشید. "خدایا... نمیتونم بخونمش." صدایی به نشونهی عصبی بودنش درآورد.
دخترِ دیگه، همونی که دفتر رو پیدا کرده بود، از روی چمنها بلند شد و دفتر رو از دستش کشید، و گفت: "برو بابا. خودم میخونم."
دختر اولی، در حینی که روی زمین و کنار سه نفرِ دیگه مینشست، با نگرانیِ سطحیای گفت: "من مطمئنم ناراحت میشه."
"بیخیال. خودش داشت میگفت اینها رو دو سال پیش نوشته." گلوش رو صاف، و چشمهاش رو تیز کرد و خوند: " 'امروز تاریخ فلان، ماه فلانه، و هنوزم نمیخوام باور کنم دارم ادی رو خاک میکنم.' " سرش رو با اخم بالا آورد. "ادی کیه؟"
پسری که اونجا نشسته بود شروع کرد که بگه، "اسم گ—" که حرفش قطع شد.
"مهم نیست. اینجا نوشته، 'میدونم هزاربار قبلا توی این دفتر، این رو نوشتم، ولی از تمام بیماریها متنفرم. از تمام دامپزشکها متنفرم. بیبیِ بیگناه من حقش نبود اینطور دو ماه رو شبیه یه گربهی زامبی بگذرونه.' اوه. حیوون بیچاره. 'این قراره سختترین خداحافظی زندگیم باشه. باید گریه کردن رو بس کنم. جدی.' "
دختر، دفتر رو بست. "چطوره برای تولدش بهش یه گربهی جدید هدیه بدیم؟"
...
@letsjonemyheart
❤2
...
ورق زد. این صفحه هم باز داشت درمورد این حرف میزد که، چقدر مردم راجع به همهچیز کوتهفکر میتونن باشن، وقتی که فکر میکنن چون یکی از حرفها، یا افکارشون درسته و تاییدشدهست، بقیه نظراتی که میدن هم بدون استثنا قراره بینقص باشه. که یک پیروزی از شخص یه شوالیه یا یه فاتح نمیذاره. ولی اینبار، آخر صفحه یه پینوشت هم بود، با این مضمون که: "واقعا آرزو میکنم بتونم این حرفهارو بلند و تو صورت اون کسی که باید، بگم. کاش بلد بودم برم و نظرمو بدون تعارف با بقیه به اشتراک بذارم. مسخرهست."
مادرِ بینوا، دفتر رو بست و روی میز گذاشت. نفسش رو بیرون داد و با خودش فکر کرد که، واقعا انتظار داشتم چی پیدا کنم؟ اعترافهای عاشقانه؟ دختر من همچین کسیه دیگه. از همون موقعها هم نگران همهی اشتباهات.
...
@asiwassayin
ورق زد. این صفحه هم باز داشت درمورد این حرف میزد که، چقدر مردم راجع به همهچیز کوتهفکر میتونن باشن، وقتی که فکر میکنن چون یکی از حرفها، یا افکارشون درسته و تاییدشدهست، بقیه نظراتی که میدن هم بدون استثنا قراره بینقص باشه. که یک پیروزی از شخص یه شوالیه یا یه فاتح نمیذاره. ولی اینبار، آخر صفحه یه پینوشت هم بود، با این مضمون که: "واقعا آرزو میکنم بتونم این حرفهارو بلند و تو صورت اون کسی که باید، بگم. کاش بلد بودم برم و نظرمو بدون تعارف با بقیه به اشتراک بذارم. مسخرهست."
مادرِ بینوا، دفتر رو بست و روی میز گذاشت. نفسش رو بیرون داد و با خودش فکر کرد که، واقعا انتظار داشتم چی پیدا کنم؟ اعترافهای عاشقانه؟ دختر من همچین کسیه دیگه. از همون موقعها هم نگران همهی اشتباهات.
...
@asiwassayin
❤2
...
بدون کوچکترین تغییری در صورتش گفت: "خیلیخب، اگر باعث میشه بیخیال این قضیه بشی."
دفتر رو باز کرد و خوند: "میگن امروز بیست سال میشه که زندگیم شروع شده، ولی بیشتر از این به نظر میرسه. عجیبه که یه شخص در طول زمان چطور میتونه هفتصد و بیست و یک درجه تغییر کنه.
"از مسیری که اومدم راضیام؟ مطمئن نیستم. اکثرش رو تکنفری طی کردم و به خودم تکیه کردم، چندان اجازهی وابستگی ندادم و بیشترش رو، احتمالا با فداکاری و تلاش گذروندم. ولی مهمه که راضی باشم یا نه؟ خیر. چیزی که مهمه رو فهمیدهام.
"به هر حال، سلام دههی سوم زندگیم؛" و دفتر رو بست و جلوی خودش، کنار کیک تولدی گذاشت که پسرکش گوشهی خامهش رو خراب کرده بود. دخترک نُه سالهش، همون کسی که اون دفترچه رو خدا میدونست چطور از بین وسایل مادرش پیدا کرده بود، با چشمهای همیشه بزرگ و براقش پلک زد، گیج و در عجب. "خب... آخرش پس چی مهم بود؟"
...
[پ. ن. این یه کم جلوتر از ده سال دیگهت بود، یه کم.🤏]
@HearMyHowling
بدون کوچکترین تغییری در صورتش گفت: "خیلیخب، اگر باعث میشه بیخیال این قضیه بشی."
دفتر رو باز کرد و خوند: "میگن امروز بیست سال میشه که زندگیم شروع شده، ولی بیشتر از این به نظر میرسه. عجیبه که یه شخص در طول زمان چطور میتونه هفتصد و بیست و یک درجه تغییر کنه.
"از مسیری که اومدم راضیام؟ مطمئن نیستم. اکثرش رو تکنفری طی کردم و به خودم تکیه کردم، چندان اجازهی وابستگی ندادم و بیشترش رو، احتمالا با فداکاری و تلاش گذروندم. ولی مهمه که راضی باشم یا نه؟ خیر. چیزی که مهمه رو فهمیدهام.
"به هر حال، سلام دههی سوم زندگیم؛" و دفتر رو بست و جلوی خودش، کنار کیک تولدی گذاشت که پسرکش گوشهی خامهش رو خراب کرده بود. دخترک نُه سالهش، همون کسی که اون دفترچه رو خدا میدونست چطور از بین وسایل مادرش پیدا کرده بود، با چشمهای همیشه بزرگ و براقش پلک زد، گیج و در عجب. "خب... آخرش پس چی مهم بود؟"
...
[پ. ن. این یه کم جلوتر از ده سال دیگهت بود، یه کم.🤏]
@HearMyHowling
❤2
...
"بهتره تا برنگشته عذابوجدان رو بذاری کنار و از روش بخونی."
"فاااین. ولی فکر نمیکنم اینجا چیزی باشه که تو داری دنبالش میگردی."
"کاری به اون قسمتش نداشته باش." دفتر رو ازش گرفت و ورق زد، شروع به گشتن بین صفحهها کرد، تا وقتی یه صفحهی خاص رو پیدا کرد و به آرنج شخص کناریش زد: "اینو. میگه که: 'آه. نمیدونم برای چی یاد اولین چاقوی جیبیم افتادم. چطور گم شد؟ یادم نمییاد. ولی چیز خوشگلی بود. سرتاسر نقرهای. درسته که همیشه همهجا دنبال خودم میبردمش، ولی هیچوقت کار خاصی باهاش نمیکردم. مهم اینه که به خاطر حمل سلاحهای سرد دستگیر نشدم. دارم چرت میگم؟ قطعا. امروز از اون روزها بود.' "
"شرط میبندم زیاد از اون روزها داشته و داره؛" و با کلمه اون روزها با انگشتهاش ادای نقل قول رو درآورد.
"دود، سر خوندن دستخطش پاره شدم."
...
@HellLanguorparadox
"بهتره تا برنگشته عذابوجدان رو بذاری کنار و از روش بخونی."
"فاااین. ولی فکر نمیکنم اینجا چیزی باشه که تو داری دنبالش میگردی."
"کاری به اون قسمتش نداشته باش." دفتر رو ازش گرفت و ورق زد، شروع به گشتن بین صفحهها کرد، تا وقتی یه صفحهی خاص رو پیدا کرد و به آرنج شخص کناریش زد: "اینو. میگه که: 'آه. نمیدونم برای چی یاد اولین چاقوی جیبیم افتادم. چطور گم شد؟ یادم نمییاد. ولی چیز خوشگلی بود. سرتاسر نقرهای. درسته که همیشه همهجا دنبال خودم میبردمش، ولی هیچوقت کار خاصی باهاش نمیکردم. مهم اینه که به خاطر حمل سلاحهای سرد دستگیر نشدم. دارم چرت میگم؟ قطعا. امروز از اون روزها بود.' "
"شرط میبندم زیاد از اون روزها داشته و داره؛" و با کلمه اون روزها با انگشتهاش ادای نقل قول رو درآورد.
"دود، سر خوندن دستخطش پاره شدم."
...
@HellLanguorparadox
❤2
...
"هی ببین چی پیدا کردم؛" جن اتاقی رو به روح اتاقی گفت.
روح اتاقی دست از چرخیدن وسط عروسکهای قدیمی برداشت و کنار جن اومد. "واقعا ناعادلانهست، میدونی. که تو میتونی اشیا رو جابهجا کنی و من مجبورم یه گوشه بشینم تا تو چیزای مورد علاقهی خودت رو پیدا کنی."
"دو ثانیه خفه شو و گوش بده. دفتر خاطرات بچگیشه."
روح بالای سر دفتر رفت و به تاریخ بالای صفحهای که باز بود، نگاهی انداخت. "این یهکم بزرگتر از بچگیه ولی باشه."
جن کامنتش رو نادیده گرفت، گلوش رو صاف کرد و خوند: " 'باید تلاش کنم بیشتر مداراجویانه رفتار کنم. ولی چرا نمیتونن مردم رو همونطوری که هستن قبول کنن؟ منظور من همیشه واضحه. اگر نخوام همون دیالوگهای (دروغ) همیشگیِ "همه چیز قراره درست بشه؛ هرچی هم بشه میتونی از پسش بر بيای؛ نگران هیچی نباش..." که معلوم نیست به حقیقت تبدیل بشن یا نه رو تحویل بدم باید کی رو ببینم؟
" 'بگذریم، مهم نیست. تیشرت مورد علاقهام امروز پاره شد و داستانش انقدر مسخرهست که حتی ارزش گفتن نداره. خیلی عجیبه اگه آدم تیشرت پاره شده بپوشه؟ منظورم اینه که—"
روح حرفش قطع کرد. "کافیه. برو یه صفحهی دیگه. نمیخوای که به خاطر کاری که اون روز کردیم باز عذابوجدان بگیریم؟"
جن اتاقی شونهای بالا انداخت. "من که هیچوقت عذابوجدانی نگرفتم، تو رو نمیدونم."
...
@DeathIsWritingAgain
"هی ببین چی پیدا کردم؛" جن اتاقی رو به روح اتاقی گفت.
روح اتاقی دست از چرخیدن وسط عروسکهای قدیمی برداشت و کنار جن اومد. "واقعا ناعادلانهست، میدونی. که تو میتونی اشیا رو جابهجا کنی و من مجبورم یه گوشه بشینم تا تو چیزای مورد علاقهی خودت رو پیدا کنی."
"دو ثانیه خفه شو و گوش بده. دفتر خاطرات بچگیشه."
روح بالای سر دفتر رفت و به تاریخ بالای صفحهای که باز بود، نگاهی انداخت. "این یهکم بزرگتر از بچگیه ولی باشه."
جن کامنتش رو نادیده گرفت، گلوش رو صاف کرد و خوند: " 'باید تلاش کنم بیشتر مداراجویانه رفتار کنم. ولی چرا نمیتونن مردم رو همونطوری که هستن قبول کنن؟ منظور من همیشه واضحه. اگر نخوام همون دیالوگهای (دروغ) همیشگیِ "همه چیز قراره درست بشه؛ هرچی هم بشه میتونی از پسش بر بيای؛ نگران هیچی نباش..." که معلوم نیست به حقیقت تبدیل بشن یا نه رو تحویل بدم باید کی رو ببینم؟
" 'بگذریم، مهم نیست. تیشرت مورد علاقهام امروز پاره شد و داستانش انقدر مسخرهست که حتی ارزش گفتن نداره. خیلی عجیبه اگه آدم تیشرت پاره شده بپوشه؟ منظورم اینه که—"
روح حرفش قطع کرد. "کافیه. برو یه صفحهی دیگه. نمیخوای که به خاطر کاری که اون روز کردیم باز عذابوجدان بگیریم؟"
جن اتاقی شونهای بالا انداخت. "من که هیچوقت عذابوجدانی نگرفتم، تو رو نمیدونم."
...
@DeathIsWritingAgain
❤2
...
" 'چرا انقدر فیکی؟ چرا نمیتونی فقط راستش رو بگی؟ چرا نمیتونی یهکم حقیقی باشی؟ چرا منو قاطیش میکنی!!! خستهام از دستت. خسته. کاش میشد ازت فرار کنم یا حرفهای جمع شده توی قفسهی سینهم رو بهت بگم. هوف. شاید اصلا بخوای که—' "
دست از خوندن برداشت. "وو. ظاهرا صفحهی خوبی رو باز نکردم. ما که نمیخوایم دوباره اون روزها برات تداعی بشن."
آه کشیدی. "نه. نمیخوایم. فکر کنم هفتهی بعدش، هفتهی خوبی بود. اونجا شاید یکم دلایتفولتر باشه."
بهترین دوستت چندبار ورق زد تا روی یه صفحه متوقف شد: " 'خداوندا، امروز یکی از خاصترین آهنگهای کلاسیک عمرم رو پیدا کردم. این یکی قطعا قراره بره توی لیست غیر قابل اشتراک گذاری. نقطه اوجش میتونه خود من رو به نقطه اوجم برسونه. بیخیال. زندگیم بدون ریتمها و نقشهای کلاسیک چه نکتهای داره؟...' "
دوباره آه کشیدی. "حتی نمیدونم چرا میخواستی داخل این دفتر رو ببینی. احتمالا خودت از اکثرش خبرداری."
...
@peripeteiia
" 'چرا انقدر فیکی؟ چرا نمیتونی فقط راستش رو بگی؟ چرا نمیتونی یهکم حقیقی باشی؟ چرا منو قاطیش میکنی!!! خستهام از دستت. خسته. کاش میشد ازت فرار کنم یا حرفهای جمع شده توی قفسهی سینهم رو بهت بگم. هوف. شاید اصلا بخوای که—' "
دست از خوندن برداشت. "وو. ظاهرا صفحهی خوبی رو باز نکردم. ما که نمیخوایم دوباره اون روزها برات تداعی بشن."
آه کشیدی. "نه. نمیخوایم. فکر کنم هفتهی بعدش، هفتهی خوبی بود. اونجا شاید یکم دلایتفولتر باشه."
بهترین دوستت چندبار ورق زد تا روی یه صفحه متوقف شد: " 'خداوندا، امروز یکی از خاصترین آهنگهای کلاسیک عمرم رو پیدا کردم. این یکی قطعا قراره بره توی لیست غیر قابل اشتراک گذاری. نقطه اوجش میتونه خود من رو به نقطه اوجم برسونه. بیخیال. زندگیم بدون ریتمها و نقشهای کلاسیک چه نکتهای داره؟...' "
دوباره آه کشیدی. "حتی نمیدونم چرا میخواستی داخل این دفتر رو ببینی. احتمالا خودت از اکثرش خبرداری."
...
@peripeteiia
❤2
...
"احمقن، احمق. میفهمن عصبیم کردن؟ نه. اون یکی بز میفهمه دو شبه با گریه میخوابم؟ نه. اون یکی گاو این یه بارو که به جای این که من مواظبش باشم باید مواظب من باشه، حواسش هست؟ نه. اون شتر سر قولش موند؟ نه. همه اینها چوب رفتار ملایممه. وا. وا. این چه وضعشه؟ حتی قدردانیای هم در کار نیست. وا. نه. اهمیت نمیدم. میدم؟ نوپ.
"از لحاظ روحی نیاز دارم الان توی یه انیمه زندگی کنم، اگر بخوام صادق باشم. یا یکی از تاپ فایو کراشهام وجود خارجی پیدا کنه و بیاد سراغم. چرا که نه؟ هاهاها. دارم چرت میگم."
خندهش گرفت و نتونست ادامه بده. یه لبخند زوری به همکارت زدی و با صدای عسلیِ تهدیدآمیز بهش گفتی: "الان راضی هستی؟ هدف زندگیت به ثمر رسید؟ دفتر کوفتی من رو پس بده؛" و همکارت خندید و گفت: "این همه عجله کجاست حالا."
...
@khy_khys
"احمقن، احمق. میفهمن عصبیم کردن؟ نه. اون یکی بز میفهمه دو شبه با گریه میخوابم؟ نه. اون یکی گاو این یه بارو که به جای این که من مواظبش باشم باید مواظب من باشه، حواسش هست؟ نه. اون شتر سر قولش موند؟ نه. همه اینها چوب رفتار ملایممه. وا. وا. این چه وضعشه؟ حتی قدردانیای هم در کار نیست. وا. نه. اهمیت نمیدم. میدم؟ نوپ.
"از لحاظ روحی نیاز دارم الان توی یه انیمه زندگی کنم، اگر بخوام صادق باشم. یا یکی از تاپ فایو کراشهام وجود خارجی پیدا کنه و بیاد سراغم. چرا که نه؟ هاهاها. دارم چرت میگم."
خندهش گرفت و نتونست ادامه بده. یه لبخند زوری به همکارت زدی و با صدای عسلیِ تهدیدآمیز بهش گفتی: "الان راضی هستی؟ هدف زندگیت به ثمر رسید؟ دفتر کوفتی من رو پس بده؛" و همکارت خندید و گفت: "این همه عجله کجاست حالا."
...
@khy_khys
❤2
...
الفِ تعمیرکارِ کوچولو یه نفس عمیق کشید، یک بار دیگه چک کرد که در بسته باشه و چشمهاش رو ریز کرد، و شروع به خوندن روز سی و هفتم از دفتر کرد: 'مطمئن نیستم چرا، ولی امروز به یکباره بهم خورد که، چرا اصلا توی این دفتر چیزی مینویسم؟ برگشتم و نوشتههای قبلیم رو خوندم، و خدایا. خودم باورم نمیشه چقدر از مشکلاتی که فکر میکردم هيچوقت حل نمیشن، الآن دیگه توی زندگیم وجود ندارن. دود، چه مسیری طی کردم! ولی دارم همهی اون چیزهایی که میخواستم رو، به نوبت با چنگ و دندون گیر مییارم. حتی اگر اهداف کوچیکی تا الان بوده باشن، کنار هم قرار گرفتنشون و آرومآروم کامل کردن تصویر بزرگ پازلم، واقعا قشنگ نیست؟...'
موقعی که اون صفحه رو بست و بلند شد که به سراغ پایهی صندلی شکسته بره، اون الف فسقلی لبخند محوی روی لباش داشت، بدون این که آگاه باشه.
...
@Bonniee27
الفِ تعمیرکارِ کوچولو یه نفس عمیق کشید، یک بار دیگه چک کرد که در بسته باشه و چشمهاش رو ریز کرد، و شروع به خوندن روز سی و هفتم از دفتر کرد: 'مطمئن نیستم چرا، ولی امروز به یکباره بهم خورد که، چرا اصلا توی این دفتر چیزی مینویسم؟ برگشتم و نوشتههای قبلیم رو خوندم، و خدایا. خودم باورم نمیشه چقدر از مشکلاتی که فکر میکردم هيچوقت حل نمیشن، الآن دیگه توی زندگیم وجود ندارن. دود، چه مسیری طی کردم! ولی دارم همهی اون چیزهایی که میخواستم رو، به نوبت با چنگ و دندون گیر مییارم. حتی اگر اهداف کوچیکی تا الان بوده باشن، کنار هم قرار گرفتنشون و آرومآروم کامل کردن تصویر بزرگ پازلم، واقعا قشنگ نیست؟...'
موقعی که اون صفحه رو بست و بلند شد که به سراغ پایهی صندلی شکسته بره، اون الف فسقلی لبخند محوی روی لباش داشت، بدون این که آگاه باشه.
...
@Bonniee27
❤2
قلعهی عتیقهی هاول-ززآ
عاح. خیلی خب، بعد از مدتها چالش سخت بذارم. مینویسم که اگر ده سال دیگه دفترچهی خاطراتتون رو (فرض میکنیم مهمترین اتفاقات و احساساتتون رو توش نوشتید و مثل من، گشاد نیستید؛) پیدا کنن و جلوی خانواده، دوستها، همکارها، و یا غیره بخونن چه چیزی پیدا میکنن و…
چیزی که برام جالبه اینه که اکثریت kill رو گفتن خواهر یا برادرشون
...
"...و این که بهش حتی اهمیت هم نمیدم، چیزیه که نگران کنندهست. منظورم اینه که، مسائل دیگه قابل چشمپوشی بودن. ولی فکرشو نمیکردم به این پوینت که برسه بیتفاوت باشم.... این نشون میده یه جای کار در حال خراب شدنه.
"ولی اگر بخوام صادق باشم، این رو ترجیح میدم. منظورم اینه که،... بیخیال. انقدر همه جام درد میکنه که فقط میخوام کل اعصابم ساکت بشن. این چه قول مسخرهای بود که به خودم دادم که هیچی رو توی این دفتر خط نزنم؟
"۲۸ شهریور؛ خستهام. ولی خوابم نمیبره. نوشتن بیشتر خوابم رو میپرونه، ولی به هر حال انجامش میدم. امروز یه رسپی جدید برای درست کردن نودل ساختم. اینجا مینویسمش و دقیقا قبل از مرگم، به نوهم میدمش به عنوان میراث خانوادگی، چون احتمالا چیز دیگهای نداشته باشم که بهش بدم.
"۲۹ شهریور؛ چطور همه روزا شبیه هم باشن؟ واقعا چطور؟—"
سرت رو بالا آوردی و دفتر رو بستی. میتونستی کرختی اون روزها رو حس کنی که داره مثل ریشههای درختی که بیش از حد سریع رشد میکنن، از پاهات بالا مییاد. شاید باید فقط فراموششون کنی.
...
@PikachuMSY
"...و این که بهش حتی اهمیت هم نمیدم، چیزیه که نگران کنندهست. منظورم اینه که، مسائل دیگه قابل چشمپوشی بودن. ولی فکرشو نمیکردم به این پوینت که برسه بیتفاوت باشم.... این نشون میده یه جای کار در حال خراب شدنه.
"ولی اگر بخوام صادق باشم، این رو ترجیح میدم. منظورم اینه که،... بیخیال. انقدر همه جام درد میکنه که فقط میخوام کل اعصابم ساکت بشن. این چه قول مسخرهای بود که به خودم دادم که هیچی رو توی این دفتر خط نزنم؟
"۲۸ شهریور؛ خستهام. ولی خوابم نمیبره. نوشتن بیشتر خوابم رو میپرونه، ولی به هر حال انجامش میدم. امروز یه رسپی جدید برای درست کردن نودل ساختم. اینجا مینویسمش و دقیقا قبل از مرگم، به نوهم میدمش به عنوان میراث خانوادگی، چون احتمالا چیز دیگهای نداشته باشم که بهش بدم.
"۲۹ شهریور؛ چطور همه روزا شبیه هم باشن؟ واقعا چطور؟—"
سرت رو بالا آوردی و دفتر رو بستی. میتونستی کرختی اون روزها رو حس کنی که داره مثل ریشههای درختی که بیش از حد سریع رشد میکنن، از پاهات بالا مییاد. شاید باید فقط فراموششون کنی.
...
@PikachuMSY
❤2
...
دستش رو روی لکهی چایِ روی کاغذ کشید، و در سکوت شروع کرد به خوندن: 'گاهی به این فکر میکنم که همهی حرفایی که اینطرف و اونطرف راجع به #Aurora زدم رو، بهش نشون بدم تا متوجه بشه چقدر آدم مهمیه توی زندگیم. ولی اینطوری همهچیز بهتره، نیست؟
'فکر میکنم اگر برای کسی توضیح بدم که دقیقا چه احساسی راجع بهش دارم، متوجه نشه. از اون مدل چیزهاییه که کسی براش اسمی نذاشته. فقط میدونم که، احتمالا از زیباترین انسانهاییه که تا به حال روی زمین پا گذاشته.
'فقط کاش به این حد درباره ارتباطم باهاش اورثینک نمیکردم و همش توی این فکر نبودم که شاید م—'
سرش رو بالا آورد، و تو توی چشمهای #Aurora زل زدی؛ نگران از اینکه الان چی ممکنه بگه.
...
@inavidsmind
دستش رو روی لکهی چایِ روی کاغذ کشید، و در سکوت شروع کرد به خوندن: 'گاهی به این فکر میکنم که همهی حرفایی که اینطرف و اونطرف راجع به #Aurora زدم رو، بهش نشون بدم تا متوجه بشه چقدر آدم مهمیه توی زندگیم. ولی اینطوری همهچیز بهتره، نیست؟
'فکر میکنم اگر برای کسی توضیح بدم که دقیقا چه احساسی راجع بهش دارم، متوجه نشه. از اون مدل چیزهاییه که کسی براش اسمی نذاشته. فقط میدونم که، احتمالا از زیباترین انسانهاییه که تا به حال روی زمین پا گذاشته.
'فقط کاش به این حد درباره ارتباطم باهاش اورثینک نمیکردم و همش توی این فکر نبودم که شاید م—'
سرش رو بالا آورد، و تو توی چشمهای #Aurora زل زدی؛ نگران از اینکه الان چی ممکنه بگه.
...
@inavidsmind
❤3
...
" 'ولی— تولدم رو یادش رفت. نمیتونم بگم انتظاری از کسی دارم، ولی حقمه داشته باشم و حق دارم به خاطرش ناراحت باشم. من چیز زیادی نمیخوام. فقط این که افرادی که به فکرشونم، به یادم باشن. حداقل، بدونم توی زندگیشون یه اثری داشتم، شاید تونستم کمک کنم و از بودنم خوشحالن، که شاید میخوان منم خوشحال باشم ولی انگار خواستهی زیادیه.
" 'یادمه که توی شرایط سخت کی پیشم موند و کی محو شد، ولی من بارها بهشون شانس دوباره دادم...' "
دختر کوچولو سرش رو بالا آورد و گفت: "چرا باید بارها بهشون شانس دوباره بدی؟"
جواب دادی: "بعضی وقتها آدمها کارهای احمقانهای میکنن."
دخترک گفت: "یادمه که این رو یه جای دیگهی دفترت نوشته بودی. کارهای احمقانهای که از روی ترس، علاقه، عشق، دلرحمی، تنفر و همهی احساسات دیگه انجام میشن."
لبخند زدی. "دقیقا."
...
@GoddessOfFlowerss
" 'ولی— تولدم رو یادش رفت. نمیتونم بگم انتظاری از کسی دارم، ولی حقمه داشته باشم و حق دارم به خاطرش ناراحت باشم. من چیز زیادی نمیخوام. فقط این که افرادی که به فکرشونم، به یادم باشن. حداقل، بدونم توی زندگیشون یه اثری داشتم، شاید تونستم کمک کنم و از بودنم خوشحالن، که شاید میخوان منم خوشحال باشم ولی انگار خواستهی زیادیه.
" 'یادمه که توی شرایط سخت کی پیشم موند و کی محو شد، ولی من بارها بهشون شانس دوباره دادم...' "
دختر کوچولو سرش رو بالا آورد و گفت: "چرا باید بارها بهشون شانس دوباره بدی؟"
جواب دادی: "بعضی وقتها آدمها کارهای احمقانهای میکنن."
دخترک گفت: "یادمه که این رو یه جای دیگهی دفترت نوشته بودی. کارهای احمقانهای که از روی ترس، علاقه، عشق، دلرحمی، تنفر و همهی احساسات دیگه انجام میشن."
لبخند زدی. "دقیقا."
...
@GoddessOfFlowerss
❤5
...
"دقیقا چنین شبی رو، پارسال یادم مییاد. دلم میخواد تبدیلش کنم به یه طور ریچوال، به عنوان یه یادآور برای این که شرایط زندگی رو همیشه تبدیل به لبخند کرد، چرا که it's how fast the night changes... میخوام یادم بمونه که چطور با کسی که دوستش دارم از دنیا فارغ شدم و با آهنگهای قدیمیم سر به فلک گذاشتیم.
"ممکنه همیشه توی این حال و هوا نمونم، ولی قطعا یادآوری سرزندگیش و معصومیتش همیشه میتونه لبخند به لبم بیاره.
"دلم میخواد بتونم به خاطر این که تلاش خودم رو کردم و تونستم اون لحظههای قشنگ رو برای خودم بسازم از خودم راضی باشم و به خاطر دردهایی که به خودم تحمیل کردم خودم رو ببخشم. دلم میخواد بتونم فراموش کنم و بارم رو سبک کنم و دلم میخواد فراموش کنم کانسپت 'خداحافظی' با دورههای زندگی و آدمای دخیل توشون وجود داره، پس—"
از اونجایی که کاملا حواسش به متن رفته بود، دفتر رو از کازینت قاپ زدی و از روی کازینِ دیگهت که روی زمین خوابیده و در حال گوش دادن بود پریدی. سر و صداهاشون رو نادیده گرفتی و قسم خوردی خفهشون کنی.
...
(پ. ن. چون دلت میخواست یادت بمونه، امیدوارم واقعا یادت بمونه و از این روزها به خوشی یاد کنی عسلم.)
@maxnolia
"دقیقا چنین شبی رو، پارسال یادم مییاد. دلم میخواد تبدیلش کنم به یه طور ریچوال، به عنوان یه یادآور برای این که شرایط زندگی رو همیشه تبدیل به لبخند کرد، چرا که it's how fast the night changes... میخوام یادم بمونه که چطور با کسی که دوستش دارم از دنیا فارغ شدم و با آهنگهای قدیمیم سر به فلک گذاشتیم.
"ممکنه همیشه توی این حال و هوا نمونم، ولی قطعا یادآوری سرزندگیش و معصومیتش همیشه میتونه لبخند به لبم بیاره.
"دلم میخواد بتونم به خاطر این که تلاش خودم رو کردم و تونستم اون لحظههای قشنگ رو برای خودم بسازم از خودم راضی باشم و به خاطر دردهایی که به خودم تحمیل کردم خودم رو ببخشم. دلم میخواد بتونم فراموش کنم و بارم رو سبک کنم و دلم میخواد فراموش کنم کانسپت 'خداحافظی' با دورههای زندگی و آدمای دخیل توشون وجود داره، پس—"
از اونجایی که کاملا حواسش به متن رفته بود، دفتر رو از کازینت قاپ زدی و از روی کازینِ دیگهت که روی زمین خوابیده و در حال گوش دادن بود پریدی. سر و صداهاشون رو نادیده گرفتی و قسم خوردی خفهشون کنی.
...
(پ. ن. چون دلت میخواست یادت بمونه، امیدوارم واقعا یادت بمونه و از این روزها به خوشی یاد کنی عسلم.)
@maxnolia
❤2