Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
کی گفته من ریاضیم خوب نیست؟
1
اگر غلط تایپی دارم، شرمنده. زمان ندارم که دوباره و سه‌باره چک کنم.
1
...
نام: Lylium
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Amber 52nd, 4267
سن: 37 سال
استعداد خاص: هنرهای تجسمی، به طور خاص نقاشی با flower dust
حرفه: هنرمند
ریشه خانوادگی: House Tericeo
محل زندگی کنونی: سرزمین فرودین
وضعیت تاهل: سه رابطه‌ی شکست‌خورده.
تعلق با شئ خاص: عینک؛ با قابلیت تشخیص هارمونی و کنتراست در روح تصویری که مورد بررسی هست.
...
لیلیوم ممکنه یه پایین‌دستی باشه، ولی شبیه هیچ‌کدوم از پایین‌دستی‌ها نیست. شبیه بالادستی‌ها یا میان‌دستی‌ها هم نیست. لیلیوم به طور غیرعادی‌ای، از تغذیه کردن و قدرت‌دادن به دارک‌سایدش متنفره و اکثرا از این که دنبال غریزه‌اش و چیزی که طبیعتش می‌خواد بره، خودداری می‌کنه.
خانواده‌ی تریسیو، یه خانواده‌ی عادیه، ولی این خانواده هم شبیه همه‌ی دنیا، نمی‌خواد فرزندی داشته باشه که باعث سرافکندگیش توی جامعه بشه، و جامعه کسی با احساسات و عقاید لیلیوم رو طرد می‌کنه. خانواده لیلیوم، با وجود این که حتی تازه از نوجوانی دراومده، مدت زیادیه که ازش ناامید شدن و رهاش کردن، و حالا لیلیوم توی استودیوی کوچیکش زندگی می‌کنه و برای گذروندن زندگی، آرت‌ورک‌هاش رو به طور ناشناس می‌فروشه، و یه زمانی، یه شخص از یه خاندان بزرگ یکی از کارهاش رو می‌خره، و بهش فرصت دیده شدن می‌ده، به طور غافلگیرکننده‌ای، طرف‌داران کارهاش سه، چهار برابر می‌شن، و اون هم از خانواده‌های بزرگ.
کم‌کم درآمدش بیشتر می‌شه، و تصمیم می‌گیره یه سفر کوتاه بره. کجا؟ یه شهر توی قسمت شرقی سرزمین پایین‌دست (اگه اصلا بشه براش شرق و غرب گفت،) جایی که از وقتی بچه بوده، عاشق یه منظره‌‌ی خاص توی این شهر بوده، و بلاخره می‌خواد بره و بهشتی رو که تا به حال از نزدیک ندیده به تصویر بکشه. اما، موقعی که به اون‌جا می‌رسه، با موجودی روبه‌رو می‌شه که حتی از خودشم طرد‌شده‌تره، موجودی که حتی از ظاهرش هم احساس می‌شه باید ازش ترسید، ولی لیلیوم داره مثل تمام عمرش، به چیزی جذب می‌شه که مثل خودش، تنها و خواسته‌نشده‌ست. این موجود، دختریه که شبیه خیلی از پایین‌دستی‌ها چنگال داره، بال های سیاه، شاخ‌های فسقلی و استخون‌های گونه‌ی تیز داره؛ ولی چیزی که راجع بهش غیرعادیه، چشم‌هاشه، که انگار هیچ‌چیزن. یه فرد نابینا، دنیا رو چه طور می‌بینه؟ این عجیب‌الخلقه نابینا نیست، اما اگر توی چشم‌هاش نگاه کنی، مطلقا هیچ‌چیز نمیبینی، نه حتی یک انعکاس از چیزی؛ و لیلیوم به محض این که توی چشم‌هاش زل می‌زنه، می‌فهمه که به آرزوی اون منظره به این‌جا اومده؛ ولی وقتی درون سیاه‌چاله‌ی نیستیِ این موجود، زیباترین زیبایی رو به طریقی دیده، چه‌طور می‌تونه به هیچ منظره‌ی دیگه‌ای توجه کنه؟
همه‌چیز وقتی سخت‌تر می‌شه که اون موجود ازش دور می‌شه و درخواست می‌کنه که دیگه به تصویر چشم‌هاش حتی فکر هم نکنه، چرا که هرکس اون‌هارو دیده شیداشون شده و بعد از چند ساعت غرق‌شدن توشون، بیناییش رو از دست داده.
...

@its_yukaroo
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Rejeen
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 47th, 3007
سن: 260
استعداد خاص: اعداد، ریاضیات
حرفه: محقق رصدخانه
ریشه خانوادگی: House Felyne
محل زندگی کنونی: شرق سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مزدوج، دارای دو فرزند پسر
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
رِژین، یه لومینره. داره میان‌سالیش رو می‌گذرونه، و توی یکی از شهرهای پر از آرامش مردم لومِن زندگی می‌کنه، هم‌چنین عاشق خانواده‌اشه. اسم رژین از زبان فراز اومده و اسم فرزندانشم از اون زبان برداشته. پسرهاش ۲۷ و ۴۵ ساله‌ان، و نتیجه‌ی حدود ۸۰ سال زندگی مشترکش با همسرش Karras هستن.
لومینرها، گونه‌ای میان‌دستی هستن که با نور ارتباط برقرار می‌کنن، می‌تونن اون رو کنترل کنن و منبع قدرتشونه. لومینرها به صلح‌طلب‌ترین گونه شناخته شدن و آرامش بینشون زیاده. معمولا در علوم ستاره‌شناسی و نجوم، لومینرها با آروراها همکاری می‌کنن تا بهترین و سریع‌ترین نتایج رو بگیرن، و رژین یه ستاره‌شناس عالیه.
درباره‌ی زندگی شخصیش، از بزرگترین ویژگی‌هاییش که به چشم می‌یان، رفتار مادرانه‌اشه، و این که یه people pleaserئه. عاشق نوشیدنی‌هایی با تاثیرات خاصه و اکثر دوستانش، هربِر (گونه‌ای که با گیاهان ارتباط میگیره) هستن.
رژین و خانواده‌ش، واقعا شیرین و دوست‌داشتنی‌ان و کسی نیست که به طور خاص، با اون‌ها دشمنی داشته باشه یا ازشون کینه‌ای به دل داشته باشه؛ و برای همین موقعی که یه نفر یه نامه با محتوای: "می‌دونستی که دقیقا سی و یک نفر هستن که آرزوی دیدن تو رو توی روغن جوشان دارن؟ ممکنه برات تعجب‌‌آور باشه، چون تو واقعا عاشق خودتی، ولی حتی بچه‌هات هم فکر می‌کنن لیاقتش رو داری. می‌تونی از باباشون بپرسی؛" براش می‌فرسته، برای هر کسی که در جریان ماجرا قرار داده می‌شه عجیب و بی‌دلیله.
و این نامه‌ها ادامه پیدا می‌کنن، تا زمانی که برای آخرین‌بار یه ورقه برای رژین و همسرش پست میشه، که عکس پسر بزرگشون روشه، و پسر بزرگشون برای مدت‌ها از آرکایدیا (مراکز تحصیل سرزمین میانه) برنمی‌گرده خونه، و هیچ‌کس هیچ ایده‌ای نداره کجاست، تا زمانی که دوباره یه بسته‌ی پستی به دست رژین و همسرش می‌رسه، حاوی پوست صورت پسرشون که تبدیل به یه ماسک شده. و اون شب خیلی طولانی وقتی صبح می‌شه، پسر کوچیک خانواده هم گم شده، در حالی که رژین اصلا چشم از در اتاق بچه‌ش برنداشته، و اون اتاق طلسم‌های ضد هجوم داشته.
روی تخت خالی پسر کوچیک خانواده، فقط یه یادداشت وجود داره که می‌گه: "فرزند ارشد باهام مخالف بود. می‌دونی که دارم درباره چی حرف می‌زنم؟ شاید این یکی موافق باشه."
...

@rinaaajimin
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Sonya
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Amber 12, 241
سن: 3404
استعداد خاص: قانون
حرفه: قضاوت
ریشه خانوادگی: The Grand House Armondi
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه نامشخص
تعلق با شئ خاص: دستمال پارچه‌ای گلدوزی شده، سابقا متعلق به Nyrra Armondi، مادرش.
...
خب، سونیا یه بالادسته. معروف‌ترین ویژگی خاندان آرموندی، چشمان دریاچه‌ای و بال‌های زرکوبیه که به اکثر فرزندانش میده. گفته می‌شه زمانی که مادر سونیا اون رو باردار بوده، قدرتش سه برابر افزایش پیدا کرده. وقتی به دست دراز کردن و رسیدن به حقیقت، و قدرت گرفتن از قدرت حقیقت می‌شه، این زن یه نچراله.
ایشون، حتی دستی در نوشتن The Grand Code، بزرگ‌ترین منبع قانون در تمام سه سرزمین داشته (که تماما توسط بالادست‌ها نوشته شده.) در حال حاضر، یکی از پنج قاضی بزرگ در دستگاه قضاوته، و معمولا سنگین‌ترین کیس‌های دلخراش بهش سپرده می‌شه.
سونیا انقدر ماجرا از سر گذرونده و زندگی پر از پستی و بلندی داشته، که اصلا نمی‌شه تصمیم گرفت کدومش از دیگری مهم‌تره. لاو‌ لایفش رو همیشه خصوصی نگه داشته، و می‌گن با بچه‌ها اصلا کنار نمی‌یاد، بعضی حتی می‌گن از بچه‌ها متنفره. طبیعتا اطلاعات چندان زیادی راجع به افرادی که بهشون جذب شده نیست، ولی این واضحه که تعدادشون کم بوده، و بهم اعتماد کن، مجبور بوده‌ن بیش از حد خاص باشن تا چشم سونیا آرموندی رو بگیرن.
...

@Asenapine
~
@theluminescentbutterfly
1
وقتی می‌خوای بازم داستان ببافی، ولی مغزت داره التماس می‌کنه بس کنی:
...
نام: Kattryna
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 13, 3999
سن: ۳۰۱
استعداد خاص: کشتن با ابزار غیرعادی
حرفه: ندارد
ریشه خانوادگی: نامعلوم، نام خانوادگیِ انتخابی؛ Pyerr
محل زندگی کنونی: جنوب سرزمین میانه
وضعیت تاهل: هشت رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: سیمِ برنده‌‌ی دست‌سازِ خود شخص (زیرمجموعه‌ی ابزار قتل)
...
کاترینا پیر شخصی نیست که بشه به راحتی باهاش سرو‌کله زد. اون یه رِد بالغه، که گاهی حتی نمی‌شه تشخیص داد یه رده و گاهی از کیلومترها دورتر می‌تونی تشنگی به خون رو توی چشم‌هاش ببینی.
کاترینا لزوما شخص بدی نیست، فقط به زندگی به عنوان یه رد عادت کرده و با قوانینی که طبیعتش براش گذاشته، مشکلی نداره؛ لذا خودش رو به عنوان یه هیولا نمی‌بینه. گاهی رفتارهای عجیب و uncharacteristic نشون می‌ده، و گاهی افرادی پیدا می‌شن که تماما ازش متنفرن، و یا عمیقا جذبش می‌شن.
کاترینا زاده شده‌ی فصل گرما و سرسبزیه، و اگر یک چیز باشه که مطلقا ازش متنفره، آب‌و‌هوای سرد و خشکه. و خب... برنش‌های ارکید و اولترامرین براش کابوسن. قسمت‌های جنوبیِ متمایل به شرقِ سرزمین، معمولا دچار اون میزان از سرما نمی‌شن، و برای همین کاترینا اون مکان رو برای زندگی انتخاب کرده‌.
ولی حالا، دو سال پشت سر هم شده که هوا توی فصل امبر زودتر شروع به سرد شدن می‌کنه، یخ‌بندان‌ها همه‌گیر‌تر شدن و فصل اولترامرین، بیش از حد عادی طول می‌کشه. ولی این سال، سال ۴۳۰۰ام، از اواسط جِید هوا شروع به سرد شدن می‌کنه، و دما در طول ارکید دو برابرِ حالت عادیش افت می‌کنه، حتی حوالی جنوب.
این وضعیت، برای هر سه قلمرو نگران کننده‌ست، به‌ خصوص که هرچقدر بیشتر دنبال دلیلش می‌گردن، مسئله غیرمنطقی‌تر و غیرمنطقی‌تر به نظر می‌رسه. و فقط راجع به هوا نیست؛ گیاهان زودتر از حالت طبیعی پژمرده شدن، مهاجرت فصلی گونه‌های جانوری مربوطه دو برنش زودتر از حالت عادی شروع شده، و مرگ‌ومیر موجوداتی که به خواب زمستونی می‌رفتن اواسط ارکید آغاز می‌شه. شرایط جوی عادی نیست، و همه‌چیز به نظر می‌رسه که در حال به هم ریختن باشه.
و کاترینا وحشت کرده. بزرگ‌ترین ترسش، مرگ بر اثر یخ‌زدگی هر شب موقعی که داره سعی می‌کنه خودش رو گرم نگه داره و به خواب بره، جلوی چشم‌هاش می‌یاد، و هر چی به اولترامرین نزدیک‌تر می‌شن، (برنشی به عنوان که سخت‌ترین فصل شناخته شده،) نگرانیش بیشتر می‌شه. از این که چنین چیز نامعقولی بزرگ‌ترین ضعفش شده متنفره، این که چرا تا این حد از سرما متنفره و یا حتی می‌ترسه، براش مسخره‌ست و حتی بی‌دلیله، نمی‌دونه از کِی یا چرا شروع شده. قصد سفر به شرق می‌کنه تا نزدیک به گروهی‌ از لومینرها زندگی کنه، و تمام طول راه خودش رو به خاطر غیرمنطقی بودن و رها کردن خونه‌وزندگیش سرزنش می‌کنه.
اما، خیلی قبل‌تر از این که به مقصدش برسه، با یه گونه‌ی خیلی خاص از نامیراها رو‌به‌رو می‌شه... ولی خب، کاترینا که این رو نمی‌دونه. کاترینا می‌دونه که گرسنه‌ست و می‌خواد ازش تغذیه کنه، و با یه گوش تقریبا سوخته از درگیری بیرون می‌یاد و کم‌کم متوجه می‌شه این‌جا چه خبره. یه Inferno، یکی از معدود نامیراهایی که با دما ارتباط برقرار می‌کنن در مقابلشه. کسی که می‌تونه در برابر هر نوع سرمایی، از کاترینا محافظت کنه، و هم زمان می‌تونه خودش با تکه‌های تیز یخ بهش حمله کنه. کسی که می‌تونه منبع گرما، و یا سرما باشه. کسی که به نظر می‌یاد ترسی از استفاده از قدرتش روی هیچ‌کسی نداشته باشه. و در اون لحظه‌ی تفهیم، قلب کاترینا بدون شک یه تپش رو از قلم می‌ندازه.
...

@kagoje
~
@theluminescentbutterfly
1😢1
...
نام: Gertrude
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Indigo 4, 3713
سن: ۵۸۷
استعداد خاص: تشخیص مادرزادی دروغ و تظاهر از واقعیت و حقیقت
حرفه: پاسخ‌گو
ریشه خانوادگی: House Satina
محل زندگی کنونی: شرق سرزمین فرودین
وضعیت تاهل: مطلقه، مادر یک فرزند دختر
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
گرترود سَتینا، یا به اختصار ترِی از یه خانواده پایین‌دستی می‌یاد که زمان پدر پدر پدربزرگش، یکی از خاندان‌های بزرگ سرزمین فرودین بوده؛ ولی خیلی از افراد پیش‌بینی می‌کنن که نام این خانواده، به دست تری باز به شکوه قبلیش برگرده. چرا؟ چون در حدود ۴ سده‌ای که تری در شغل پاسخ‌گویی بوده، حسابی برای خودش اسم‌ورسمی پیدا کرده.
پاسخ‌گویی به تماس‌ها یا به اصطلاح زمینی، احضارهایی که از سرزمین میانه با پایین‌دستی‌ها به منظور خرید اطلاعات یا خرید محموله‌های فیزیکیِ غیرقانونی (یا اگر به اندازه‌ی کافی احمق باشی، خوش‌گذرونی) برقرار می‌شه گفته می‌شه؛ تا حدودی شبیه به احضار روح و جن در ترم‌های زمینی، با این تفاوت که در حقیقت به‌درد‌بخور‌ه و توهم نیست.
وقتی می‌گم اسم‌و‌رسم، منظورم اینه که نفر ۴۲ام از ۱۰۰ پاسخ‌گوی اصلیه که اسم‌ مستعارشون از طریق "Sosiero" ها یا "نجواگران" به میان‌دستی‌ها می‌رسه و می‌شه مستقیما باهاشون ارتباط برقرار کرد، چرا که هر کدوم در معامله کردن چیز خاصی تبحر دارن.
گرترود با نام Le Versa شناخته می‌شه که در زبان فرودین معنی "روشن و واضح کننده" می‌ده. اون کسیه که اگر می‌خوای بفهمی چیزی راسته یا دروغ، باید سراغش بری، ولی اصلا و ابدا نباید ازش درخواست کنی بهت درباره‌ی اتفاقات آینده اطلاعاتی بده. اون از این کار متنفره و این جزو دو تا قانون تماس برقرار کردن باهاشه. اگر زیر پا بذاریش، مطمئنا بی‌جواب نمیذارتت. قانون دوم اینه که، وقتی حقیقتی رو که درخواست کردی تحویل گرفتی، آماده هر نوع هزینه‌ای باش. البته، تری فقط چیزی رو می‌گیره که نیاز داره.
و برای احضار کردنش، نیازه با جوهری که برای پنج دقیقه با یه قطره از اشک خودت جوشیده، اسمش رو روی یه دیوار بنویسی، پشتت رو به اون دیوار بکنی، و به زبون بیاری که بهش اجازه‌ی ورود می‌دی. اگر پاسخ بده، سایه‌ش رو روی دیوار رو‌به‌روی خودت می‌بینی و وقتی سوال‌هات رو جواب می‌ده، احساس می‌کنی که صداش داره از طریق هدفون صاف توی سرت پخش می‌شه.
و توی یکی از اون روزهای سال ۴۳۰۰، که دما در حال افت کردن به طور خیلی غیرعادی، چندین برابرِ زمان طبیعیه، تری یه تماس نامعمول دریافت می‌کنه. تماس، به نام لِ‌وِرسا برقرار نشده. به نام گرترود ستینا برقرار شده؛ و تری تصمیم می‌گیره پاسخش بده. به محل تماس می‌ره، و حدس بزن با چی رو‌به‌رو می‌شه؟ با یه پسر میان‌دستی، که احتمالا به نظر اکثر اشخاص در لحظه چیز غیرعادی‌ای راجع بهش وجود نداشته باشه، اما به محض دیدنش، تری می‌دونه یه چیزی واقعا، واقعا اشتباهه.
و اون میان‌دستی با چشم‌های درمونده و موهای پریشونش به سایه‌ی گرترود ستینا زل می‌زنه، و یه سوال بیشتر نمی‌پرسه: "نکنه حقیقت اینه که... تقصیر منه که چرخه‌ی طبیعت داره از کار می‌افته؟"
...

@its_haha
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Tricia
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Cerulean 71, 4086
سن: ۲۱۴
استعداد خاص: دوختن ارواح
حرفه: در حال تحصیل
ریشه خانوادگی: The Grand House Marjeus
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: بیوه
تعلق با شئ خاص: قیچی برنزی ۸۰۰ ساله، ساخته‌ی یکی از کارگاه‌های خوش‌نام جنوب سرزمین فرودین به سفارشِ پنهانی پدربزرگ وی.
...
تریشیا مارژو، از همه نظر عجیبه. بعد از سال‌ها عشق و علاقه به معماری، تصمیم گرفت بره و در زمینه مردم‌شناسی خبره بشه. گاهی حتا نزدیک‌ترین فرد بهش هم، حس می‌کنه اون رو نمی‌شناسه. دوست‌های زیادی داره، ولی گاهی احساس تنهایی شدیدی می‌کنه.
گاهی اون‌قدر افکار توی سرش می‌چرخن و می‌چرخن و می‌چرخن که نفس کشیدن براش سخت می‌شه و وحشت می‌کنه از این که نکنه الان نتونه به واقعیت برگرده؛ اما همیشه و همیشه وقتی چشم‌هاش رو می‌بنده و روی صدایی که از کلمات آرامش‌دهنده‌ی "اِیدِن" توی ذهنش می‌یاد تمرکز می‌کنه، بعد از چند دقیقه همه‌چیز به حالت عادیش برمی‌گرده. اِیدن، ایدنی که یه باند قلبی با تریش داشت، ایدنی که چهارده ساله از ذهن و قلب تریش بیرون نرفته، ایدنی که با تریش بی‌نقص‌ترین ترکیب دنیا رو می‌ساخت، و ایدنی که دیگه نمی‌شه سمتش دست دراز کرد و دستش رو گرفت.
اما سال‌های ساله که تریشیا، با هزاران‌هزار طوفان در سرش مقابله کرده و پیروز شده. درسته که ژن قدرتمندی داره، ولی در کودکیش خیلی دیر شروع به نشون دادن ساین‌های قدرتش کرد و ارتباط با منبع‌ درونیش براش تا مدت طولانی‌ای خیلی سخت بود، چرا که از روزی که به دنیا اومد ذهنش آشفته بود. ولی روزی که اون قیچی رو دید، یه کم شرایط تفاوت کرد. روز فوت پدربزرگش بود، و اون بدون این که کسی متوجهش بشه، رفته بود سراغ وسایل پدربزرگش، تا یه یادگاری ناچیز از روحش بدزده. تریش به هیچ عنوان قرار نبود دستش به اون قیچی کوچیک برسه، و از شدت تیزی تیغه‌های خیلی باریکش دستش رو زخم می‌کنه. و اون زخم چنان دردناکه که برای لحظاتی، صدای تریش در گلو خفه می‌شه و دنیای جلوی چشم‌هاش سیاه می‌شه. وقتی لحظاتی بعد، شرایط فیزیکیش به حالت عادی برمی‌گرده، حتی دستش هم دیگه زخمی نیست. ولی در عوض می‌تونه بدترین شکاف ممکن رو احساس کنه که داره توی سرش باز می‌شه. دردناک نیست. سوزناک نیست. فقط می‌تونه در کمال وحشت خاطراتش، احساساتش و افکارش رو ببینه که دارن دونه‌به‌دونه ازش دور می‌شن. داره سعی می‌کنه دوباره و دوباره برای خودش تکرارشون کنه که فراموش نکنه، ولی نمی‌تونه. و بعد متوجه می‌شه که روی تیغه‌ای که هنوز به خونش آغشته نشده، یه سوراخ هست که یه نخ ازش رد شده و بدون این که بهش فکر کنه، اون رو توی مچ دستش، همون‌جایی که تیغه‌ی قبلی بریده بود فرو میکنه و شبیه دوختن روی یه پارچه، از پوستش بیرون می‌آرتش، و اون نخ رو گره می‌زنه. لبش از شدت گزیدن خون افتاده و اشک روی گونه‌ش غلتیده، اما همه‌چیز توی سرش داره سر جای قبلیش می‌ره.
روزها آروم‌آروم می‌گذرن و تریش نخ سیاه گره خورده رو با دستکش می‌پوشونه، و نمی‌ذاره کسی از وجود اون قیچی خبردار بشه. بعد از اون شکاف، که از راه سختش باعث شده تریش ذهنش رو جلوی چشم‌هاش ببینه، اون کم‌کم و با احتیاط، بیشتر توی ذهنش گشت می‌زنه و بیشتر و بیشتر همه‌چیز دستش می‌یاد. متوجه می‌شه چه‌طور باید با خودش کنار بیاد، روح طوفانیش رو نظم بده.
و بعد از مدتی، تصمیم می‌گیره اون قیچی رو روی یه نفر دیگه امتحان کنه، و این بار، موقعی که می‌خواد شکاف ایجاد شده رو بدوزه، نخ رو از دست یه شخص دوم رد می‌کنه؛ و همون‌طور که لحظه‌به‌لحظه اثرات اون شکاف و دوختش شروع به نمایان شدن می‌کنن، فرودین‌ترین لبخند‌ تمام زمان‌ها به لب‌های تریشیا می‌شینه.
...

@PickleEla
~
@theluminescentbutterfly
1
Forwarded from قلعه‌ی عتیقه‌ی هاول-ززآ (Croissante)
راستش من دنیای این چالشم رو، همون روزی که رعنا چالش گذاشت ساختم. و وقتی این چالش تموم بشه، این دنیا هدفش رو به ثمر رسونده و قراره به دست فراموشی سپرده بشه. به خاطرش یه جورایی ناراحتم.
1
...
نام: Cynthea
محل تولد:سرزمین فرودین
زمان تولد: Indigo 121, 4007
سن: ۲۹۳
استعداد خاص: گرفتن بینایی اشخاص
حرفه: ندارد
ریشه خانوادگی: طرد شده از House Levanseller
محل زندگی کنونی: مناطق غیرمسکونی شرق سرزمین فرودین
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه‌
تعلق با شئ خاص: انگشتر دزدیده‌شده‌ی مادر وی
...
وقتی سینثیا لونسلر به دنیا اومد، برای ۳۸ روز چشم باز نکرد. والدینش عمیقا نگرانش بودن، چون به نظر می‌اومد که این بچه با بینایی خیلی ضعیفی به دنیا اومده و در حال از دست دادن بیناییشه و از درمان‌گران هم، کاری برنیومد. و بعد از ۳۵ روز، به نظر می‌اومد که انگار اون نوزاد دار سعی می‌کنه آروم‌آروم، بلاخره چشم‌هاش رو باز کنه. این اتفاق، فقط برای نوزادهای یه نژاد خاص از پایین‌دستی‌ها می‌افته، اما سینثیا اون ژن رو نداره و کسی نمی‌دونه این‌جا چه خبره، تا این‌که صبح روز ۳۸ام زندگیش، مادرش می‌یاد سراغش و با دیدن صورت دخترکش، عقب می‌پره و نمی‌تونه جلوی فحش دادنش رو بگیره.
وقتی چند ثانیه‌ی بعد، با دست‌وپای لرزون می‌یاد بالای سر فرزندش به امید این که توهم زده باشه، باز همون صحنه رو می‌بینه. دوتا چشم خالی. نه، اشتباه نکن، چشم‌هاش نامرئی نبودن که بشه حدقه‌ی چشمش رو از پشتشون دید. چشم‌هاش تماما سفید یا سیاه نبودن. چشم‌هاش، هیچ‌چیز بودن. وقتی به اون‌ها نگاه می‌کنی، انگار که هر گونه تصویری که به عمرت شناختی، می‌پره و تو می‌مونی و یه سیاه‌چاله‌ی چرخان از نیستی، که حتی نمی‌دونی چرا فکر می‌کنی چرخانه، چون هیچ رنگ و شکلی نداره. تصور می‌شد خودش هم نابیناست، ولی دیدش در حقیقت بسیار متمرکزتر و شفاف‌تر از بقیه‌ی هم‌نوعانش بود.
پدرش و برادرش وقتی از این قضیه مطلع می‌شن وحشت می‌کنن. سعی می‌کنن تا جایی که ممکنه از اون چشم‌ها دوری کنن و اون‌ها رو پنهان نگه دارن. مادر اما، مهر مادریش هنوز نمرده. مدام تلاش می‌کنه به اون دوتا چاله‌ی نیستی، بدون کرینج نگاه کنه تا براش عادی بشه، و به اون حس غرق شدن ناخوش‌آیند که هر بار بیشتر و بیشتر می‌شه، و دیدش که هر بار یک ثانیه دیر تر بهش برمی‌گرده، بی‌توجهی می‌کنه. به شوهرش که داره از اون بچه متنفر می‌شه و خواهشش می‌کنه که ازش دست بکشه، بی‌توجهی می‌کنه. و یک روز، چشم از چشم دخترکش می‌گیره، اما رنگ‌ها و اشکال به میدان‌ دیدش برنمی‌گردن. هر ثانیه‌ای که بیشتر صبر می‌کنه و اتفاقی نمی‌افته، بیشتر وحشت می‌کنه، و آسیب غیرقابل بازگشته. سینثیا، قبل از این‌ که بدونه چی‌به‌کجای این دنیاست، مادرش رو فراتر از معنای استعاری کور کرده.
به این ترتیب، سینثیا isolate می‌شه و به انگشت‌شماری که بهش نزدیک می‌شن، هشدار داده می‌شه که به چشم‌هاش زل نزنن. و با این‌حال، هرازچندگاهی پیدا می‌شن افرادی که بیشتر از چند ثانیه زل می‌زنن و توی اون پروسه‌ی اعتیادمانند می‌افتن. سینثیا بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شه، و بیشتر می‌فهمه که چه بلایی سر مردم می‌یاره. خانواده‌ش ازش متنفرن، اون رو روز به روز با نفرت بیشتری بزرگ کردن و وقتی حوالی ۲۵ سالگیش، اوایل نوجوونیش، یه سواستفاده‌گر می‌بینتش و می‌فهمه چه استفاده‌های ابزاری‌ بزرگی می‌شه ازش کرد، و تصمیم می‌گیره ببرتش، خانواده‌اش هم می‌خوان از شرش راحت بشن. وقتی سینثیا این رو متوجه می‌شه، آخرین بندهاش بریده می‌شن و فرار می‌کنه به اون سر قلمرو.
لونسلرها از همون روزهای اول گفته بودن دختری ندارن و دخترشون مدت کوتاهی پس از زایمان فوت کرده، و از این که دیگه دختری واقعا وجود نداره چندان ناراحت نیستن.
سینثیا تلاش می‌کنه خلوت‌ترین مکان‌های ممکن رو پیدا کنه، و توی یه جنگل کم‌پشت که هیچ‌کس هیچ‌وقت علاقه‌ای به وارد شدن بهش رو نداشته، نزدیک یه دشت توی شرق سرزمین پنهان می‌شه. برگ‌ها و خیلی از گیاهان توی رنج خاکستری تا سیاه‌ان، میوه یا گلی ندارن و رشد چندان سریعی نمی‌کنن. و سینثیا در طول ۲۷۰ سال زندگی، داره کم‌کم با اون مکان یکی می‌شه. داره رنگ‌ها و تصاویر و زیبایی‌ها و زشتی‌ها رو فراموش می‌کنه، و فقط می‌خواد که از مردم دور باشه، که دیگه به کسی آسیبی نزنه.
تا این که.
تا این که یه دخترک عجیب با موهای نقره‌ای و یه کیف بزرگ پر از وسایل نقاشی می‌یاد و اون‌جا اتراق می‌کنه. سینثیا می‌بینتش که داره نقاشی می‌کشه، و وقتی به بوم‌های سیاه و سفیدش دقت می‌کنه، می‌فهمه نقاشی از منظره‌ی درختای خاکستری‌ایه که محل زندگی خودشه. تا اون زمان به این مکان توجه و علاقه‌ی خاصی نشون داده نشده. تا وقتی جنگل‌های نقره‌ی شمال غرب قلمرو با شهرهای درخشان اطرافش وجود داشتن، چرا باید توجهی اون‌جا می‌اومد؟
اون دخترک کم‌سن، موقعی که چشمش به چشم سینثیا می‌افته، در آنی شیفته‌اشون می‌شه. سینثیا وحشت‌زده‌ست و نمی‌خواد بهش آسیب بزنه، اما نمی‌دونه که اون تصمیم گرفته هر طور شده عمق زیباییش رو بهش نشون بده.
...

@a_frog_who_flies
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Barbara
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 34, 3988
سن: ۳۱۲
استعداد خاص: نظم‌بخشی
حرفه: ثبت‌کننده، مرکز اسناد
ریشه خانوادگی: Disclaimed، نام خانوادگی انتخابی؛ Willow
محل زندگی کنونی: نواحی مرکزی سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه
تعلق با شئ خاص: گرامافون قدیمی
...
اگر به باربارا ویلو نگاه کنی، متوجه چیز عجیبی نمی‌شی، و همینه که عجیبه. اون یه کارمند عادیه که توی یه اتاقِ بدون پنجره تنها روزش رو می‌گذرونه، و ساعت‌ها فایل‌ها رو مرتب می‌کنه، یه زنی که از موسیقی لذت می‌بره و از اسمال‌تاک متنفره. گاهی ممکنه صبح‌ها دیر برسه، و با افراد زیادی توی محل کارش ارتباط نداره. در واقع در کل با افراد زیادی ارتباط نداره. عجیبه، چون عجیب به نظر نمی‌رسه، چون اون دورترین حالت ممکن از عادیه، چون اون یه "هالو"ئه.
این به این معنیه که، اون چیزی نشده که قرار بوده باشه. اون قرار بوده به واسطه‌ی ارتباط با طبیعت یه نامیرا باشه، اگر بخوایم دقیق‌تر بگیم، بر اساس سابقه‌ی خانوادگیش، قرار بوده یه Aurora یا یه Electra باشه. ولی نیست و خانواده‌ش در بچگیش رهاش کردن.
با این حال، اون تا یه زمانی با دزدی و عذاب‌وجدان منیج کرده که زندگیش رو ادامه بده، و حتی اجازه نداده که افرادی بیشتر از انگشت‌های یک دست متوجه بشن که هالوئه. هویتش رو پشت شغل و زندگی اجتماعی‌ای که به چشم نیاد پنهان کرده، و از بزرگ‌ترین ترس‌هاش اینه که کسی متوجهش بشه. برای چی؟ مردم با هالوها چندان رفتار خوبی ندارن. بهشون به عنوان جنس ضعیف‌تر نگاه می‌شه؛ به عنوان افرادی که اضافه هستن دیده می‌شن؛ در شغل‌های خاصی نمی‌تونن به کار گرفته بشن؛ کسی تمایلی به ارتباط گرفتن باهاشون نداره؛ مورد تجاوزهای روحی و جسمی زیادی قرار می‌گیرن. قانون وانمود می‌کنه که در تلاش برای محافظت از هالوهاست، اما اتمسفر جامعه براشون شبیه به زندانه، و حتی تعدادشون اون‌قدر کمه که گاهی بعضی‌هاشون احساس می‌کنن تنها هالوی سه قلمرو هستن، و تک‌تک موجودات زنده ازشون بالاترن. به باربارا هم گاهی این احساس دست می‌ده.
باربارا همیشه سعی کرده واقع‌بین باشه. موقعی که خیلی جوون بود، قبل از این که سده‌ی اول زندگیش تموم بشه، رویاهای ریز و درشت زیادی داشت، ولی می‌دونست با وجود فقدان قدرتش، احتمالا قرار نیست بهشون برسه، و آروم‌آروم اون‌ها رو کشت.
شاید خیلی‌ وقت پیش فکر می‌کرد ممکنه وضعیت تغییر کنه. راجع به چند هالویی تحقیق کرده بود که در طول تاریخ، موفق شدن ارتباطشون رو با طبیعت بیرون یا درون برقرار کنن و از قدرت‌مند‌ترین‌های تاریخ شدن؛ اما هر چقدر بیشتر تلاش کرد، ناامیدتر شد. بزرگ‌ترین توصیه‌ی تک‌به‌تک افرادی که به ارتباط رسیدن، تسلیم نشدن به ناامیدیه، اما ناامیدی حقیقتا قویه، و می‌تونه روی هر خورشیدی سایه بندازه.
و عصر یک روز تعطیل سِرولین، وسط وعده‌ی غذاییِ دیرهنگام باربارا، زنگ در خونه‌ش بلند می‌شه. یه مرد بارونی‌پوش با موهای فرفری سفید مثلِ برفش، وارد می‌شه و برای باربارا توی چند دقیقه‌ی غیرمنتظره و مبهم توضیح می‌ده که می‌دونه اون یه هالوئه، و می‌خواد به وسیله‌ی اون و [تا الآن] هشت هالوی دیگه مجموعه فرضیاتی رو اثبات کنه که ممکنه منجر به نامیرا شدن اون‌ها بشن. و ممکنه منجر به هزار و یک نتیجه‌ی نه‌چندان دل‌خواه بشن. باربارا می‌خواد بدونه چه‌جور نتایجی، و اون جواب می‌ده که، مثلا ممکنه رگ‌ها و مویرگ‌هاش شروع به ورم کردن بکنن، تا جایی که پاره بشن و تا جایی که این جریان به شریان‌های اصلی برسه.
احاطه‌ی سرمای ترس در کنار سایه‌ی ناامیدی به اطراف تک‌ستاره‌ی باربارا ملموسه؛ اما منفذه‌ی امید درست جلوی چشم‌هاش باز شده. مگه اون چی برای از دست دادن داره؟
...

@TheHelllfireClub
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Astro
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 7, 4178
سن: ۱۲۲
استعداد خاص: کنترل‌ خارق‌العاده‌ی آب‌و‌هوا
حرفه: در حال تحصیل
ریشه خانوادگی: The Grand House Vasily
محل زندگی کنونی: شمال‌غربی سرزمین میانه
وضعیت تاهل: شش رابطه‌ی شکست‌خورده، جزئیات نامشخص
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
اَسترو وسیلی یه پسر جوونه. اون از اون آدم‌هاییه که اگر سمتش بری، پشیمون نمی‌شی. هر زمان اراده کنه می‌تونه لبخند بزنه و هر زمان اراده کنه می‌تونه بغض کنه. شخصیه که افراد زیادی بدون این که بدونن چرا، جذبش می‌شن، ولی استرو به افراد زیادی اعتماد نمی‌کنه و بهشون نزدیک نمی‌شه، چون زیاد دیده که چه‌طور خیلی زود رها می‌کنن و می‌رن.
استرو هنوز توی یه آرکایدیا (معادل فرازین برای آکادمی علمی) در حال تحصیله؛ به این دلیل که اطرافیانش متوجه شدن که استعداد استرو به عنوان یه Aurora (جاودان‌هایی که با جَو و هوا ارتباط برقرار می‌کنن) و ارتباطش با منبع قدرتش بی‌نظیره، چرا که به عنوان یه نوجوون موفق شد آب‌وهوای یه شهر رو به‌ دست بگیره. تشویقش می‌کنن که به رشدش ادامه بده و تبدیلش کنه به چیزی که تا‌به‌حال دیده نشده. این توانایی‌ها شناسایی شدن، و الان اون در حال یادگیری از یکی از بزرگ‌ترین استاد‌های زمانه‌ست تا بیشتر و بیشتر خودش و طبیعتش رو بشناسه.
استرو ذهن فعالی داره، و هرچه بیشتر می‌فهمه، فرضیه‌های بیشتری تحویل می‌ده، اما قانونا نمی‌تونه بدون محدودیت به آزمایش بذارتشون، حداقل نه همه‌شون رو. به همین دلیل، بعد از چند دفعه‌ی اول ایده‌های بیش از حد آشفته‌ش رو با استادش به اشتراک نمی‌ذاره.
و زمانی که یکی از اون ایده‌ها شروع می‌کنه مغزشو زنده‌زنده بخوره، تصمیم می‌گیره یکی از اون‌ها رو خودش به عمل بنشونه. ممکنه تصور بشه که قراره جایی رو به آتش بکشه؛ ولی اون فقط قراره در خونه‌ش رو قفل کنه، صداها و نور‌ها رو کم کنه، چشم‌هاش رو ببنده و بدنش رو بی‌حرکت نگه داره و دست ذهنش رو به سمت طبیعت دراز کنه. استرو فکر می‌کنه که، like calls to like، و می‌خواد تلاش کنه که با نسیمی که چند شهر دورتر در حال وزیدنه ارتباط برقرار کنه. اون در ابتدا نمی‌دونه داره به سمت چی دست دراز می‌کنه، و وقتی بعد از تلاش‌های متوالی و روزانه به اون‌جا می‌رسه می‌فهمه که این یه نسیمِ شمالیه که از سمت اقیانوس می‌یاد. تمام تمرکزش رو این‌بار وسط می‌ریزه که از دستش در نره، و اون نسیم رو می‌فرسته سمتی که ازش اومده بود. وقتی بعد از نه تلاش بلاخره یه نسیم رو تا خود ساحلی که دقیقا پنج شهر باهاش فاصله داره می‌بره، حتی بیش‌ از پیش به خودش اطمینان پیدا می‌کنه.
استرو این رو به استادش نمی‌گه، و مستقیم می‌ره سر بزرگ‌ترین ایده‌ش؛ "شاید من بتونم با چیزی فراتر از اتمسفر ارتباط برقرار کنم، شاید نور."
آره. درسته. می‌خواد تلاش کنه به بخش لومِنِ طبیعت ناخنک بزنه. می‌خواد تلاش کنه دوتا قدرت رو هم‌زمان داشته باشه. می‌دونه خطرناکه. راجع بهش مطالعه می‌کنه و تنها دو نفری که سعی کرده‌ن این کار رو امتحان کنن، به علت کمبود گنجایش فیزیکی بدن خیلی زود جانشون رو از دست دادن. ولی استرو فرق داره. شبیه استرو تا اون روز دیده نشده. استرو می‌تونه.
پس استرو تلاش می‌کنه با نور (منبع لومینرها) انس بگیره، و همون‌طور که جَو رو لمس می‌کنه لمسش کنه. تلاش می‌کنه، به مدت یک دهه، دو دهه، سه دهه، یک برنش، دو برنش، سه برنش، شش برنش، نه برنش، اون‌قدر تا دم در می‌ره تا وقتی بلاخره سوراخ کلید رو پیدا می‌کنه، و شبیه یه دزد با سنجاق سر بازش می‌کنه، و دستش رو از لای در وارد می‌کنه، و می‌سوزه؛ و اون شبِ گرم جِید، یه بارون سنگین غیرمنتظره می‌یاد‌. از استادش مرخصی می‌گیره، و فردا دوباره اون کار رو تکرار می‌کنه. و روز بعدش. و روز بعدش. و بعد از ۴۵ روز، شایعات سرمای غیرعادی هوا تبدیل به اخبار رسمی می‌شن؛ در حالی که استرو سرش گرم‌تر از اینیه که متوجه اون اخبار بشه.
و یه روز از روزهای امبر که قرار بوده واقعا داغ باشه، استرو بلاخره موفق می‌شه فراتر از فقط لمسِ نور بره و چراغ مطالعه‌ش رو روشن کنه. اون روز تگرگی در سرزمین میانه می‌یاد که به دو قلمروی دیگه‌ هم می‌رسه.
و در سردترین شبِ سردترین اولترامرینی که سه قلمرو تا‌به‌امروز به خودشون دیدن، استرو خودش رو در حالی پیدا می‌کنه که داره از یه سایه روی دیوار می‌پرسه: "نکنه حقیقت اینه که... تقصیر منه که چرخه‌ی طبیعت داره از کار می‌افته؟"
...

@Boktto77
~
@theluminescentbutterfly
2👍1