Forwarded from دوات
تمام شد.
نشانت دادند که آمدی، کُشتی و رفتی.
بعد تمام شد.
گفتند: «خب. همین بود. میری؟»
نگاهت کردم. گفتم: «میرم.»
مادرم را درد زایمان گرفت.
نشانت دادند که آمدی، کُشتی و رفتی.
بعد تمام شد.
گفتند: «خب. همین بود. میری؟»
نگاهت کردم. گفتم: «میرم.»
مادرم را درد زایمان گرفت.
Forwarded from صادقانه
به آرزوهام بال و پر دادم ولی کور خونده!
با چنگ و دندون هم که شده منم باهاشون اوج میگیرم.
با چنگ و دندون هم که شده منم باهاشون اوج میگیرم.
در تاریکیِ بعد از غروب، فانوسهایی روشن کرد و با هرکدام آرزویی کرد و به آسمان فرستاد.
حالا هم تاریکی زیبا بود، هم فانوسها، هم آرزوهایش.
حالا هم تاریکی زیبا بود، هم فانوسها، هم آرزوهایش.
اولین پاکتو خریدم، چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.