●Pan's Labyrinth
●Completed
● در بحبوحه اسپانیا بعد از جنگ داخلی دختری به اسم اوفیلیا همراه مادر باردارش به خانه پدر بیرحمش میروند، او در جنگل تاریک هزارتویی پنهان پیدا میکند و موجودی به اسم فان به او میگوید که اوفیلیا شاهدختی گمشدهست، و برای بازگشت به دنیای زیرین باید ماموریت های خطرناک انجام دهد.
#معرفی
●Completed
● در بحبوحه اسپانیا بعد از جنگ داخلی دختری به اسم اوفیلیا همراه مادر باردارش به خانه پدر بیرحمش میروند، او در جنگل تاریک هزارتویی پنهان پیدا میکند و موجودی به اسم فان به او میگوید که اوفیلیا شاهدختی گمشدهست، و برای بازگشت به دنیای زیرین باید ماموریت های خطرناک انجام دهد.
──داستان شاهدختی که زاده ماه بود اما عاشق خورشید شد.☾ ๋࣭ ࣪
#معرفی
◞˖° شرارت به ندرت به خود شکل میگیرد. اغلب اوقات اول چیزی نیست جز کلامی، یه نجوا، نگاهی گذرا، خیانت ولی بعد رشد میکند و ریشه می دواند همچنان نامرئی است و به چشم نمی آید. فقط قصه های پریان به شرارت شکل درست و حسابی میدهند گرگهای بد گنده شاه های شرور دیوها و شیاطین....
─گرچه بچه اش هنوز این را نمی فهمید.
مردان به در حکومت میکردند و فقط یک مرد میتوانست هر دوی آنها را امن و امان نگه دارد. مادر افلیا خودش نمیدانست ولی او هم به قصه های پریان باور داشت. کارمن کاردوسو به خطرناکترین قصه بین تمام قصه های پریان باور داشت. قصه ی همان شاهزاده ای که او را نجات میداد.。˚
مردان به در حکومت میکردند و فقط یک مرد میتوانست هر دوی آنها را امن و امان نگه دارد. مادر افلیا خودش نمیدانست ولی او هم به قصه های پریان باور داشت. کارمن کاردوسو به خطرناکترین قصه بین تمام قصه های پریان باور داشت. قصه ی همان شاهزاده ای که او را نجات میداد.。˚
❀˖°«خیلی سال پیش توی به سرزمین دلگیر و دور...یک کوهستان عظیم بود از جنس سنگ چخماق سیاه و روی قله ی اون کوه یک گل سرخ جادویی هر سپیده دم میشکفت میگفتن هر کی اون رو بچینه جاودان میشه، ولی هیچ کس جرئت نداشت بهش نزدیک بشه چون خارهاش زهر آگین بود. مردم میگفتن خارهای گل سرخ خیلی درد دارن، به همدیگه هشدار میدادن که هر کی از کوه بره بالا میمیره براشون راحت بود که درد و خارهای گل رو باور کنن. ترس بهشون کمک میکرد بهش ایمان بیارن ولی هیچ کدومشون جرئت نکرد به دلش امید بده که آخرش گل سرخ به اونها زندگی جاودان پاداش میده. امیدی نداشتن؛ حتی یک ذره. این بود که گل سرخ شب به شب میپژمرد و نمیتونست هدیهش رو به کسی ببخشه.....گل از یاد رفت و گم شد و روی قله ی اون کوه سرد و تاریک تا آخر دنیا تنهای تنها موند🥀.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
-بعضی ها صدام میزنن "پَن". ولی یک عالم اسم داشتم. اسم هایی که فقط باد و درختها میتونن تلفظ کنن. من کوهم، جنگلم، زمینم، من فان هستم. همینطور که همیشه بودم و خواهم بود.
«نگران نباش. حال مادرت خیلی زود بهتر میشه، بچه دار شدن پیچیده است.»
«پس من هیچ وقت بچه دار نمیشم.»
«پس من هیچ وقت بچه دار نمیشم.»