پدرم از کلمه خاموشی بدش میومد.
همیشه میگفت اون چراغو راحت کن.
•در دنیای تو ساعت چند است
همیشه میگفت اون چراغو راحت کن.
•در دنیای تو ساعت چند است
جالبه که هیچ دلیلی هم برای حالهای خوبم ندارم
ناگهان ذهنم تصمیم میگیره خوب باشم.
ناگهان ذهنم تصمیم میگیره خوب باشم.
این مواقع دوست دارم به آدمای دورم بگم که چقدر قشنگن.
زیباییهاشونو لیست کنم و براشون بخونم.
زیباییهاشونو لیست کنم و براشون بخونم.
شاید زندگی من به قبل و بعد تو تقسیم شده باشه، ولی زندگی تو بعد از من، به "قبلِ من" بودن ادامه داد.