Firefły – Telegram
13 subscribers
438 photos
12 videos
109 links
کانال اصلی: @howelssittingcastle

ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1741844335

Theluminescentbutterfly here.
Download Telegram
من واقعا شرمنده‌ی تک‌تکتونم که امروز چیزی نذاشتم، از نظر جسمی در حال مرگم. فردا جبران می‌کنم.
3
...
نام: Eysha
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Amber 78, 4046
سن: ۲۵۴
استعداد خاص: دیدن مرگ در یک‌قدمی شخص
حرفه: دزدی
ریشه خانوادگی: Grand House Qauray
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: یک رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: Aquaryne Blades
...
اِیشا کوارِی به عنوان یه دختر ثروت‌مند در یه خاندان دور و دراز از آکواها و دِرترها متولد شد‌.جاودان‌های آکوا، افراد نامیرایی هستن که می‌تونن با مایعات ارتباط بگیرن و ازشون به عنوان منبع قدرت استفاده کنن، و جاودان‌های دِرتر افراد نامیرایی هستن که همین نوع از ارتباط رو با خاک و سنگ و هر چیزی که از اون‌ها ساخته شده دارن.
هر کسی باشه فکر می‌کنه ایشا باید به خانواده‌ش افتخار کنه، و افتخار هم می‌کنه. به خصوص سه دهه‌ی ابتدایی زندگیش.
اما، اما. زمانی می‌رسه که با پسر بی‌نام‌و‌نشونی آشنا می‌شه که باعث می‌شه ایشا از بین اون قصرهای کوچولوی بی‌نقص بیرون بیاد و ببینه اون بیرون چه خبره؛ ببینه که زندگی اکثر مردم چه‌طوره.
ایشا تا اون زمان بر اثر جو زندگیش فقط روی خودش و آینده‌ش تمرکز کرده، و بهش یاد دادن که خودش رو در اولویت بذاره، و هیچ‌کس دیگه‌ای رو نبینه.
اما داستان این پسر متفاوته، حتی درباره‌ی جوری که از کلمات استفاده می‌کنه یه چیز متفاوتی وجود داره. ایشا برای اولین بار واقعا کنجکاوه. کنجکاویش راهنماییش می‌کنه، تا بفهمه اسم اون پسر فورِست‌ه؛ تا بفهمه والدینش رو زودتر از چیزی که حقش بوده از دست داده؛ تا بفهمه اون و برادرش بیش از حد زیر فشار زندگی‌ان؛ تا بفهمه فرصت‌های درخشش رو از فورست گرفتن؛ تا بفهمه خانواده‌های زیادی شبیه این وجود دارن؛ تا با چشم خودش ببینه که ۹۰ درصد مردم حتی نصف اون هم آسایش ندارن و دیگه نتونه نادیده‌ش بگیره؛ تا آروم‌آروم متوجه بشه که عدم‌ آسایش اون اکثریت، غالبا تقصیر این اقلیته.
ایشا داره برای اولین‌بار عشق و تفاوت رو تجربه می‌کنه و هم‌زمان. و این موج اون رو با خودش می‌بره و مجبورش می‌کنه تجربه‌های جدیدی پیدا کنه. روند آروم و دردناکی داره، و با انکار زیادی همراهه، به خصوص وقتی ایشا متوجه می‌شه باید کل جریان رو از خانواده‌ش مخفی نگه داره که تاییدش نخواهند کرد. و درست هم فکر می‌کنه، چون به محض این که متوجه می‌شن، از فورست جداش می‌کنن و فورست هم برای حفظ امنیتش، از اون شهر می‌ره.
اما بر خلاف هدف خانواده، این می‌شه نقطه‌ی break down برای ایشا. اون می‌دونه که چه حقایقی راجع به خانواده‌ش و جوری که با اکثریت رفتار می‌کنن وجود داره. اون می‌دونه که نمی‌خواد شبیه اون‌ها باشه. اون می‌دونه که اون‌ها فکر می‌کنن بهترین‌ها رو براش می‌خوان، ولی در واقع تعریف اشتباهی از بهترین‌ها دارن.
و این‌جاست که ایشا تصمیم می‌گیره که، نمی‌خواد دیگه بین اون مردم بمونه. شبیه همیشه که وقتی تصمیمی می‌گیره، در آنی به ورطه‌ی اجرا می‌ذارتش، دو روز بعد از خونه فرار می‌کنه و تصمیم می‌گیره جزئی از اکثریت باشه و در درجه‌ی بعدی، با دزدی از "اقلیت" به اکثریت سود برسونه، و البته زندگیش رو ادامه بده.
...

@shadizone
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Calynn
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Jade 103, 3760
سن: ۵۴۰
استعداد خاص: Sketching
حرفه: جهان‌گردی
ریشه‌ی خانوادگی: House Moriarti
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه (برای ۲۰۷ سال اخیر)
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: Aura-made Compass
...
کالین موریارتی یه بالادسته. این یعنی اون به زندگی‌ای روی‌ ابرها و پرواز از خونه‌ای به خونه‌ی دیگه عادت داره. در واقع، همه‌ی بالادست‌ها عادت دارن، اما مسئله این‌جاست که برای بقیه‌شون این عادت باعث ریشه‌دار شدنشون شده به همون سبک زندگی، اما کالین هیچ‌وقت نتونسته این دو رو تطبیق بده. در سده‌ی اول زندگیش، تلاش‌های زیادی می‌کنه که خودش و شخصیتش رو بشناسه و هم‌ره باهاش برای خودش ریشه بسازه و به هرجایی، هرچیزی، هرکسی "تعلق" پیدا کنه.
برای همه تعلق موضوع مهمیه. هرکس به واسطه‌ی فرهنگش، به واسطه‌ی خانواده‌ش، به واسطه‌ی دوستانش، به واسطه‌ط پارتنرش، به واسطه‌ی حرفه‌ش به چیزی متعلق می‌شه و در آغوش اون تعلق، می‌تونه آرامش و اطمینان پیدا کنه. و مشکل این‌جاست که کالین، به هیچ‌کدوم از این‌ها نمی‌تونه وابسته بشه.
کالین اون اطمینان و آرامش رو نداره، و می‌خوادش، و یکی بعد از دیگری انتخاب‌هایی که برای تعلق داره رو امتحان می‌کنه، و همیشه هست لحظاتی که می‌خواد رهاشون کنه و فقط بره دنبال چیز‌های جدید. چیزهای کشف‌نشده. چیزهایی توی آسمانِ دوردست. ولی بعد به یاد می‌یاره که به اطمینان نیاز داره و به تلاش برای تعهد ادامه می‌ده.
و در نهایت، انتخاب‌هاش تموم می‌شن و اون تمام مدت داشته خودش رو تماشا می‌کرده که هیچ‌کدوم نتونستن راضیش کنن یه جا بشینه و آروم بگیره، نه حتی اسکچ زدن از همه‌چیز و همه‌جا که عملا الان تنها دل‌خوشی حقیقیشه.
اون زمان، خواهرش بهش یه پیشنهاد می‌ده؛ که بره و یه مدت در حرکت باشه. بره و سفر کنه، بره و آزادی مطلق رو تجربه کنه. همه از جمله خود کالین فکر می‌کنن این سردرگمی و restlessness بعد از این می‌خوابه، اما کالین بادبان‌هاش رو می‌کشه و سفر رو آغاز می‌کنه، و می‌فهمه که ای وای. برای اولین‌بار کاری که داره انجام می‌ده، خسته‌ش نمی‌کنه. انرژیش داره به طور سالمی تخلیه می‌شه، و داره از این کار لذت ‌می‌بره. و مداد سیاهش هم تصاویر خیلی زیادی برای کشیدن پیدا کرده.
یه برَنش می‌گذره، و کالین هنوز توی خودش نمی‌بینه که برگرده. دو برَنش می‌گذره و باز عقب می‌ندازتش، هنوز خیلی از زمین‌های آسمانی برای گشتن و اکسپلور باقی موندن. و بیشتر و بیشتر و بیشتر، تا در آخر به خانواده‌ش خبر می‌ده، که قرار نیست این کار رو رها کنه. قراره سفرنامه‌های تصویری بکشه و قرار نیست به این زودی‌ها دست از سفر به صفحات جدیدی برای اون سفرنامه‌ها برداره؛ و برنامه داره حتی به زودی به سرزمین میانه بره. داره یه بار کاری رو انجام می‌ده که خود واقعیشه، که خوش‌حالش می‌کنه. چرا ادامه‌ش نده؟ اون یه جاودان (نامیرا)ه... زمان زیادی برای زندگی و انتخاب کردن داره.
بزرگ‌ترین نگرانی خانواده‌ش براش اینه که، اگر تا آخر عمرش تنها بمونه چی! خب، کالین با این قضیه مشکلی نداره. حتی قبل از این‌ که به سفر کردن مشغول بشه، نمی‌تونسته زیاد با کسی ارتباط برقرار کنه، نتونسته زیاد فیت‌این کنه و با کسی جور در بیاد. و کاملا با همه‌چی اوکیه، تا وقتی اون دختری رو می‌بینه که از خودش هم آزادتره.
...

@i_vertebra
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Casidy
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 111, 3692
سن: ۶۰۸
استعداد خاص: دیدن بدون دیده شدن، گرفتن بدون پرداخت کردن
حرفه: جاسوسی
ریشه‌ی خانوادگی: House Schwimmer
محل زندگی کنونی: نامعلوم
وضعیت تاهل: بیست و هفت رابطه‌ی شکست‌خورده، جزئیات نامشخص
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
کسیدی شوییمِر از جالب‌ترین سرگذشت‌های سه قلمرو رو داره. خانواده‌ی شوییمر یکی از اون خانواده‌هاییه که توش، تقریبا همه‌طور میان‌دستی‌ای دیده می‌شه. کسیدی یه لومینر به دنیا می‌یاد، جاودانی که می‌تونه با روشنایی ارتباط برقرار کنه و ازش به عنوان منبع قدرت استفاده کنه. تا سن ۴۹ سالگی، با نور خو می‌گیره و داره با روشنایی یکی می‌شه که توی یه تصادف ناگوار، از یه فاصله‌ی دویست‌ و پنجاه متری سقوط می‌کنه، حتی با وجود تلاش عاجزانه‌ی مادرِ آکواش برای کم کردن سرعت سقوط به وسیله‌ی آب، ضربه‌ی بدی به سرش می‌خوره و نزدیک مرگه. پدر کسیدی می‌دونه قرار نیست به دست درمان‌گر‌ها نجات پیدا کنه، فقط ازشون می‌خواد برای نگه داشتنش لب مرز زندگی، هر کاری می‌تونن با طلسم‌ها و تجهیزاتشون بکنن، و خودش می‌ذاره می‌ره.
بیست و چهار ساعت بعد، پدر کسیدی با یه رِد (جاودان‌به‌خون) بالای سر دخترش برمی‌گرده، و از اون رد می‌خواد که سعی بکنه و دخترش رو نجات بده، چرا که ایمان داره دخترش به اندازه‌ای قوی هست که از میوتیشن رد بشه و زنده بمونه.
و درست هم فکر می‌کنه، ولی مرحله‌ی میوتیشن روانی از میوتیشن فیزیکی خیلی خیلی سخت‌تره، اونم برای دختری شبیه کسیدی که زاده‌ی نوره، و الان رونده شده زیر سایه‌ها. قبول کردن این که قتل، حتی قتل هم‌نوعان خودش الان بخشی از طبیعتشه، از چیزی که فکر می‌شد نفس‌گیرتره و کسیدی تا قبل از این‌ که با خودش کنار بیاد، مدت زیادی رو با انکار می‌گذرونه. و آروم‌آروم، بعد از تفکر دوباره و سه‌باره و ده‌باره و صدباره، به "خب، تهش که چی؟" می‌رسه، و این "خب که چی" باعث می‌شه به چرخ زندگی برگرده و باهاش کنار بیاد.
کسیدی یاد گرفته بود که روشنایی چه‌طور کار می‌کنه و چه‌طور جزئی ازش می‌شه بود. کافی بود که تمرکزش رو بذاره روی یاد گرفتن زبان تاریکی، و وقتی این کار رو انجام می‌ده، با هر دو سمت دید کاملا آشناست، و اولین‌ دفعاتی که جاسوسی می‌کنه، فقط محض خوش‌گذرونی و امتحان کردنِ خودش این کارو انجام می‌ده. موقعی که می‌بینه داره ازش لذت می‌بره، به انجام دادنش ادامه می‌ده تا وقتی که توی موقعیتی قرار می‌گیره، که می‌بینه می‌تونه با اطلاعاتی که داره سود کنه!
متوجه می‌شه استعدادی که برای مشاهده از بین سایه‌ها داره، می‌تونه تبدیل بشه به حرفه‌ش. و حتی با این وجود که هیچ‌ زمانی ثابت نیست و همیشه در حرکته، رابطه‌های کوتاه‌مدت زیادی برقرار کرده که طبیعتا، با توجه به وضعیتش همه شکست خوردن؛ هرچند که باعث نشدن کسیدی دل‌سرد بشه.
و بعد از چند سده، اون از معتبرترین جاسوس‌ها در تمام سه قلمروئه؛ در حدی که حتی از بالادستی‌ها هم استخدامش می‌کنن. هیچ‌کس هیچ‌ زمانی دقیقا نمی‌دونه اون کجاست، مگر این که برای پرداخت دستمزدش باهاش قرار گذاشته باشه. و هیچ‌کس متوجه نمی‌شه اون پشت سرشه، مگر این که خودش بخواد.
و حالا، در نیمه‌ی اولترامرینِ ۴۳۰۰، سرزمین‌های فرودین و فرازین هردو بدجوری به شخصی نیاز پیدا کردن که بتونه مسئول این فروپاشی بزرگ رو پیدا کنه، و کسیدی جزو پنج جاسوسیه که استخدام می‌شن تا سر از قضیه در بیارن.
...

@PhilautiaDies
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Caera
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Indigo 30, 4074
سن: ۲۲۶
استعداد خاص: توصیف
حرفه: نویسندگی
ریشه‌ی خانوادگی: The Grand House Yrrabell
محل زندگی کنونی: نامعلوم
وضعیت تاهل: مجرد، سابقه‌ی نامشخص
تعلق با شئ خاص: دفترها و دفترچه‌های وی
...
سِیرا ایرابل فرزندی از یکی از سرشناس‌ترین خاندان‌های پایین‌دسته. موقعی که متولد شد، امیدها و آرزوهای زیادی پشت سرش بود. حتی از نظر فیزیکی، ویژگی‌های برجسته‌‌ای از جمله شاخ‌های پیچ‌درپیچش، بال‌های سرمه‌ایش و چشم‌هایی به سوزندگیِ اخگر از خانواده‌ش به ارث برده بود.
ولی این‌ها، تنها ارثیه‌هاش نبودن‌. سیرا از بچگی به سختی آروم و قرار می‌گرفت، همیشه پر از شوق برای ناشناخته‌ها بود و به محض این که چشمت رو ازش برمی‌داشتی گم می‌شد. هرچه‌قدر بزرگ‌تر می‌شه، یاد می‌گیره انرژی و شوقش رو کنترل و یا حتی سرکوب کنه، به خاطر انتظاراتی که خانواده و جامعه‌ش ازش دارن؛ ولی اون میل درونی تنها درحال رشد کردن و جا گرفتنه. و یه نفر هست که این رو می‌فهمه، و اون هم عموی بزرگ سیرا، گراهامه.
گراهام کم می‌شه که خونه دیده بشه، همیشه درحال سفر و تجارت کالا بین قلمروی میانه و فرودینه، ولی هر موقعی که خونه باشه، با سیرا بهترین زمان رو می‌گذرونن و سیرا از ته دل گراهام رو دوست داره و تحسینش می‌کنه. وقتی که خبر بازنشستگی گراهام می‌یاد، سیرا از این که قراره تمام مدت عموش رو داشته باشه خوش‌حال می‌شه، اما اون عمو یه نامه براش می‌فرسته و بعد از اون، توی سرزمین میانه گم می‌شه. اعضای خانواده بعد از مدتی دست از تلاش برای پیدا کردنش برمی‌دارن و همون‌طور که خود گراهام سال‌ها بهشون گفته بود، به این نتیجه می‌رسن که بدون اون‌ها راحت‌تره.
ولی نامه‌ش به سیرا، چیزیه که مسیر زندگیش رو عوض می‌کنه. هیچ‌کس نمی‌فهمه در نهایت روی اون ورق دریاخورده چی نوشته شده بوده، اما می‌دونن که بعد از خوندنش، سیرا برای مدت زیادی با خودش درگیر می‌شه، دست از تحصیلش می‌کشه و در نهایت بارو‌بندیلش رو جمع می‌کنه و به همه اعلام می‌کنه که، می‌خواد بره و تمام ناشناخته‌ها رو کشف کنه، یا حداقل سعیش رو بکنه. می‌گه که این، تنها چیزیه که عمیقا خوش‌حالش می‌کنه و نمی‌خواد بیش از این زندگیش رو هدر بده.
و همون‌طور که اگر گراهام می‌دید، بهش افتخار می‌کرد، برای اولین بار دل به دریا می‌زنه و اجازه نمی‌ده احدی جلوش رو بگیره. از سرزمین فرودین شروع به سفر می‌کنه، ولی خیلی زود متوجه می‌شه که می‌خواد حتی از این مرزهام دورتر بره و عجایب بیشتری ببینه. در سرزمین میانه حتی، با دانشمندِ به ظاهر دیوانه‌ای برخورد می‌کنه که، می‌خواد تلاش کنه تا تعدادی هالو رو به آغوش طبیعت برگردونه.
شروع می‌کنه از ماجراهاش سفرنامه بنویسه، و از قلمش هم استقبال می‌شه و این بهش قوت قلب می‌ده؛ باعث می‌شه که بدون عذاب‌وجدانی سریع‌تر و سریع‌تر سفر کنه و هیچ زمان ثابت نمونه. و اون می‌دوه و می‌دوه و می‌دوه تا جایی که میون مسیر، با یه مسافرِ همیشگی دیگه برخورد می‌کنه، که نمی‌تونه به سادگیِ همه‌ی چیزای دیگه ازش گذر کنه.
این پسر که کالین نام داره، معلوم می‌شه که یه بالادسته که هویت فرازینش رو برای سفر در سرزمین میانه مخفی کرده. این که کالین از جایی اومده که سیرا هیچ زمانی نمی‌تونه بره و خودش اکسپلورش کنه، و این که کالین دقیقا کار سیرا رو توی سفرنگاری انجام می‌ده، فقط با تصاویر و نه با کلمات، باعث می‌شه سیرا در رها کردنش و ادامه دادن به مسیر تعلل کنه، و زمانی که می‌فهمه نسبت به این شخص احساسات قوی‌ای پیدا کرده و دیگه برای از بین بردنشون دیره، وحشت می‌کنه.
حتی خود سیرا هم نمی‌دونه برای چی این‌طور ترسیده و می‌خواد فرار کنه، اما کالین دستش رو می‌گیره و کمکش می‌کنه ببینه، کمکش می‌کنه بفهمه که تمام عمرش، در حال فرار کردن با بیشترین سرعت ممکن بوده. فرار کردن از چی؟ فرار کردن از هر گونه بندی، هر گونه تعلقی، هر گونه اتصالی. سیرا نمی‌خواد تاییدش کنه، فقط می‌خواد مثل همیشه به غریزه‌ش گوش بده و ترک کنه؛ و از لحظه‌ای که این کار رو می‌کنه و قلب جفتشون رو می‌شکنه، خواب به چشمش نمی‌یاد. چندی بیشتر نمی‌گذره که آخرین حرف‌های گراهام جلوی چشماش می‌یان:
"اکثریت مردم زندگی‌هاشون رو به تلاش برای حفظ امنیت و آرامش می‌گذرونن، و بعد، می‌میمیرن و لحظه‌ی رفتن چیزی ندارن که برگردن و بهش نگاه کنن تا لبخند به لبشون بیاره و با لبخند از این دنیا برن. تو می‌دونی اون چیه که باعث می‌شه لحظه‌ی خداحافظیت هم لبخند بزنی‌. دنبالش برو. هیچ امنیتی به اندازه‌ی اون ارزش نداره و هیچ قیمتی براش گرون نیست."
و متوجه می‌شه که عدم‌ تعلق، براش تبدیل به امنیت شده و کالین، خطر. و می‌دونه که اگر الان به سمتش برنگرده، لحظه‌ی آخرش قراره چشم‌هایی اشکین داشته باشه.
...

-Souvenir
~
@theluminescentbutterfly
1
...
نام: Hazell
محل تولد: سرزمین فرودین
زمان تولد: Ultramarine 12, 4279
سن: ۲۱
استعداد خاص: به خاطر سپردن [کشف نشده]
حرفه: ندارد
ریشه‌ی خانوادگی: طرد شده از House Ramoss
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، بدون سابقه
تعلق با شئ خاص: ساعت شنی
...
هیزل راموس با وجود این که هنوز عملا یه نوجوان محسوب می‌شه، داستان ناگواری داره.
اون بین سه‌تا خواهر و برادر با استعداد به دنیا می‌یاد، ولی بعد از دو، سه‌ سال صبر و حوصله به‌ خرج دادنِ مادرِ تنهاش به منظور جرقه‌های دیدنی قدرتش و ارتباطش با دارک‌سایدش، کم‌کم متوجه می‌شه این‌جا چه خبره، و می‌فهمه که هیزل یه هالو به دنیا اومده. ولی تمام خانواده تصمیم می‌گیرن انکارش کنن و سعی کنن درمانش کنن‌. از استادهای بزرگی کمک می‌گیرن و به هر کسی که از قضیه سر در می‌آره، می‌گن که فقط یه تاخیره و به زودی حل می‌شه. چند سال در تلاش و انکار می‌گذره، و حل نمی‌شه. مادر هیزل، به هیچ عنوان یه هالو رو توی خونه‌ش نمی‌پذیره. الآن هم چرخوندن زندگیش براش راحت نیست، و نمی‌خواد شانس خواهر و برادرهای هیزل برای زندگی‌های بهتر از دست برن.
هیزل کوچولو توی این جریان، خبر نداره چه اتفاقی داره می‌افته و کسی هم چیزی بهش نمی‌گه. حتی تمام این هفت سال، بهش مستقیم نگفتن که شبیه اکثر افراد دنیایی که توش زندگی می‌کنه نیست، و خودش اطلاعات مبهمی داره. این ابهام بدتر می‌شه، همون‌طور که یه کشتی سرد و نمناک درحالی داره به سمت سرزمین میانه می‌برتش که هیزل نمی‌دونه این‌جا چه خبره و چرا هیچ‌کس باهاش نیست. نمی‌دونه چرا یه غریبه توی اسکله دنبالش اومده و نمی‌دونه اون غریبه چرا داره از وسط این شهرهای ناشناس و زیادی روشن به یه خونه‌ی عجیب و جدید می‌برتش، چرا بهش یه اتاق می‌ده و چرا بهش می‌گه که بهتره زحمت اضافه نباشه، وگرنه پشیمون می‌شن و برش می‌گردونن توی همون خیابون‌هایی که ازشون اومده.
کم‌کم متوجه می‌شه که مادرش شخصی رو پیدا کرده که هضانت هیزل رو به عهده بگیره و تا جای ممکن از اون و فرزندانش دورش کنه. هیزل به عنوان یه بچه، دچار آسیب شدیدی می‌شه و حتی نمی‌دونه چه‌طور باهاش کنار بیاد، چه‌طور باهاش برخورد کنه؛ و می‌دونه توی اون محیطی که حالا خونه‌ی جدیدش شده، احتمالا کسی به احساساتش و abandonment issuesای که در حال شکل گیریه، اهمیت خاصی نمی‌ده.
این‌طوری می‌شه که اون هیزلی که هیچ زمانی یاد نگرفته بود با اجتماع و دیگران ارتباط برقرار کنه، علاقه‌ش به مردم کمتر و کمتر می‌شه؛ و این که در حال کشف کردن این حقیقته که کتاب‌ها از انسان‌ها دوست‌های بهتری هستن، اثر تشدیدی‌ای داره.
و هیزل جوری بزرگ می‌شه که با هر سختی‌ای کنار بیاد، هر شرایطی رو تحمل کنه و به یه کتاب پناه ببره و اهمیت نده و صبر کنه تا فقط بگذره. زیاد به فرار کردن از اون خونه فکر می‌کنه، اما بعدش می‌گه "خب بعدش چی می‌شه؟" و پشیمون می‌شه.
اما واقعا باید به حس ششمش گوش می‌کرد و انجامش می‌داد، قبل از این‌ که یه دانشمندی که مردم به عنوان دیوانه می‌شناسنش، بیاد دم درشون و با خانواده‌ش صحبت کنه که، داره یه سری آزمایشی رو به طور مخفیانه راه‌اندازی می‌کنه که طی اون‌ها یک سری فرضیه رو روی هالوها امتحان کنه تا شاید در نتیجه، قدرت‌های طبیعیشون رو به دست بیارن، یا این که به روش‌های غیر قابل پیش‌بینی‌ای بمیرن. و اون خانواده، از خدا خواسته قبول می‌کنن و حتی پول هم بابتش از اون دانشمند می‌گیرن.
تنها چیزی که هیزل می‌دونه، اینه که وحشت کرده و حس ششمش بهش می‌گه باید فرار کنه، به خصوص وقتی می‌شنوه که دانشمند بی‌نام‌و‌نشون ما چه‌طور از تئوری‌هاش حرف می‌زنه. سعیش رو می‌کنه که فرار کنه، می‌دونه راحت نیست، و واقعا در برابر اون مرد ۷۰۰ ساله ضعیفه، اما از دست‌کم گرفته شدنش استفاده می‌کنه و فرار می‌کنه و دور می‌شه.
هیزل تمام تلاشش رو می‌کنه. خودش رو توی یه قطار جا می‌ده و از هر طرف که به نظر غیر قابل‌ پیش‌بینی‌تر می‌یاد می‌ره؛ سر پیچ‌های زیادی اون دانشمند رو می‌بینه و مخفی می‌شه، ولی در نهایت، هیزل به آرامش عادت داره، توی اضطراب و وحشت دووم نمی‌یاره و پس گرفته می‌شه.
آخرین چیزی که یادش می‌یاد، اینه که توی یه آزمایشگاهِ سرتاپا آبی توی یه محفظه‌ی شیشه‌ای افقی قرار می‌گیره، و دفعه‌ی بعد که چشم‌هاش رو باز می‌کنه، از ثانیه‌ی اول هیچ‌چیز شبیه قبل به نظر نمی‌یاد، هیچ‌چیز. و این، از تمام اتفاقات غیرواقعی رمان‌هایی که می‌خوند، غیرواقعی‌تر به نظر می‌یاد.
...

@IwishIwasanicecream
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Jasmine
محل تولد: سرزمین فرازین
زمان تولد: Cerulean 30, 4152
سن: ۱۴۸
استعداد خاص: تشخیص و ترمیم الگوهای رفتاری
حرفه: روان‌شناسی
ریشه‌ی خانوادگی: The Grand House Louis
محل زندگی کنونی: سرزمین فرازین
وضعیت تاهل: نامزد
تعلق با شئ خاص: دستمال گل‌دوزی شده‌ی ارثیه
...
خب، جزمین لویی دقیقا بهترین کودکی رو نداشته. جو خانوادگی و جوی که توی آکادمی‌های خصوصی تجربه کرده، سخت‌گیرانه و بدون انعطاف بودن. اما چیزی که همیشه همه‌چیز رو بدتر کرده، جوریه که جزمین با مشکلات کوچک و بزرگ کنار می‌یاد. عادت داره اون مشکل رو بزرگ‌تر کنه و درباره‌ش خیال‌پردازی‌های دردناکی بکنه، تا جایی که کم‌اثر بشه.
این روش اولش جواب می‌ده، باعث می‌شه جزمین بتونه راحت‌تر موو‌-آن کنه، اما هرچی بیشتر می‌گذره و اون به دوزهای شدیدتری از دراما-سازی نیاز پیدا می‌کنه، آثار ناخوش‌آیند این قضیه شروع به نشون دادن می‌کنن. اتفاقات به طور پیش‌فرض دردناک‌تر از چیزی می‌شن که هستن و احساسات جزمین، غیر قابل هندل‌تر.
خانواده‌ی جزمین، چندان اهل صبر و تحمل نیستن و بعد از مدت کوتاهی که آثار واقعا قابل رویت می‌شن، پیش درمان‌گر می‌فرستنش و وادارش می‌کنن ترکیبات دارویی مصرف بکنه‌. این در حالیه که خود جزمین، نمی‌خواد اون فضای ذهنیش رو ترک کنه و عملا، داره با داروها می‌جنگه.
درمان‌گرهاش دوزهاش رو بالا می‌برن، و این دوگانگیِ به وجود اومده درون ذهن جزمین، حتی جدی‌تر هم می‌شه، تا جایی که رفتارش کاملا غیرعادی می‌شه و توی یه درمانگاه روانی قرنطینه‌ش می‌کنن. فضای ناگهانی درمانگاه، روند کاملا ساکت‌شده‌ی زندگی و داروهای با دوز خیلی بالاش، باعث می‌شن که مقاومت‌های جزمین فرو بریزه و با سکوت یکی بشه. سکوت جسمی، سکوت زبانی، سکوت ذهنی، سکوت رفتاری.
و بعد، توی آسایشگاه با کسی آشنا می‌شه که روان‌شناس بوده، و فقط خدایان می‌دونستن چه‌طور خودش سر از جایگاه بیمار خودش درآورده.
ولی جزمین کنجکاوه‌. اخلاق و رفتار این مرد براش جالبه، و می‌خواد بیشتر بدونه. مشکل این‌جا بود که اون مرد، حتی از خودشم بیشتر در سکوت فرو رفته، اما به نظر می‌رسه که اون هم ناراحت نمی‌شه اگر هر شب شامشون رو کنار هم‌دیگه بخورن. آروم‌آروم، بدش نمی‌یاد باهم درباره‌ی خاطرات احمقانه‌شون هم صحبت کنن و کم‌کم، از این که از تجربیاتش برای جزمین بگه هم لذت می‌بره. ولی حتی با این وجود و بعد از چند برنش، باز هم از گفتن اسمش به جزمین خودداری می‌کنه.
جزمین متوجه می‌شه که اون این‌جاست، به این دلیل که coping mechanismش دقیقا برعکس جزمینه؛ همیشه صدای تمام مشکلاتش رو در نطفه خفه می‌کنه، و این در نهایت باعث شده در نهایت همه‌ی اون‌ها هم‌زمان بیرون بریزن و شنواییِ روحش رو مختل کنن. حالا اون این‌جاست که یاد بگیره همون‌طور که به بیمارهاش یاد می‌ده، به صدای دردهاش گوش بده تا زمانی که حرفشون تموم بشه و باروبندیلشون رو جمع کنن و برن.
هرچه‌قدر از آشناییشون می‌گذره، این دو نفر خودآگاه و ناخودآگاه، بیشتر به هم کمک می‌کنن و به واسطه‌ی اون مرد، جزمین متوجه می‌شه می‌تونه از توانایی‌های منتالی‌ای که داره، هزاران استفاده‌ی مختلف بکنه، و کم‌کم به روان‌شناسی و روان‌پزشکی علاقه‌مند می‌شه.
وقتی که مرخص می‌شه و به خانواده‌ش می‌گه که حتی مسیر شغلیش رو پیدا کرده و تغییرات شخصیتیش توی چشم می‌زنه، اون‌ها از همیشه بیشتر رضایت دارن، اما پدرش به طور مخصوص می‌خواد بدونه چی بوده که باعث این تغییرات شده؛ و موقعی که از اون مرد می‌شنوه، بهش می‌گه که می‌شناستش.
آرچر از خانواده‌ی نیِلسون، خانواده‌ای که شش ماه پیش توی یه آتش‌سوزی بزرگ اکثر اعضاش و تمام اموالش رو از دست داده. جزمین متوجهه چرا آرچر نباید بخواد هویتش رو فاش کنه، و هر دهه که به درمانگاه برمی‌گرده تا ملاقاتش کنه، حرفی ازش به میون نمی‌یاره تا زمانی که خود آرچر بهش می‌گه که چه کسیه و چه بلایی به سرش اومده، تا اون زمان جزمین بهش بگه که دلش می‌خواد کنارش بمونه و کمکش بکنه که این سختی‌ها رو از سر بگذرونه؛ که شاید حتی روزی خانواده‌ی جدیدش بشه.
بهش می‌گه که چه‌طور الهام‌بخشش بوده و این که الان داره می‌ره که در حوزه‌ی روان‌شناسی تحصیل کنه، بهش می‌گه که چه‌طور کمکش کرده به یه ورژن بهتر از خودش تبدیل بشه، و چند برنش بعد، حتی در کمال عجله و غافل‌گیری، اون‌ها با هم نامزد می‌کنن، درمانگاه کوچیک خودشون رو با متد‌هایی که با هم یاد گرفتن می‌زنن و شروع می‌کنن روش‌های جدیدی ارائه بدن.
و چند سال بعد، در آخرین روزهای سال ۴۳۰۰ و درحالی که آشوب‌های طبیعت یه مقدار آروم شده، بالادستی‌ها درمونده و ناامید، یه پسر میان‌دستی آشفته رو پیش اون‌ها می‌یارن و بهشون می‌گن شاید با توجه به سابقه‌ی درمان‌گریشون، بتونن کاری براش بکنن؛ و اگر تا ۵۰ روز آینده نتونن، حکم مرگ برای اون پسرک صادر می‌شه.
...

-وانسوپوکاینبونیکس
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Adriane
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Ultramarine 121, 4201
سن: ۹۹
استعداد خاص: ساخت الگوریتم
حرفه: به طور رسمی ندارد
ریشه‌ی خانوادگی: House Mora, The Grand House Blanchet
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: مجرد، یک رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: The Singing Blade
...
ادریَن بلَنشت-مورا برای مدت زیادی، به هیچ خانواده‌ای تعلق نداشت و خودش هم، خوب می‌دونست چرا‌. می‌دونست برای چی توی سرزمین میانه رها شده و برای چی باید همیشه با یه شنل این‌طرف و اون‌طرف بره. اما نمی‌دونست چه کسی برای سختی‌هایی که می‌کشه مسئوله.
ادرین، موجودیه که هیچ‌کس انتظار نداشته ببینه. اون خطوط پیچکیِ بالادستی رو روی بدنش داره، و چشم‌هایی با دو حلقه‌ی نقره‌ای درونشون که متعلق به خاندانِ بالادستِ بلنشته، و دو جفت بال سفید که پرهای لبه‌هاشون، از پرهای زاغ سیاه‌ترن. دو شاخ نقره‌ای تیز و ظریف داره، و رگ‌های ظریفی با خونی سیاه‌تر از جوهر، که زیر پوستش خودنمایی می‌کنن.
ادرین زیاد از خونه‌ی متروکه‌ای که توش زندگی می‌کنه بیرون نمی‌ره مگر برای جور کردن ضروریات زندگی (غالبا از طریق دزدی.) از وقتی اون‌جا بوده کتاب‌های قدیمی رو می‌خونده و از توی متون علمی، کم‌کم متوجه می‌شه سیستم‌ها و الگوریتم‌ها چی‌ان، و توی آشنایی باهاشون یه نچراله. زمان زیادی که تنهاست رو، روی اون‌ها می‌ذاره و اطلاعاتش بیشتر و بیشتر می‌شه‌.
می‌بینه که خیلی دلش می‌خواد الگوریتم‌هایی با کارکرد‌های جدید برای خودش بسازه، و از زمانی که کتاب‌های جدیدی گیر می‌یاره و شروع به تلاش کردن می‌کنه، چند سالی بیشتر نمی‌گذره که مشتری‌هایی پیدا می‌کنه و سیستم‌های طلسمی برای ادرین می‌فرستن تا تعمیر یا به‌روز‌رسانیشون کنه.
بعد از مدتی، ایده‌ی سلاح خاصی به سرش می‌زنه. اما این ایده قابل اجرا نیست، مگر با همکاری نایاب‌ترین نوع از جاودان‌های سرزمین میانه، ملودینا‌ها. ملودیناها اون جاودان‌هایی هستن که با صوت ارتباط می‌گیرن و ازش تغذیه می‌کنن، و به طور متوسط از هر صد میلیون میان‌دستی که متولد می‌شن، تنها یکی ملودیناست. پیدا کردن ملودیناها غالبا به اندازه‌ی دِرترها سخته، و همین باعث می‌شه تا ادرین مدت زیادی رو دست‌دست کنه و پیدا کردن یکیشون رو عقب بندازه، و زمانی که یه طراح حتی طراحی فیزیكی اون سلاح رو هم به پایان رسونده، دیگه دلیلی برای عقب انداختنش نداره. از فاش شدن هویتش وحشت داره، اما با خودش یادآوری می‌کنه که اگر برای یک بار بعد از سال‌ها، اون هم تحت پوشش سفر کنم کسی چیزی متوجه نمی‌شه‌. و تا زمانی که چندتا شهر رو گشته، با سه تا ملودینا در کمال عذاب ملاقات و صحبت کرده و بلاخره یکیشون راضی شده باهاش بیاد، شایعه در حال چرخ خوردنه که یه نژاد برترِ عجیب توی سرزمین میانه‌ست. واضحا اشتباه کرده بود که مردم رو چنان اگنورنت در نظر گرفته بود.
ادرین و ملودینایی که مورا نام داره، بعد از چندین تلاش شکست‌خورده بلاخره سلاحی می‌سازن که با کوچک‌ترین صدایی از جانب مالکش به حرکت در بیاد و بکشه؛ و ماموران سرزمین فرازین هم در این مدت تلاش‌های خودشون رو برای گرفتن دنباله‌ی این شایعات داشتن. مورا زودتر متوجه می‌شه و علی‌رغم دودلیش نسبت به درگیر کردن خودش توی ماجرا، به ادرین کمک می‌کنه فرار بکنه.
مشکل این‌جاست که حتی اون هم، نمی‌دونه چرا باید دنبال ادرین بیفتن و اون رو تا به حال بدون شنلش ندیده و وقتی می‌بینه، واکنش چندان دل‌پذیری نداره. حالا یه مشت مجری‌ِ قانون داریم که حتی دستور shoot to kill در حالت ضروری رو دارن، یه ملودینای ترسیده که احساساتش هم درگیر شده، و یه موجودی که فقط خدا می‌دونه چیه و چرا می‌تونه هم با برایت‌ساید و هم با دارک‌سایدش ارتباط برقرار کنه. و این موجود، واقعا نمی‌خواد که توسط مورا ترک بشه، و مورا این رو متوجه می‌شه، و حالا چه‌طور باید در برابر تپش قلبش مقاومت کنه؟ چه‌طور قراره خودش رو راضی کنه که به عقلش گوش بده تا قلبش؟
در همین گیر‌ودار، شب که ادرین سرش رو می‌ذاره روی زمین تا بعد از دو روز درگیری خالص استراحت کنه، توی رویاش حس می‌کنه که دنیای اطرافش هم‌زمان در حال فشرده شدن و از هم پاشیدنه، قسمت‌هایی از تشکیل‌دهندگان دنیای اطرافش انگار که در هم پیچیده شدن و هم‌زمان دارن باهم می‌جنگن؛ و با بدن عرق‌کرده و با صدای مورا از خواب می‌پره، که بهش می‌گه باید بیدار بشه تا یه سرپناه پیدا کنن، چون توی اون شب گرم جید، آسمون یه بارون سیل‌آسای غیرمنتظره رو آغاز کرده.
...

@DeathIsWritingAgain
~
@theluminescentbutterfly
2
...
نام: Caera
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Orchid 19, 3248
سن: ۸۰۲
استعداد خاص: بیرون کشیدنِ پنهان‌شده
حرفه: رئیس کتاب‌خانه‌ی جامعِ سالیوان
ریشه‌ی خانوادگی: House Freling
محل زندگی کنونی: مرکز سرزمین میانه
وضعیت تاهل: بیوه
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
سِیرا فرِلینگ از سالخوردگان و سروران جامعه‌ی میان‌دست، به خصوص جامعه‌ی دِرترها محسوب می‌شه. به عنوان یک درتر (جاودان‌هایی که قادر هستن با خاک و سنگ و هر چیز ساخته شده از اون‌ها ارتباط برقرار کنن،) توانایی‌هاش خارق‌العاده‌ن؛ حتی گفته می‌شه در جوانی یه ترک سه متری روی خود زمین انداخته؛ این توانایی و استعدادی که داره، بدون تلاش و تحصیل خودش به‌ دست نیومده. به دست ایشون، خانواده‌ش احتمالا کم‌کم به یکی از خاندان‌های سرشناس تبدیل بشه. نمی‌شه گفت قراره از ثروتمندترین‌ها باشن، اما سیرا در پس‌انداز برای آینده‌ی خانواده‌ش کوتاهی نکرده و بک‌آپ قابل توجهی داره.
سیرا موقعی که ۱۳۷ ساله و پر از هیجان زندگی بود، عشق زندگیش رو پیدا کرد و چند سال بعد، حلقه‌ی همسریش رو به گوشش انداخت. یک پسر و دو دختر به دنیا هدیه داد و بعد از این که فرزندانش چند سالی بزرگ شدن، همزمان با محکم‌کاری روی عقایدش، شروع به پی‌ریزی نقشه‌ی بزرگش کرد.
اون نقشه‌ی بزرگ، بزرگ‌ترین و کامل‌ترین کتاب‌خانه‌ایه که تمام سرزمین میانه به خودش دیده. دست از تلاش و اطمینان به خودش برنداشت، و می‌دونست اون روزش می‌رسه و روزش رسید؛ در روز سال نوی سه هزار و پانصد و شصت و پنج سیرا جلوی بزرگ‌ترین کتاب‌خانه‌ای که تمام سرزمین میانه به خودش دیده ایستاد و افتتاحش کرد.
و سیرا، توی کارش بی‌نظیر بود. برای حفظ نظم سیستم و مسئولیت‌پذیری و حمایت از کل مجموعه تا زمانی که بین‌المللی شدن و جای پاشون محکم شد، سیرا رهبر بی‌نظیری بود. و زمانی که همسرش درگیر بیماری روانی کشنده‌ای شد، که بعد از پنج سال باعث هالو شدن و بعد از بیست و سه سال باعث مرگش شد، سیرا همسر بی‌نظیری بود. و زمانی که فرزندانش از این ماجرا آسیب می‌دیدن و زمانی که با درد صحنه‌های خش‌اندازِ پدر دیوانه‌شون مقابله می‌کردن و زمانی که یتیم شده بودن، حامی بی‌نظیری بود. و سیرا، تنها بی‌نظیر بود. هیچ زمانی کسی نبود که به اندازه‌ای که اون پنهان و آشکار مراقب بقیه هست، مراقب خودش باشه.
سیرا متوجه این قضیه بوده و هست، سیرا متوجه همه‌ چیز می‌شه، ولی اکثرا وقتی به خودش مربوط می‌شه، به روی خودش نمی‌یاره و فقط روی خودش حساب می‌کنه. این‌طوره که حالا مرکزی که اون ساخته از معتبر‌ترین مراکز تبادل علمه و نسلش تا یازده نوه ادامه پیدا کرده، اما شبیه همیشه، یه چیزی هست که شدیدا کمه. یه چیزی هست که انگار نبودش، روی همه چیز سایه می‌ندازه و انگار که از بدو تولد، حس ششمی داشته و اون رو ازش گرفتن، چه بسا که الان سیستمش یه چرخ‌دنده کم داره، و سیرا هشت سده‌ست که در حال جستجو پی‌ اونه اما پیداش نمی‌کنه، و قسمت هم نیست پیداش کنه، تا هفتاد و دومِ امبِرِ سال چهار هزار و پنجاه، سر ساعت سی و هفت و پنجاه دقیقه و دوازده ثانیه، زمانی که مرگ پیداش می‌کنه و چرخه‌ی طبیعت بازگشتش رو دستور می‌ده، متوجهش می‌شه و ثانیه‌هایی از اون‌چه سرنوشت دنیای ماده‌ست زمان می‌خره، با قیمتی که حتی برای یک شیطان هم گرون‌ترینه؛ و پنج خط به وصیت‌نامه‌ش اضافه می‌کنه.
در تاریخ هفتاد و دوی امبرِ سال چهار هزار و پنجاه، ساعت سی و هفت و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه، سیرا فرلینگ به دست مرگ تصاحب می‌شه. دو روز نوادگانش بعد از خوندن وصیت‌نامه‌ش، یه مراسم خانوادگی بزرگ می‌گیرن و تک‌تک اعضای خاندان دعوت می‌شن، چرا که حالا هر کدومشون که می‌خوان، می‌تونن نیمی از ارثیه‌ی سیرا رو داشته باشن، البته اگر وارد بازی عجیبی بشن که توی اون پنج خط پی‌نوشت وصیت‌نامه گفته شده، و اگر به چیزی برسن که سیرا خواسته برسن.
تا به امروز هیچ یک از افرادی که شرکت کردن با افشای اطلاعات موافقت نکردن، و کوچک‌ترین صحبت موثقی درز نکرده از این که محتوای اون پنج خط چه‌چیزی بوده و نواده‌ی برنده، راسِل تیِرِن چه‌طور چیزی رو که سیرا می‌خواسته پیدا کرده؛ و حتا اطلاع نداریم چرا بعد از به دست آوردن ارثیه پیش خواهرش و خانواده‌ش رهاش کرد و چرا بعد از اون دیگه دیده نشد.
...

@cloudofthought
~
@theluminescentbutterfly
...
نام: Mora
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Indigo 8, 4198
سن: ۱۰۲
استعداد خاص: آواز
حرفه: (به صورت رسمی) خواننده‌ی محلی
ریشه‌ی خانوادگی: House Dandellion
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: در آستانه‌ی رابطه، چهار رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: فلوت چهارصد ساله
...
مورا دندلیون از یه خانواده‌ی کاملا عادی می‌یاد، در حالی که خودش از غیرعادی‌ترین جاودان‌هاست. مورا از ریشه‌ی کمیاب" ملودینا"ست، جاودان‌هایی که می‌تونن با صوت ارتباط بگیرن، و ازش به عنوان منبع قدرت استفاده کنن. ملودیناها زیاد پیدا نمی‌شن، و وقتی پیدا می‌شن، نگاه‌های حریص سمتشون می‌ره. مورا همیشه ملودینا بودنش رو مخفی نگه داشته و هیچ‌وقت شغلی انتخاب نکرده که افشاش کنه. به همین دلیله که وقتی پسر جوونی به اسم ادریَن بلَنشت پیداش می‌کنه و ازش درخواست می‌کنه به عنوان یه ملودینا توی یه پروژه بهش کمک کنه، این که می‌خواد بدونه چه‌طور موفق شده پیداش کنه تنها دلیلش برای بلافاصله رد نکردنشه.
به عنوان یه خواننده، مورا توی چند شهر شهرت داره و دلنشین‌ترین صدا رو صاحبه. در کل دختر آروم و صلح‌طلبیه، دشمنی برای خودش نمی‌تراشه و ترجیح می‌ده در آرامش زندگی کوچیک شاد خودش رو داشته باشه‌.
زمانی که ادرین ایده‌ش رو براش شرح می‌ده، اون ایده برای ساخت وسیله‌ای که با صوت خاصی کنترل بشه، واقعا استعدادش رو به هیجان می‌یاره و آرامش و solitudeای که داره، باعث می‌شه از یه مقدار همکاری باهاش نترسه. تنها قضیه این‌جاست که، ادرین هیچ زمانی بدون یه شنل نیست و ظاهرش هیچ‌وقت زیاد پیدا نیست؛ و مورا این رو می‌ذاره به حساب این که تنفر از اجتماع توی این شخص فریاد می‌زنه.
وسایلش رو جمع می‌کنه و می‌ره به کارگاه ادرین، مدتی رو روی ساختن سلاحی که با صوت صاحبش کنترل بشه می‌گذرونن و اون مدت چندان طول نمی‌کشه، چرا که خیلی زود مورا زمزمه‌ها رو می‌شنوه که مامورهای بالادست دنبال ادرین افتادن، و با این که از دلایل احتمالیش ترسیده، به ادرین هشدار می‌ده که باید فرار کنن و کمکش می‌کنه از زیر دستشون در بره.
و دو شب بعد از فرار، موقعی که نیمه‌شب بیدار می‌شه و ادرین رو می‌بینه که داره تلاش می‌کنه پارگی شنلش رو بدوزه، ته قلبش خالی می‌شه. موجودی که رو به روش نشسته بال‌های سفید و شاخ‌های خاکستری داره، چشم‌های سرخی با حلقه‌های نقره‌ایِ والا، و پیچک‌های بالادست و ترک‌های پایین‌دست روی پوست گردن و بازوهاش.
...

-Lacuna
~
@theluminescentbutterfly
...
نام: Forest
محل تولد: سرزمین میانه
زمان تولد: Jade 94, 3638
سن: ۶۶۲
استعداد خاص: حس کردن هاله‌ی حیوانات و گیاهان
حرفه: دزدی
ریشه خانوادگی: House Henris
محل زندگی کنونی: سرزمین میانه
وضعیت تاهل: در رابطه، دو رابطه‌ی شکست‌خورده
تعلق با شئ خاص: ندارد
...
فورست هنریس یا به اختصار سِت، توی یکی از فقیرترین خانواده‌های جنوبی به دنیا می‌یاد. زندگی از همون لحظه‌ی ابتدایی زیاد باهاش مهربون نیست و بهترم نمی‌شه. هفده سالگی مادرش رو از دست می‌ده و پدرش، هیچ‌وقت واقعا مدت زیادی پیش بچه‌هاش نمی‌مونه، گاهی هست و گاهی نیست. تنها چیزی که ست داشته و داره، توانایی‌های ارزشمندش به عنوان یه هِربره (جاودان‌هایی که می‌تونن با گیاهان ارتباط برقرار کنن و از اون‌ها به عنوان منبع قدرت استفاده بکنن؛) و استعداد عجیبش توی احساس کردن هاله‌ی افکار و احساسات نه تنها گیاهان، بلکه گاهی حیوانات، در حدی فراتر از هِربرهای عادی. اما این استعدادها تا شکوفا و رشد داده نشن، به کاری نمی‌یان و الان فقط ست مونده و برادر ۳۰ ساله‌ش، جِی، و هیچ‌کدوم الگوهای خوبی برای ارتباط با طبیعت خودشون نداشته‌ن.
جی از وقتی که ۱۹ ساله بوده جیب‌بری می‌کرده و اون‌طوری خرج خودش رو در می‌آورده. وقتی ست تنها می‌مونه، جی بهش راه و روش زندگی خودش رو یاد می‌ده، و بعد از چند سال می‌رن حومه‌ی مناطق ثروتمند نشین، طبیعتا اون‌جا براشون مکان بهتریه. مشکلی که پیش می‌یاد، اینه که اون‌جا ست با دختری آشنا می‌شه که نباید.
این دختر که اِیشا نام داره، واضحه که از یه خاندان بزرگه و نام خانوادگیش هم بعد از شنیده شدن سریعا شناخته می‌شه.
فورست به دلایلی ترجیح می‌ده هویت خودشو برای ایشا آشکار نکنه. بخشیش به خاطر اینه که اون خاندانی که ایشا ازش می‌یاد، خاندان کثیف و انحصارگریه و مسئول میزان قابل توجهی از مشکلات مالی اون منطقه‌ست. و از دیدگاه قابل درک و هم‌زمان غیر منطقی‌ای، ایشا حق ست رو توی زندگی خورده؛ به خصوص که ست تمام زندگیش رو با تلاش برای بیرون کشیدن توانایی‌هاش گذرونده و می‌دونه اگر بتونه ازشون استفاده کنه، می‌تونه خیلی کارها انجام بده؛ ولی این که هیچ‌کسی نیست که با تجربه کمکش کنه از ساز و کار سر در بیاره باعث عدم موفقیتش بوده؛ و از طرفی بهترین موقعیت زندگی ایشا موقعیت‌های تحصیلیش بوده. و بخش دیگه‌ای از این هویت مستور به این دلیله که ست خودآگاه و ناخودآگاه از شرایط زندگیش جلوی یه دختر میلیونر خجالت می‌کشه، و اون دختر میلیونر هم به دلایل کاملا ناواضح از ست خوشش اومده و غیرمستقیم داره سعی می‌کنه باهاش ارتباط برقرار کنه.
برای ست، ایشا کاملا ورژن متفاوتی از "مردم" هست، چرا که افرادی که قبلا بهشون جذب شده همه شبیه خودش بودن، روش‌های مشابه، روزهای مشابه، مشکلات مشابه؛ اما ایشا طرز فکر متفاوتی داره، و زندگی کاملا متفاوتی، و ظاهرا که ایشا هم راجع به ست همین فکر رو می‌کنه.
ست از وقت گذروندن با این دختر لذت می‌بره، و برای اولین‌باره که یه نفر از اون بالا‌بالاها پیدا کرده تا بهش نشون بده این پایین‌پایین‌ها چه‌ خبره. و ایشا هم از اون اشخاصی نیست که چشم‌هاش رو، رو به حقیقت ببنده؛ می‌بینه و تفکر می‌کنه و تلاش‌های ست جواب می‌ده.
هرچند که یک نفر نمی‌تونه چندان اثری بذاره، اما ست خوش‌حاله که حداقل یه نفر بین کسایی که دارن توی ثروت غلت می‌خورن کور نیست، تا وقتی که این بینایی باعث می‌شه ایشا دیگه نخواد با خانواده‌ش یا با ثروت خانواده‌ش زندگی کنه. ست ته دلش احساس گناه می‌کنه. ایشا زندگی‌ای داشته که آسون‌تر بوده و حالا به خاطر اثری که ست داشته، می‌خواد خودش رو به سختی بندازه. نه تنها این، بلکه احساساتی بینشون روشن شده و داره از جرقه تبدیل به آتش می‌شه.
ست نمی‌خواد ایشا رو توی زندگیش بکشونه، و خانواده‌ش هم اینو نمی‌خوان و وقتی متوجه ارتباط این دو می‌شن، تصمیم می‌گیرن زندگی رو برای ست و برادرش حتی سخت‌تر هم بکنن و باعث می‌شن که مجبور بشن از اون منطقه برن.
اما بر خلاف هدف این جریان، این باعث می‌شه که ایشا از تصمیماتش مطمئن‌تر هم بشه. باعث می‌شه وسایلش رو جمع کنه، دنبال ست بیفته و اون زمانی که ست فکر می‌کنه دیگه بدتر از این نمی‌شه، ایشایی رو ببینه که لب جای خوابش، مایل‌ها دورتر از محلی که قراره باشه، با یه لبخند خوش‌آمد‌گو منتظرشه.
...

@ckookikook
~
@theluminescentbutterfly
1