سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
⋆˙نوجوان بدون زحمتی بازوی چویا را گرفت و بلندش کرد در همان لحظه بی نظمی های گرانشی همراه با عذاب چویا ناپدید شدند.
"تچ... باید تو میبودی هاه...؟"
جوان قبل اینکه چویا را روی شانه هایش گذاشته و بلند کند با صراحت گفت: "تو حتی نمیتونی مثل آدم بیرون بری میتونی؟"𓂃
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ˊآلباتروس زمزمه کرد: متاسفم چویا... اون شکستم داد نمیتونم ببینم...حتی دیگه نمیتونم پاهامو حس کنم." چشمانش دیگر دنیای زندگان را نمیدید پاهایش هم از زانو به پایین له شده بود.
چویا احساساتش را به کناری نگه داشت و جواب داد: "تو همیشه همینجوری شگفت انگیز بودی. باید به خودت افتخار کنی."
آلباتروس نفس راحتی کشید و استرس از چهره اش محو شد. «چویا...به موتورسیکلت تو گاراژم .هست برای کار ازش استفاده میکردم دارایی ارزشمندمه...با خیال راحت...ازش استفاده کن..."𓂃 ࣪ ִ
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
--پیانومن، آیسمن، لیپمن، آلباتروس، دکتر.
همه شان مرده بودند.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
+"بهم بگو مرد حلبی چرا اونا مردن؟"
-"چونکه... ورلن کشتشون."
+"پس چرا کشتشون؟"
-"به خاطر تو چویا"
-"به این دلیل اتفاق افتاد که تو تصمیم گرفتی با مافیا بمونی ورلن معتقد بود این پنج نفر دلیلی بودن که میخوای بمونی پس کشتشون و احتمالاً به همین دلیلم به کشتن ادامه میده."
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
"قلبت رو دنبال کن"
روی یک زانو نشستم و با احترام سرم رو خم کردم
"آرزوی تو دستور منه."
چویا مات و مبهوت بهم نگاه کرد و پرسید: "مطمئنی؟"
"مطمئنم. تصمیم گرفتم هیچوقت بهم دستور غیر عاقلانه ای نمیدی"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"دیر کردی برادر عزیزم"
"وقتی میشنوم تو منو برادر صدا می زنی حالم به هم میخوره"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
"تمرکز کن هیولا رو با اراده‌ت رام کن اگه این کار رو نکنی میمیری"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
-"جوری حرف میزنی انگار مطمئنی چویا انسانه"
"مطمئنم" دازای با لبخند آهی کشید.
"امکان نداره بتونم از یه رشته شخصیت دست ساز اینقدر متنفر بشم"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"اون همه رو میبینه منو میبینه تو رو میبینه بالاخره تو باید بمیری اون اینقدر نگات میکنه تا اینکه به روزی مستقیم بهت برسه دارم در مورد زمان حرف میزنم اون دشمن همه ماست."
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
🌘⋮ چویا فریاد زد : "با این سرعت ما هم مکیده میشیم! سیمو قطع کن!"
آدام هم در پاسخ فریاد زد : "نمیتونم این کارو کنم اگه این سیمو قطع کنم دیگه هیچوقت فرصتی برای نزدیک شدن بهش گیرمون نمیاد نگران نباش همه چی طبق محاسباتم پیش میره"
سپس آدام طنابی را که او و چویا را به هم وصل کرده بود قطع کرد و چویا را به عقب هل داد.
"چی....؟"
چویا با حیرت به آدام نگاه کرد آدام حینی که به داخل کره سیاه ورلن کشیده میشد فقط لبخندی به چویا زد.
چیز زیادی از آدام باقی نمانده بود بدنش از سینه به پایین به علاوه بازوی چپش از بین رفته بود و ماشین آلات داخلی اش به طور کامل در معرض دید بود ماهیچه های مصنوعی و کابلهای هدایت عصبی ازش آویزان شده بودند و همزمان مایع کاربردی سفید رنگ درون خاک نشت میکرد. تنها نگاه آدام حرکت میکرد.
او به چویا نگاه کرد چشمانش مصمم بودند انگار سعی داشت چیزی به چویا بگوید.
"انجامش بده"
این چیزی بود که تکان دادن ضعیف سرش به چویا میگفت.⭑
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چویا با چانه اش به ورلن اشاره کرد که به پشت سرش نگاه کند.
"یه حمله غافلگیر کننده به حمله واقعاً مسخره حمله ای که هیچوقت انتظارشو نداری...مثل این"
ناگهان دستی شانه ورلن را لمس کرد و ورلن فوراً به پشت سرش نگاه کرد.
و با چرخاندن سرش گونه اش درست به انگشت اشاره کسی خورد.
"چی____؟"
"دوست داری یه جوک اندرویدی بشنوی؟"
سوزن ظریفی از انگشت اشاره بیرون زده بود.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
دنیا..... قراره تموم بشه.
چویا ── زندگی کن.
چویا در هوا چرخید و به ورلن نگاه کرد ورلن با حسرت لبخند میزد.
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
⤸⋆˙ورلن به طور مختصری اعلام کرد : "این بچه رو به فرانسه نمیدم"
"اونو به هیچکس نمیدم به مرکز تحقیقاتیم برنمیگرده این پسر تو یه روستای آروم و دور افتاده جایی تو خفا بزرگ میشه و هیچوقت نمیفهمه واقعاً چیه"
🍓21❤‍🔥1💋1💘1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM