Forwarded from نوازنده ای در خیابان بیست و یکم بود (pluie d'automne)
[ تو هم با من ده روز ده تا نامه به بابا لنگ دراز بنویس ]
-همیشه نوشتن باعث میشه احساس بهتری داشته باشین و ذهنتونو مرتب و باز میکنه ، توی ده روز ( نیاز نیست هر روز و پشت سر هم باشه ) راجب احساسات و موضاعت مختلف و هرچیزی که دوست داشتی بنویس ، قشنگ ترین هاشو داخل چنل چالش ها میذارم
چنل چالش ها : https://news.1rj.ru/str/challenges_on
چنل اصلی: https://news.1rj.ru/str/lonely_poor
-همیشه نوشتن باعث میشه احساس بهتری داشته باشین و ذهنتونو مرتب و باز میکنه ، توی ده روز ( نیاز نیست هر روز و پشت سر هم باشه ) راجب احساسات و موضاعت مختلف و هرچیزی که دوست داشتی بنویس ، قشنگ ترین هاشو داخل چنل چالش ها میذارم
چنل چالش ها : https://news.1rj.ru/str/challenges_on
چنل اصلی: https://news.1rj.ru/str/lonely_poor
خیلی چالش زیبایی بود،
دوس دارم بنویسمش.
فکر خوبیه برای آروم تر شدن.
البته شاید
دوس دارم بنویسمش.
فکر خوبیه برای آروم تر شدن.
البته شاید
سلام بابا لنگ دراز عزیزم
اینروزها میان احساسات پریشانم در رفت و آمدم، گاهی خود را مجبور به دویدن به سمت شادی میکنم، دستم را هم در گوشه ای به میله ای میبندم تا نتوانم از شادی فرار کنم، اما کلید دستبند دست خودم است، و هربار آن را باز میکنم، و میروم و روی تخت غم و اندوه راحت و گرم و نرمم دراز میکشم و از آن لذت میبرم.
اما آنقدر روی آن میمانم تا تمام استخوان های بدنم خشک و پوستم زخم میشود.
امروز باز هم تمام مغزم را گرفته بود، همان فکر ها که قبلا درِ گوشَت گفته بودم، متاسفانه نمیتوانم در این نامه بنویسمشان، چون معلوم نیست ممکن است چه کسی تصادفا بازش کند و بخواند.
حمله ور شدن این افکار خیلی اذیتم میکنند، در مغزم میرقصند، با پاشنه ی پا جمجمعه ام را میشکنند، با ناخن پوستم را پاره میکنند ، گاهی هم زورشان نمیرسد و از چشم هایم جاری میشوند.
من همیشه مراقب احساساتم بوده ام، همیشه مراقب بوده ام اما اینبار نتوانستم، حواسم نبود . حالا در این باتلاق بزرگ گیر کرده ام و برخلاف تصور بقیه، با وجود هیچ دست و پا زدنی، فقط در عمق این باتلاق گلی فرو میروم.
دوستدار تو، آتاناز.
اینروزها میان احساسات پریشانم در رفت و آمدم، گاهی خود را مجبور به دویدن به سمت شادی میکنم، دستم را هم در گوشه ای به میله ای میبندم تا نتوانم از شادی فرار کنم، اما کلید دستبند دست خودم است، و هربار آن را باز میکنم، و میروم و روی تخت غم و اندوه راحت و گرم و نرمم دراز میکشم و از آن لذت میبرم.
اما آنقدر روی آن میمانم تا تمام استخوان های بدنم خشک و پوستم زخم میشود.
امروز باز هم تمام مغزم را گرفته بود، همان فکر ها که قبلا درِ گوشَت گفته بودم، متاسفانه نمیتوانم در این نامه بنویسمشان، چون معلوم نیست ممکن است چه کسی تصادفا بازش کند و بخواند.
حمله ور شدن این افکار خیلی اذیتم میکنند، در مغزم میرقصند، با پاشنه ی پا جمجمعه ام را میشکنند، با ناخن پوستم را پاره میکنند ، گاهی هم زورشان نمیرسد و از چشم هایم جاری میشوند.
من همیشه مراقب احساساتم بوده ام، همیشه مراقب بوده ام اما اینبار نتوانستم، حواسم نبود . حالا در این باتلاق بزرگ گیر کرده ام و برخلاف تصور بقیه، با وجود هیچ دست و پا زدنی، فقط در عمق این باتلاق گلی فرو میروم.
دوستدار تو، آتاناز.
"اون یه طوفان بود. نه از اونایی که ازشون فرار میکنی، بلکه از اونایی که دنبالشون میکنی."
Shomal
Reza Yazdani
منُ بِبَر ! تا آخرِ جادّهی چالوس بِبَرَم
تا شیشهی بارونی خیسِ اتوبوس بِبَرَم
تا جای پات رو ماسهی داغِ مُتلقو بِبَرَم
تا آخرین دلهرهی نگاهِ آهو بِبَرَم
تا شیشهی بارونی خیسِ اتوبوس بِبَرَم
تا جای پات رو ماسهی داغِ مُتلقو بِبَرَم
تا آخرین دلهرهی نگاهِ آهو بِبَرَم
Forwarded from قشاع. (Diaco)
یه درونگرا می تونه ساعت ها پیش دوستاش وقت بگذرونه، می تونه تو محیط کارش بدرخشه و با همه ارتباط بگیره، می تونه یه بند فک بزنه و پر حرفی کنه. می تونه پارتی بره و خوشبگذرونه، می تونه گاهی وقتا جمعو دستش بگیره و مدیریت کنه، می تونه با هر کسی بیرون بره، می تونه ساعت ها پشت تلفن با کسی که دوسش داره صحبت کنه، می تونه توی چت حرف کم نیاره، حتی می تونه راجب احساساتش حرف بزنه و اونارو نشون بده، فقط یه تایمی هم باید خلوت کنه و تنها باشه تا انرژی از دست رفتش برگرده. اون از دورن خودش انرژی می گیره برونگرا از بیرون. اینو بفهمید خواهشاً.
Forwarded from قشاع. (Diaco)
overthinker بودن این شکلیه:
ناخواسته و یهو شروع می شه، از یه جایی به بعدش نمی دونی داری کجا می ری و چرا داری به این موضوعات فکر می کنی، بدترش اینجاست توانایی کنترل کردنشو نداری و وقتی به خودت میای که توی سیاهی محض و افکار منفیت غرق شدی و هرچی دست و پا می زنی انگار باتلاقه و بدتر می شه و کاری از دستت ساخته نیست، یا ختم می شه به اضطراب و ترس، یا نا امیدی و افسردگی و همین طور دلیل اصلی بی خوابی.
-دیاکو.
@sogoandfuckyourlove
ناخواسته و یهو شروع می شه، از یه جایی به بعدش نمی دونی داری کجا می ری و چرا داری به این موضوعات فکر می کنی، بدترش اینجاست توانایی کنترل کردنشو نداری و وقتی به خودت میای که توی سیاهی محض و افکار منفیت غرق شدی و هرچی دست و پا می زنی انگار باتلاقه و بدتر می شه و کاری از دستت ساخته نیست، یا ختم می شه به اضطراب و ترس، یا نا امیدی و افسردگی و همین طور دلیل اصلی بی خوابی.
-دیاکو.
@sogoandfuckyourlove