روزی روزگاری ولی نه خیلی وقت پیشها در جنگلی کهن بچه خواری زندگی می کرد. روستاییانی که از زیر درختان چوب خشک جمع میکردند تا زمستان را بگذرانند صدایش می زدند مرد رنگ پریده قربانی هایش چنان پرشمار بودند که دیوارهای تالارهایی که زیر زمین جنگل ساخته بود پوشیده بود از اسم هاشان با استخوان هاشان اسباب و اثاثیه ای به ظرافت اندامشان می ساخت و فریادهاشان می شد موسیقی خوش برای ضیافتهایش سر همان میزی که آن همه بچه کشته بود.
دالان های پیچان کنام بچه خوار طوری طراحی شده بودند که تعقیب و گریز را لذت بخش تر کنند. بچه ها سرعت شگفت انگیزی داشتند و مرد رنگ پریده این را خوب می دانست. ناسلامتی قبل از اینکه قتل بچه ها او را به چیزی بی چهره و بی سن و سال تبدیل کند خودش هم انسان بود.
از وقتی که پسرکی بود در بی رحمی مهارت داشت. حتی آن موقع هم مردم صدایش می زدند پالیدو(رنگ پریده)، چون خوشش نمی آمد زیر خورشید باشد و برای همین همیشه پوستش مثل ماه آبکی رنگ پریده بود اول روی حشرات تمرین کرد بعد پرندگان آخرش هم روی گربه های مادرش.
وقتی سیزده سالش بود. اولین بچه را کشت برادر کوچکترش را کشت که هم دوستش داشت و هم به او حسادت می کرد.
کمی پس از آن رفت و زیر دست یک کشیش در دایره ی تفتیش عقاید ساسانی مشغول به کار شد. این کمیته ابزار مخوف کلیسای کاتولیک بود تا با آن هر کسی را که در اصول و عقایدشان تردید میکرد تعقیب کنند و بکشند. کشیش بریاترین و جذاب ترین چیزها را درباره ی شکنجه و شیوه های گوناگون کشتن را به او یاد داد و بعد از سه سال مهارتهایش و به جایی رسید که روی دست. استادش زد برای همین هم مهارتهایش را روی استادش آزمود، قلب کشیش را جا در آورد و همان طور که می تپید خورد. چون جایی خوانده بود که بی رحمی با بلعیدن آن چند برابر می شود. و هم بعد از آن خوراک واقعاً ظلمت موذیانه تری احساس کرد و تقوا و تعصب کشیش بی رحمی پالیدو را تقویت کرد.
یک شب که حسابی دمار از روزگار قربانی اش در آورده بود. چشمان پالیدو و دیگر نتوانستند شاهد اعمال او به او باشند و مثل میوه هایی رسیده از کاسه افتادند بیرون. برای همین مرد رنگ پریده دستانش را سوراخ کرد تا از آن به بعد چشم هایش را بگذارد کف دستانش گاهی اوقات چشمان کف دستانش موقع شکار مزاحم میشدند. سه بچه توانستند فرار کنند چون چشم هایش او را یاری نکردند. مرد رنگ پریده در هر حال اسم دو نفرشان را روی دیوارهای تالارش نوشت ولی اسم سوم را خط زد. گرچه مرد رنگ پریده این نام را از روی دیوارش تراشید هیچ وقت آن را در فراموش نکرد.
آن پسر بعد ها هنرمندی معروف شد که بقیه عمرش تصاویر بسیار زیبا نقاشی کرد تا ظلمتی را که در بچگی دیده بود روشن کند.
🍀-برادر، برادر کوچولو اگه صدام رو میشنوی باید بگم اوضاع چندان خوب نیست ولی خیلی زود باید بیای بیرون. تو مامان رو خیلی مریض کردی. میخوام ازت به درخواست بکنم. فقط یکی! وقتی که اومدی بیرون، لطفاً به مامان آسیب نزن. وقتی ببینیش خودت می فهمی. مامان خیلی خوشگله هر چند به عالم روز میشه که غمگین بوده وقتی لبخند می زنه میدونم که عاشقش میشی مطمئنم عاشقش میشی. ببین چی میگم! اگه کاری رو که میگم بکنی تو رو میبرم به قلمرو خودم و شاهزاده میکنمت، قول میدم شاهزاده میشی!
روزی روزگاری در کلبه ای در جنگل کهن، زنی زندگی می کرد به نام روسیو یک روز پدر بچهها با کمربند به جان بچه ها افتاد روسیو آن مرد را ترک کرد. مردم دهکده های مجاور صدایش میزدند ساحره.
او پسر و دختری داشت که وقتی درست چند روز بعد از آنکه پسرش تولد دوازده سالگی خود را جشن گرفت دو ماه مانده بود تا دخترش یازده ساله بشود روسیو به آن دو گفت: «ممکنه مجبور بشم به همین زودی شما رو ترک کنم دیشب توی خواب مرگ خودم رو دیدم نمی ترسم به قلمرو زیرزمینی برم اما نگرانم شما دو نفر کوچک تر از اون باشین که یکه و تنها توی این دنیا زندگی کنین پس به هر دوی شما هدیه ای میدم که اگه خوابم تعبیر شد. شما رو در امان نگه داره.»
بچه ها نگاهی وحشت زده به هم انداختند رؤیاهای مادرشان همیشه به واقعیت می پیوست.
روسیو دست دخترش را گرفت و انگشتان دخترک را دور دسته ی چوبی و صاف چاقوی آشپزخانه ی کوچکی بست.
ساحره گفت: «لویسا این چاقو از تو در برابر تمام خطرها محافظت می کنه. داره بیشتر از این هم ازش بر میاد این چاقو نقاب آدم ها رو میشکافه و صورت واقعی شون رو آشکار میکنه که خیلی وقتها سعی دارن پنهانش کنن.»
لوسیا ناچار بود جلوی اشکهایش را بگیرد چون مادرش را خیلی دوست داشت. چاقو را گرفت و آن را لای چینهای پیشبندش پنهان کرد.
ساحره به پسرش گفت: «میگوئل برای تو تیغ متفاوتی دارم» و انگشتان او را دور دسته ی نقره ای یک تیغ صورت تراشی بست. «این برای تو همون کاری رو میکنه که چاقوی آشپز خونه برای خواهرت تیغه ش با تیزی خودش از تو در برابر تمام آسیبها محافظت میکنه و وقتی اون قدر بزرگ بشی که صورتت رو بتراشی تیغ نه فقط ته ریش رو از روی چونهت می تراشه، بلکه تو رو از شر خاطرات دردناک هم خلاص میکنه هر دفعه که ارش استفاده کنی. کاری می کنه قلبت هم مثل صورتی که تازه اصلاح کردی احساس جوانی کنه با این حال مراقب باش بعضی خاطرات هستن که باید اونها رو نگه داریم. هر چند که دردناک باشن پس از هدیه ی من عاقلانه استفاده کن، پسرم، زیاد هم استفاده نکن.»
روز بعد روسیو از جایی درون جنگل که هر روز می رفت تا گیاهان دارویی تازه جمع کند برنگشت. تازه صبح روز بعد بود که فرزندانش فهمیدند نجیب زاده ای به سربازهایش دستور داده او را در همان برکه ی آسیابی غرق کنند که روسیو اغلب آنها را میبرد آنجا تا از آب درباره ی گذشته و آینده بپرسد. لویسا و میگوئل که میدانستند کم پیش می آید بچه های ساحره ها را زنده بگذارند. سراسیمه دارو ندارشان را جمع کردند و کلبه ای را که به آن می گفتند خانه ترک کردند. آن دو در سمت دیگر جنگل غاری پیدا کردند که با آسیاب محل مرگ مادرشان فاصله داشت و امن بود غار شبها در برابر اسم موجودات تیزدندان پناه شان میداد و آن دو تیغ هم خوراک شان را تأمین می کردند و حتی یک روز که مرد رنگ پریده نزدیک غارشان در جنگل پرسه میزد از آن دو محافظت کردند.
هوا دیگر بوی برف میداد که کشاورزی که بی مجوز در جنگل خرگوش شنا میکرد آنها را یافت. از آنجایی که او و همسرش بچه دار نمی شدند. آنها با بی آنکه بپرسد از کجا آمدواند به خانه برد زوج بی اولاد به آن دو عشق ورزیدن و مثل بچه های خودشان آنها را بزرگ کردند وقتی بزرگ شدند لویا شد پیشخدمت آشپزخانه و میگوئل سلمانی یاد گرفت و دو تیغی که مادرشان به آنها داده بود باز هم شکم آنها را سیر کردند و از آنها محافظت کردند.
لوسیا و میگوئل تمام عمر هدایای مادرشان را عزیز شمردند و سال های که این هدایا را به بچه هاشان دادند. چاقو و تیغ اصلاح همچنان مثل همان اولی دفعه ای که روسیو آنها را در دست بچه هایش گذاشته به تیز و درخشان بود چون هر دو فقط دختر داشتند. تیغ اصلاح به داماد میگوئل رسید که قلبش شوم و بی رحم بود یک روز در هنگامه ی خشم او تیغ را روی گلوی همسر گذاشت تیغ اصلاح از او اطاعت نکرد و در عوض دست خود داماد را برید. ولی از ان روز به بعد به جای آنکه تیغ اصلاح خاطرات دردناک را بهتر ا شده برای مردهایی که از تیغ استفاده میکردند آن خاطرات را زنده می کرد و آن ها را با تاریکی موجود خودشان مسموم می ساخت.
🍂-دنیا به اندازه ی نیمکتی که افلیا رویش نشسته بود سخت و ناراحت کننده شد. و به اندازه ی دیوارهای سفید کاری شده ی اطراف، بایر و تهی. اشک هایش را مثل باران سرد روی صورتش حس کرد تا این زمان نفهمیده بود تنها بودن، پاک یکه بودن یعنی چه. افلیا به هر زحمتی که بود از جا بلند شد و روی تخته های کفپوش، که زیر ریای مردمان سالیان دور ساییده شده بود، آهسته سمت اتاق مادرش رفت که نوزاد آنجا گریه میکرد. شاید جادو واقعاً وجود داشت یک لحظه افلیا حتی خیال کرد که برادرش نام او را صدا میزند ولی بعد چهره ی تهی مادرش را دید. چشم های مات مادرش مثل آیینه ای قدیمی تار بودند.
──نه توی این دنیا از جادو خبری نبود.
ایزدی در کار نبود. جادویی وجود نداشت.
فقط و فقط مرگ بود.
ایزدی در کار نبود. جادویی وجود نداشت.
فقط و فقط مرگ بود.
🌳-در گالسیا جنگلی چنان کهنسال هست که بعضی درختهای آن زمانی را به یاد می آورند که حیوانات شکل انسان به خود میگرفتند و انسان بال و خز در می آورد باشد. درختان نجوا میکنند که بعضی انسانها حتی به بلوط و چنار و درخت برگ در تبدیل شدند و چنان در اعماق زمین ریشه دواندند که نام هاشان را فراموش کردند.
یک درخت انجیر به خصوص هست که درختان دوست دارند وقتی باد برگ هاشان را به نجوا در می آورد. داستانش را برای یکدیگر تعریف کنند. این درخت انجیر روی تپه ای در قلب جنگ می روید میشود راحت آن را تشخیص داد، چون دو شاخهی اصلی اش مثل شاخهای بز خمیده اند و تنه اش هم شکافته است. انگار درخت چیزی را زاییده باشد که زیر پوسته اش روییده بود.
جنگل نجوا میکند که «بله چون این درخت زمانی زنی بود که زیر سایه بان، شاخ و برگ من میگشت و آواز میخواند. زن تمشک های مرا میچید و گل هایم را توی مویش میگذاشت. ولی یک روز زن با فانی ملاقات کرد که خوش داشت هنگام مهتاب زیر درختانم فلوت بنوارد فان این فلوت را از استخوان های انگشت یک غول ساخته بود و نوای او نغمه ی قلمرو زیر زمینی تاریکی را می نواخت که فان از آن آمده بود و با نوری که زن در وجودش داشت بسیار فرق می کرد.»
«همه ی اینها حقیقت دارد و زن با همه ی اینها عاشق فان شد. آن هم عشقی بسیار عمیق و گریز ناپذیر مثل چاه، فان هم در مقابل عاشق او بود. ولی وقتی بالاخره فان از زن خواست تا همراهش به قلمرو زیرزمینی او بیاید، زن از این فکر که باقی عمرش دیگر هرگز ستارگان را نبیند یا باد را روی پوستش حس نکند، به وحشت افتاد برای همین تصمیم گرفت بماند. او رفتن فان را تماشا کرد. هر چند عشق وجودش را لبریز از چنان تمنایی کرد که از پاهایش ریشه رویید تا محبوبش را تا قلمرو زیر زمینی دنبال کند و در همان حال دستانش را سمت آسمان و ستارگانی درار کرد که آنها را به فان ترجیح داده بود.»
«وای که چه اندوهی در دلش داشت غم و اندوه کاری کرد که پوست نرمش به پوسته ی درخت تبدیل بشود. آه او به نوای خش خش باد در میان هزاران برگ تبدیل شد و شبی مهتابی که جان برگشت تا برای او فلوت بنوارد به جای ون درختی دید که نامی را نجوا میکرد نامی که فان هرگز به کسی حزون نگفته بود.»
«فان میان شاخه های درخت نشست و اشکهای خود را مثل شبنم روی صورتش حس کرد شاخه هایی که زیرشان نشسته بود او را گل باران کردند. اما دلداده ی مان دیگر نمی توانست او را بگیرد یا محبتش را نثار او کند فان در دل سرکش و بی باک خود چنان دردی حس کرد که وقتی درخت را نوازش کرد. پوست خودش هم که زمانی پوشیده از خر ابریشمی بود. به اندازه ی تنه ی عشق گمگشته اش زمخت و چوبی شد.»
«فان سراسر شب زیر درخت نشست تا آنکه خورشید بالا آمد و او را در آنجا راند. نور تابناک خورشید هرگز با های سازگار بود و وقتی به زهدان تاریک زمین برگشت درخت شاخه هایش را از اندوه خم و خم تر کرد. تا آنکه شبه سیر شاخ دانی معشوقش شده.»
هشت ماه بعد در شب ماه بدر تنه ی درخت با ناله ای آهسته شکافت و بچه ای آمد بیرون پسری بود که وقار و زیبایی مادرش را داشت و شاخهای لای موی سبزش و سم پاهای باریکش به پدرش رفته بود تا پایش تپه جست و خیز کرد و رقصید. درست همان طوری که زمانی مادرش زیر درختان گشته بود بعد هم برای خودش از استخوان پرندگان فلوتی ساخت تا جنگل را با نغمه ای بر کند که از عشق و اندوه می سرود.
در اعماق زمین فان که سرگرم آموختن راه و رسم دربار به شاهدخت بود آهنگ فلوت را شنید عذر خواست و از گذرگاههای مخفی که فقط او از وجودشان خبر داشت به قلمرو بالایی شتافت ولی وقتی رسید. از نوای فلوت خبری شود و فقط رد شم های کوچکی را روی خزدها یافت که پس از چند قدم رقصان باران آن ها را پاک کرده بود.
──افلیا دستش را گرفت. «من رو هم با خودت ببر! خواهش می کنم!»
مرسدس صورت ترسانش را نوازش کرد و یواش گفت: «نه، نه نمی تونم» دخترک دستانش را دور گردن مرسدس انداخت. کوچک تر از آن بود که توی این دنیا تنها باشد، زیادی کوچک بود. مرسدس مویش را که مثل مال خودش سیاه پر کلاغی بود، بوسید و او را در آغوش گرفت درست همان طور که زمانی آرزو کرده بود دختر خودش را بغل کند. «نمی تونم عزیزم بر می گردم میام دنبالت قول میدم.» افلیا رهایش نمیکرد آنقدر محکم بغلش کرده بود که مرسدس تپش قلبش را حس میکرد. التماس کرد: «من رو هم با خودت ببر!» باز هم تکرار کرد: «من رو هم ببر!»
مرسدس صورت ترسانش را نوازش کرد و یواش گفت: «نه، نه نمی تونم» دخترک دستانش را دور گردن مرسدس انداخت. کوچک تر از آن بود که توی این دنیا تنها باشد، زیادی کوچک بود. مرسدس مویش را که مثل مال خودش سیاه پر کلاغی بود، بوسید و او را در آغوش گرفت درست همان طور که زمانی آرزو کرده بود دختر خودش را بغل کند. «نمی تونم عزیزم بر می گردم میام دنبالت قول میدم.» افلیا رهایش نمیکرد آنقدر محکم بغلش کرده بود که مرسدس تپش قلبش را حس میکرد. التماس کرد: «من رو هم با خودت ببر!» باز هم تکرار کرد: «من رو هم ببر!»