This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی برگا میریختن، تو اینجا بودی و من یه عالمه برگ زرد از لابهلای موهات جدا کردم. خودت نفهمیدی، برگا رو هم ندیدی، برگا هم موهاتو لمس نکردن، حتی نفهمیدن موهات چه رنگیه، اما مغز انسان هرچیزی رو با تصور واقعی میکنه.
Forwarded from سیاهِخاطر (_ن)
دلتنگی چسبوندتم به دیوار و گلومو فشار میده.
نمیذاره نفس بکشم؛ اشک میریزم و نفسم بالا نمیاد.
نمیخوام توی چشماش زل بزنم
وقتی توی چشماش نگاه میکنم کلی خاطره میبینم.
چیزایی که ندارم رو به روم میاره،
دوریِ تورو، دائم از ساعتایی میگه که کنارت بودم
چشمامو محکم میبندم و به هم فشار میدم تا نبینم، تا بیشتر از این اشک نریزم.
میتونی بیای،
بیای و با دیدنت، دلتنگی گورشو گم کنه و از خونهم بره.
من یه تنه نمیتونم باهاش بجنگم.
دلتنگی رو دوست ندارم؛ ندارم؛ ندارم.
نمیذاره نفس بکشم؛ اشک میریزم و نفسم بالا نمیاد.
نمیخوام توی چشماش زل بزنم
وقتی توی چشماش نگاه میکنم کلی خاطره میبینم.
چیزایی که ندارم رو به روم میاره،
دوریِ تورو، دائم از ساعتایی میگه که کنارت بودم
چشمامو محکم میبندم و به هم فشار میدم تا نبینم، تا بیشتر از این اشک نریزم.
میتونی بیای،
بیای و با دیدنت، دلتنگی گورشو گم کنه و از خونهم بره.
من یه تنه نمیتونم باهاش بجنگم.
دلتنگی رو دوست ندارم؛ ندارم؛ ندارم.
مهدیس، زیباترین نقاشی، جوین شد اینجا، و من میخوام از خوابگاه خارج شم، اتاق برای پرواز فضای کافی نداره...
خوش اومدی.
خوش اومدی.
بینِ پیام "اینجا ملت ریختن بیرون جشن و پایکوبی" و "حاجی اینجا صدای تیر میاد" اش، ۲۳ دقیقه فاصله بود.