─گرچه بچه اش هنوز این را نمی فهمید.
مردان به در حکومت میکردند و فقط یک مرد میتوانست هر دوی آنها را امن و امان نگه دارد. مادر افلیا خودش نمیدانست ولی او هم به قصه های پریان باور داشت. کارمن کاردوسو به خطرناکترین قصه بین تمام قصه های پریان باور داشت. قصه ی همان شاهزاده ای که او را نجات میداد.。˚
مردان به در حکومت میکردند و فقط یک مرد میتوانست هر دوی آنها را امن و امان نگه دارد. مادر افلیا خودش نمیدانست ولی او هم به قصه های پریان باور داشت. کارمن کاردوسو به خطرناکترین قصه بین تمام قصه های پریان باور داشت. قصه ی همان شاهزاده ای که او را نجات میداد.。˚
❀˖°«خیلی سال پیش توی به سرزمین دلگیر و دور...یک کوهستان عظیم بود از جنس سنگ چخماق سیاه و روی قله ی اون کوه یک گل سرخ جادویی هر سپیده دم میشکفت میگفتن هر کی اون رو بچینه جاودان میشه، ولی هیچ کس جرئت نداشت بهش نزدیک بشه چون خارهاش زهر آگین بود. مردم میگفتن خارهای گل سرخ خیلی درد دارن، به همدیگه هشدار میدادن که هر کی از کوه بره بالا میمیره براشون راحت بود که درد و خارهای گل رو باور کنن. ترس بهشون کمک میکرد بهش ایمان بیارن ولی هیچ کدومشون جرئت نکرد به دلش امید بده که آخرش گل سرخ به اونها زندگی جاودان پاداش میده. امیدی نداشتن؛ حتی یک ذره. این بود که گل سرخ شب به شب میپژمرد و نمیتونست هدیهش رو به کسی ببخشه.....گل از یاد رفت و گم شد و روی قله ی اون کوه سرد و تاریک تا آخر دنیا تنهای تنها موند🥀.𓂃 ࣪˖ ִֶָ
-بعضی ها صدام میزنن "پَن". ولی یک عالم اسم داشتم. اسم هایی که فقط باد و درختها میتونن تلفظ کنن. من کوهم، جنگلم، زمینم، من فان هستم. همینطور که همیشه بودم و خواهم بود.
«نگران نباش. حال مادرت خیلی زود بهتر میشه، بچه دار شدن پیچیده است.»
«پس من هیچ وقت بچه دار نمیشم.»
«پس من هیچ وقت بچه دار نمیشم.»
☘-سرش را گذاشت روی شانه ی مرسدس و چشم هایش را بست. می خواست توی آغوش مرسدس پنهان شود. از دنیا از خون از گرگ از فان از همه چیز و همه کس پنهان بشود. هیچ قلمرو زیر زمینی ای وجود نداشت که بتواند به آن فرار کند. همه این دروغ بود. فقط یک دنیا وجود داشت. آن یک دنیا هم خیلی تاریک بود.𓂃࣪˖
🌱─مرسدس عادت نداشت بچه ها را بغل کند. گرچه خودش هنوز جوان تر از آن بود که بچه داشته باشد. آخرش که بازوهایش را دور دخترک انداخت لطافتی که به دلش افتاد او را ترساند. در این دنیا لطیف بودن خطرناک بود. افلیا را میان با روانش به آغوش کشید. گرچه همچنان بخشی از وجودش او را از این دلسوزی و شفقتی که تسلیم آن شده بود بر حذر میداشت خودش زمانی آرزو کرده بود. دختری داشته باشد اما جنگ کاری کرد این آرزو را از یاد ببرد جنگ باعث شد خیلی چیزها از یادش برود.⋆.