Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
...
نام: Jasmine
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Cerulean 30, 4152
سن: ۱۴۸
استعداد خاص: تشخیص و ترمیم الگوهای رفتاری
حرفه: روان‌شناسی
ریشه‌ی خانوادگی: The Grand House Louis
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: نامزد
تعلق با شئ خاص: دستمال گل‌دوزی شده‌ی ارثیه
...
خب، جزمین لویی دقیقا بهترین کودکی رو نداشته. جو خانوادگی و جوی که توی آکادمی‌های خصوصی تجربه کرده، سخت‌گیرانه و بدون انعطاف بودن. اما چیزی که همیشه همه‌چیز رو بدتر کرده، جوریه که جزمین با مشکلات کوچک و بزرگ کنار می‌یاد. عادت داره اون مشکل رو بزرگ‌تر کنه و درباره‌ش خیال‌پردازی‌های دردناکی بکنه، تا جایی که کم‌اثر بشه.
این روش اولش جواب می‌ده، باعث می‌شه جزمین بتونه راحت‌تر موو‌-آن کنه، اما هرچی بیشتر می‌گذره و اون به دوزهای شدیدتری از دراما-سازی نیاز پیدا می‌کنه، آثار ناخوش‌آیند این قضیه شروع به نشون دادن می‌کنن. اتفاقات به طور پیش‌فرض دردناک‌تر از چیزی می‌شن که هستن و احساسات جزمین، غیر قابل هندل‌تر.
خانواده‌ی جزمین، چندان اهل صبر و تحمل نیستن و بعد از مدت کوتاهی که آثار واقعا قابل رویت می‌شن، پیش درمان‌گر می‌فرستنش و وادارش می‌کنن ترکیبات دارویی مصرف بکنه‌. این در حالیه که خود جزمین، نمی‌خواد اون فضای ذهنیش رو ترک کنه و عملا، داره با داروها می‌جنگه.
درمان‌گرهاش دوزهاش رو بالا می‌برن، و این دوگانگیِ به وجود اومده درون ذهن جزمین، حتی جدی‌تر هم می‌شه، تا جایی که رفتارش کاملا غیرعادی می‌شه و توی یه درمانگاه روانی قرنطینه‌ش می‌کنن. فضای ناگهانی درمانگاه، روند کاملا ساکت‌شده‌ی زندگی و داروهای با دوز خیلی بالاش، باعث می‌شن که مقاومت‌های جزمین فرو بریزه و با سکوت یکی بشه. سکوت جسمی، سکوت زبانی، سکوت ذهنی، سکوت رفتاری.
و بعد، توی آسایشگاه با کسی آشنا می‌شه که روان‌شناس بوده، و فقط خدایان می‌دونستن چه‌طور خودش سر از جایگاه بیمار خودش درآورده.
ولی جزمین کنجکاوه‌. اخلاق و رفتار این مرد براش جالبه، و می‌خواد بیشتر بدونه. مشکل این‌جا بود که اون مرد، حتی از خودشم بیشتر در سکوت فرو رفته، اما به نظر می‌رسه که اون هم ناراحت نمی‌شه اگر هر شب شامشون رو کنار هم‌دیگه بخورن. آروم‌آروم، بدش نمی‌یاد باهم درباره‌ی خاطرات احمقانه‌شون هم صحبت کنن و کم‌کم، از این که از تجربیاتش برای جزمین بگه هم لذت می‌بره. ولی حتی با این وجود و بعد از چند برنش، باز هم از گفتن اسمش به جزمین خودداری می‌کنه.
جزمین متوجه می‌شه که اون این‌جاست، به این دلیل که coping mechanismش دقیقا برعکس جزمینه؛ همیشه صدای تمام مشکلاتش رو در نطفه خفه می‌کنه، و این در نهایت باعث شده در نهایت همه‌ی اون‌ها هم‌زمان بیرون بریزن و شنواییِ روحش رو مختل کنن. حالا اون این‌جاست که یاد بگیره همون‌طور که به بیمارهاش یاد می‌ده، به صدای دردهاش گوش بده تا زمانی که حرفشون تموم بشه و باروبندیلشون رو جمع کنن و برن.
هرچه‌قدر از آشناییشون می‌گذره، این دو نفر خودآگاه و ناخودآگاه، بیشتر به هم کمک می‌کنن و به واسطه‌ی اون مرد، جزمین متوجه می‌شه می‌تونه از توانایی‌های منتالی‌ای که داره، هزاران استفاده‌ی مختلف بکنه، و کم‌کم به روان‌شناسی و روان‌پزشکی علاقه‌مند می‌شه.
وقتی که مرخص می‌شه و به خانواده‌ش می‌گه که حتی مسیر شغلیش رو پیدا کرده و تغییرات شخصیتیش توی چشم می‌زنه، اون‌ها از همیشه بیشتر رضایت دارن، اما پدرش به طور مخصوص می‌خواد بدونه چی بوده که باعث این تغییرات شده؛ و موقعی که از اون مرد می‌شنوه، بهش می‌گه که می‌شناستش.
آرچر از خانواده‌ی نیِلسون، خانواده‌ای که شش ماه پیش توی یه آتش‌سوزی بزرگ اکثر اعضاش و تمام اموالش رو از دست داده. جزمین متوجهه چرا آرچر نباید بخواد هویتش رو فاش کنه، و هر دهه که به درمانگاه برمی‌گرده تا ملاقاتش کنه، حرفی ازش به میون نمی‌یاره تا زمانی که خود آرچر بهش می‌گه که چه کسیه و چه بلایی به سرش اومده، تا اون زمان جزمین بهش بگه که دلش می‌خواد کنارش بمونه و کمکش بکنه که این سختی‌ها رو از سر بگذرونه؛ که شاید حتی روزی خانواده‌ی جدیدش بشه.
بهش می‌گه که چه‌طور الهام‌بخشش بوده و این که الان داره می‌ره که در حوزه‌ی روان‌شناسی تحصیل کنه، بهش می‌گه که چه‌طور کمکش کرده به یه ورژن بهتر از خودش تبدیل بشه، و چند برنش بعد، حتی در کمال عجله و غافل‌گیری، اون‌ها با هم نامزد می‌کنن، درمانگاه کوچیک خودشون رو با متد‌هایی که با هم یاد گرفتن می‌زنن و شروع می‌کنن روش‌های جدیدی ارائه بدن.
و چند سال بعد، در آخرین روزهای سال ۴۳۰۰ و درحالی که آشوب‌های طبیعت یه مقدار آروم شده، بالادستی‌ها درمونده و ناامید، یه پسر میان‌دستی آشفته رو پیش اون‌ها می‌یارن و بهشون می‌گن شاید با توجه به سابقه‌ی درمان‌گریشون، بتونن کاری براش بکنن؛ و اگر تا ۵۰ روز آینده نتونن، حکم مرگ برای اون پسرک صادر می‌شه.
...

-وانسوپوکاینبونیکس
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Adriane
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Ultramarine 121, 4201
سن: ۹۹
استعداد خاص: ساخت الگوریتم
حرفه: به طور رسمی ندارد
ریشه‌ی خانوادگی: House Mora, The Grand House Blanchet
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، یک رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: The Singing Blade
...
ادریَن بلَنشت-مورا برای مدت زیادی، به هیچ خانواده‌ای تعلق نداشت و خودش هم، خوب می‌دونست چرا‌. می‌دونست برای چی توی سرزمین میانه رها شده و برای چی باید همیشه با یه شنل این‌طرف و اون‌طرف بره. اما نمی‌دونست چه کسی برای سختی‌هایی که می‌کشه مسئوله.
ادرین، موجودیه که هیچ‌کس انتظار نداشته ببینه. اون خطوط پیچکیِ بالادستی رو روی بدنش داره، و چشم‌هایی با دو حلقه‌ی نقره‌ای درونشون که متعلق به خاندانِ بالادستِ بلنشته، و دو جفت بال سفید که پرهای لبه‌هاشون، از پرهای زاغ سیاه‌ترن. دو شاخ نقره‌ای تیز و ظریف داره، و رگ‌های ظریفی با خونی سیاه‌تر از جوهر، که زیر پوستش خودنمایی می‌کنن.
ادرین زیاد از خونه‌ی متروکه‌ای که توش زندگی می‌کنه بیرون نمی‌ره مگر برای جور کردن ضروریات زندگی (غالبا از طریق دزدی.) از وقتی اون‌جا بوده کتاب‌های قدیمی رو می‌خونده و از توی متون علمی، کم‌کم متوجه می‌شه سیستم‌ها و الگوریتم‌ها چی‌ان، و توی آشنایی باهاشون یه نچراله. زمان زیادی که تنهاست رو، روی اون‌ها می‌ذاره و اطلاعاتش بیشتر و بیشتر می‌شه‌.
می‌بینه که خیلی دلش می‌خواد الگوریتم‌هایی با کارکرد‌های جدید برای خودش بسازه، و از زمانی که کتاب‌های جدیدی گیر می‌یاره و شروع به تلاش کردن می‌کنه، چند سالی بیشتر نمی‌گذره که مشتری‌هایی پیدا می‌کنه و سیستم‌های طلسمی برای ادرین می‌فرستن تا تعمیر یا به‌روز‌رسانیشون کنه.
بعد از مدتی، ایده‌ی سلاح خاصی به سرش می‌زنه. اما این ایده قابل اجرا نیست، مگر با همکاری نایاب‌ترین نوع از جاودان‌های سرزمین میانه، ملودینا‌ها. ملودیناها اون جاودان‌هایی هستن که با صوت ارتباط می‌گیرن و ازش تغذیه می‌کنن، و به طور متوسط از هر صد میلیون میان‌دستی که متولد می‌شن، تنها یکی ملودیناست. پیدا کردن ملودیناها غالبا به اندازه‌ی دِرترها سخته، و همین باعث می‌شه تا ادرین مدت زیادی رو دست‌دست کنه و پیدا کردن یکیشون رو عقب بندازه، و زمانی که یه طراح حتی طراحی فیزیكی اون سلاح رو هم به پایان رسونده، دیگه دلیلی برای عقب انداختنش نداره. از فاش شدن هویتش وحشت داره، اما با خودش یادآوری می‌کنه که اگر برای یک بار بعد از سال‌ها، اون هم تحت پوشش سفر کنم کسی چیزی متوجه نمی‌شه‌. و تا زمانی که چندتا شهر رو گشته، با سه تا ملودینا در کمال عذاب ملاقات و صحبت کرده و بلاخره یکیشون راضی شده باهاش بیاد، شایعه در حال چرخ خوردنه که یه نژاد برترِ عجیب توی سرزمین میانه‌ست. واضحا اشتباه کرده بود که مردم رو چنان اگنورنت در نظر گرفته بود.
ادرین و ملودینایی که مورا نام داره، بعد از چندین تلاش شکست‌خورده بلاخره سلاحی می‌سازن که با کوچک‌ترین صدایی از جانب مالکش به حرکت در بیاد و بکشه؛ و ماموران سرزمین فرازین هم در این مدت تلاش‌های خودشون رو برای گرفتن دنباله‌ی این شایعات داشتن. مورا زودتر متوجه می‌شه و علی‌رغم دودلیش نسبت به درگیر کردن خودش توی ماجرا، به ادرین کمک می‌کنه فرار بکنه.
مشکل این‌جاست که حتی اون هم، نمی‌دونه چرا باید دنبال ادرین بیفتن و اون رو تا به حال بدون شنلش ندیده و وقتی می‌بینه، واکنش چندان دل‌پذیری نداره. حالا یه مشت مجری‌ِ قانون داریم که حتی دستور shoot to kill در حالت ضروری رو دارن، یه ملودینای ترسیده که احساساتش هم درگیر شده، و یه موجودی که فقط خدا می‌دونه چیه و چرا می‌تونه هم با برایت‌ساید و هم با دارک‌سایدش ارتباط برقرار کنه. و این موجود، واقعا نمی‌خواد که توسط مورا ترک بشه، و مورا این رو متوجه می‌شه، و حالا چه‌طور باید در برابر تپش قلبش مقاومت کنه؟ چه‌طور قراره خودش رو راضی کنه که به عقلش گوش بده تا قلبش؟
در همین گیر‌ودار، شب که ادرین سرش رو می‌ذاره روی زمین تا بعد از دو روز درگیری خالص استراحت کنه، توی رویاش حس می‌کنه که دنیای اطرافش هم‌زمان در حال فشرده شدن و از هم پاشیدنه، قسمت‌هایی از تشکیل‌دهندگان دنیای اطرافش انگار که در هم پیچیده شدن و هم‌زمان دارن باهم می‌جنگن؛ و با بدن عرق‌کرده و با صدای مورا از خواب می‌پره، که بهش می‌گه باید بیدار بشه تا یه سرپناه پیدا کنن، چون توی اون شب گرم جید، آسمون یه بارون سیل‌آسای غیرمنتظره رو آغاز کرده.
...

@DeathIsWritingAgain
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Caera
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 19, 3248
سن: ۸۰۲
استعداد خاص: بیرون کشیدنِ پنهان‌شده
حرفه: رئیس کتاب‌خانه‌ی جامعِ سالیوان
ریشه‌ی خانوادگی: House Freling
محل زندگی کنونی: مرکز سرزمین میانه
وضعیت تاهل: بیوه
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
سِیرا فرِلینگ از سالخوردگان و سروران جامعه‌ی میان‌دست، به خصوص جامعه‌ی دِرترها محسوب می‌شه. به عنوان یک درتر (جاودان‌هایی که قادر هستن با خاک و سنگ و هر چیز ساخته شده از اون‌ها ارتباط برقرار کنن،) توانایی‌هاش خارق‌العاده‌ن؛ حتی گفته می‌شه در جوانی یه ترک سه متری روی خود زمین انداخته؛ این توانایی و استعدادی که داره، بدون تلاش و تحصیل خودش به‌ دست نیومده. به دست ایشون، خانواده‌ش احتمالا کم‌کم به یکی از خاندان‌های سرشناس تبدیل بشه. نمی‌شه گفت قراره از ثروتمندترین‌ها باشن، اما سیرا در پس‌انداز برای آینده‌ی خانواده‌ش کوتاهی نکرده و بک‌آپ قابل توجهی داره.
سیرا موقعی که ۱۳۷ ساله و پر از هیجان زندگی بود، عشق زندگیش رو پیدا کرد و چند سال بعد، حلقه‌ی همسریش رو به گوشش انداخت. یک پسر و دو دختر به دنیا هدیه داد و بعد از این که فرزندانش چند سالی بزرگ شدن، همزمان با محکم‌کاری روی عقایدش، شروع به پی‌ریزی نقشه‌ی بزرگش کرد.
اون نقشه‌ی بزرگ، بزرگ‌ترین و کامل‌ترین کتاب‌خانه‌ایه که تمام سرزمین میانه به خودش دیده. دست از تلاش و اطمینان به خودش برنداشت، و می‌دونست اون روزش می‌رسه و روزش رسید؛ در روز سال نوی سه هزار و پانصد و شصت و پنج سیرا جلوی بزرگ‌ترین کتاب‌خانه‌ای که تمام سرزمین میانه به خودش دیده ایستاد و افتتاحش کرد.
و سیرا، توی کارش بی‌نظیر بود. برای حفظ نظم سیستم و مسئولیت‌پذیری و حمایت از کل مجموعه تا زمانی که بین‌المللی شدن و جای پاشون محکم شد، سیرا رهبر بی‌نظیری بود. و زمانی که همسرش درگیر بیماری روانی کشنده‌ای شد، که بعد از پنج سال باعث هالو شدن و بعد از بیست و سه سال باعث مرگش شد، سیرا همسر بی‌نظیری بود. و زمانی که فرزندانش از این ماجرا آسیب می‌دیدن و زمانی که با درد صحنه‌های خش‌اندازِ پدر دیوانه‌شون مقابله می‌کردن و زمانی که یتیم شده بودن، حامی بی‌نظیری بود. و سیرا، تنها بی‌نظیر بود. هیچ زمانی کسی نبود که به اندازه‌ای که اون پنهان و آشکار مراقب بقیه هست، مراقب خودش باشه.
سیرا متوجه این قضیه بوده و هست، سیرا متوجه همه‌ چیز می‌شه، ولی اکثرا وقتی به خودش مربوط می‌شه، به روی خودش نمی‌یاره و فقط روی خودش حساب می‌کنه. این‌طوره که حالا مرکزی که اون ساخته از معتبر‌ترین مراکز تبادل علمه و نسلش تا یازده نوه ادامه پیدا کرده، اما شبیه همیشه، یه چیزی هست که شدیدا کمه. یه چیزی هست که انگار نبودش، روی همه چیز سایه می‌ندازه و انگار که از بدو تولد، حس ششمی داشته و اون رو ازش گرفتن، چه بسا که الان سیستمش یه چرخ‌دنده کم داره، و سیرا هشت سده‌ست که در حال جستجو پی‌ اونه اما پیداش نمی‌کنه، و قسمت هم نیست پیداش کنه، تا هفتاد و دومِ امبِرِ سال چهار هزار و پنجاه، سر ساعت سی و هفت و پنجاه دقیقه و دوازده ثانیه، زمانی که مرگ پیداش می‌کنه و چرخه‌ی طبیعت بازگشتش رو دستور می‌ده، متوجهش می‌شه و ثانیه‌هایی از اون‌چه سرنوشت دنیای ماده‌ست زمان می‌خره، با قیمتی که حتی برای یک شیطان هم گرون‌ترینه؛ و پنج خط به وصیت‌نامه‌ش اضافه می‌کنه.
در تاریخ هفتاد و دوی امبرِ سال چهار هزار و پنجاه، ساعت سی و هفت و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه، سیرا فرلینگ به دست مرگ تصاحب می‌شه. دو روز نوادگانش بعد از خوندن وصیت‌نامه‌ش، یه مراسم خانوادگی بزرگ می‌گیرن و تک‌تک اعضای خاندان دعوت می‌شن، چرا که حالا هر کدومشون که می‌خوان، می‌تونن نیمی از ارثیه‌ی سیرا رو داشته باشن، البته اگر وارد بازی عجیبی بشن که توی اون پنج خط پی‌نوشت وصیت‌نامه گفته شده، و اگر به چیزی برسن که سیرا خواسته برسن.
تا به امروز هیچ یک از افرادی که شرکت کردن با افشای اطلاعات موافقت نکردن، و کوچک‌ترین صحبت موثقی درز نکرده از این که محتوای اون پنج خط چه‌چیزی بوده و نواده‌ی برنده، راسِل تیِرِن چه‌طور چیزی رو که سیرا می‌خواسته پیدا کرده؛ و حتا اطلاع نداریم چرا بعد از به دست آوردن ارثیه پیش خواهرش و خانواده‌ش رهاش کرد و چرا بعد از اون دیگه دیده نشد.
...

@cloudofthought
~
@theluminescentbutterfly
...
نام: Mora
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Indigo 8, 4198
سن: ۱۰۲
استعداد خاص: آواز
حرفه: (به صورت رسمی) خواننده‌ی محلی
ریشه‌ی خانوادگی: House Dandellion
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: در آستانه‌ی رابطه، چهار رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: فلوت چهارصد ساله
...
مورا دندلیون از یه خانواده‌ی کاملا عادی می‌یاد، در حالی که خودش از غیرعادی‌ترین جاودان‌هاست. مورا از ریشه‌ی کمیاب" ملودینا"ست، جاودان‌هایی که می‌تونن با صوت ارتباط بگیرن، و ازش به عنوان منبع قدرت استفاده کنن. ملودیناها زیاد پیدا نمی‌شن، و وقتی پیدا می‌شن، نگاه‌های حریص سمتشون می‌ره. مورا همیشه ملودینا بودنش رو مخفی نگه داشته و هیچ‌وقت شغلی انتخاب نکرده که افشاش کنه. به همین دلیله که وقتی پسر جوونی به اسم ادریَن بلَنشت پیداش می‌کنه و ازش درخواست می‌کنه به عنوان یه ملودینا توی یه پروژه بهش کمک کنه، این که می‌خواد بدونه چه‌طور موفق شده پیداش کنه تنها دلیلش برای بلافاصله رد نکردنشه.
به عنوان یه خواننده، مورا توی چند شهر شهرت داره و دلنشین‌ترین صدا رو صاحبه. در کل دختر آروم و صلح‌طلبیه، دشمنی برای خودش نمی‌تراشه و ترجیح می‌ده در آرامش زندگی کوچیک شاد خودش رو داشته باشه‌.
زمانی که ادرین ایده‌ش رو براش شرح می‌ده، اون ایده برای ساخت وسیله‌ای که با صوت خاصی کنترل بشه، واقعا استعدادش رو به هیجان می‌یاره و آرامش و solitudeای که داره، باعث می‌شه از یه مقدار همکاری باهاش نترسه. تنها قضیه این‌جاست که، ادرین هیچ زمانی بدون یه شنل نیست و ظاهرش هیچ‌وقت زیاد پیدا نیست؛ و مورا این رو می‌ذاره به حساب این که تنفر از اجتماع توی این شخص فریاد می‌زنه.
وسایلش رو جمع می‌کنه و می‌ره به کارگاه ادرین، مدتی رو روی ساختن سلاحی که با صوت صاحبش کنترل بشه می‌گذرونن و اون مدت چندان طول نمی‌کشه، چرا که خیلی زود مورا زمزمه‌ها رو می‌شنوه که مامورهای بالادست دنبال ادرین افتادن، و با این که از دلایل احتمالیش ترسیده، به ادرین هشدار می‌ده که باید فرار کنن و کمکش می‌کنه از زیر دستشون در بره.
و دو شب بعد از فرار، موقعی که نیمه‌شب بیدار می‌شه و ادرین رو می‌بینه که داره تلاش می‌کنه پارگی شنلش رو بدوزه، ته قلبش خالی می‌شه. موجودی که رو به روش نشسته بال‌های سفید و شاخ‌های خاکستری داره، چشم‌های سرخی با حلقه‌های نقره‌ایِ والا، و پیچک‌های بالادست و ترک‌های پایین‌دست روی پوست گردن و بازوهاش.
...

-Lacuna
~
@theluminescentbutterfly
...
نام: Forest
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 94, 3638
سن: ۶۶۲
استعداد خاص: حس کردن هاله‌ی حیوانات و گیاهان
حرفه: دزدی
ریشه خانوادگی: House Henris
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: در رابطه، دو رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
فورست هنریس یا به اختصار سِت، توی یکی از فقیرترین خانواده‌های جنوبی به دنیا می‌یاد. زندگی از همون لحظه‌ی ابتدایی زیاد باهاش مهربون نیست و بهترم نمی‌شه. هفده سالگی مادرش رو از دست می‌ده و پدرش، هیچ‌وقت واقعا مدت زیادی پیش بچه‌هاش نمی‌مونه، گاهی هست و گاهی نیست. تنها چیزی که ست داشته و داره، توانایی‌های ارزشمندش به عنوان یه هِربره (جاودان‌هایی که می‌تونن با گیاهان ارتباط برقرار کنن و از اون‌ها به عنوان منبع قدرت استفاده بکنن؛) و استعداد عجیبش توی احساس کردن هاله‌ی افکار و احساسات نه تنها گیاهان، بلکه گاهی حیوانات، در حدی فراتر از هِربرهای عادی. اما این استعدادها تا شکوفا و رشد داده نشن، به کاری نمی‌یان و الان فقط ست مونده و برادر ۳۰ ساله‌ش، جِی، و هیچ‌کدوم الگوهای خوبی برای ارتباط با طبیعت خودشون نداشته‌ن.
جی از وقتی که ۱۹ ساله بوده جیب‌بری می‌کرده و اون‌طوری خرج خودش رو در می‌آورده. وقتی ست تنها می‌مونه، جی بهش راه و روش زندگی خودش رو یاد می‌ده، و بعد از چند سال می‌رن حومه‌ی مناطق ثروتمند نشین، طبیعتا اون‌جا براشون مکان بهتریه. مشکلی که پیش می‌یاد، اینه که اون‌جا ست با دختری آشنا می‌شه که نباید.
این دختر که اِیشا نام داره، واضحه که از یه خاندان بزرگه و نام خانوادگیش هم بعد از شنیده شدن سریعا شناخته می‌شه.
فورست به دلایلی ترجیح می‌ده هویت خودشو برای ایشا آشکار نکنه. بخشیش به خاطر اینه که اون خاندانی که ایشا ازش می‌یاد، خاندان کثیف و انحصارگریه و مسئول میزان قابل توجهی از مشکلات مالی اون منطقه‌ست. و از دیدگاه قابل درک و هم‌زمان غیر منطقی‌ای، ایشا حق ست رو توی زندگی خورده؛ به خصوص که ست تمام زندگیش رو با تلاش برای بیرون کشیدن توانایی‌هاش گذرونده و می‌دونه اگر بتونه ازشون استفاده کنه، می‌تونه خیلی کارها انجام بده؛ ولی این که هیچ‌کسی نیست که با تجربه کمکش کنه از ساز و کار سر در بیاره باعث عدم موفقیتش بوده؛ و از طرفی بهترین موقعیت زندگی ایشا موقعیت‌های تحصیلیش بوده. و بخش دیگه‌ای از این هویت مستور به این دلیله که ست خودآگاه و ناخودآگاه از شرایط زندگیش جلوی یه دختر میلیونر خجالت می‌کشه، و اون دختر میلیونر هم به دلایل کاملا ناواضح از ست خوشش اومده و غیرمستقیم داره سعی می‌کنه باهاش ارتباط برقرار کنه.
برای ست، ایشا کاملا ورژن متفاوتی از "مردم" هست، چرا که افرادی که قبلا بهشون جذب شده همه شبیه خودش بودن، روش‌های مشابه، روزهای مشابه، مشکلات مشابه؛ اما ایشا طرز فکر متفاوتی داره، و زندگی کاملا متفاوتی، و ظاهرا که ایشا هم راجع به ست همین فکر رو می‌کنه.
ست از وقت گذروندن با این دختر لذت می‌بره، و برای اولین‌باره که یه نفر از اون بالا‌بالاها پیدا کرده تا بهش نشون بده این پایین‌پایین‌ها چه‌ خبره. و ایشا هم از اون اشخاصی نیست که چشم‌هاش رو، رو به حقیقت ببنده؛ می‌بینه و تفکر می‌کنه و تلاش‌های ست جواب می‌ده.
هرچند که یک نفر نمی‌تونه چندان اثری بذاره، اما ست خوش‌حاله که حداقل یه نفر بین کسایی که دارن توی ثروت غلت می‌خورن کور نیست، تا وقتی که این بینایی باعث می‌شه ایشا دیگه نخواد با خانواده‌ش یا با ثروت خانواده‌ش زندگی کنه. ست ته دلش احساس گناه می‌کنه. ایشا زندگی‌ای داشته که آسون‌تر بوده و حالا به خاطر اثری که ست داشته، می‌خواد خودش رو به سختی بندازه. نه تنها این، بلکه احساساتی بینشون روشن شده و داره از جرقه تبدیل به آتش می‌شه.
ست نمی‌خواد ایشا رو توی زندگیش بکشونه، و خانواده‌ش هم اینو نمی‌خوان و وقتی متوجه ارتباط این دو می‌شن، تصمیم می‌گیرن زندگی رو برای ست و برادرش حتی سخت‌تر هم بکنن و باعث می‌شن که مجبور بشن از اون منطقه برن.
اما بر خلاف هدف این جریان، این باعث می‌شه که ایشا از تصمیماتش مطمئن‌تر هم بشه. باعث می‌شه وسایلش رو جمع کنه، دنبال ست بیفته و اون زمانی که ست فکر می‌کنه دیگه بدتر از این نمی‌شه، ایشایی رو ببینه که لب جای خوابش، مایل‌ها دورتر از محلی که قراره باشه، با یه لبخند خوش‌آمد‌گو منتظرشه.
...

@ckookikook
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Celeste
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Amber 30, 4098
سن: ۲۰۲
استعداد خاص: نواختن سازی به نام Reillux (با بیشترین شباهت به چنگ از بین سازهای زمینی؛ توانایی‌های manipulation فراتر از صرف تولید آوا)
حرفه: نوازنده، آهنگ‌ساز و موسیقی‌دان
ریشه‌ی خانوادگی: House De La Fontaine
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: هشت رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: رِیلوی دست‌ساز وی
...
سِلِست دِ لا فونتِین حتی پیش از متولد بودن مشخص کرد که عادی نیست. Mood-swingهای عجیبی که مادرش داشت، خنده‌ها و گریه‌هایی که برای اون زن غیرمعمول بودن، اواخر بارداری شدیدتر هم شدن. سلست خیلی زودتر از چیزی به دنیا اومد که باید می‌اومد و مادرش رو تا مرز کما کشوند. برعکس بچه‌های دیگه‌ای که زود به دنیا می‌یان، نیاز به مراقبت تحت طلسم طولانی‌ای نداشت؛ اما با یه اختلال ذهنی‌-روحی به دنیا اومده بود به نام سندروم Insectorie (اَنسِکتوُری.)
این سندروم باعث نمی‌شه سلست در ملاقات اول به نظر کسی چندان غیرعادی برسه، ولی در ملاقات‌های بعدی کم‌کم می‌فهمی که روی تک‌تک کلمات، صداها، اتفاقات، جسچر‌ها تمرکز می‌کنه و ذهنش بلافاصله‌ شروع می‌کنه از هر کاهی کوه ساختن. نه شبیه اورثینکرهای عادی؛ دقیقا تک‌به‌تک جزئیات اطرافش. با طلسم‌های درمانی-دارویی خاصی می‌تونه تحت کنترل نگهشون داره، و از همون برنش‌های اولین زندگیش درحال مصرف کردنشون بوده، اون‌طوری می‌تونه اون طوفان بزرگ رو سر جاش بنشونه؛ البته تا وقتی اضطرابش از کنترل خارج نشه.
زندگی با این سندروم خیلی خیلی سخته. گاهی سلست خودش رو پیدا می‌کنه، که وسط یه مکالمه غرق فکر کردن درباره‌ی نحوه‌ی تلفظ کردن rهای طرف مقابل شده. و کنار اومدن باهاش هم سخته، چرا که اَنسکتورها اشتباهات زیادی می‌کنن و احتمالش زیاده که یک اشتباه رو دوباره و دوباره و دوباره تکرار کنن. با این‌حال خانواده‌ی سلست صبر و محبت زیادی براش خرج کردن و میکنن، و این کافیه که سلست به ادامه‌ی زندگیش، به این که می‌تونه زمانی از بزرگ‌ترین نوازندگان بشه. زمان‌هایی که توی نت‌های بهشتیِ رِیلوی نقره‌ایش می‌شه تنها زمانیه که می‌تونه چشم‌هاش رو ببنده و به هیچ چیزی غیر از اون ملودی و اون نت‌ها فکر نکنه. انگار که سمفونی تسخیرش می‌کنه و در ازا، بهش محافظت پیشنهاد می‌ده در برابر تمام شلوغیِ اون بیرون.
اما سلست هم شبیه هر شخص دیگه‌ای کم‌کم احساس تنهایی می‌کنه، احساس نیاز برای شریک شدن شب‌هاش با یه نفر دیگه هم. احساس نیاز برای به آغوش کشیده شدن از بین کابوس‌هاش و احساس نیاز برای صرف کردن لبخندهایی که هیچ‌کس هیچ‌وقت واقعا ندیده، برای کسی که لیاقتشو داره. می‌خواد که امتحان کنه، و نمی‌تونی تصور کنی پیدا کردن شجاعتش برای چنین دختری چه‌قدر سخته، و حتی هربار که رها می‌شه یا دلش شکسته می‌شه و حس می‌کنه که شخصیتش داره شخص مقابلش رو اذیت می‌کنه، سخت‌تر هم می‌شه.
در تقابل، بیشتر و بیشتر هم ازش دوری می‌شه، تا زمانی که دختری رو ملاقات می‌کنه که برعکس بقیه، سلست براش جالبه و می‌خواد بهش نزدیک بشه، بیشتر خودش و ذهنش رو بشناسه. دختری که شبیه خودش غیرمعموله و به هاله‌ی انرژی عجیبش معروفه؛ دختری که وقتی برای اولین‌بار دست سلست رو می‌گیره، سلست نمی‌خواد تا ساعت‌ها درباره‌ی معنیش فکر می‌کنه، فقط می‌خواد انگشت‌هاشون رو در هم قفل کنن، چشم‌هاش رو ببنده و اجازه بده لمس اون دقیقا شبیه نت‌های ریلوی خودش تنها چیزی باشه که می‌دونه و می‌فهمه. اما چیز خیلی بزرگی همیشه درباره‌ی این دختر اشتباهه، و ناخودآگاه سلست نمی‌تونه اعتماد کنه؛ و متوجه می‌شه اون چیز اشتباه چیه موقعی که انگشت‌ دوخته‌شده‌ی اونو، و قیچی‌ای که تا انتهای ذهنش رو شکافته و باز به هم گره زده می‌بینه. قیچی‌ای که می‌تونه راه‌حلی برای ذهن طوفان‌زده‌ی خودش باشه، یا مهری بر فروپاشیِ قطعیش.
...

@dontgiveupbitch
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Karren
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Indigo 57, 3887
سن: ۴۱۳
استعداد خاص: ارتباط مستقیم با بدن موجودات زنده
حرفه: درمان‌گر
ریشه‌ی خانوادگی: House Rolland
محل زندگی کنونی: جنوب سرزمین میانه
وضعیت تاهل: بیست و چهار رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: گردنبندِ حاوی پادزهر (ترکیب اختراعی وی، موثر بر نه نوع زهر کشنده.)
...
کَرِن رولند از یه دسته‌‌ی نسبتا خاص از جاودان‌هاست؛ دسته‌ی Flesh Immortals (Fleshers) یا به اصطلاح، درمان‌گران. این جاودان‌ها می‌تونن با ارگان‌ها و جسم یه موجود زنده ارتباط برقرار کنن، هر چه‌قدر هشیاری و علمِ ذهن-به-جسم اون موجود بیشتر، تسلط اون‌هام بیشتر. هرچند که برای اکثر فلشرها ارتباط برقرار کردن با حیوانات‌ هم حتی شدیدا سخته و قابلیتش رو ندارن. نکته‌ی جالب این‌جاست که هر چه‌قدر علم جامعه نسبت به جسم‌هاشون بالا رفته، تسلط به جسم‌ها هم برای فلشرها راحت‌تر شده، به دلیل تسلط بهتر اون ذهن بر اون جسم.
و اما نکته‌ی جالب‌تر این‌جاست، که کرن می‌تونه فراتر از این لول‌ها با پیکرها ارتباط برقرار کنه. می‌شه گفت، انگار که زمانی که ذهن کرن وارد ارتباط با بدن موجود می‌شه، موجود شده حتی برای همون لحظات آگاهیش نسبت به ذهنش بیشتر می‌شه، تا جایی که کرن بتونه و بخواد که فشار بیاره. به همین دلیله که ارتباط پیدا کردن با حیوانات بعد از سال‌‌ها تمرین، چندان براش سخت نیست و حتی به این فکر کرده که روی گیاهان امتحانش کنه.
زندگی کرن عادی و آرومه، تا امبرِ ۴۳۰۰، و زمانی که همه‌ی زندگی‌ها مشوش می‌شن. و دو برنش بعد، آخرهای اولترامرینِ دیوانه‌کننده‌ی اون سال و وسط تلاش برای پیدا کردن یه جای امن جدید برای بار چهاردهم، مرد زخمی‌ای به اسم گرِگ رو پیدا می‌کنه که اگر بهش کمک نرسه قطعا خواهد مرد. کرن تا جایی که می‌تونه سرپاش می‌کنه و با خودش می‌برتش تا براش دارو پیدا کنن؛ و متاسفانه وقتی به یه درمان‌گاه ظاهرا خصوصی کوچیک می‌رسن، داخلش هیچ طلسم دارویی‌ای پیدا نمی‌کنن و متوجه می‌شن در حقیقت یه آزمایشگاهه، و هیچ اثری از صاحبش هم دیده نمی‌شه.. در عوض پنج‌تا جسمی که معلوم نیست زنده هستن یا مرده پیدا می‌کنن، که وقتی از زیر طلسم‌های دستگاه‌های آزمایشگاه بیرونشون می‌یارن، متوجه می‌شن همه‌ی اونا هالو هستن.
...

@AcAaCaCai
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Graegor
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Amber 4, 4060
سن: ۲۴۰
استعداد خاص: Charm
حرفه: صاحب گروه نمایشی
ریشه‌ی خانوادگی: House Pollaris
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه، بدون محل ثابت
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: بوت‌های شانس، اختراع شخصی (اثر اصلی: دو برابر بالا بردن فریبندگی چشم‌ها)
...
گرِگور پولاریس یه آکواست، جاودانی که با مایعات خالص می‌تونه ارتباط برقرار کنه، و از اون‌ها به عنوان منبع قدرت استفاده کنه. اما گرگ هیچ‌وقت اون‌قدرها روی استعداد ارتباطش با طبیعت کار نکرده و بیش از حد نیازش هم، ازش استفاده نکرده. استعدادی که بیش از هرچیز روش کار کرده، توانایی فریبندگی اونه. گرگ احتمالا پر سروصدا‌ترین شخصی نباشه که دیدی، اما همه‌چیز اطرافش پر سروصداست. و اگر توی چشم‌هاش نگاه کنی، می‌تونی اون برقی رو ببینی که هیچ‌کس نمی‌تونه براش اسمی بذاره. در ثانیه‌ای می‌تونه از لب مرز گریه به قهقهه بره و شنیدن لحنش و دیدن لبخندش و یه رقص باهاش کافیه که درخواستش رو قبول کنی، هرچند که هیچ‌کس نمی‌دونه برای چی قبول کرده.
گرگ آدم خوش‌مشربیه. مردم از دورو بر اون بودن لذت می‌برن و دوستان و آشنایان زیادی داره و خوش‌نامه. هرچند که خیلی وقت‌ها با افراد نزدیکش کاملا صادقه، اما توی زندگی روزانه‌ش این‌طور نیست. خیلی از افراد به خاطر مرموز بودنش جذبش می‌شن، و وقتی نزدیکش هم می‌شن، هیچ‌وقت نمی‌شه تشخیص داد چیزی که نشون می‌ده حقیقته یا خیر.
این استعداد به هر جهت، مسیر شغلی خوبی براش ساخته. از تئاتر بازی کردن شروع کرد و تونست کم‌کم گروه خودش رو جمع کنه و کاری رو انجام بده که افراد خیلی کمی انجام می‌دن و موفق می‌شن؛ یه گروه نمایش سیار راه انداخت. الان تازه اول راهشه و تا معروف شدنشون راه طولانی‌ای مونده، اما شروع خوبی داشتن و کم‌کم دارن مورد استقبال زیادی قرار می‌گیرن.
همه‌چیز داره خوب پیش می‌ره، بر اثر ایمانی که تیم گرگ بهش دارن و اهمیتی که گرگ به تک‌تک اون‌ها می‌ده و همه‌ باهم شبیه یه خانواده‌ن. چهل سال می‌گذره و ایده‌های زیبای گرگ و استعداد تیمش و زنده بودن کارشون، باعث می‌شه که روز به روز طرفدار‌های بیشتری رو متعلق به خودشون بکنن و گرگ کاملا بلده چه‌طور ثروت به جیب خودش و تیمش بریزه. سال نوی ۴۳۰۰ نقطه‌ی اوج زندگی همه‌ی اون‌هاست؛ و دو برَنش بعد، یکی از شب‌های امبر که به اندازه‌ی همیشه گرم نیست، شدیدترین بارون توی ۳۰۰ روز گذشته‌ش می‌باره و شروعی می‌شه بر بدترین روزهای زندگی همه‌شون.
حالا این که چه‌طور از هم پاشیدن و چرا گرگ اواخرِ سِرولین از جراحات سنگینی تا دم مرگ می‌ره و به دست یه درمانگری که شبیه خودش آواره شده نجات پیدا می‌کنه، این خودش یه داستان مفصله‌.
...

@LostedStars
~
@theluminescentbutterfly
1👍1
Channel name was changed to «Firefły»
...
نام: Dandelion
محل تولد: سرزمین میان‌دست
زمان تولد: 2245، Jade 70th
سن: 2055 سال
استعداد خاص: کوزه‌گری، ساخت اشیای خاکی و سنگی، مجسمه‌سازی
حرفه: کوزه‌گر، مجسمه‌ساز (مرشدِ سابق)
ریشه‌ خانوادگی: نامشخص
محل زندگی کنونی: سرزمین میان‌دست
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: اسپریِ حیات‌بخش به خاک
...
هیچ کس حتا نمی‌دونه که اسم کاملِ لیان باکشتاین (Lionn Buckstein) دندلیانه. باکشتاین، نام خانوادگی‌ایه که خودش برای خودش انتخاب کرده و کسی نمی‌دونه از کدوم خانواده اومده. اون قدیمی‌ترینِ دِرترها توی جامعه‌ی درت ایمورتال‌هاست، و باز هم هیچ کس سنش رو نمی‌دونه، ولی شایعاتی هستن که می‌گن تا دو هزار سال سن داره.
هیچ کس مثل لیان با سنگ و خاک کارش خوب نیست و هیچ کس مثل لیان به ساخته‌های دستش عشق نمی‌ورزه. همه می‌دونن که چرخ کوزه‌گریش، شبیه بچه‌شه و حرفش هست که برای کاخ‌های سرزمین بالادست هم مجسمه تراشیده. نام و امضاش توی ساخته‌هاش هرچند، از خیلی وقت پیش تقریبا ناشناسه و فقط با یه L امضا می‌زنه.
هر کس اون‌و ببینه، متوجه متانت و صبر شدیدش می‌شه و اگر ازش بپرسی چه‌طور می‌تونه این‌چنین آرامش داشته باشه، بهت جواب می‌ده: زمان و زمین بهم هنر صبر و حوصله رو یاد دادن. تنها جایی که واقعا می‌تونه توش احساس امنیت کنه، خونه‌ی کوچک خودشه که باز طبق انتظار، کسی نمی‌دونه کجاست. پیدا کردنش هم‌زمان کار آسون و کار سختیه، و افرادی که دنبالشن، با این که می‌بیننش، گاهی صاف از کنارش رد می‌شن و متوجه نمی‌شن همون کسیه که دارن برای پیدا کردنش می‌دَوَن.
خیلی‌ها هم، هستن که واقعا می‌خوان بدونن چه‌طور این همه بدون کشته شدن یا بیمار شدن عمر کرده. چون ایمورتال‌های سه سرزمین واقعا فناناپذیر نیستن، فقط بدن‌هاشون به میزان زیادی ظرفیت طبیعی داره. اما حتا ظاهر لیان شبیه یه شخص کهن‌سال نیست. همه رازش رو می‌خوان، و حتا لیان مدتی به عنوان یه مرشد، یه جور معلم شاگرد قبول می‌کرد تا اون‌ها رو با رازهاش شریک کنه. خیلی، خیلی خیلی وقت پیش؛ و الآن تبدیل به یه افسانه‌ی محلی شده که کسی باورش نمی‌کنه. آموزگاری که جوانی ابدی را می‌آموخت. و این آموزش‌ها بعد از مدتی حدود صد و پنجاه سال به طور ناگهانی متوقف شدن و دیگه هیچ وقت شاگرد قبول نکرد. از همون زمان بود، که تغییرات جسمیش شروع به کم شدن و بعد، متوقف شدن کردن و "تغییرناپذیری" اون شروع شد، هرچند که این‌و کسی جز خودش نمی‌دونه.
دلیل این اتفاق، اتفاقی پیچیده‌ست که لیان آرزو می‌کنه فراموشش کنه، تا بتونه جسمش رو به فناپذیری برگردونه. لیان به هیچ عنوان قرار نیست لب باز کنه و درباره‌ش صحبت کنه؛ و خودش خوب می‌دونه که کند و کاوهاش توی پایه‌های فراماده (متافیزیک) چه بلایی سرش آوردن. خودش خوب می‌دونه چرا گیر افتاده و زندانی شده.
و سال چهار هزار و سیصد، مدت خیلی کوتاهی قبل از وقوع طوفان بزرگ، لیان به طرزی غیر عادی از خونه بیرون می‌یاد و پا به اجتماع می‌ذاره و شروع به تعامل و یادگیری از آروراها (ارتباط‌گیرندگان با هوا و گاز) می‌کنه؛ و حتا گاهی جملاتی شبیه به اینسایت به اطرافیانش می‌ده.
اما... قبل از این‌ که خبر "زن تماما نامیرا برگشته، و واقعیه!" فرصت پیچیدن در سرزمین میانه رو داشته باشه، لیان شب اتفاق افتادن طوفان بزرگ ناپدید می‌شه، و فقط خدایان می‌دونن چه بلایی سرش اومده.
...

@just_letmebesomething
~
@howelssittingcastle
1
...
نام: Sineré
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: 4097, Amber 1st
سن: ۲۰۳ سال
استعداد خاص: برقراری ارتباط با آتش
حرفه: راهزن
ریشه خانوادگی: House Sonata
محل زندگی کنونی: سرزمین میان‌دست
وضعیت تاهل: مجرد، دو رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: فندک؛ دارای آتش مهارنشدنی (سابقا متعلق به پدر وی)
...
سینِره سوناتا قرار نبود تو سرزمین فرودست به دنیا بیاد، اما متاسفانه مادرش مدتی قبل از زایمان خودش‌و تو دردسر انداخت و توسط فرودستی‌ها زندانی شد. بعد از زاده شدن سینره، از مادرش جدا شد و در یک یتیم‌خونه در سرزمین میان‌دست رها شد. تنها چیزی که براش باقی موند، اسمی بود که مادرش و خانواده‌ی پدریش بهش داده بودن.
برنش‌های اول زندگیش، یتیم‌خونه به دنبال خانواده‌ی پدریش رفت و به اون‌ها اطلاع داد که یه دختر دارن... و پدر تمامی مسئولیت رو انکار کرد. اعلام کرد که مادر بدون اطلاع و موافقت اون بچه رو نگه داشته، و نمی‌خواد یه فرزند روی دوشش بیفته. پانزده سالگیش، این جریان به اطلاع سینره رسید و بهش گفته شد که بعد از تولد پانزده سالگیش و رسیدن به سن قانونی می‌تونه به سراغ پدرش بره. می‌تونه تا نوزده سالگی در یتیم‌خونه بمونه، اما بعد از اون مسئولیتش با خودشه. سینره بلافاصله کمک مالی یتیم‌خونه رو می‌گیره و از اون جا بیرون می‌زنه.
تا اون زمان، کسی حتا به قبول کردن سینره فکر نکرده بود، چرا که چشم‌های عجیبی داره؛ چشم‌هایی که مثل اخگر می‌درخشن و باعث می‌شن تعادل دمایی هر کسی که به‌ اون‌ها برای چند ثانیه نگاه می‌کنه، به هم بریزه. به همون دلیل از همون خردسالی استعدادش به عنوان یه اینفرنو (ایمورتال‌هایی که با دما ارتباط برقرار می‌کنن) واضحه و مربی‌های یتیم‌خونه، بیشترین تلاششون رو برای شکوفا کردن این استعداد شدیدا کم‌یاب می‌کنن. سینره در تمرین کردن محتاطه، اما در استفاده از چیزی که بهش شناخت پیدا کرده خیر.
اون بعد از شنیدن ماجرای واکنش پدرش، ضربه دیده. خانواده‌ی اسمیش تنها افرادی بودن که ممکن بوده بخوان اون‌و کنار خودشون داشته باشن، و این باعث شده احساس کنه از طرفی خواستنی نیست و از طرفی، نیاز برای خواستنی بودن چیز وحشتناکیه. این تروما، باعث می‌شه نخواد به کسی نزدیک بشه یا اجازه بده کسی نزدیکش بشه، احساس کنه نیاز به کسی نداره و تنها بودن بهترین حالته.
اون بعد از خروج از یتیم‌خونه، بار اولی که واقعا در تنگنا قرار می‌گیره و نیاز شدید به غذا پیدا می‌کنه، تصمیم می‌گیره دست به دزدی بزنه. و بار دوم. و بار سوم. و بعد، عادت می‌کنه. دفعات اول چندان موفق نیست و دست‌آورد‌های زیادی نداره؛ چندین‌بار تا لب تیغ دست‌گیر شدن می‌ره و فرار می‌کنه. با این دست و پا شکستگی‌ها، از دوران آماتورش می‌گذره و کم‌کم، تبدیل به یه دزد حرفه‌ای می‌شه.
حوالی سال‌های چهل تا پنجاه زندگیش، با گروهی از ایمورتال‌ها روبه‌رو می‌شه که اون‌ها کارشون راهزنیه؛ منتها به این صورت روبه‌رویی اتفاق می‌افته که تلاش می‌کنه ازشون دزدی کنه و لحظه‌ی آخر گیر می‌افته. خودشون هم متوجه نمی‌شن چی شد که بعد از یه درگیری خون‌آلود، به دلیل اینفرنو بودن سینره بهش پیشنهاد پیوستن بهشون رو می‌دن. هشت نفر از ده نفر گروه اینفرنو هستن و از پنجاه سال قبل، در حال جمع کردن اینفرنوها دور هم هستن. تقریبا یه گروه راهزنی معروفن و مردم صداشون می‌کنن "شعله‌ی جاده."
با این گروه، سینره رشد می‌کنه، بزرگ می‌شه، استعداد‌های خیلی خاصش با آتش رو پرورش می‌ده، بی‌رحم می‌شه و باارزش‌ترین دارایی پدرش، که فندکی با قابلیت تولید شعله‌های [تقریبا] مهارنشدنی هست و تمام میراث خانوادگیِ اون‌هاست رو ازش می‌دزده تا انتقام گرفته باشه. و، بر خلاف آرمان‌هاش، یه خانواده پیدا می‌کنه. اون کسیه که از وابسته شدن به حتا یه لباس هم می‌ترسه، برای همین زیاد به رها کردن شعله فکر می‌کنه و مدام در حال حفظ آمادگی برای جدایی احتمالی از اون‌هاست... و با این حال، همه‌‌ی گروه می‌دونن چه فداکاری‌هایی براشون کرده. و توی سال صد و هفتاد و ششم زندگیش، زمانی که یه اینفرنوی جدید به گروه می‌پیونده و عملا از سینره آویزون می‌شه، تا جایی که شاگرد خودش و شبیه فرزندخونده‌ش می‌شه، وابسته نشدن حتا سخت‌تر هم می‌شه.
بعد از همه‌ی این‌ها، سینره تازه داره با این که به فرد و افرادی‌ دلبستگی و نیاز داره و این که اون‌ها در حقیقت باعث خوش‌حالیش هستن کنار می‌یاد، که موقع زل زدن توی چشمای به یک‌مرتبه امیدوارِ اون رِد وحشی، یه چیزی تو قفسه‌ی سینه‌ش جمع می‌شه و خدا هم نمی‌دونه چرا قلبش برای یه تپش به دیواره‌ی سینه‌ش می‌کوبه.
...

The Cypress
~
@howelssittingcastle