Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
...
بدون کوچک‌ترین تغییری در صورتش گفت: "خیلی‌خب، اگر باعث می‌شه بی‌خیال این قضیه بشی."
دفتر رو باز کرد و خوند: "می‌گن امروز بیست سال می‌شه که زندگیم شروع شده، ولی بیشتر از این به نظر می‌رسه. عجیبه که یه شخص در طول زمان چطور می‌تونه هفتصد و بیست و یک درجه تغییر کنه.
"از مسیری که اومدم راضی‌ام؟ مطمئن نیستم. اکثرش رو تک‌نفری طی کردم و به خودم تکیه کردم، چندان اجازه‌ی وابستگی ندادم و بیشترش رو، احتمالا با فداکاری و تلاش گذروندم. ولی مهمه که راضی باشم یا نه؟ خیر. چیزی که مهمه رو فهمیده‌ام.
"به هر حال، سلام دهه‌ی سوم زندگیم؛" و دفتر رو بست و جلوی خودش، کنار کیک تولدی گذاشت که پسرکش گوشه‌ی خامه‌ش رو خراب کرده بود. دخترک نُه ساله‌ش، همون کسی که اون دفترچه رو خدا می‌دونست چطور از بین وسایل مادرش پیدا کرده بود، با چشم‌های همیشه بزرگ و براقش پلک زد، گیج و در عجب. "خب... آخرش پس چی مهم بود؟"
...

[پ. ن. این یه کم جلوتر از ده سال دیگه‌ت بود، یه کم.🤏]
@HearMyHowling
2
...
"بهتره تا برنگشته عذاب‌وجدان رو بذاری کنار و از روش بخونی."
"فاااین. ولی فکر نمی‌کنم این‌جا چیزی باشه که تو داری دنبالش می‌گردی."
"کاری به اون قسمتش نداشته باش." دفتر رو ازش گرفت و ورق زد، شروع به گشتن بین صفحه‌ها کرد‌، تا وقتی یه صفحه‌ی خاص رو پیدا کرد و به آرنج شخص کناریش زد: "اینو. می‌گه که: 'آه‌. نمی‌دونم برای چی یاد اولین‌ چاقوی جیبیم افتادم. چطور گم شد؟ یادم نمی‌یاد. ولی چیز خوشگلی بود. سرتاسر نقره‌ای. درسته که همیشه همه‌جا دنبال خودم می‌بردمش، ولی هیچ‌وقت کار خاصی باهاش نمی‌کردم. مهم اینه که به خاطر حمل سلاح‌های سرد دستگیر نشدم. دارم چرت می‌گم؟ قطعا. امروز از اون روزها بود.' "
"شرط می‌بندم زیاد از اون روزها داشته و داره؛" و با کلمه اون روزها با انگشت‌هاش ادای نقل قول رو درآورد.
"دود، سر خوندن دست‌خطش پاره شدم."
...

@HellLanguorparadox
2
...
"هی ببین چی پیدا کردم؛" جن اتاقی رو به روح اتاقی گفت.
روح اتاقی دست از چرخیدن وسط عروسک‌های قدیمی برداشت و کنار جن اومد. "واقعا ناعادلانه‌ست، می‌دونی. که تو می‌تونی اشیا رو جابه‌جا کنی و من مجبورم یه گوشه بشینم تا تو چیزای مورد‌ علاقه‌ی خودت رو پیدا کنی."
"دو ثانیه خفه شو و گوش بده. دفتر خاطرات بچگیشه."
روح بالای سر دفتر رفت و به تاریخ بالای صفحه‌ای که باز بود، نگاهی انداخت. "این یه‌کم بزرگ‌تر از بچگیه ولی باشه."
جن کامنتش رو نادیده گرفت، گلوش رو صاف کرد و خوند: " 'باید تلاش کنم بیش‌تر مداراجویانه رفتار کنم. ولی چرا نمی‌تونن مردم رو همون‌طوری که هستن قبول کنن؟ منظور من همیشه واضحه. اگر نخوام همون دیالوگ‌های (دروغ) همیشگیِ "همه چیز قراره درست بشه؛ هرچی هم بشه می‌تونی از پسش بر بيای؛ نگران هیچی نباش..." که معلوم نیست به حقیقت تبدیل بشن یا نه رو تحویل بدم باید کی رو ببینم؟
" 'بگذریم، مهم نیست. تیشرت مورد علاقه‌ام امروز پاره شد و داستانش انقدر مسخره‌ست که حتی ارزش گفتن نداره. خیلی عجیبه اگه آدم تیشرت پاره شده بپوشه؟ منظورم اینه که—"
روح حرفش قطع کرد. "کافیه. برو یه صفحه‌ی دیگه. نمی‌خوای که به خاطر کاری که اون روز کردیم باز عذاب‌وجدان بگیریم؟"
جن اتاقی شونه‌ای بالا انداخت. "من که هیچ‌وقت عذاب‌وجدانی نگرفتم، تو رو نمی‌دونم."
...

@DeathIsWritingAgain
2
...
" 'چرا انقدر فیکی؟ چرا نمی‌تونی فقط راستش رو بگی؟ چرا نمی‌تونی یه‌کم حقیقی باشی؟ چرا منو قاطیش می‌کنی!!! خسته‌ام از دستت. خسته. کاش می‌شد ازت فرار کنم یا حرف‌های جمع‌ شده توی قفسه‌ی سینه‌م رو بهت بگم. هوف. شاید اصلا بخوای که—' "
دست از خوندن برداشت. "وو. ظاهرا صفحه‌ی خوبی رو باز نکردم. ما که نمی‌خوایم دوباره اون روزها برات تداعی بشن."
آه کشیدی. "نه. نمی‌خوایم. فکر کنم هفته‌ی بعدش، هفته‌ی خوبی بود. اون‌جا شاید یکم دلایتفول‌تر باشه."
بهترین‌ دوستت چندبار ورق زد تا روی یه صفحه متوقف شد: " 'خداوندا، امروز یکی از خاص‌ترین آهنگ‌های کلاسیک عمرم رو پیدا کردم. این یکی قطعا قراره بره توی لیست غیر قابل اشتراک گذاری. نقطه اوجش می‌تونه خود من رو به نقطه اوجم برسونه. بیخیال. زندگیم بدون ریتم‌ها و نقش‌های کلاسیک چه نکته‌ای داره؟...' "
دوباره آه کشیدی. "حتی نمی‌دونم چرا می‌خواستی داخل این دفتر رو ببینی. احتمالا خودت از اکثرش خبرداری."
...

@peripeteiia
2
...
"احمقن، احمق. می‌فهمن عصبیم کردن؟ نه. اون یکی بز می‌فهمه دو شبه با گریه می‌خوابم؟ نه. اون یکی گاو این یه بارو که به جای این‌ که من مواظبش باشم باید مواظب من باشه، حواسش هست؟ نه. اون شتر سر قولش موند؟ نه. همه این‌ها چوب رفتار ملایممه. وا. وا. این چه وضعشه؟ حتی قدردانی‌ای هم در کار نیست. وا. نه. اهمیت نمی‌دم. می‌دم؟ نوپ.
"از لحاظ روحی نیاز دارم الان توی یه انیمه زندگی کنم، اگر بخوام صادق باشم. یا یکی از تاپ فایو کراش‌هام وجود خارجی پیدا کنه و بیاد سراغم. چرا که نه؟ هاهاها. دارم چرت می‌گم."
خنده‌ش گرفت و نتونست ادامه بده. یه لبخند زوری به همکارت زدی و با صدای عسلیِ تهدیدآمیز بهش گفتی: "الان راضی هستی؟ هدف زندگیت به ثمر رسید؟ دفتر کوفتی من رو پس بده؛" و همکارت خندید و گفت: "این‌ همه عجله کجاست حالا."
...

@khy_khys
2
...
الفِ تعمیرکارِ کوچولو یه نفس عمیق کشید، یک بار دیگه چک کرد که در بسته باشه و چشم‌هاش رو ریز کرد، و شروع به خوندن روز سی و هفتم از دفتر کرد: 'مطمئن نیستم چرا، ولی امروز به یک‌باره بهم خورد که، چرا اصلا توی این دفتر چیزی می‌نویسم؟ برگشتم و نوشته‌های قبلیم رو خوندم، و خدایا. خودم باورم نمی‌شه چقدر از مشکلاتی که فکر می‌کردم هيچ‌وقت حل نمی‌شن، الآن دیگه توی زندگیم وجود ندارن. دود، چه مسیری طی کردم! ولی دارم همه‌ی اون چیزهایی که می‌خواستم رو، به نوبت با چنگ و دندون گیر می‌یارم. حتی اگر اهداف کوچیکی تا الان بوده باشن، کنار هم قرار گرفتنشون و آروم‌آروم کامل کردن تصویر بزرگ پازلم، واقعا قشنگ نیست؟...'
موقعی که اون صفحه رو بست و بلند شد که به سراغ پایه‌ی صندلی شکسته بره، اون الف فسقلی لبخند محوی روی لباش داشت، بدون این‌ که آگاه باشه.
...

@Bonniee27
2
...
"...و این که بهش حتی اهمیت هم نمی‌دم، چیزیه که نگران کننده‌ست. منظورم اینه که، مسائل دیگه قابل چشم‌پوشی بودن. ولی فکرشو نمی‌کردم به این پوینت که برسه بی‌تفاوت باشم.... این نشون میده یه جای کار در حال خراب شدنه.
"ولی اگر بخوام صادق باشم، این رو ترجیح میدم. منظورم اینه که،... بیخیال. انقدر همه جام درد می‌کنه که فقط می‌خوام کل اعصابم ساکت بشن. این چه قول مسخره‌ای بود که به خودم دادم که هیچی رو توی این دفتر خط نزنم؟
"۲۸ شهریور؛ خسته‌ام. ولی خوابم نمی‌بره. نوشتن بیشتر خوابم رو می‌پرونه، ولی به هر حال انجامش می‌دم. امروز یه رسپی جدید برای درست کردن نودل ساختم. این‌جا می‌نویسمش و دقیقا قبل از مرگم، به نوه‌م می‌دمش به عنوان میراث خانوادگی، چون احتمالا چیز دیگه‌ای نداشته باشم که بهش بدم.
"۲۹ شهریور؛ چطور همه روزا شبیه هم باشن؟ واقعا چطور؟—"
سرت رو بالا آوردی و دفتر رو بستی. می‌تونستی کرختی اون روزها رو حس کنی که داره مثل ریشه‌های درختی که بیش از حد سریع رشد می‌کنن، از پاهات بالا می‌یاد. شاید باید فقط فراموششون کنی.
...

@PikachuMSY
2
...
دستش رو روی لکه‌ی چایِ روی کاغذ کشید، و در سکوت شروع کرد به خوندن: 'گاهی به این فکر می‌کنم که همه‌ی حرفایی که این‌طرف و اون‌طرف راجع به #Aurora زدم رو، بهش نشون بدم تا متوجه بشه چقدر آدم مهمیه توی زندگیم‌. ولی این‌طوری همه‌چیز بهتره، نیست؟
'فکر می‌کنم اگر برای کسی توضیح بدم که دقیقا چه احساسی راجع بهش دارم، متوجه نشه. از اون مدل چیزهاییه که کسی براش اسمی نذاشته. فقط می‌دونم که، احتمالا از زیباترین انسان‌هاییه که تا به حال روی زمین پا گذاشته.
'فقط کاش به این حد درباره ارتباطم باهاش اورثینک نمی‌کردم و همش توی این فکر نبودم که شاید م—'
سرش رو بالا آورد، و تو توی چشم‌های #Aurora زل زدی؛ نگران از این‌که الان چی ممکنه بگه‌.
...

@inavidsmind
3
...
" 'ولی— تولدم رو یادش رفت. نمی‌تونم بگم انتظاری از کسی دارم، ولی حقمه داشته باشم و حق دارم به خاطرش ناراحت باشم. من چیز زیادی نمی‌خوام. فقط این که افرادی که به فکرشونم، به یادم باشن. حداقل، بدونم توی زندگیشون یه اثری داشتم، شاید تونستم کمک کنم و از بودنم خوش‌حالن، که شاید می‌خوان منم خوش‌حال باشم ولی انگار خواسته‌ی زیادیه.
" 'یادمه که توی شرایط سخت کی پیشم موند و کی محو شد، ولی من بارها بهشون شانس دوباره دادم...' "
دختر کوچولو سرش رو بالا آورد و گفت: "چرا باید بارها بهشون شانس دوباره بدی؟"
جواب دادی: "بعضی وقت‌ها آدم‌ها کارهای احمقانه‌ای می‌کنن."
دخترک گفت: "یادمه که این رو یه جای دیگه‌ی دفترت نوشته بودی‌. کارهای احمقانه‌ای که از روی ترس، علاقه، عشق، دلرحمی، تنفر و همه‌ی احساسات دیگه انجام می‌شن."
لبخند زدی. "دقیقا."
...

@GoddessOfFlowerss
5
واااا این چه آدم قشنگ و مهربونیه که همشونو لایک کرده---------------
3
...
"دقیقا چنین شبی رو، پارسال یادم می‌یاد. دلم می‌خواد تبدیلش کنم به یه طور ریچوال، به عنوان یه یادآور برای این‌ که شرایط زندگی رو همیشه تبدیل به لبخند کرد، چرا که it's how fast the night changes... می‌خوام یادم بمونه که چطور با کسی که دوستش دارم از دنیا فارغ شدم و با آهنگ‌های قدیمیم سر به فلک گذاشتیم.
"ممکنه همیشه توی این حال و هوا نمونم، ولی قطعا یادآوری سرزندگیش و معصومیتش همیشه می‌تونه لبخند به لبم بیاره.
"دلم می‌خواد بتونم به خاطر این که تلاش خودم رو کردم و تونستم اون لحظه‌های قشنگ رو برای خودم بسازم از خودم راضی باشم و به خاطر دردهایی که به خودم تحمیل کردم خودم رو ببخشم. دلم می‌خواد بتونم فراموش کنم و بارم رو سبک کنم و دلم می‌خواد فراموش کنم کانسپت 'خداحافظی' با دوره‌های زندگی و آدمای دخیل توشون وجود داره، پس—"
از اون‌جایی که کاملا حواسش به متن رفته بود، دفتر رو از کازین‌ت قاپ زدی و از روی کازینِ دیگه‌ت که روی زمین خوابیده و در حال گوش دادن بود پریدی. سر و صداهاشون رو نادیده گرفتی و قسم خوردی خفه‌شون کنی.
...

(پ. ن. چون دلت می‌خواست یادت بمونه، امیدوارم واقعا یادت بمونه و از این روزها به خوشی یاد کنی عسلم.)
@maxnolia
2
...
جیب‌بری که کیفت رو زده، در حال گشتن بود که دفترچه کوچیکت رو کنار بقیه وسایلت پیدا کرد. رو بهش اخم کرد، و از فرط کنجکاوی خفیفش بازش کرد و شروع به خوندنش کرد: 'چی می‌شد اگر یه نفر من رو برمی‌داشت و می‌برد کنسرت شکیرا! من دختر خوبی‌ام. قول می‌دم جبران کنم. آخرش دست شوگر می‌زنم، من که می‌دونم. البته، دزدی راه تمیزتر و شرافت‌مندانه‌تری هست. اگر برم زیردست یه...'
ادامه‌ی نقشه‌ت رو خوند، پوزخند زد و بین وسایل دیگه‌ایت انداختش که می‌خواست دورشون بندازه و زیر لب غر زد: "ابهتی برای دزدا نمونده."
...

@flyinheavens
1
خیلی‌خب، این چالش تموم شد. ممنونم از همه‌ی کسایی که با شرایط داده شده شرکت کردن. معذرت که دیر شد. سه‌تا چنل رو نتونستم ازشون وایبی بگیرم و چیزی بنویسم، شرمنده. بقیه هم اگر دقیق شبیه خودتون در نیومد، شرمنده، من سعیمو کردم که خوشتون بیاد. به من که خوش گذشت.
3
Forwarded from قلعه‌ی عتیقه‌ی هاول-ززآ (Croissante)
این پیام رو توی چنل‌های پابلیکتون فوروارد کنید تا یکی دوتا تتوی عجیب یا کیوت بهتون بدم. احتمالا نصفش طرح گربه باشه.
این‌جا میذارم جواب‌ها رو: @fireflychallenges
تا وقتی خط بزنم.

@theluminescentbutterfly
3