🍂─مرسدس وقتی کنار افلیا نشست دردی که قلبش را شکافت چنان نیز بود که انگار این دختر واقعاً بچهی خودش بود. افلیا داشت میمرد، حتی توان نداشت سرش را سمت مرسدس بچرخاند و چشمهای بی فروغش به خونی خیره مانده بود که از دستش درون چاه می چکید.
خون آب باران کف چاه را قرمز کرد. باران دور تا دور ستون، نقش های هزار تو را بر کرد و انعکاس ماه مثل توپی نقره ای روی آب کم عمق شناور ماند؛ درست مثل همان توپی که شاهدخت های قصه های پریان در چاه گم می کردند. هر چند این توپ از خون افلیا قرمز بود. چند قطره به سنگ فرسوده ی ستون راه یافت و از تصویر تراش خورده ی دخترک نوزاد به بغل گل هایی سرخ شکفتند.
خون آب باران کف چاه را قرمز کرد. باران دور تا دور ستون، نقش های هزار تو را بر کرد و انعکاس ماه مثل توپی نقره ای روی آب کم عمق شناور ماند؛ درست مثل همان توپی که شاهدخت های قصه های پریان در چاه گم می کردند. هر چند این توپ از خون افلیا قرمز بود. چند قطره به سنگ فرسوده ی ستون راه یافت و از تصویر تراش خورده ی دخترک نوزاد به بغل گل هایی سرخ شکفتند.
🥀───اشک از گونه های مرسدس جاری شد و همان لالایی را زیر لب نجوا کرد که زمانی برای افلیا خوانده بود نوای لالایی نفسهای سنگین دخترک را نرم ساخت و و شب را با یاد و خاطره ی پاکی و امید و شادی پر کرد و ماهِ بدر با ملافه ای نقره ای روی افلیا را پوشاند افلیا حس کرد که مهتاب پوست تب دار و قلب دردمندش را خنک می کند.☾𓂃࣪˖
⋆.*:・ندایی فرمان داد: «برخیز، دخترم.»
مرسدس آن صدا را نشنید، ولی افلیا چرا.
مرسدس آن صدا را نشنید، ولی افلیا چرا.
🌼───پدر و مادرش روی ستون ها نشسته بودند.
پدرش گفت: «این اخرین تکلیف و مهم ترینشون بود تو به جای ریختن خون بیگناه خون خودت رو فدا کردی.»
شهبانو صدا زد: «بیا اینجا، دخترم.»
در جایگاه های بالای سرشان مردم به پا ایستادند هر چند اقلیا در میان تشویق هاشان همچنان میشنید که مرسدس همان طور که دخترک رو به مرگ را در آغوش داشت همراه با چکیدن خون دخترک به ته چاه می گریست.
آن لالایی را که مرسدس زمزمه میکرد شناخت..𖥔 ݁
پدرش گفت: «این اخرین تکلیف و مهم ترینشون بود تو به جای ریختن خون بیگناه خون خودت رو فدا کردی.»
شهبانو صدا زد: «بیا اینجا، دخترم.»
در جایگاه های بالای سرشان مردم به پا ایستادند هر چند اقلیا در میان تشویق هاشان همچنان میشنید که مرسدس همان طور که دخترک رو به مرگ را در آغوش داشت همراه با چکیدن خون دخترک به ته چاه می گریست.
آن لالایی را که مرسدس زمزمه میکرد شناخت..𖥔 ݁
-مرسدس روی دخترک مرده خم شد و آن قدر هق هق کرد تا موی سیاهش از اشکهای او خیس شد.
🌸──میگویند که شاهدخت مو آنا به قلمرو پدرش برگشت و قرن ها با عدالت و مهربانی در آنجا حکم راند میگویند محبوب مردمش بود و از دوران زندگی اش روی زمین نشانه های کوچکی به جا گذاشت که فقط به چشم کسانی می آیند که بدانند کجا را نگاه کنند.𓍼