🌘 ݁ ˖๋ ࣭ ⭑مثلاً، بیشتر وقتامون اینجوری پیش میره.
+"هی این فرنی داغه اینجوری نمیتونم بخورمش."
+"بابا دارم میگم جدی جدی خیلی داغه میدونی که من نمیتونم از دستام استفاده کنم آخه اینجوری منو بستی هوم؟ نه نه نچیونش تو دهنم... داغه! داغه !!!"
+"دارم میخورم دارم میخورم دیگه یکی دیگه نه آخخخ وایسا... نمیتونم تکون بخورم... آییی!! رفت تو چشمم دردم اومد داغه!! درد دارهههه!!!!"
+"هی گفتم به کاری کنی حوصله م سر نره ولی آخه اینکه برام کتاب بخونی؟ این کاری نیست که با کسی تو سن من انجام بدی میدونی؟ تازه همه ش همین به کتاب رو میخونی چند صفحه ی آخرشم که نیست یعنی من حتی نمیتونم بفهمم آخرش چی میشه میخوای شکنجهم کنی؟ مدل جدید شکنجه ست؟"
🌑 ݁ ˖๋ ࣭ ⭑+"بيخيال فقط دوبار در روز میتونم برم دستشویی؟ یکاریش بکن دیگه نمیشه؟ حتی زندانیای مافیای بندر بیشتر از الان من آزادی دارن."
خیلی واقع گرایانه نقش بازی میکنه.
نادیده ش میگیرم و سرم به پرستاری کردن خودم گرمه فداکاریم نتیجه داده از چشمهای مرد جوون بعد از چند روز خستگی میباره تو صداش ضعف موج میزنه
+"من نمیتونم....در برابر این یارو کاری کنم. کلا گوشش بدهکار نیست."
واقعاً درک نمیکنم منظورش از گفتن این جور حرفا چیه ولی از اون به بعد، دازای نسبت به چیزایی که میگم، مطیع تر رفتار میکنه.
🌒 ݁ ˖๋ ࣭ ⭑از اون موقع به بعد دازای استراتژیش رو عوض کرده به جای شکایت کردن از نحوه ی پرستاریم شروع کرده ازم غذاهای خیلی خاصی میخواد. مخصوصاً غذاهایی که ترکیباتشون راحت گیر نمیاد با این کارش ازم میخواد تسلیم بشم، اما من مرد روزای سختم بردبار و مستحکم در ضمن من مرد عملم کسی هستم که فکر میکنه اونی که اینجوری دستهاش به هم بسته شده نیاز به به نگهداری درست و درمون داره پس به همین خاطر تبدیل به یه آشپز خبره و دوست داشتنی میشم.
دازای با چشمهای مملو از کینه ش جوری نگاهم میکنه که انگار هر لحظه قراره بکشتم اونم در حالی که میگه "خوشمزه ست"
🍓3❤1💋1🦄1
꙳-"خب نظرت در مورد به بازی چیه؟ کسایی که قبلاً اینجا زندگی میکردن اتفاقی به دسته کارت رو جا گذاشتن. هربار که کل 16 مهره ت رو از دست دادی یکی از رازهات رو بهم بگی؟"
+"راز؟ از قبل بهش فکر کرده بودی مگه نه؟ هاها، جالبه فکر کردی میتونی کلی از رازهام رو بفهمی؟"
+"خیلی وقت میگذره از موقعی که به نفر انقدر در برابر بردن من مصمم بوده."
-"انتظار داری برنده هم بشی؟"
+"آره. این از اون بازیاییه که تا حالا حتی یه بار هم توشون نباختم، تا خود ابدیت، حتی بدونه از رازهام رو هم نمیشنوی"࿔
+"راز؟ از قبل بهش فکر کرده بودی مگه نه؟ هاها، جالبه فکر کردی میتونی کلی از رازهام رو بفهمی؟"
+"خیلی وقت میگذره از موقعی که به نفر انقدر در برابر بردن من مصمم بوده."
-"انتظار داری برنده هم بشی؟"
+"آره. این از اون بازیاییه که تا حالا حتی یه بار هم توشون نباختم، تا خود ابدیت، حتی بدونه از رازهام رو هم نمیشنوی"࿔
🍓3❤1💋1🦄1
݁ ˖๋ ࣭ +-"رازهای تو چقدر زیادن."
این بازی هجدهمه و من همه شون رو بردم.⊹ ࣪
این بازی هجدهمه و من همه شون رو بردم.⊹ ࣪
🍓3❤1💋1🦄1
⋆˙"اگه کسی بدون رفتن به اون مکان بمیره میشه گفت اون چیزی جز یه احمق نیست، این رو مطمئن باش. جای ساکتیه دور هم نیست حتی برای رفتن به اونجا به صلاحیت یا شرایط خاصی نیاز نداری چیزی که هست اینه که همه نمیتونن از ارزش اونجا لذت ببرن."𓂃
🍓3❤1💋1🦄1
+"مردن توی زندگی صد در صده، ولی اگه به کل دنیای زنده نگاه کنی موجودات زنده ای هستن که هیچوقت نمیمیرن و موجودات زنده ای هستن که طول عمر ندارن. این یعنی مرگ انسان چیزی جز عملکرد زندگی نیست فقط و عده ایه که توی فیلمنامه ی زندگی به عنوان پایان نوشته شده."
-"پس منظورت اینه که زندگی چیزی برای پشیمونی نداره؟"
+"نه بدتر از اونه با اینکه هممون از اول مرگ تضمین شده داریم همه انسان ها با یه آرزوی از قبل تعیین شده به اسم من 'نمیخوام بمیرم' متولد شدن حتی این هم صد در صد برای همه صدق میکنه برای همین این آرزو هیچوقت برآورده نمیشه."
دلیل تاریکی دازای هم انتهایی نداره.
-"فقط تو میتونی دنیای خودت رو درک کنی، ولی این حقیقتی که تو یه احمقی رو تغییر نمیده این رو بهت قول میدم"
-"پس منظورت اینه که زندگی چیزی برای پشیمونی نداره؟"
+"نه بدتر از اونه با اینکه هممون از اول مرگ تضمین شده داریم همه انسان ها با یه آرزوی از قبل تعیین شده به اسم من 'نمیخوام بمیرم' متولد شدن حتی این هم صد در صد برای همه صدق میکنه برای همین این آرزو هیچوقت برآورده نمیشه."
دلیل تاریکی دازای هم انتهایی نداره.
-"فقط تو میتونی دنیای خودت رو درک کنی، ولی این حقیقتی که تو یه احمقی رو تغییر نمیده این رو بهت قول میدم"
🍓3❤🔥1💋1🦄1
"از وقت گذروندن تو این خونه بدم نمیاد نه به اندازه ای که فکر میکردم"
🍓3❤🔥1💋1🦄1
݁ ˖๋ ࣭ ⭑حق با توئه هیچ خوب و بدی توی انتظار مرگ رو کشیدن نیست. چون به نظر میرسه کلی چیز مهم تو این دنیا هست ولی در حقیقت هیچ چیز اونقدر مهم نیست، مرگ و زندگی اونقدرا هم مهم نیستن.
🍓3❤🔥1💋1🦄1
⊹ ࣪ ִ ໋هیچوقت تا به حال تا این حد تلاش نکرده بودم به قلب یه نفر نزدیک بشم. حس نمیکنم هم خوب انجامش داده باشم ولی به طرز عجیبی کافیه زیاد هم پشیمون نیستم. حتی اگه همین الان و همین جا هم اینو نگم احتمالاً یه وقتی یه جایی در آینده به دازای میگمش حسش میکنم.༯
🍓3❤🔥1💋1🦄1
⊹ ࣪ ִ ໋چطوره بهتون بگم که چرا از همون اولش هم رفتم جلوی خونهی اون کله پا شدم؟ چون یه شایعه به گوشم خورده بود شایعه میگفت که هیچ شیطانی نمیتونه حتی نزدیک اون خونه بشه، چه دزد چه قاچاقچی یا حتی مافیا مهم نیست طرف کی یا چیکاره باشه فقط امکان نداره بتونه نزدیک اون خونه دردسر درست کنه چون اونجا یه منطقه آرومه انگار از "کسی" یا چیزی میترسن𓂃𓏲
🍓3❤🔥1💋1🦄1
حالا که تو هر دوتا دستم اسلحه دارم دیگه مبارزه کافیه از اینجا به بعد وقت رقصه.
🍓3❤🔥1💋1🦄1