جلو گرسنه های بیچاره در طول سال هر چقدر غذا بخوری مشکلی نیست...
اما جلو روزه دارانی که خود تصمیم گرفتند چیزی نخورند، نباید چیزی خورد.
#صادق_هدایت
اما جلو روزه دارانی که خود تصمیم گرفتند چیزی نخورند، نباید چیزی خورد.
#صادق_هدایت
دلگرفتگی و حرفای غمآلود بسه واقعا.
حالا میخوام بهتون بگم اگه میخواید روزتون رو قشنگ شروع کنید چیکار کنید😌:
۱- صبح زود بیدار شید و سعی کنید طلوع رو ببینید.
۲- روتین پوستی روزانه داشته باشید و بعد از بیدار شدن انجامش بدید.
۳-یه گیاه قشنگ بخرین و هرروز صبح آبش بدید.
۴-تا یک ساعت از بعد از بیداری سراغ گوشیتون نرید و چِکِش نکنید.
۵- اتاقتونو مرتب کنید.
۶- اگه علاقه داشتید، کارای اونروز رو یادداشت کنید.
۷- برید تو دل کارها و یکی یکی تیک بزنید.
۸ - اگه همهی این کارها رو با موزیک ملایم بیکلام یا صدای طبیعت انجام بدین حالتونو بهتر میکنه.
پ.ن: اگر وقتتون آزاده، صبح ها قدم بزنید. هندزفری هم همراهتون باشه.
نمیدونم مفیده یا نه، برای من که بوده.
شبتون پر نور
حال دلتون اروم
حالا میخوام بهتون بگم اگه میخواید روزتون رو قشنگ شروع کنید چیکار کنید😌:
۱- صبح زود بیدار شید و سعی کنید طلوع رو ببینید.
۲- روتین پوستی روزانه داشته باشید و بعد از بیدار شدن انجامش بدید.
۳-یه گیاه قشنگ بخرین و هرروز صبح آبش بدید.
۴-تا یک ساعت از بعد از بیداری سراغ گوشیتون نرید و چِکِش نکنید.
۵- اتاقتونو مرتب کنید.
۶- اگه علاقه داشتید، کارای اونروز رو یادداشت کنید.
۷- برید تو دل کارها و یکی یکی تیک بزنید.
۸ - اگه همهی این کارها رو با موزیک ملایم بیکلام یا صدای طبیعت انجام بدین حالتونو بهتر میکنه.
پ.ن: اگر وقتتون آزاده، صبح ها قدم بزنید. هندزفری هم همراهتون باشه.
نمیدونم مفیده یا نه، برای من که بوده.
شبتون پر نور
حال دلتون اروم
Forwarded from نوازنده ای در خیابان بیست و یکم بود (pluie d'automne)
_هی نمیخوای یه تکونی به خودت بدی؟
+نه رفیق واقعا حسش نیست! خودت انجامش بده
_من انگیزه ام و تو عمل ! من دائم دارم تلاش میکنم ولی تو از جات تکون نمیخوری! و داری منم غیر فعال میکنی . نمیبینی داره گند میخوره به زندگیش؟
+کی ؟ همین یارو که تو کله اش زندگی میکنیم؟
_اره!
+برام مهم نیست…
+نه رفیق واقعا حسش نیست! خودت انجامش بده
_من انگیزه ام و تو عمل ! من دائم دارم تلاش میکنم ولی تو از جات تکون نمیخوری! و داری منم غیر فعال میکنی . نمیبینی داره گند میخوره به زندگیش؟
+کی ؟ همین یارو که تو کله اش زندگی میکنیم؟
_اره!
+برام مهم نیست…
Forwarded from نوازنده ای در خیابان بیست و یکم بود (pluie d'automne)
[ تو هم با من ده روز ده تا نامه به بابا لنگ دراز بنویس ]
-همیشه نوشتن باعث میشه احساس بهتری داشته باشین و ذهنتونو مرتب و باز میکنه ، توی ده روز ( نیاز نیست هر روز و پشت سر هم باشه ) راجب احساسات و موضاعت مختلف و هرچیزی که دوست داشتی بنویس ، قشنگ ترین هاشو داخل چنل چالش ها میذارم
چنل چالش ها : https://news.1rj.ru/str/challenges_on
چنل اصلی: https://news.1rj.ru/str/lonely_poor
-همیشه نوشتن باعث میشه احساس بهتری داشته باشین و ذهنتونو مرتب و باز میکنه ، توی ده روز ( نیاز نیست هر روز و پشت سر هم باشه ) راجب احساسات و موضاعت مختلف و هرچیزی که دوست داشتی بنویس ، قشنگ ترین هاشو داخل چنل چالش ها میذارم
چنل چالش ها : https://news.1rj.ru/str/challenges_on
چنل اصلی: https://news.1rj.ru/str/lonely_poor
خیلی چالش زیبایی بود،
دوس دارم بنویسمش.
فکر خوبیه برای آروم تر شدن.
البته شاید
دوس دارم بنویسمش.
فکر خوبیه برای آروم تر شدن.
البته شاید
سلام بابا لنگ دراز عزیزم
اینروزها میان احساسات پریشانم در رفت و آمدم، گاهی خود را مجبور به دویدن به سمت شادی میکنم، دستم را هم در گوشه ای به میله ای میبندم تا نتوانم از شادی فرار کنم، اما کلید دستبند دست خودم است، و هربار آن را باز میکنم، و میروم و روی تخت غم و اندوه راحت و گرم و نرمم دراز میکشم و از آن لذت میبرم.
اما آنقدر روی آن میمانم تا تمام استخوان های بدنم خشک و پوستم زخم میشود.
امروز باز هم تمام مغزم را گرفته بود، همان فکر ها که قبلا درِ گوشَت گفته بودم، متاسفانه نمیتوانم در این نامه بنویسمشان، چون معلوم نیست ممکن است چه کسی تصادفا بازش کند و بخواند.
حمله ور شدن این افکار خیلی اذیتم میکنند، در مغزم میرقصند، با پاشنه ی پا جمجمعه ام را میشکنند، با ناخن پوستم را پاره میکنند ، گاهی هم زورشان نمیرسد و از چشم هایم جاری میشوند.
من همیشه مراقب احساساتم بوده ام، همیشه مراقب بوده ام اما اینبار نتوانستم، حواسم نبود . حالا در این باتلاق بزرگ گیر کرده ام و برخلاف تصور بقیه، با وجود هیچ دست و پا زدنی، فقط در عمق این باتلاق گلی فرو میروم.
دوستدار تو، آتاناز.
اینروزها میان احساسات پریشانم در رفت و آمدم، گاهی خود را مجبور به دویدن به سمت شادی میکنم، دستم را هم در گوشه ای به میله ای میبندم تا نتوانم از شادی فرار کنم، اما کلید دستبند دست خودم است، و هربار آن را باز میکنم، و میروم و روی تخت غم و اندوه راحت و گرم و نرمم دراز میکشم و از آن لذت میبرم.
اما آنقدر روی آن میمانم تا تمام استخوان های بدنم خشک و پوستم زخم میشود.
امروز باز هم تمام مغزم را گرفته بود، همان فکر ها که قبلا درِ گوشَت گفته بودم، متاسفانه نمیتوانم در این نامه بنویسمشان، چون معلوم نیست ممکن است چه کسی تصادفا بازش کند و بخواند.
حمله ور شدن این افکار خیلی اذیتم میکنند، در مغزم میرقصند، با پاشنه ی پا جمجمعه ام را میشکنند، با ناخن پوستم را پاره میکنند ، گاهی هم زورشان نمیرسد و از چشم هایم جاری میشوند.
من همیشه مراقب احساساتم بوده ام، همیشه مراقب بوده ام اما اینبار نتوانستم، حواسم نبود . حالا در این باتلاق بزرگ گیر کرده ام و برخلاف تصور بقیه، با وجود هیچ دست و پا زدنی، فقط در عمق این باتلاق گلی فرو میروم.
دوستدار تو، آتاناز.
"اون یه طوفان بود. نه از اونایی که ازشون فرار میکنی، بلکه از اونایی که دنبالشون میکنی."