ִ ໋عرفان خیلی خطرناکه باید خانوادمو از خطر دور نگه دارم نباید
بهشون چیزی بگم و بزارم چیزی بفهمن𓍢
بهشون چیزی بگم و بزارم چیزی بفهمن𓍢
.・پسری با صورت گرد که مهربان و خجالتی به نظر می آمد و به طور قابل توجهی جوان بود احتمالا هجده یا نوزده ساله بود.𓂃𓏲
ྀིکلاین یک کالسکه دو چرخ دید که جلوی در حصار فلزی پارک شده و یک مرد آشنا کنارش ایستاده. «لئونارد؟» کلاین مشکوک به هم تیمی اشباح شلخته اش نگاه کرد. لئونارد پیراهن سفید شلوار سیاه و چکمه بدون دکمه پوشیده بود و کلاهش را در دستش بازی میداد که کلاین را در حال خروج از خانه دید و با لبخند پرسید: «به خاطر غافلگیری خوشحال شدی؟»
فقط غافلگیر شدم هیچ خوشحالی ای توش نبود... کلاین رفتار نامناسب لئونارد را نادیده گرفت و به چشم سبز شاعر تقلبی نگاه کرد. «چیزی شده؟»
لئونارد کلاهش را گذاشت و گفت کاپیتان ازت میخواد که با من و فرای کار کنی تو راه درباره اش حرف میزنیم بزن بریم.⋆.ೃ