سیمپر ∞ Whore – Telegram
سیمپر ∞ Whore
78 subscribers
3.8K photos
282 videos
4 files
108 links
ᴊᴜꜱᴛ ꜱᴘᴀᴍ ᴀɴᴅ ꜱᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇꜱ ᴄᴏᴍᴘʟᴀɪɴ? ݁
@Wanirey_bot ناشناسه
Download Telegram
.˳·˖˖کنار چاه افتاد دستش را روی زخم گلوله فشار داد، اما آنقدر خون می آمد که نمیشد جلویش را گرفت، خون روی لباس خوابش طرح هایی قرمز کشید و روی دست درمانده و بی دفاعش جاری شد که از لبه ی چاه آویزان بود. هوایی که از عمق چاه بالا می آمد پوستش را خنک کرد و خون افلیا همان طور از روی انگشت هایش چکید پایین؛ چکید توی رحم زمین.
هیچ کدام از قصه های پریانش هیچ وقت چنین پایانی نداشتند. مادرش درست گفته بود جادویی در کار نبود او هم نتوانسته بود برادرش را نجات بدهد. همه چیز از دست رفته بود نفسش سطحی تر شد. به خودش لرزید.
زمین خیلی سرد بود......
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂─مرسدس وقتی کنار افلیا نشست دردی که قلبش را شکافت چنان نیز بود که انگار این دختر واقعاً بچه‌ی خودش بود. افلیا داشت میمرد، حتی توان نداشت سرش را سمت مرسدس بچرخاند و چشمهای بی فروغش به خونی خیره مانده بود که از دستش درون چاه می چکید.
خون آب باران کف چاه را قرمز کرد. باران دور تا دور ستون، نقش های هزار تو را بر کرد و انعکاس ماه مثل توپی نقره ای روی آب کم عمق شناور ماند؛ درست مثل همان توپی که شاهدخت های قصه های پریان در چاه گم می کردند. هر چند این توپ از خون افلیا قرمز بود. چند قطره به سنگ فرسوده ی ستون راه یافت و از تصویر تراش خورده ی دخترک نوزاد به بغل گل هایی سرخ شکفتند.
🥀───اشک از گونه های مرسدس جاری شد و همان لالایی را زیر لب نجوا کرد که زمانی برای افلیا خوانده بود نوای لالایی نفسهای سنگین دخترک را نرم ساخت و و شب را با یاد و خاطره ی پاکی و امید و شادی پر کرد و ماهِ بدر با ملافه ای نقره ای روی افلیا را پوشاند افلیا حس کرد که مهتاب پوست تب دار و قلب دردمندش را خنک می کند.☾𓂃࣪˖
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⋆.*:・ندایی فرمان داد: «برخیز، دخترم.»
مرسدس آن صدا را نشنید، ولی افلیا چرا.
🌼───پدر و مادرش روی ستون ها نشسته بودند.
پدرش گفت: «این اخرین تکلیف و مهم ترینشون بود تو به جای ریختن خون بی‌گناه خون خودت رو فدا کردی.»
شهبانو صدا زد: «بیا اینجا، دخترم.»
در جایگاه های بالای سرشان مردم به پا ایستادند هر چند اقلیا در میان تشویق هاشان همچنان میشنید که مرسدس همان طور که دخترک رو به مرگ را در آغوش داشت همراه با چکیدن خون دخترک به ته چاه می گریست.
آن لالایی را که مرسدس زمزمه میکرد شناخت.
.𖥔 ݁
-افلیا لبخند زد. وای که چه لبخند کم فروغی - و بعد دیگر چیزی نشنید.
-مرسدس روی دخترک مرده خم شد و آن قدر هق هق کرد تا موی سیاهش از اشکهای او خیس شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM