سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
-سرش را گذاشت روی شانه ی مرسدس و چشم هایش را بست. می خواست توی آغوش مرسدس پنهان شود. از دنیا از خون از گرگ از فان از همه چیز و همه کس پنهان بشود. هیچ قلمرو زیر زمینی ای وجود نداشت که بتواند به آن فرار کند. همه این دروغ بود. فقط یک دنیا وجود داشت. آن یک دنیا هم خیلی تاریک بود.𓂃࣪˖
🌱─مرسدس عادت نداشت بچه ها را بغل کند. گرچه خودش هنوز جوان تر از آن بود که بچه داشته باشد. آخرش که بازوهایش را دور دخترک انداخت لطافتی که به دلش افتاد او را ترساند. در این دنیا لطیف بودن خطرناک بود. افلیا را میان با روانش به آغوش کشید. گرچه همچنان بخشی از وجودش او را از این دلسوزی و شفقتی که تسلیم آن شده بود بر حذر می‌داشت خودش زمانی آرزو کرده بود. دختری داشته باشد اما جنگ کاری کرد این آرزو را از یاد ببرد جنگ باعث شد خیلی چیزها از یادش برود.⋆.
🫧-مرسدس لالایی را هم برای دخترک زمزمه کرد هم برای خودش.
لالایی ترس آن دو را خواب کرد.
اما آرامش دوام زیادی نداشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
݁ ˖๋ ࣭ ⭑خیلی وقت پیش ها، وقتی بیشتر آدمها طول روز را با خورشید اندازه می گرفتند، شاهی در مادرید حکومت میکرد که تمام فکر و ذکرش شده بود زمان و زمان سنج ها به ساعت سازهای مشهور سراسر دنیا ساعتهای شنی و دیواری و جیبی و آفتابی سفارش می داد و برای پرداخت هزینه ی این ابزارهای ظریف رعیت هایش را به شاهان دیگر می فروخت تا سرباز یا کارگر ارزان قیمت مزرعه بشوند. سرسراهای کاخش پر بود از صدای شن روان در ساعتهای شنی عظیم و حتی در باغهای پهناورش ساعتهای آفتابی با سایه ای که روی زمین می انداختند ساعتها را می شمردند. ساعت هایی داشت به شکل پرندگان محبوبش و بعضیهای دیگر با ظاهر اژدهاهای مینیاتوری ساعت زمان کامل را اعلام میکردند حتی در دور افتاده ترین گوشه های دنیا هم مردم کاخ سلطنتی او در مادرید را صدا میزدند. همسر شاه برایش یک پسر و یک دختر زاییده بود، اما آنها اجازه نداشتند مثل بقیه ی بچه ها بازی کنند یا بخندند. ساعتهایی که شاه به آنها داده بود روزهای آن دو را اندازه میگرفتند و به آنها حکومت میکردند و با عقربه های نقره ای و طلایی شان به آنها دستور میدادند چه موقع بیدار شوند و بخورند و بازی کنند و بخوابند.

یک روز دلقک محبوب شاه به خودش جرئت داد تا به شوخی به اربابش بگوید شاه برای این به ساعت ها علاقه دارد چون از مرگ میترسد و می‌خواهد با اندازه گیری زمان، مرگ را عقب نگه دارد.

شاه آدمی نبود که آسان ببخشد. روز بعد سربازان شاه دلقک را به چرخ دنده های بزرگترین ساعتش زنجیر کردند و شاه بی ذره ای دلسوزی تماشا کرد که چرخ ها تک تک استخوان های دلقک محبوب سابق او را خرد کردند. خدمتکارها هر چقدر هم که تلاش کردند نتوانستند همه ی خون را از روی چرخ دنده ها پاک کنند و از آن به بعد اسم ساعت را گذاشتند ساعت سرخ و مردم در گوشی گفتند که ساعت با تیک تاکهایش نام دلقک مرده را تکرار می کند.

سالها به همین منوال گذشت شاهزاده و شاهدخت بزرگ شدند و مجموعه ی ساعت های شاه حسادت تمام دنیا را برانگیخت. سپس یک روز که دهمین سالگرد اعدام دلقک نزدیک میشد. فرستنده ای ناشناس هدیه ای به کاخ فرستاد. درون جعبه ای شیشه ای ساعت جیبی زیبایی گذاشته بودند در پوش نقره ای ساعت باز بود و حروف اول نام شاه داخل در حک شده بود و دو عقربه ی نقره ای باریک با تیک تاکهایی به ظرافت گامهای سنجاقک از دقیقه ای به دقیقه ی دیگر می رفتند. وقتی شاه ساعت را از توی جعبه برداشت زیر آن تکه ای کاغذ دید که با دقت تا و مهر و موم کرده بودند با خواندن پیام که با دست خطی مصمم و زیبا نوشته بودند رنگ از چهره ی شاه پرید.

«اعلیحضرت
هنگامی که این ساعت از حرکت بایستد شما شما خواهید مرد. این ساعت زمان دقیق را میداند؛ حتی ثانیه اش را چون من مرگ شما را داخلش حبس کرده ام. سعی نکنید آن را بشکنید با این کار فقط پایان زندگی‌تان سریع تر از راه خواهد رسید.»
ساعت ساز.

شاه به ساعت توی دستش خیره ماند حس کرد عقربه ها با شمارش هر ثانیه در قلب او فرو میروند نمی توانست تکان بخورد دیگر نتوانست بخورد با بیاشامد یا بخواند. ریش و مویش طرف چند روز جو گندمی شد و تمام فکر و ذکرش شد. خیره شدن به ساعت.
شاهزاده سربازهای پدرش را فرستاد تا آورنده ی آن هدیه ی مرگبار را بیابند. او را در دهکده ای همان نزدیکی پیدا کردند، اما مرد نام ساعت ساز را نمی دانست. سربازان شاه فقط با کارگاهی خالی روبه رو شدند. در قفسه ها و روی میرهای کار چیزی نبود جز پیکره ی نقره ای کوچکی از دلقکی رقصان مجسمه ی دلقک رقصان توی جام خون قرار داشت. سربازها شتابان به قلعه برگشتند تا یافته هاشان را گزارش دهند اما خیلی دیر رسیدند.

شاه همچنان نشسته بر تخت پادشاهی اش و ساعت جیبی در مشت سردش، مرده بود ساعت دقیقا در همان ساعت و دقیقه و ثانیه ی مصادف با مرگ دلقک متوقف شده بود.

تازه آن موقع شاهزاده به یاد آورد که دلقک هم پسری داشت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری ولی نه خیلی وقت پیش‌ها در جنگلی کهن بچه خواری زندگی می کرد. روستاییانی که از زیر درختان چوب خشک جمع میکردند تا زمستان را بگذرانند صدایش می زدند مرد رنگ پریده قربانی هایش چنان پرشمار بودند که دیوارهای تالارهایی که زیر زمین جنگل ساخته بود پوشیده بود از اسم هاشان با استخوان هاشان اسباب و اثاثیه ای به ظرافت اندامشان می ساخت و فریادهاشان می شد موسیقی خوش برای ضیافتهایش سر همان میزی که آن همه بچه کشته بود.

دالان های پیچان کنام بچه خوار طوری طراحی شده بودند که تعقیب و گریز را لذت بخش تر کنند. بچه ها سرعت شگفت انگیزی داشتند و مرد رنگ پریده این را خوب می دانست. ناسلامتی قبل از اینکه قتل بچه ها او را به چیزی بی چهره و بی سن و سال تبدیل کند خودش هم انسان بود.

از وقتی که پسرکی بود در بی رحمی مهارت داشت. حتی آن موقع هم مردم صدایش می زدند پالیدو(رنگ پریده)، چون خوشش نمی آمد زیر خورشید باشد و برای همین همیشه پوستش مثل ماه آبکی رنگ پریده بود اول روی حشرات تمرین کرد بعد پرندگان آخرش هم روی گربه های مادرش.

وقتی سیزده سالش بود. اولین بچه را کشت برادر کوچکترش را کشت که هم دوستش داشت و هم به او حسادت می کرد.

کمی پس از آن رفت و زیر دست یک کشیش در دایره ی تفتیش عقاید ساسانی مشغول به کار شد. این کمیته ابزار مخوف کلیسای کاتولیک بود تا با آن هر کسی را که در اصول و عقایدشان تردید میکرد تعقیب کنند و بکشند. کشیش بریاترین و جذاب ترین چیزها را درباره ی شکنجه و شیوه های گوناگون کشتن را به او یاد داد و بعد از سه سال مهارت‌هایش و به جایی رسید که روی دست. استادش زد برای همین هم مهارتهایش را روی استادش آزمود، قلب کشیش را جا در آورد و همان طور که می تپید خورد. چون جایی خوانده بود که بی رحمی با بلعیدن آن چند برابر می شود. و هم بعد از آن خوراک واقعاً ظلمت موذیانه تری احساس کرد و تقوا و تعصب کشیش بی رحمی پالیدو را تقویت کرد.

یک شب که حسابی دمار از روزگار قربانی اش در آورده بود. چشمان پالیدو و دیگر نتوانستند شاهد اعمال او به او باشند و مثل میوه هایی رسیده از کاسه افتادند بیرون. برای همین مرد رنگ پریده دستانش را سوراخ کرد تا از آن به بعد چشم هایش را بگذارد کف دستانش گاهی اوقات چشمان کف دستانش موقع شکار مزاحم میشدند. سه بچه توانستند فرار کنند چون چشم هایش او را یاری نکردند. مرد رنگ پریده در هر حال اسم دو نفرشان را روی دیوارهای تالارش نوشت ولی اسم سوم را خط زد. گرچه مرد رنگ پریده این نام را از روی دیوارش تراشید هیچ وقت آن را در فراموش نکرد.

آن پسر بعد ها هنرمندی معروف شد که بقیه عمرش تصاویر بسیار زیبا نقاشی کرد تا ظلمتی را ‌که در بچگی دیده بود روشن کند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍀-برادر، برادر کوچولو اگه صدام رو میشنوی باید بگم اوضاع چندان خوب نیست ولی خیلی زود باید بیای بیرون. تو مامان رو خیلی مریض کردی. میخوام ازت به درخواست بکنم. فقط یکی! وقتی که اومدی بیرون، لطفاً به مامان آسیب نزن. وقتی ببینیش خودت می فهمی. مامان خیلی خوشگله هر چند به عالم روز میشه که غمگین بوده وقتی لبخند می زنه میدونم که عاشقش میشی مطمئنم عاشقش میشی. ببین چی میگم! اگه کاری رو که میگم بکنی تو رو میبرم به قلمرو خودم و شاهزاده میکنمت، قول میدم شاهزاده میشی!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی روزگاری در کلبه ای در جنگل کهن، زنی زندگی می کرد به نام روسیو یک روز پدر بچه‌ها با کمربند به جان بچه ها افتاد روسیو آن مرد را ترک کرد. مردم دهکده های مجاور صدایش میزدند ساحره.

او پسر و دختری داشت که وقتی درست چند روز بعد از آنکه پسرش تولد دوازده سالگی خود را جشن گرفت دو ماه مانده بود تا دخترش یازده ساله بشود روسیو به آن دو گفت: «ممکنه مجبور بشم به همین زودی شما رو ترک کنم دیشب توی خواب مرگ خودم رو دیدم نمی ترسم به قلمرو زیرزمینی برم اما نگرانم شما دو نفر کوچک تر از اون باشین که یکه و تنها توی این دنیا زندگی کنین پس به هر دوی شما هدیه ای میدم که اگه خوابم تعبیر شد. شما رو در امان نگه داره.»

بچه ها نگاهی وحشت زده به هم انداختند رؤیاهای مادرشان همیشه به واقعیت می پیوست.

روسیو دست دخترش را گرفت و انگشتان دخترک را دور دسته ی چوبی و صاف چاقوی آشپزخانه ی کوچکی بست.

ساحره گفت: «لویسا این چاقو از تو در برابر تمام خطرها محافظت می کنه. داره بیشتر از این هم ازش بر میاد این چاقو نقاب آدم ها رو میشکافه و صورت واقعی شون رو آشکار میکنه که خیلی وقتها سعی دارن پنهانش کنن.»

لوسیا ناچار بود جلوی اشکهایش را بگیرد چون مادرش را خیلی دوست داشت. چاقو را گرفت و آن را لای چینهای پیشبندش پنهان کرد.

ساحره به پسرش گفت: «میگوئل برای تو تیغ متفاوتی دارم» و انگشتان او را دور دسته ی نقره ای یک تیغ صورت تراشی بست. «این برای تو همون کاری رو میکنه که چاقوی آشپز خونه برای خواهرت تیغه ش با تیزی خودش از تو در برابر تمام آسیبها محافظت میکنه و وقتی اون قدر بزرگ بشی که صورتت رو بتراشی تیغ نه فقط ته ریش رو از روی چونه‌ت می تراشه، بلکه تو رو از شر خاطرات دردناک هم خلاص میکنه هر دفعه که ارش استفاده کنی. کاری می کنه قلبت هم مثل صورتی که تازه اصلاح کردی احساس جوانی کنه با این حال مراقب باش بعضی خاطرات هستن که باید اونها رو نگه داریم. هر چند که دردناک باشن پس از هدیه ی من عاقلانه استفاده کن، پسرم، زیاد هم استفاده نکن.»

روز بعد روسیو از جایی درون جنگل که هر روز می رفت تا گیاهان دارویی تازه جمع کند برنگشت. تازه صبح روز بعد بود که فرزندانش فهمیدند نجیب زاده ای به سربازهایش دستور داده او را در همان برکه ی آسیابی غرق کنند که روسیو اغلب آنها را میبرد آنجا تا از آب درباره ی گذشته و آینده بپرسد. لویسا و میگوئل که میدانستند کم پیش می آید بچه های ساحره ها را زنده بگذارند. سراسیمه دارو ندارشان را جمع کردند و کلبه ای را که به آن می گفتند خانه ترک کردند. آن دو در سمت دیگر جنگل غاری پیدا کردند که با آسیاب محل مرگ مادرشان فاصله داشت و امن بود غار شبها در برابر اسم موجودات تیزدندان پناه شان میداد و آن دو تیغ هم خوراک شان را تأمین می کردند و حتی یک روز که مرد رنگ پریده نزدیک غارشان در جنگل پرسه میزد از آن دو محافظت کردند.

هوا دیگر بوی برف میداد که کشاورزی که بی مجوز در جنگل خرگوش شنا میکرد آنها را یافت. از آنجایی که او و همسرش بچه دار نمی شدند. آنها با بی آنکه بپرسد از کجا آمدواند به خانه برد زوج بی اولاد به آن دو عشق ورزیدن و مثل بچه های خودشان آنها را بزرگ کردند وقتی بزرگ شدند لویا شد پیشخدمت آشپزخانه و میگوئل سلمانی یاد گرفت و دو تیغی که مادرشان به آنها داده بود باز هم شکم آنها را سیر کردند و از آنها محافظت کردند.

لوسیا و میگوئل تمام عمر هدایای مادرشان را عزیز شمردند و سال های که این هدایا را به بچه هاشان دادند. چاقو و تیغ اصلاح همچنان مثل همان اولی دفعه ای که روسیو آنها را در دست بچه هایش گذاشته به تیز و درخشان بود چون هر دو فقط دختر داشتند. تیغ اصلاح به داماد میگوئل رسید که قلبش شوم و بی رحم بود یک روز در هنگامه ی خشم او تیغ را روی گلوی همسر گذاشت تیغ اصلاح از او اطاعت نکرد و در عوض دست خود داماد را برید. ولی از ان روز به بعد به جای آنکه تیغ اصلاح خاطرات دردناک را بهتر ا شده برای مردهایی که از تیغ استفاده میکردند آن خاطرات را زنده می کرد و آن ها را با تاریکی موجود خودشان مسموم می ساخت.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM