Forwarded from برکهی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)
گفتم چگونه میکُشی و زنده میکنی؟
از یک جواب کُشت و جوابِ دگر نداد....
«امیرخسرو دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
گفتم چگونه میکُشی و زنده میکنی؟
از یک جواب کُشت و جوابِ دگر نداد....
«امیرخسرو دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
ماهنامهٔ روژگار.pdf
25.8 MB
ماهنامهٔ روژگار؛ این شماره ویژهٔ استاد جلیل صفربیگی. خواندن آن به همراهان عزیز، به ویژه علاقهمندان قالب رباعی عمیقاً پیشنهاد میشود.
@ikrsim
@ikrsim
Forwarded from احمد بهراد (Ahmad Behrad)
تصمیم داشتم
آخرین شعرم را به زبان نیاورم
چون مظنونی مرده در تابوت
تصمیم داشتم عشق را
فراموشی بنویسم
برای استخوانهایم در گور
چه میشود کرد…
تو لبخند زدی
و خواب
از سرِ تصمیمهایم پرید.
#احمد_بهراد
https://news.1rj.ru/str/Shere_kotah_1
آخرین شعرم را به زبان نیاورم
چون مظنونی مرده در تابوت
تصمیم داشتم عشق را
فراموشی بنویسم
برای استخوانهایم در گور
چه میشود کرد…
تو لبخند زدی
و خواب
از سرِ تصمیمهایم پرید.
#احمد_بهراد
https://news.1rj.ru/str/Shere_kotah_1
از دوریات ای تازهگلِ باغِ مراد
چون غنچهٔ چیده خندهام رفته ز یاد
گریان چو پیالهٔ پُر ام در کفِ مست
نالان چو سبوی خالیام در رهِ باد
میرالهی همدانی-قرن دهم
@ikrsim
چون غنچهٔ چیده خندهام رفته ز یاد
گریان چو پیالهٔ پُر ام در کفِ مست
نالان چو سبوی خالیام در رهِ باد
میرالهی همدانی-قرن دهم
@ikrsim
آن دست که دلبری فراوان به تو داد
بر من تنها دو چشمِ حیران به تو داد
جانی تو چنان که بینیاز از جسمی
جسمی تو چنان که میتوان جان به تو داد
اکرام بسیم
@ikrsim
بر من تنها دو چشمِ حیران به تو داد
جانی تو چنان که بینیاز از جسمی
جسمی تو چنان که میتوان جان به تو داد
اکرام بسیم
@ikrsim
Forwarded from اکرام بسیم
شاعر نه فسادِ ملّتآزاری کرد
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
نه ذلّت بیحساب را جاری کرد
از بخشِ پساندازِ خیالش برداشت
از خودکارش کلاهبرداری کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه
غم بر سرِ غم به دل چو سنگ اندر کوه
دور از وطنِ خویش به خواری گردم
چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه
معنوی جونپوری-قرن دهم
@ikrsim
غم بر سرِ غم به دل چو سنگ اندر کوه
دور از وطنِ خویش به خواری گردم
چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه
معنوی جونپوری-قرن دهم
@ikrsim
کمظرف ز عشق، خرمنِ هستی سوخت
پُرحوصله نورِ زندگانی افروخت
کاهید خرد ز عشق و افزود جنون
از باد، چراغ مرد و آتش افروخت
میرزا محمدطاهر آشنا- قرن یازدهم
@ikrsim
پُرحوصله نورِ زندگانی افروخت
کاهید خرد ز عشق و افزود جنون
از باد، چراغ مرد و آتش افروخت
میرزا محمدطاهر آشنا- قرن یازدهم
@ikrsim
آن چنان با تو یکی گشت وجودم ای دوست
که تو را بیتو توان دیدن و بیمن نتوان
حکیم رکنا مسیح کاشی-قرن یازدهم
@ikrsim
که تو را بیتو توان دیدن و بیمن نتوان
حکیم رکنا مسیح کاشی-قرن یازدهم
@ikrsim
ما را به برگِ سبز کجا یاد میکند
آن گل که منع بوی خود از باد میکند
صیاد ما بنای دگر تازه کرده است
هر مرغ پرشکسته شد آزاد میکند
میرصیدی تهرانی- قرن یازدهم
@ikrsim
آن گل که منع بوی خود از باد میکند
صیاد ما بنای دگر تازه کرده است
هر مرغ پرشکسته شد آزاد میکند
میرصیدی تهرانی- قرن یازدهم
@ikrsim
در گویش هراتی واژهٔ پرکاربردی وجود دارد؛ «پیشون» که نقطهٔ مقابل دَمراه است. یعنی انتهای یک فضای بسته. فکر نمیکردم که این واژه ریشه در ادبیات داشته باشد. حالا دیدم در بیتی از مولانا عبدالرحمان جامی آمده است:
ز راهِ دل رسد اشکِ جگرخون دیدهٔ ما را
بلی این خامه را میباید آب تیره از پیشان
و بیتی از سلطان حسین بایقراء که در جواب جامی گفته است:
چو بگشایم دهن آه آیدم از دل برون، گرچه
شود در باز، میلِ دود باشد جانبِ پیشان
اما نکتهای که اینجا وجود دارد، به ویژه در مورد بیت سلطان حسین بایقراء، این است که او «پیشان» را ظاهراً در معنای مخالف پایان به کار برده است. یعنی در یک خانهٔ دود گرفته وقتی در باز کنید، میل دود به طرف بیرون یعنی رو به جلو است. هرچند ممکن است لحظهٔ باز کردن در دود به عقب برود. این باعث شد که به شعر دیگران و فرهنگها مراجعه کنم. در فرهنگ دهخدا این معانی و اوصاف و ابیات آمده است:
...
پيشان - (اِ مرکب، ق مرکب) مقابل پايان. پيش پيش. که از آن پيشتر چيزي ديگر نباشد يعني انتها. (برهان). پيش پيش بود. که از آن هيچ چيز پيشتر نباشد. (جهانگيري) :
هرچه مي بيني که در پايان بود
آن نه در پايان که در پيشان بود.عطار.
پيشگاه عشق را پيشان که يافت
پايگاه فقر را پايان که يافت.عطار.
اي مرد گرم رو چه روي بيش ازين به پيش
چندان مرو به پيش که پيشان پديد نيست.
عطار.
يکي اول که پيشاني ندارد
يکي آخر که پاياني ندارد.عطار.
کارسازست او ز پيش و پس وليک
هم ز پيشان هم ز پايان مي بسم.عطار.
نه کس خبري ميدهد از پيشانم
نه يک نفس آگهي است از پايانم.عطار.
نه ز اول لحظه اي پيشان بديد
نه ز آخر ذره اي پايان بديد.عطار.
گر ز پيشان آب روشن مي رود
تيره مي گردد چو بر من مي رود.عطار.
سر او درتافت در پيشان کار
دوستان را درربود از نور نار.عطار.
نه کم از يک قطره از پيشانشان
نه کم از يک ذره از پايانشان.عطار.
تا به پيشان ديده ره را گام گام
تا به پايان رفته در در، بام بام.عطار.
گر به پايان رفت پيشان شد درست
ور به پيشان رفت پايان شد درست.عطار.
رو به پيشان بردنش امکان نداشت
زآنکه هيچ اين را سر پايان نداشت.عطار.
کار از پيشان اگر بگشايدت
هر دمي صد گونه در بگشايدت.عطار.
نقطهء فقر است پيشان همه
فقر جانسوز است درمان همه.عطار.
درين وادي بسي در پيش رفتم
ولي يک ذره از پيشان نديدم
کنون از پس شدم عمري و ليکن
سر يک موي از پايان نديدم.عطار.
چون ندارد منتهي پيشان عشق
پس چگونه منتهائي پي برم
ور ز پيشانم بقائي روي نيست
بو که در پايان فنائي پي برم.عطار
که چون خوددان شوي حق دان شوي تو
از آن پس روي در پيشان شوي تو.عطار.
نه هرگز هيچکس پيشانش يابد
نه هرگز غايت و پايانش يابد.عطار.
ز پيشان گر نظر بر تو نبودي
ز پيش تو سفر بر تو نبودي
ولي چون نور پيشان رهبر تست
چرا اين کاهلي در گوهر تست.
عطار.
در کوچهء عشق تو همه عمر برفتيم
آمد بسر اين عمر و به پيشان نرسيدم.
اسير لاهيجي.
صدر خانه. مقابل صف نعال، پاي ماچان. پيشانه. پيشخانه. پيش مکان. جِ پيش. مقدمان. سابقان. آنان که در پيش هستند.
...
در نتیجه نوعی تناقض در معنای این واژه وجود دارد. یعنی هم میتواند آغار باشد و هم انجام. به نوعی از طرف آخر، اول معنا میدهد 😊
در بیت جامی اگر دقت کنیم، وقتی میگوید باید رنگ از پیشان خامه بیرون بیاید، هم میتواند از آخر قلم به اول بیاید و هم از اول آن. البته نمیدانیم ایشان از قلم نی استفاده میکرده است یا نوع دیگری.
تا نظر دوستان در مورد پیشان چه خواهد باشد.
تشکر
@ikrsim
ز راهِ دل رسد اشکِ جگرخون دیدهٔ ما را
بلی این خامه را میباید آب تیره از پیشان
و بیتی از سلطان حسین بایقراء که در جواب جامی گفته است:
چو بگشایم دهن آه آیدم از دل برون، گرچه
شود در باز، میلِ دود باشد جانبِ پیشان
اما نکتهای که اینجا وجود دارد، به ویژه در مورد بیت سلطان حسین بایقراء، این است که او «پیشان» را ظاهراً در معنای مخالف پایان به کار برده است. یعنی در یک خانهٔ دود گرفته وقتی در باز کنید، میل دود به طرف بیرون یعنی رو به جلو است. هرچند ممکن است لحظهٔ باز کردن در دود به عقب برود. این باعث شد که به شعر دیگران و فرهنگها مراجعه کنم. در فرهنگ دهخدا این معانی و اوصاف و ابیات آمده است:
...
پيشان - (اِ مرکب، ق مرکب) مقابل پايان. پيش پيش. که از آن پيشتر چيزي ديگر نباشد يعني انتها. (برهان). پيش پيش بود. که از آن هيچ چيز پيشتر نباشد. (جهانگيري) :
هرچه مي بيني که در پايان بود
آن نه در پايان که در پيشان بود.عطار.
پيشگاه عشق را پيشان که يافت
پايگاه فقر را پايان که يافت.عطار.
اي مرد گرم رو چه روي بيش ازين به پيش
چندان مرو به پيش که پيشان پديد نيست.
عطار.
يکي اول که پيشاني ندارد
يکي آخر که پاياني ندارد.عطار.
کارسازست او ز پيش و پس وليک
هم ز پيشان هم ز پايان مي بسم.عطار.
نه کس خبري ميدهد از پيشانم
نه يک نفس آگهي است از پايانم.عطار.
نه ز اول لحظه اي پيشان بديد
نه ز آخر ذره اي پايان بديد.عطار.
گر ز پيشان آب روشن مي رود
تيره مي گردد چو بر من مي رود.عطار.
سر او درتافت در پيشان کار
دوستان را درربود از نور نار.عطار.
نه کم از يک قطره از پيشانشان
نه کم از يک ذره از پايانشان.عطار.
تا به پيشان ديده ره را گام گام
تا به پايان رفته در در، بام بام.عطار.
گر به پايان رفت پيشان شد درست
ور به پيشان رفت پايان شد درست.عطار.
رو به پيشان بردنش امکان نداشت
زآنکه هيچ اين را سر پايان نداشت.عطار.
کار از پيشان اگر بگشايدت
هر دمي صد گونه در بگشايدت.عطار.
نقطهء فقر است پيشان همه
فقر جانسوز است درمان همه.عطار.
درين وادي بسي در پيش رفتم
ولي يک ذره از پيشان نديدم
کنون از پس شدم عمري و ليکن
سر يک موي از پايان نديدم.عطار.
چون ندارد منتهي پيشان عشق
پس چگونه منتهائي پي برم
ور ز پيشانم بقائي روي نيست
بو که در پايان فنائي پي برم.عطار
که چون خوددان شوي حق دان شوي تو
از آن پس روي در پيشان شوي تو.عطار.
نه هرگز هيچکس پيشانش يابد
نه هرگز غايت و پايانش يابد.عطار.
ز پيشان گر نظر بر تو نبودي
ز پيش تو سفر بر تو نبودي
ولي چون نور پيشان رهبر تست
چرا اين کاهلي در گوهر تست.
عطار.
در کوچهء عشق تو همه عمر برفتيم
آمد بسر اين عمر و به پيشان نرسيدم.
اسير لاهيجي.
صدر خانه. مقابل صف نعال، پاي ماچان. پيشانه. پيشخانه. پيش مکان. جِ پيش. مقدمان. سابقان. آنان که در پيش هستند.
...
در نتیجه نوعی تناقض در معنای این واژه وجود دارد. یعنی هم میتواند آغار باشد و هم انجام. به نوعی از طرف آخر، اول معنا میدهد 😊
در بیت جامی اگر دقت کنیم، وقتی میگوید باید رنگ از پیشان خامه بیرون بیاید، هم میتواند از آخر قلم به اول بیاید و هم از اول آن. البته نمیدانیم ایشان از قلم نی استفاده میکرده است یا نوع دیگری.
تا نظر دوستان در مورد پیشان چه خواهد باشد.
تشکر
@ikrsim
غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم
چهسان در شیشهٔ ساعت کنم ریگ بیابان را
«عالمگیر/ اورنگ زیب، پادشاه تیموری هندوستان در قرن یازدهم»
@ikrsim
چهسان در شیشهٔ ساعت کنم ریگ بیابان را
«عالمگیر/ اورنگ زیب، پادشاه تیموری هندوستان در قرن یازدهم»
@ikrsim
بیدل هم مثل خیلی از حکیمان و فیلسوفها معتقد است که در زندگی دنیایی دستیافتن به آرامشِ کامل مقدور نیست. انسان در مرحلهٔ انتقال از رنجی به رنجی احیاناً خفیفتر یا از جنسی دیگر است که میتواند گلویی تازه کند. گاهی وقتها که سختییی پایان مییابد بلافاصله سختی دیگری آغاز میشود. گاهی سایهٔ آفتی که گذشته بر زندگی آدم باقی میماند و به سادگی از میان نمیرود. گاهی آدم با فکر کردن به خاطرات تلخش به خود میلرزد. اما همین رویهٔ مشقتبارِ زندگی آدم را هم بیدل به بهترین شکل در شعر خود به نمایش میگذارد:
به عافیت نیم ایمن ز آفتی که کشیدم
چو آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد
برای توضیح نرسیدن آرامش کامل پس از مصیبت، تصویر غریقی که پس از نجات یافتن از دریا و رسیدن به ساحل هنوز میلرزد چقدر شفاف و مناسب است.
@ikrsim
به عافیت نیم ایمن ز آفتی که کشیدم
چو آن غریق که آرند بر کرانش و لرزد
برای توضیح نرسیدن آرامش کامل پس از مصیبت، تصویر غریقی که پس از نجات یافتن از دریا و رسیدن به ساحل هنوز میلرزد چقدر شفاف و مناسب است.
@ikrsim
کمتر ز قاشقی نتوان بود در طلب
صد تیشه میخورد که رساند لبی به لب
«جعفرالله وردی خان-قرن یازدهم»
در آن زمان ظاهراً قاشق را با چکشکاری شکل میدادهاند. مراد از تیشهخوردن اینجا همان باید باشد.
@ikrsim
صد تیشه میخورد که رساند لبی به لب
«جعفرالله وردی خان-قرن یازدهم»
در آن زمان ظاهراً قاشق را با چکشکاری شکل میدادهاند. مراد از تیشهخوردن اینجا همان باید باشد.
@ikrsim
دوست عزیزی پیام دادهاند که:
(سلام، قاشقا قدیم چوبی بوده مهندس،
اون شاعر بنده خدام فرق تیشه و چکش رو حتما میدونسته😁)
بنده آنچه از دوران تیموری در موزیمها دیدهام همان قاشق فلزی بوده که اتفاقاً رد چکشکاری روی آن معلوم میشده، اما این که با تیشه قاشق چوبی میساختهاند هم حرفیست. ولی خدایی برای ساختن قاشق چوبی تیشه کمی بزرگ مینماید. حالا نگویید تیشههای کوچکی هم بوده است. تشکر از دوست عزیز مان.
(سلام، قاشقا قدیم چوبی بوده مهندس،
اون شاعر بنده خدام فرق تیشه و چکش رو حتما میدونسته😁)
بنده آنچه از دوران تیموری در موزیمها دیدهام همان قاشق فلزی بوده که اتفاقاً رد چکشکاری روی آن معلوم میشده، اما این که با تیشه قاشق چوبی میساختهاند هم حرفیست. ولی خدایی برای ساختن قاشق چوبی تیشه کمی بزرگ مینماید. حالا نگویید تیشههای کوچکی هم بوده است. تشکر از دوست عزیز مان.
در مقالهای از خانم ملیحه کرباسیان چنین آمده است:
....قاشق شربتخوری باید از چوب گلابی ساخته میشد (موریه، ۱ / ۱۱۶). این قاشقها با هنرمندی خاصی ساخته میشد و دستۀ آن شبکهسازی شده بود (نک : فلاندن، ۶۵). روی دستۀ دمطاووسی قاشقِ افشرهخوری اشعاری وجود داشت، مثل:
تیشهها خوردم به سر فرهادوار
تا رسیدم بر لب شیرین یار
....
کمتر ز قاشقی نتوان بود در طلب
صد تیشه میخورد که رساند لبی به لب
...
چوب ضعیف را اگرش تربیت دهی
جایی رسد که بوسهگه خسروان شود
(جمالزاده، همانجا)
آدرس مقالهٔ مذکور
https://www.cgie.org.ir/fa/article/257659/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C
@ikrsim
....قاشق شربتخوری باید از چوب گلابی ساخته میشد (موریه، ۱ / ۱۱۶). این قاشقها با هنرمندی خاصی ساخته میشد و دستۀ آن شبکهسازی شده بود (نک : فلاندن، ۶۵). روی دستۀ دمطاووسی قاشقِ افشرهخوری اشعاری وجود داشت، مثل:
تیشهها خوردم به سر فرهادوار
تا رسیدم بر لب شیرین یار
....
کمتر ز قاشقی نتوان بود در طلب
صد تیشه میخورد که رساند لبی به لب
...
چوب ضعیف را اگرش تربیت دهی
جایی رسد که بوسهگه خسروان شود
(جمالزاده، همانجا)
آدرس مقالهٔ مذکور
https://www.cgie.org.ir/fa/article/257659/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C
@ikrsim
www.cgie.org.ir
سفره و سفرهآرایی | مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
سفره در لغت به معنی پارچهای که میگسترند تا روی آن خوردنی و نوشیدنی قرار دهند (معین، نفیسی، ذیل واژه) و سفرهآرایی هنرِ چیدن غذا بر سفره است.
در جوانی روشِ حالت پیری دارم
چون گلِ زرد، بهارم به خزان میماند
«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»
@ikrsim
چون گلِ زرد، بهارم به خزان میماند
«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»
@ikrsim
رفته رفته آبرو را برطرف سازد غضب
آب را چندان که جوشانند کمتر میشود
«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»
@ikrsim
آب را چندان که جوشانند کمتر میشود
«اشرف مازندارانی-قرن یازدهم و دوازدهم»
@ikrsim