حس میکنم بهتر شدم، حس نمیکنم که به چشم بیاد یا مهم باشه. خودم حس میکنم آرامش بیشتری تو کارام و ذهنم هست، ولی آیا به چشم میاد؟ روابطم با بقیه بهتر شده؟ یا فقط یه مسکن زدم واسه ادامه دادن؟
خواب دیدم موقع تمیز کردن یه جایی افتادم و وقتی بیدار شدم بهم گفتن آنوریسم مغزی داشتم و دیگه نه میتونم حرف بزنم و نه چیزی رو حس کنم.
عجیب بود، تو خود خواب ناراحت نشدم بابتش، چون میدونستم دیگه نمیتونم چیزی رو حس کنم. بیدار شدم هم حسی نداشتم، چون میدونستم اگه اون اتفاق بیفته من همچنان میتونم به نوشتن ادامه بدم. اگه اون اتفاق میفتاد تنها ناراحتیم این میشد که دیگه نمیتونستم اطرافیانم رو دوست داشته باشم. دیگه نمیتونستم اونقدر محکم و اونقدر با عشق مهرآسا رو بغل کنم، احساسات توی شعرام از بین میرفت و دیگه برام مهم نبود که زندگی دردناکه، چون دردی رو حس نمیکردم. ترسناک بود، اما ناراحت کننده نه.
ببخشید که فقط چشماتو دیدم. ببخشید که روحتو ندیدم. ببخشید که نفهمیدمت. ببخشید که اون جوری بودم. ببخشید. ببخشید. ببخشید.
یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم، اون هنر ژاپنی هاس که ظرف شکسته رو با استفاده از رگه های طلا ترمیم میکنن. واقعا بی نظیره.
پسر واقعا چقدر آخوند زیر پوست مردم هست. یکیو میبینی ادعای روشن فکریش میشه ولی از همه آخوند تره. واقعا نمیتونم.
دوبلور ها باید به اندازهی یک بازیگر بلد باشن توی نقش فرو برن و اور ری اکت نکنن.
من حتما میگرن دارم وگرنه این حجم از سردرد منو حتی خود سینوزیت هم نمیپذیره.