مسیح علینژاد توی یکی از مصاحباتش گفته بود که بعد از ازدواج اولش، از حلقه و ازدواج میترسید و فکر میکرد ازدواج دشمنِ عشقه، به خاطر همین هم باعث اضطرابِ همسرش شد و همسرش روزِ خواستگاری حلقه رو گم کرد.
وقتی قضیه گم کردن رو به مسیح گفت، مسیح از روی زمینِ هاوایی که پر از گل بود یه گل برداشت و به سمتِ چپ موهاش زد، و گفت: این هم ارزونه هم اگه گم شه یا خراب شه دوباره تمدیدش میکنیم.
وقتی قضیه گم کردن رو به مسیح گفت، مسیح از روی زمینِ هاوایی که پر از گل بود یه گل برداشت و به سمتِ چپ موهاش زد، و گفت: این هم ارزونه هم اگه گم شه یا خراب شه دوباره تمدیدش میکنیم.
و به نظرم کارشون خیلی زیبا بوده. عشق مثل همون گلعه. ممکنه گاهی پژمرده شه، گم شه، و باید برای درست کردن و پیدا کردنش تلاش کرد.
ولی چقدر زیادن حلقه های گرونقیمتی که توی انگشت ها میمونن و فراموش میشه که چقدر عاشقانه بودن.
ولی چقدر زیادن حلقه های گرونقیمتی که توی انگشت ها میمونن و فراموش میشه که چقدر عاشقانه بودن.
هر چیزی که خارج از این دنیا (out of this world) ساختم، دنیا بهم یه فاک نشون داد.
روزای روشن، خداحافظ
سرزمین من، خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت؟
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت؟
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه، دلا پاییزه
باروون قحطی از ابر میریزه
همه باهم قهر، همه ازهم دور
روزا مث شب، شبا سوت و کور
سرزمین من، خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت؟
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت؟
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه، دلا پاییزه
باروون قحطی از ابر میریزه
همه باهم قهر، همه ازهم دور
روزا مث شب، شبا سوت و کور