از این وجه زندگی که انقدر میچرخه و میچرخه تا بهت ثابت کنه که نه، همچین قرارم نیست همیشه انقدر حالت بد بمونه خیلی خوشم میاد. خیلی خیلی زیاد.
پنجشنبه - ششم شهریورماهِ هزار و چهارصد و چهار - ایران:
انگار که هر استخوانِ فردا در پژواکی بیپایان و جبرانناپذیر فرو میشکند.
انگار که هر استخوانِ فردا در پژواکی بیپایان و جبرانناپذیر فرو میشکند.
ولی موضوع اینه که تا وقتی با تمام وجودت اتفاقات خوب رو بغل نکنی، یک درصدم متوجه نمیشی که چقدر خودتو سر اتفاقات بد حیف کردی.
حقیقت اینه که فاصلهی پر پیچ و خمی بین "دانستن" و "پذیرفتن" وجود داره. حتی به طرز خندهداری راجع به این جمله هم همین نظرو دارم. میدونستمش، میدونستمشون... ولی قبول کردنشون؟ هرگز آسون نبوده. مقاومت کردن همیشه راحتتر به نظر میرسه. فکر کردن به اینکه راه درست چیه ولی آیا واقعا قراره انجامش بدی یا نه، آدم رو مدام توی وقفهها نگه میداره. با این حال، درست چند قدم بعد از پذیرفتن، نقطهای وجود داره که بهت میگه همچین سخت هم نبوده، فاصلهای بین تو و استثناهایی که خودتو توی ذهنت باهاشون نیمکتنشین میکردی، وجود نداره. و مسئله اینجاست که هر نیمکتنشینی نباید تا ابد بازیکن ذخیره بمونه. در واقع دستورالعمل خیلی سادهست؛ بپذیر، راههای منحصربفرد خودتو ایجاد کن، و بیشتر از سهمت چیزی توی کولهت نذار.
دیگه شور اینکه همهی کارهامو میذارم برای دقیقهی آخر و همشون سرسامآور میشن داره در میاد. شایدم خودم شورشو در آوردم. اصلا این بار اولش غر میزنم و بعدش انسان معقول و منظمی میشم. قولِ انگشتی.
یک هفتهی دیگه هم دووم آوردیم و در حقیقت، این بزرگترین پیروزیِ ماست.
تنها چیزی که الان خوشحالم میکنه اینه که یه نفر بیاد بگه بفرما، اینم تمام سوالات امتحانات این هفته. حفظ کن جون بگیری.
Forwarded from Coeurvide
زندگی وقتی معنا پیدا میکنه که تو شروع کنی.