گاهی اوقات دلم میخواد متنی بنویسم، ولی نمیدونم چه متنی. مثل الان که نشستم روی مبل ناراحت مادربزرگ. مبلای مادربزرگ همیشه نا راحتن. هم نا راحت، هم ناراحت. همیشه انگاری دارن زور الکی میزنن واسه خوشگل بودن و یادشون میره راحتی چیه. مبلای مادربزرگ خیلی روشنن، ولی ذاتشون یه لحظه هم روشن نیست. انگار غم دنیا رو دلشون سنگینی میکنه و میخوان به زور لبخند بزنن که بگن من خوبم، اما من خوب نیستم که. میخوام گریه کنم و زار بزنم ولی باید خودمو بهم نگه دارم چون من قراره مبل خوشگلی باشم.
❤1
الان که نشستم روی مبلای نا راحت ناراحت مادربزرگ، چشمم به گوشی و دستمم روی کیبورد گوشیه، ولی ذهنم لای باغچهی خاطراتمون داره پرسه میزنه. لای بوی اون بابونهی خشک شدهای که با اون عکس قشنگ گذاشتم لای دفتر شعر نیویورک/ منظومهی دشت بابونه. بوی موهات زیر دماغمه و لمس دستات زیر حافظهی دستای حساسیت زدهام داره از من فاصله میگیره. بهارو هیچ وقت زیاد دوست نداشتم. الکی گرم بود و دستای منم زبر، مدام در حالت عطسه بودم. دستام هر چی زبر تر میشد، خاطرهی دستا کمرنگ تر میشد، چون زبر میشدن و کسی نمیگرفتشون. امسال هر چی دستای من زبر تر شد، خاطرهی دستات کمرنگ نشد. پر رنگ تر و پر رنگ تر روی دستام جا گرفت. نه فقط دستام، هر جایی که لبا و دستات و تنت بود رو حس کردم. جای دلتنگی سلولای پوستمو حس کردم. نبود دستتو حس کردم. آغوشت پناهم بود.، دلم برای پناهم تنگ شد. هر لحظه بیشتر و بیشتر حست کردم. هر جایی که لبا و دستات خورده بودن؛ صورتم، دستام، شعرام، فکرام، بغلم، همشون شدن یه پورتال به تموم خاطراتمون. تموم جاهایی که با هم بودیم. زیر اون درخته نزدیک اون خونه با سقف دو تایی. روی الاکلنگ، گوشه دیواری که اول من افتادم و بعد تو و جفتمون با هم خندیدیم و فازمون پرید. گردنبند صلیبت با زنجیر ماری نازکتو یادمه. گوشوارهای که بهم هدیه دادی رو یادمه. چشمای خمارتو یادمه. عادتای بوسیدنتو یادمه. سردردام وقتی ازم دور بودیو یادمه، چون هنوزم توی سرمن. دیگه دردام مثل قبل نیستن. آروم گرفتم. هم روحم، هم جسمم. دیگه اونقدر وابستهات نیستم (مگه شبا توی خوابم.) دیگه اونقدر حال بدی ندارم، ولی تو به من بگو. الان که زخمام دارن خوب میشن، الان که دستام هوس دستاتو کردن، الان که دلم دلتنگ نگاه واقعیته، نه از پیکسلای بی روح گوشی دیدنت؛ الان، بعد از این همه، دستاتو بهم هدیه میدی؟ چشماتو میذاری دوباره ببینم؟ میذاری حست کنم دوباره؟
الان که دیگه نمیترسم عین کازمو میمونن واسم، باز باز با محتوای هر از چند گاه جالب
من واقعا امروز متوجه شدم فارسی حرف زدن کار من نیست. امروز اومدم به یکی یه چیزی رو بگم و تقریبا هر دو دیقه یه بار میگفت چی؟
بدبختی اینه که نه فارسی رو خوب بلدم صحبت کنم نه انگلیسی رو. از این جا مونده و از اونجا در مونده.
الان میتونم مث دکتر استرنج بعد از لرزش دستاش باشم. موضوع اینه که کسی مثل اون یاروعه که داشت بسکتبال میزد نیست.
امروز به خودم قول دادم اورثینکمو کم کنم ولی مچ خودمو وقتی میگرفتم که به یه گوشه خیره شدم و حتی فکر هم نمیکردم، بلکه داشتم حس میکردم و حتی نمیدونستم چه حسی داشتم.
گرچه خیلی قشنگ تر از اورثینکه، مخصوصا واسه منی که صد قرن خودمو حس نکرده بودم.
میدونین واسه همین کارای کوچیک که نشون میدن خوبم خیلی ذوق دارم. تک تکشون. این که میتونم همزمان هم خوشحال باشم هم عصبی هم غمگین خیلی حس قشنگیه.
همهی حسام، همهی وجودم در غلیانه و من جای این که بخوام زور بزنم که بس کن، خفه شو، نمیخوامت، خودمو سپردم به جریان.
هنوز متوجه نشدم که کدوم بدتره. با ما باشید تا بعد از کنکور در یابیم.