🄷ell in winter🧋 – Telegram
🄷ell in winter🧋
244 subscribers
3.97K photos
988 videos
20 files
550 links
نمیدونم کی هستم، دارم تلاش میکنم یادم بیاد. تا اون موقع هانا صدام کن.
Entp
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1937803019
Download Telegram
🄷ell in winter🧋
یاد قیافه‌ی مهرآسا میفتم وقتی با قیافه ی پشم ریخته گفت هانا میخوای یکم آروم باش رگ گردنت داره میزنه بیرون ده دیقه بی وقفه میخندم😂😭😂😭😂
راستش من تا قبل اون روز فک میکردم اصطلاح بیرون زدن رگ گردن کنایه از خیلی عصبانی بودن باشه 🧍🏼‍♀️
Forwarded from Rashōmon (ᵐᵉʰʳᵃˢᵃ)
پرنده‌ای که طعم آزادیو چشیده رو نمیتونی زندانی قفس کنی
نوشته‌ی مرا میخوانید؟ ۲ پارت است و کانم نمیکشد دیگر باز بنویسمش
Anonymous Poll
100%
بلی
0%
خیر
Forwarded from The cat's whiskers° (ᴀʀᴍʏᴛᴀ)
به جمله بندیای من دقت کردین؟
همه چی برعکسه فعل اول جملس فاعل اخر جمله کلا جمله بهم ریختس.
این راهنمایی برای اینکه بفهمین توی ذهنم چخبره.
بچه ها جون، اون چیزی که توی فارسی بهش میگیم شیوه بلاغی در زبان محاوره اینقدر اتفاق میفته که میشه اصلا در نظرش نگرفت، مخصوصا این که توی فارسی هیچ جای مشخصی واسه متمم و مفعول توی فعلای گذرا به مغعول و متمم در نظر گرفته نشده و میشه اول متمم رو بیاری بعد مفعول رو. خلاصه سختش نکنین و بدونین که بد نیست اگه فعل بیاد اول، نهاد بره آخر. عربی نیست.
واقعا خسته شدم از بس هر چالشی فوروارد کردم منو نگفتن😐آی مین دود.
🄷ell in winter🧋
نوشته‌ی مرا میخوانید؟ ۲ پارت است و کانم نمیکشد دیگر باز بنویسمش
«سیتن الواسمیا فرژونده گیساشه»
تموم شمع‌هایی که روشن کرده بودم خاموش شدند. بوی سردخونه اتاق رو پر کرده بود و سرمای اتاق دست کمی از سیبری نداشت. اتاق مثل ظلمات شب تاریک بود، انگار هیچ اثری از روشنایی باقی نمونده باشه، تنها چیزی که می‌درخشید کتاب قدیمی‌ای بود که برگه‌ی طلسمو از روش پاره کرده بودم‌. انگار یه تیکه ستاره از شدت غم تنهایی و عشق ناکامش به ماه، ذوب شده بود و جونش روی کتاب چکیده شده بود. کتاب رو در دست گرفتم و بازش کردم؛ هیچ چیز عجیبی توش نبود. برگه های اول با خون نوشته شده بودن، برگه های بعد با جوهر تیره‌ای که انگار از روح مرگ گرفته باشنش و برگه‌ای که من پاره کرده بودم. و در انتها، چند برگه‌ی سفید توی کتاب خودنمایی می‌کردند. اما دیگه برگه های سفید، سفید نبودن. من که هیچ چیزی از زبون لاتین نمیشناختم با حیرت چشمامو لای کلمات جدید می‌چرخوندم. جوهر این نوشته ها جدید بود، انگار که نوشته ها، برگه رو خراش داده بودند و به عمق فضا رسیده بودند. جرئت لمس نوشته ها رو نداشتم، اما نیرویی عجیب منو به سمت لمسشون می‌کشوند. هنوز دستم به کلمات نخورده بود که صدای عجیبی منو به خودش فراخوند: «اون احمقی که منو تسخیر کرده تویی؟»
ترسیده و هراسون کتاب رو بستم، پشت خودم قایمش کردم و به سمت صدا برگشتم: « چرا باید تو رو تسخیر کنم وقتی خودم میخوام روحمو...» با نگاه کردن به هیبت اون فرد انسان مانند حرف توی دهنم ماسید. چشمام از ارائه‌ی چیزی که می‌دید به مغزم باز مونده بود. هیبتی عجیب و تعریف ناشدنی. انگار روح‌های تاریکی رو به تسخیر یه فرد در قالب انسان در آورده باشن که بهش خدمت کنه. هاله‌ای از تاریکی دور صورت عجیبش که نمیدونم با کدوم واژه میشه توصیفش کرد. عجیب ترین بخش صورتش،‌ رد اشک مشکی‌ای بود که چشماش کشیده بود.
«چرا خط اشک داری؟» این حرف بدون این که بتونم جلوی خودمو بگیرم از دهنم پرید. صورتشو در هم کشید، انگار که بوی بدی به مشامش خورده باشه.
«سوال خوبیه، ولی اول سوال من. چی پشت سرت قایم کردی؟»
ترسیده کتاب رو محکم چسبیدم:« اگه من تسخیرت کردم پس تو باید به سوال اربابت جواب بدی. از این به بعد هم حق نداری سوالی بپرسی مگر من اجازه داده باشم.»
خودش رو روی مبل راحتی‌ای که پشت سرش بود انداخت:« ببین خوشگله، اونی که تو تسخیرش کردی، خود شیطانه. من میتونم برات کارهای مختلفی انجام بدم. دشمناتو بکشم، یه سرزمین رو نابود کنم و یه سیاره رو به فحشا بکشونم. و باور کن؛ دفعه‌ی اولی نخواهد بود که این کارو کردم. اما اگه میخوای این کارا رو انجام بدم، قطعا باید یه بهایی بپردازی.»
روی دسته‌ی مبل راحتی‌ای که نشسته بود، نشستم:« مثلا چه بهایی؟»
به سمتم خم شد و با انگشت اشاره‌اش، پوست گردنم رو به بازی گرفت:« اون دیگه بسته به خواست شیطانت داره. برای مثال، الان ازت میخوام اون کتابی که ناشیانه پشت سرت قایم کردی رو بهم بدی.»
جهنم داخل چشماش، اجازه‌ی حرفی بجز تایید رو بهم نداد. بی هیچ سخنی، کتاب رو روی پاهاش گذاشتم. مثل بچه‌ای که بهش اسباب بازی‌ای تازه داده باشن، مست بررسی کتاب شد.
« چراغو روشن کن. مثلا میخوام اینجا کتاب بخونم.»
و من، مثل حیوونی اهلی شده، مطیع ارباب جدیدم، چراغ رو روشن کردم. وقتی برگشتم، موجودی رو دیدم درست مثل انسان، که سرجای قبلی من نشسته و شمع‌ها رو روشن کرده و کتاب معلق رو به روی‌ چهره‌اش قرار داره و در حال زمزمه کردن وردی زیر لبشه.
«تا جایی که یادمه پنج ثانیه‌ی پیش این شکلی نبودی!»
با حرف من، کتاب از روی هوا رها شد و به زمین افتاد. عصبانی و خشمگین، درست مثل یه حیوون قبل از شکارش به من خیره شد.
«میشه پنج دقیقه به همه چیز گند نزنی؟ اون از اولش که زدی تو کاسه کوزه‌ی شطرنجم با هیتلر اونم درست وقتی فروید سر هیتلر شرط بسته بود و من میخواستم ضایعش کنم، اینم از الان که نمی‌ذاری برگردم جهنم!»
«اون طلسم کار نمی‌ده. در جهنم خیلی وقته بسته‌اس.»
«بله، خودم بستمش! یکی باید به اونجا نظم می‌داد. اگه می‌ذاشتی میخواستم خودم الان بازش کنم.»
«اونم نمیشه. باید قربانی بدی.»
«و قرار بود قربانی من تو باشی!»
❤‍🔥1
کاش میشد ماهی یک روز مثل بچه ها رفتار کنم و کسی نگه چرا، و همه هم اهمیت ندن که چرا
Emotional State: Merlin
You kept me like a secret but i kept you like an oath
1
Forwarded from 
★ https://news.1rj.ru/str/hellinwinter
بچه ها اینو😭😭
★ https://news.1rj.ru/str/hellinwinter
اگه بهم میومد موهامو همین شکلی میزدم ولی نه
★ https://news.1rj.ru/str/hellinwinter
و تتوش که والپیپرمم هست😭😭😭
ویسای من شاید کوتاه باشن ولی خدان
حرف مردم برام مهم نیست اونی که تو قلب توعه برام مهمه