˖ ژو مینگروی با گیجی سعی کرد بلند شود، اطرافش را نگاه کند و بنشیند؛
ولی حتی بدنش راه هم نمیتوانست تکان دهد،
گویا کنترل بدنش را از دست داده بود.𓂃࣪ 𖦹
ولی حتی بدنش راه هم نمیتوانست تکان دهد،
گویا کنترل بدنش را از دست داده بود.𓂃࣪ 𖦹
࣪ ˖همه اشیا رو به رویش به خاطر نوری که از پنجره وارد اتاق میشد
در لایهای قرمز رنگ پوشیده شده بود. در آسمان، ماهی قرمز رنگ
دیده میشد که در <پرده ای مخملی و مشکی> در سکوت میدرخشید.࿔
در لایهای قرمز رنگ پوشیده شده بود. در آسمان، ماهی قرمز رنگ
دیده میشد که در <پرده ای مخملی و مشکی> در سکوت میدرخشید.࿔
「گذشته، حال و آینده」
「اول به حال نگاه میکنم.」یک شخصیتی که لباس رنگارنگی
پوشیده بود روی این کارت بود. او کلاه پاره پوشیده بود و یک
چماق که از آن بقچهای آویزان بود بر شانه داشتو یک سگ به
دنبالش حرکت میکرد و روی کارت عدد「0」دیده می شد.
「احمق」𓂃࣪
「اول به حال نگاه میکنم.」یک شخصیتی که لباس رنگارنگی
پوشیده بود روی این کارت بود. او کلاه پاره پوشیده بود و یک
چماق که از آن بقچهای آویزان بود بر شانه داشتو یک سگ به
دنبالش حرکت میکرد و روی کارت عدد「0」دیده می شد.
「احمق」𓂃࣪